دولت آلمان انگیزه حضور نیروهاى مسلح خود در افغانستان را وضع بد امنیتى، نبود دولت با ثبات و فقدان «حکومت کارا» در آن کشور مى داند. آنها معتقدند که نباید اجازه داد که افغانستان دوباره به «پناهگاه تروریستان» مبدل گردد. در نگاه اول نیز چنان به نظر مى رسد که شاید واقعا مسأله در افغانستان دشوارى هاى امنیتى است و منافع اقتصادى درآن دخیل نیست. به گزارش ایران شرقى، افغانستان ازجمله فقیرترین ممالک دنیا است، از هر نوع مظاهر صنعت بى بهره بوده و منابع معدنى خام ندارد. با چنین اوضاعى چرا دولتهاى غربى میلیارد ها دلار جهت تحت کنترل در آوردن آن کشور از لحاظ نظامى و استقرار یک حکومت دست نشانده در آن هزینه مى کنند ، تا اهداف آنها را در افغانستان تامین کند. اگر عمیق ترو از یک دورنماى وسیعتر به افغانستان نگاه شود، منافع غرب بطور واضح و روشن آشکار مى گردد. افغانستان از لحاظ ژئوپولیتیک در منطقه اى قرار دارد، که براى جهان سرمایه دارى از اهمیت بسزایى برخوردار است. در همسایگى آن ، کشورهایى قرار دارند که در سطح جهان بزرگترین ذخایر گاز طبیعى و نفت را دارا هستند. در واقع منافع دولتهاى غربى بطور مستقیم وابسته به افغانستان نیست . اما روسیه مى خواهد موقعیت انحصارى خود درصادرات مواد خام دریاى خزر و آسیاى مرکزى را حفظ نمایند و در پرتو پروژه استراتژیک خود به «بزرگترین قدرت انرژى» جهان مبدل گردد .
در این راستا روسیه با استفاده از صدور مواد خام به اروپا و آسیاى شرقى، معضلات کمبود سرمایه خود را حل نموده و روند صنعتى سازى را سرعت بخشد. شرکتهاى دولتى روسیه تمام داد و ستد و ترافیک مواد خام آسیاى مرزرى را تحت کنترول خود دارند. دولت روسیه که آسیاى مرکزى را سپر حافظ منافع حیاتى خود مى داند ، سعى دارد تا دولتهاى منطقه را در یک سیستم تعاونى اقتصادى و نظامى متحد سازد وازآنها به عنوان حامیان سیاسى شرکت هاى خود استفاده کند. روسیه با این کار موقعیت خود را در منطقه تثبیت و تقویت مى نماید. روسیه در زمینه مواد خام وابسته انحصارى اروپا است کشورهاى اروپایى مى توانند با استفاده از این وابستگى به روسیه فشار وارد کرده و موقعیت آن را به خطر افکنند. بر اساس پیش بینى هاى کمیسیون اروپا، این وابستگى در سالهاى آینده افزایش خواهد یافت. سالها است طبقه سرمایه دار اروپا بر حکومتها ى خود فشارمى آورد ، تا به منظور پایان بخشیدن به وابستگى انحصارى انرژى به روسیه بدنبال طرق «چندجهتى» یا «چند سویه» باشند. اروپا تلاش دارد تا بر مبناى «استراتژى آسیاى مرکزى» خود ، حکومتهاى این منطقه و حاشیه دریاى خزر را در چهارچوب قراردادهاى همکارى به خود وابسته سازد ، که این امر ایجاب مى کنـد غرب نفوذ و حضور سیاسى اش را در منطقه به طور ملموس ترى افزایش بخشد. به نظر دولت هاى مقتدر اروپایى، فعالیتهاى هماهنگ ناتو در افغانستان مى تواند نقش تعیین کننده را در این زمینه ایفا نماید. نکته قابل توجه اینکه کشورهاى درحال رشد آسیاى جنوبى، بالاخص چین بیش از ۹۷ درصد ، نیاز گاز خود را از همین منطقه وارد مى کنند. کارشناسان معتقدند که با توجه به رشد سریع صنایع در چین، نیاز آن کشور به مواد خام افزایش مى یابد .
چنانچه «انگلا مرکل» صدر اعظم آلمان در این زمینه اظهار داشت: «درحال حاضر چین در قالب یک استراتژى عمومى نقش میانجى و واسطه را براى شرکت هاى چینى در حوزه آسیاى مرکزى ، ایفا مى نماید. شرکت هاى دولتى چین حوزه هاى نفتى قزاقستان را خریدارى نموده و ى خطوط انتقال انرژى جدید از آسیاى مرکزى به آن کشور احداث مى کنند.« اهمیت بسزاى آسیاى مرکزى براى روس ها، چینى ها و اروپایى ها علت اساسى تلاش ایالات متحده در استفاده ازامکانات نظامى خود به بهانه کنترل منطقه است. پس از فروپاشى اتحاد شوروى، تمام هم و غم و هدف اساسى سیاست خارجى آمریکا، تأمین و تحکیم برترى این کشور در سراسر جهان و همزمان با آن جلوگیرى از توفیق سایر دول در احراز این جایگاه است. «هنرى کیسینجر» در سال ۱۹۹۲میلادى اروپا، روسیه، چین و ژاپن را به عنوان رقیب در این عرصه معرفى کرد. «زبگنیو برژنسکى» مشاور سیاست خارجى«اوباما»، ۱۲ سال قبل در کتابش تحت عنوان «یگانه ابر قدرت جهان» نگاشته بود: «برتر ى ایالات متحده آمریکا در جهان وابسته به برترى و ابر قدرتى در منطقه آسیاى مرکزى است». در طى ۳۰ سال گذشته توسعه طلبى ایالات متحده آمریکا در منطقه تحقق نیافته بود. در سالهاى ۱۹۹۰میلادى، گروه هاى امنیتى ایالات متحده تحقیقاتى را مورد ضرورت تنظیم مجدد سیاست آن کشور در منطقه انجام دادند. حوادث ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱میلادى ، خدمت بزرگى به مشروعیت اقدام این تجدید نظرخطرناک کرد وکار از افغانستان شروع شد.«کارل روف» رئیس وقت دفتر کاخ سفید، درسال ۲۰۰۳میلادى خاطرنشان ساخت: « افغانستان و عراق تنها جبهه هایى از یک جنگ بسیار بزرگ اند، نباید شک و تردید را بخود راه داد که جبهه هاى دیگرى آنها را دنبال خواهند کرد».
با تغییر قدرت در ایالات متحده آمریکا، عده کثیرى از مردمان جهان به صلح امیدوار گردیده اند. سیاست هاى یکه تازانه بوش، ایالات متحده آمریکا را در برابر دیگر کشورها به انزوا کشانید، قواى مقاومت منطقه را برضد «نقشه هاى تجدید نظر» آن کشور تقویت بخشید. در مقابل، استراتژى جهانى، حکومت جدید ایالات متحده نشان از کنار آمدن با مخالفین احتمالى دارد. این استراتژى خواهان همکارى و حمایت قدرت هاى نظامى اروپا و همچنین «ویتنامى» ساختن جنگ افغانستان از طریق کنار آمدن با «طالبان میانه رو» است. ناکامى این استراتژى نه تنها «نقشه هاى تجدید نظر» در شرق نزدیک را به مخاطره مى اندازد، بلکه مشروعیت برترى سرمایه دارى جهانى را در جهان زیر سوال خواهد برد .