* مبناى فلسفى انقلاب اسلامى چیست؟
** اول باید نسبت فلسفه با علم، سیاست، اقتصاد و فرهنگ مشخص شود. خیلى ها در نسبت فلسفه با علم تردید دارند. به نظرم تردید در این مساله روا نیست. بین فلسفه که ترجمان اندیشه است، با رفتار و عمل رابطه وجود دارد. همانطور که بین حکمت نظرى و حکمت عملى رابطه هست. حکیمان گذشته به این مساله بیشتر توجه مى کردند.
انقلاب اسلامى را مى توان به حوزه کنش مربوط دانست. خیلى ها مى گویند باید بین موضع گیرى هاى سیاسى و فلسفى یک نفر عالم تفاوت قایل شد. این تفاوت تا کجاست؟ اگر این تفاوت ها ماهوى است، نمى شود پذیرفت جنس تفکر نظرى با کنش عملى متفاوت است؛ اما این دو قابل تقلیل به هم نیستند، تفاوت هایى دارند،ارتباط هم دارند.
در همه دنیا نظریه هاى اجتماعى از نظریه هاى فلسفى الهام گرفته شده، البته تفکر فلسفى هم از آسمان نیامده و با عرصه عمل ارتباط دارد. بحثى در علوم اجتماعى است به اسم «معرفت در زمینه». در این مبحث گفته مى شود معرفت اجتماعى صرفا ناشى از تامل و مشاهده عالم نیست بلکه کار و تعامل هاى ارتباطى هم بر آن اثر مى گذارد.
وقتى نظریه هاى جامعه شناسى را دنبال مى کنیم مى بینیم هریک با تاثیر از یک جوهره فلسفى شکل گرفته. رویکردهاى فلسفى ساز و کارى را طى کردند تا تبدیل به نظریه شوند. اما به محض اینکه به یک نظریه یا گفتمان تبدیل شدند منشاتاثیر بودند. از نظریه ساختى ق€… کارکردى تا نظریه هایى مثل تضاد، مکتب فرانکفورت، پدیدار شناسى شوتز، کنش متقابل نمادین، پست مدرنیسم و... مى شود ردپاى فلسفه را دید. مکتب هاى تلفیقى علوم اجتماعى هم جوهره فلسفى دارند. اما اینکه چرا نسبت به درک و فهم صبغه فلسفى انقلاب اسلامى غفلت شده است؛ این به دلیل تفسیر و درک غلط ما از انقلاب اسلامى است. ما انقلاب اسلامى را به یک امر سیاسى تقلیل داده ایم. این باعث شده نتوانیم انقلاب اسلامى را درست تحلیل کنیم و دلیل هاى فلسفى این حادثه سیاسى را بفهمیم. انقلاب اسلامى را به عنوان یک حادثه سیاسى با یک نگرش خام پوزیتیویستى تحلیل کردیم. غافل شدیم که هر اتفاق سیاسى معلول دو دسته از عامل هاست؛ عامل هاى «علّى» و «اعدادى» و خیلى به ندرت به عامل «اعدادى» که همان شرایط اجتماعى و تاریخى شکل گیرى انقلاب اسلامى است توجه شده. هیچ کس توجه نمى کند که انقلاب اسلامى یک عامل «علّى» دارد. عامل «على» انقلاب اسلامى را باید در مبناى نظرى آن دانست.
امروز فیلسوفان ما درک انضمامى ندارند. بیشتر به فلسفه به ماهو فلسفه و به تدریس نظر فیلسوفان گذشته اکتفا کرده اند و به دلالت هاى عملى این نظرهاى فلسفى توجه نکرده اند. انقلاب اسلامى فیلسوفان را دور زد و خود نتیجه انضمامى یک تفکر فلسفى دیرینه در کشور شد. انقلاب اسلامى جوهره فلسفه«صدرایى» دارد. این توقع بود که فیلسوفان صدرایى ما قبل از پیروزى انقلاب درباره آن حرف بزنند، اما این کار را نکردند.
تا اینکه یک فیلسوف صدرایى مى آید و با توجه به دلالت هاى این فلسفه و عامل هاى «اعدادى» انقلابى را رهبرى مى کند و شکل مى دهد؛ یعنى کارى را که از فیلسوف به ماهو فیلسوف توقع مى رفت، یک فقیه صدرایى انجام مى دهد. انقلاب اسلامى دلالت عینى یک راى فلسفى کهن است. پس این انقلاب مبناى فلسفى دارد، اما از این مبناى فلسفى غفلت شده است.
در این مبناى فلسفى یک «اشتداد وجودى» هست که مى تواند به مفهومى به تمام جامعه تسرى پیدا کند. به همین دلیل مفهوم جمهورى اسلامى معنى پیدا مى کند.
در اندیشه ملاصدرا انسان موجودى «مختار» است و چون انسان موجودى مختار است دلالت آن در قالب «جمهوریت» و حق مردم تجلى مى کند و این سخن امام (ره) که مى گوید: احدى حق ندارد رایى را به مردم تحمیل کند توجیه مى شود که ما از این سرمایه غفلت کرده ایم. کل گرایى توحیدى ملاصدرا و نگاه ضد ثنویت او هیچ ثنویتى را برنمى تابد و در قالب «حکمت متعالیه» خودش را نشان مى دهد. در این حکمت هیچ خط فاصل قاطعى بین قرآن، عرفان و برهان یا خدا، خرد و عشق وجود ندارد. در این تفکر ضد ثنویت، دوگانگى بین دنیا و آخرت، فرد و جامعه، ذهن و بدن و ... از بین مى رود. این تفکر ضد ثنویت است که جدایى بین اخلاق و سیاست یا دین و سیاست را هم برنمى تابد. امام(ره) با این تفکر ثنویت زدایانه متوجه مى شود که دلالت آن نظرهاى فلسفى یک وجه سیاسى دارد و حتما باید حکومتى شکل بگیرد. امام(ره) البته سندهاى فقهى هم براى این کار دارد. او به این نتیجه مى رسد که نمى شود احکام فرعى اسلام را بدون توجه به حکم اولیه اى به نام «حکومت» جارى دانست. اما دقت کنیم حکومت براى امام فقط ابزار است، حکومت در بهترین حالت یک ابزار است. امام(ره) مى گوید: هدف حکومت اسلامى معنویت، اخلاق وتوسعه معرفت خداست. حتى امام(ره) مى گوید احکام هم ابزار هستند و هدف نیستند.
* امام (ره) در یکى از کتاب هاى فقهى خود مى گوید: «الاسلام هوالحکومه بجمیع شؤونها ... بل الاحکام مطلوبات بالعرض» این حرف امام (ره) با نظر شما سازگار است؟
** امام (ره) مى گوید حکومت از احکام اولیه است چون بقیه احکام به آن متصل است، اما نقش «آلى» دارد. امام(ره) در جاهاى دیگر بلکه در همان عبارت مى گویند هدف از حکومت، بسط عدالت است. حتى امام(ره) در جاهاى دیگر مى گویند هدف غایى اسلام البته چیز دیگرى است. باید هم این گونه باشد.
اگر با این استدلال که «ماهیت ها از اوست» حکومت تشکیل مى دهیم، باید به «غایت به سوى او» هم تن بدهیم. با کمى شناخت از اسلام و مبانى نظرى و فقهى امام (ره) روشن مى شود که صرف تصور حکومت یا ولایت فقیه موجب تصدیق آن مى شود. بدون حکومت نمى شود عدل را برپا کرد اما اینها ابزارند و هدف چیز دیگرى است. چون حکومت نقش ابزار دارد و البته یک ابزار لازم است و اهمیت دارد.امام (ره) مى گوید: تنها حکومتى که خرد را برمى تابد حکومت خداست. بالاخره باید معلوم شود که این حکومت خداست نه حکومت شخص. به تعبیر شهید مطهرى، ولى فقیه، ولى ایدئولوژى اسلامى است. وقتى قرار است اسلام محقق شود هیچ شائبه اى بر شخصى بودن راى ولى فقیه نیست. اگر خوب بررسى کنیم امام (ره) راه هرگونه شخصى بودن راى ولى فقیه را مى بندد و مى گوید حتى راى شخصى پیامبر (ص) هم نافذ نیست، مگر در جایى که اذن داشته باشد. متاسفانه این حرف ها از دستور کار خارج شده است، البته اخیرا دیدم کارهایى انجام شده ولى معمولا این کارها هم بعد از شبهه افکنى دیگران انجام مى شود. یعنى اصحاب نظر ما خودشان درباره این مساله ها نمى اندیشند، باید حتما کسى شبهه اى ایجاد کند که آقایان به جواب دادن بیفتند. باز هم صد رحمت به شبهه افکنان! عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. اصحاب نظر ما خودشان باید متوجه شوند که نقش نظریه پردازى آنها چقدر مهم است. اما آنها چون از نقش نظارت خود غفلت کرده اند، دیگر نظریه پردازى هم نمى کنند. نظارت در کشور خیلى کم شده است بیشتر حوزه هاى علمیه اى که توقع نظارت و نظریه پردازى از آنها بود نقش خود را به تصدیگرى تقلیل داده اند. چیزى که امام (ره) از آن پرهیز داشتند و شهید مطهرى زیاد درباره آن گفته بود. البته اخیرا متوجه شدم کارهایى صورت گرفته. همایشى برگزار شد با نام «حکمت سیاسى متعالیه» که همایش پربارى بود. نباید به این کارها به صورت دفعى و آنى نگاه شود. ما در انقلاب اسلامى واقعا اتاق فکر نداریم. منظورم این بازى هاى مسخره اى نیست که در سیستم ادارى به عنوان اتاق فکر درست مى کنند. آنچه درست مى شود نوعى فرمالیسم و حاکمیت شکل گرایى است. ما به اتاق فکرى جدى احتیاج داریم که در آن افراد جسور، جدى و بى باک باشند که حرف هایشان را بزنند. قوه محرکه در حال از بین رفتن است، همه چیز شکل پیدا کرده است ولى روح ندارد. قوه محرکه مى توانست به وسیله روحانیت تامین شود. متاسفانه روحانیت نقش اساسى خود را فراموش کرده است. روز به روز که از عمر انقلاب ما مى گذرد وابستگى روحانیت به حاکمیت بیشتر مى شود، هم از نظر مالى و هم از نظر فکرى.
مگر نه اینکه یکى از عامل هاى پیدایى انقلاب اسلامى استقلال حوزه ها بود؟ چه مى کنیم و به کجا مى رویم؟ ما فقط شکل ها را مى بینیم. این اتفاق ها ارتباطى با روح انقلاب اسلامى و لایه هاى اخلاقى تو در توى آن ندارد.
* چرا حکیمان و فیلسوفان ما سراغ تبیین جنبه هاى نظرى انقلاب اسلامى نمى روند؟
** ممکن است غفلت باشد. ممکن است بعضى از آنها بگویند که حرف هایمان را در کتاب ها و رساله هایمان زده ایم. دسته اى هم احساس مى کنند بستر لازم براى توجه به دلالت هاى نظرهاى فلسفى آنها وجود ندارد. آنها مجبورند با طعن و کنایه و مفهومى صحبت کنند. طایفه چهارمى هم هست. آنها معتقدند امروز که جمهورى اسلامى شکل گرفته باید جلو تضعیف آن را گرفت و این جمهورى، آسان به دست نیامده و ممکن است این بحث ها و نظریه پردازى ها کمى باعث تضعیف جمهورى اسلامى شود. عده اى دیگر پا را فراتر گذاشته اند و دچار «قدرت زدگى» شده اند.
بعضى فیلسوفان هم اصلا درباره انقلاب اسلامى فکر نمى کنند و آن را قبول ندارند.
فلسفه انقلاب، فلسفه اسلامى است و با فلسفه غرب، «پست مدرن» و ... تناسب ندارد. دستکم این توقع از فیلسوفان اسلامى به ویژه فیلسوفان صدرایى هست که درباره این بنیان کار کنند. به ندرت در کارهاى آنها به این مساله توجه مى شود. زمانى به یکى از فیلسوفان صدرایى گفتم شک دارى که این انقلاب بر مبناى فلسفه صدرایى است؟ او هم با من موافق بود. بعد گفتم پس چرا کمتر به این دلالت ها توجه مى کنى؟ او گفت فکر مى کنید، امروز فلسفه زنده است؟ به نظرم اگر هم فلسفه مرده است خود اهالى فلسفه باید همت کنند. فلسفه به «ساختار» تعریف نمى شود، به «عاملیت» تعریف مى شود. فلسفه به جامعه، سیاست، تاریخ و ... تعریف نمى شود، فلسفه به فیلسوف تعریف مى شود. از یکى دیگر از فیلسوفان اسلامى پرسیدم شما به شرح نظرهاى فیلسوفانى مى پردازید که یا تبعید شده اند یا شهید شده اند یا دستى در حکومت داشته اند، شما چرا هیچ وقت موضع گیرى ندارید؟ اگر فیلسوفان در مساله هاى جامعه وارد نشوند متحجران خواهند آمد. اگر آنها وارد نشوند جمودگرایان مى آیند. اگر «اصولى» نیاید، «اخبارى» مى آید. اگر «معتزله» نیاید «اشعرى» خواهد آمد و امروز اخبارى ها و اشعرى ها زیاد شده اند.
این همان تفکرى است که امام (ره) در منشور روحانیت از آن رنج مى برد و مى گوید خون دلى که پدر پیرتان از دست این متحجران خورد، از هیچ کس نخورد. چه کسانى مخاطب امام هستند؟ جمودگرایان و متحجرانى که با فلسفه و عرفان ضدیت دارند و وقتى پسر امام (ره) از لیوانى آب خورد، آن لیوان را آب کشیدند، چون پدرش فلسفه درس مى داد. تنها فیلسوفى که فلسفه صدرایى را با توجه به انقلاب اسلامى دنبال مى کند و بسط مى دهد، آیت الله جوادى آملى است.