تاریخ انتشار : ۱۱ تير ۱۳۸۸ - ۰۹:۴۸  ، 
کد خبر : ۹۳۹۴۴
ترس مشترک اعراب و اسرائیل در مورد تحولات خاورمیانه

پارادوکس صلح


محمدصادق جوکار
چندی است که شاهد آغاز سفرهای دیپلماتیک در خاورمیانه هستیم. یکی از این سفرها، سفر نتانیاهو، نخست وزیر رژیم اسرائیل به مصر است که به تازگی انجام گرفته است. پیش از آغاز سخن باید گفت که به طورکلی تمام اقدامات و تحولاتی که در حال شکل گرفتن است را باید در چارچوب فضای گفتمانی کل خاورمیانه در نظر بگیریم. طبیعتا این گونه رویدادها به خودی خود فاقد معناست و باید آن را در یک چارچوب و قالب وسیع تری مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. ما شاهد چند جبهه در سطح خاورمیانه هستیم؛ به خصوص پس از جنگ 22 روزه غزه و تحولات داخلی اسرائیل که فضای کلی صورت بندی های قدرت در فضای خاورمیانه را دگرگون ساخته است که یکسوی این قدرت ایران است و سوی دیگر آن کشورهای محافظه کار عرب منطقه. پس از حوادث غزه این تصور در میان محافظه کاران عرب و اسرائیلی شکل گرفت که گرایش های مخالف سازش با اسرائیل که گمان می رود از سوی ایران حمایت می شود در حال قوی تر شدن است که طبیعتا این امر دورنمای صلح را تضعیف می کند. بر همین اساس این ائتلاف ها و سفرهای دیپلماتیک منطقه ای با دو هدف صورت می گیرد: یکی از بین بردن گرایشاتی که صلح میان اعراب و اسرائیل را تضعیف می کند و دیگری جلوگیری از قدرت یابی ایران.
این ائتلاف ها دربردارنده کشورهای مصر، اسرائیل، اردن و تکاپوهای جدید عربستان از یک سو و در سوی دیگر ایران و جنبش های مخالف وضع موجود. در واقع می توان تحولات و تکاپوهای اخیر را به این صورت بر شمرد که مثلث مصر، اردن، اسرائیل از یک سو و از سوی دیگر ترافیک سفرهای منطقه ای است: سفر اخیر نتانیاهو به مصر، سفر نتانیاهو به آمریکا، سفر دو هفته آینده مبارک رئیس جمهور مصر به ایالات متحده و سفر اوباما به مصر در ماه ژوئن. این تکاپوهای جدید نه از سوی آمریکا که از جانب این کشورها و به دلیل ترس آنها از اقدامات جدیدی است که اوباما ممکن است در پیش گیرد. به دلیل گفتمان تغییری که اوباما در پیش گرفته و زمزمه گفت وگوهایی که قرار است با مخالفان این کشور صورت گیرد مثل گفت وگو با طالبان، ایران و غیره لذاست که این تکاپوها بیشتر از موضع واکنش به اقدامات آمریکا صورت می گیرد.
به بیان دیگر، تکاپوی مصر برای ارتباط با آمریکا به دو دلیل است: 1 – تهدیدی که این کشور از سوی تحولات در پیش روی منطقه ای احساس می کند و 2 - فرآیندی که در فضای حال رخ دادن است که ناشی از الزامات سیستم بین المللی و تحولات درونی آمریکا و روی کار آمدن اوباماست.در هفته های اخیر به تکرار کشورهای غربی به ویژه آمریکا بیان می کردند که هرگونه گفت وگوی احتمالی آینده با ایران آسیبی به امنیت ملی اعراب نمی زند. بر همین اساس مصر و اسرائیل احساس می کنند که هرگونه بهبودی در فرآیند تنش زدایی بین آمریکا و ایران می تواند از یک سو منجر به تقویت جایگاه منطقه ای ایران و از سوی دیگر موجب تقویت نیروهایی (همچون حماس و حزب الله) شود که ایران حامی آنهاست و در فرآیند کلی تر منجر به تقویت شیعیان در کشورهایی مثل بحرین و عربستان و سایر کشورها شود. بر همین اساس می بینیم که بیشترین دلجویی هم از اعراب صورت می گیرد که تنش زدایی های آینده به ضرر اعراب نخواهد بود. کوتاه سخن آنکه در این فرآیند این اعراب هستند که با ایالات متحده در حال چانه زنی هستند نه ایالات متحده با اعراب.
برخی بر این باورند که پیشرفت در حال موضوع فلسطین – اسرائیل منوط به بهبود رابطه با امریکاست.این نظر به دلایلی تاحدی صحیح است. از این لحاظ که رابطه بین ایران و آمریکا (با توجه به نقش ایران و کمک هایی که می تواند در این راستا ارایه دهد) می تواند در فرآیند صلح بر خواسته های نیروهای درگیر تاثیر بگذارد تردیدی نیست. اما در عین حال ایران به دلیل مواضع ایدئولوژیک و منافع سیاست خارجی خود نمی تواند برخی از مسلمات را نادیده گیرد. این سخن بدین معناست که اگر تعاملات ایران و آمریکا وارد صلح شود ممکن است میزان خشونت ها کاهش یابد، توافقاتی صورت گیرد و تساهل هایی در برخی زمینه ها مثل مرز میان بیت القدس شرقی و بحث شهرک نشین ها شکل گیرد اما بحث آوارگان - در صورتی که ایران و آمریکا به توافق هم برسند- به سادگی حل نمی شود. لذا بحث بازگشت آوارگان یک مولفه اساسی در این فرآیند است. چندی پیش هم خالد مشعل رهبر حماس بر حق بازگشت آوارگان تاکید کرد و افزود که در هر گونه بحثی باید این موضوع هم در نظر گرفته شود. بر همین اساس حتی اگر ایران در این فرآیند وارد بازی شود اگر طرحی برای حق بازگشت آوارگان نداشته باشد، فرآیند صلح به نتیجه نخواهد رسید. هر چند ممکن است در کوتاه مدت تنش ها اندکی کاهش یابد اما در بلند مدت نتیجه ای در بر نخواهد داشت.
در خصوص رخدادهای اخیر مانند دستگیری ماه گذشته یکی از اعضای حزب الله در مصر، جانشینی فرزند حسنی مبارک به جای پدر، سفر پاپ به سرزمین های اشغالی و تشکیل دولت سلام فیاض بدون حضور حماس می توان یک وجه مشترک قائل شد و این وجه مشترک همانا تلاش غرب در جهت تقویت جریان میانه رو (یا محافظه کار حامی صلح و سازش) اعراب در برابر گروه های مخالف سازش است. این تلاش های حمایت گرانه غرب ابعاد سیاسی، اقتصادی، مشروعیت بخش بین المللی و یا بعد تثبیت قدرت داشته باشد. برداشتی وجود دارد مبنی بر اینکه مفهوم دو دولت در سرزمین های فلسطینی با کنار گذاشته شدن حماس در حال فراموشی است اما انتخاب سلام فیاض می تواند نشانگر این باشد که اندیشه دو دولت همچنان قدرتمند است. در خصوص سفر پاپ هم می توان به این امر اشاره داشت که سفر او عمدتا در راستای لابی گسترده صهیونیستی و سخنان نسنجیده ای بود که علیه هولوکاست و از سوی ایران ابراز شد.در خصوص جانشینی حسنی مبارک هم باید به این نکته توجه داشت که به دلیل تفاوتی که در نوع نظام سیاسی مصر و به طور مثال عربستان است بحث جانشینی اندکی تعجب آمیز جلوه می کند. اما واقعیت این است که در سطح خاورمیانه و کشورهای غیردموکراتیک همچون سوریه و لیبی هم چنین جانشینی هایی مطرح بود. جانشینی جمال مبارک هم در همین راستا و با زمینه سازی هایی بود که از قبل در افکار عمومی شکل گرفته بود. در هر حال، برخی اقدامات در جهت تقویت جبهه میانه رو و سازش کار عربی و تضعیف جریان های مخالف با سازش است.
حال این پرسش مطرح است که با توجه به آگاهی دولت مصر از مواضع دولت افراطی یهود و کان لم یکن تلقی کردن توافقات پیشین صلح از سوی رهبران فعلی این رژیم چرا از نتانیاهو دعوت به عمل آمده است و اینکه آیا می توان اهداف پشت پرده ای مثل موضوع هسته ای ایران را محور مذاکرات مصری – اسرائیلی دانست؟
در این زمینه باید دو نکته را مطمح نظر داشت: یکی اینکه با توجه به فضای سیاست خارجی گفت وگویی اوباما، ایران قدرت نگیرد. دوم اینکه با توجه به ذهنیت دیگران، ایران تبدیل به دشمن مشترک آنها شده است. طبیعتا وقتی در نزد آنان دشمن مشترکی تحت عنوان ایران یا نیروهای حامی ایران وجود داشته باشد همگرایی آنها قابل فهم به نظر می رسد. این تهدید یا دشمن مشترک ریشه در دو امر دارد: یکی بحث هسته ای ایران است. با توجه به افزایش سانتریفیوژها و اینکه ممکن است ایران از فضای گفت وگویی حاکم بر نظام بین الملل در راستای تقویت برنامه هسته ای خود استفاده کند. به دیگر سخن ترسی است که اسرائیل دارد مبنی بر اینکه ایران با استفاده از این فضا به نقطه بی بازگشت در برنامه هسته ای خود برسد. دوم ترس اعراب از ایران است به این معنا که با دستیابی ایران به تکونولوژی هسته ای، این کشور بر اعراب برتری خواهد یافت. بر همین اساس احساس تهدید از جانب ایران موجب همگرایی جبهه عربی – اسرائیلی علیه این کشور شده است. افزون بر این قدرتمند شدن ایران تنها یک رویداد ژئوپولیتیک در آسیای جنوب غربی نیست چرا که اگر منطقه گرایی را با رویکردهای جدید بنگریم در می یابیم اثرگذاری بر حوزه مدیترانه نتیجه مستقیم قدرتمندشدن ایران است یکی دیگر از دلایل همگرایی اعراب – اسرائیل را می توان در این دانست که قدرتمند شدن ایران طبیعتا می تواند باعث تقویت نیروهایی شود که ایران حامی آنهاست و این در بلندمدت مخالف منافع امنیتی آنهاست. این نتیجه فضای گفت وگویی حاکم بر نظریه اوباما است.
برخی بر این باورند که با توجه به تضاد در مواضع آمریکا (به رسمیت شناختن دو دولت) و مواضع اسرائیل (که نه تنها دو دولت را رد می کند بلکه مخالف توافقات پیشین هم هست) چگونه می توان تعادل یا توازنی میان این دو رویکرد برقرار کرد. معتقدم این تضاد نه تنها در قضیه فلسطین بلکه در مورد ایران، مقوله طالبان، روابط با روسیه و غیره هم به چشم می خورد. اساسا یکی از نقدهایی که در دوران انتخابات به مباحث انتخاباتی آمریکا وارد می شد این بود که گفته می شد این برنامه ها باید در عمل به محک آزمون گذارده شوند. به طور مثال، فرستاده ویژه آمریکا به خاورمیانه با تمام گروه های فلسطینی دیدار و گفت وگو می کند اما با حماس خیر. ایالات متحده در گفتمان اخیر اوباما هر چند در پی تغییر است اما نمی تواند متحد اصلی خود در خاورمیانه را تحت فشار بگذارد. لذا این یک تناقض است. تغییر از یک سو و عدم فشار به اسرائیل از سوی دیگر نشانگر تناقض در عملکرد آمریکاست.
گفتمان اوباما در برابر طالبان هم از این تناقض بی بهره نیست چرا که سعی دارد فرآیند تثبیت قدرت و ثبات سازی در افغانستان را با مذاکره با عناصر سازش گر یا مصالحه جوی این گروه برای ورود به قدرت پیش گیرد اما غافل از این است که نمی تواند با گروه هایی که در لیست تروریستی خود جای داده است مذاکره یا سازشی بلندمدت داشته باشد. در برابر روسیه هم این تناقض مطرح است. اقدامات آمریکا در اروپای شرقی مبنی بر استقرار سپر دفاع موشکی در راستای امنیت ملی آمریکا بود که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان ارتباطی به موضوع هسته ای ایران نداشت. باری، اوباما برای همراهی یا گفت وگو با روسیه نیازمند این تغییر است. اوباما برای خروج از این تناقض نیازمند یک انتخاب است. انتخابی که معمولادر سابقه تاریخی دولت آمریکا به سوی نگرش محافظه کارانه تر سیر کرده تا نگرش تحول خواه. به نظر می رسد که ایالات متحده غیر از فشارهای لفظی بر اسرائیل فشار دیگری وارد نخواهد آورد. در واقع، این نگرش محافظه کارانه (به جای نگرش تحول خواه) در گفتمان دموکرات ها امر بدیعی نیست.
در دوره کندی هم آنگاه که بحث فشار بر دولت های غربگرا و غیردموکراتیک مطرح شد این فشارها نتیجه بخش نبود. در دوره کارتر هم با شاه هر چند منتقدانه رفتار کردند ولی در اواخر دوره بیشترین قراردادهای نظامی در دوره کارتر منعقد شد. برآورد من این است که این تناقضات وجود خواهد داشت و معمولاهم به سوی وجه محافظه کارانه سیر می کند. نقش سوریه در جهان عرب و بر تحولات فلسطین هم غیرقابل چشم پوشی است. بر همین اساس است که مجموعه جهان عرب و اسرائیل در پی جلب و جذب توان تاثیرگذاری سوریه بر کل جریان های منطقه هستند. جلب نظر سوریه از چند جهت مهم است. تقریبا تمام گروه های فلسطینی مخالف صلح و فرآیند سازش در سوریه مستقر هستند؛ تاثیر این کشور بر تحولات لبنان و ارتباطاتش با ایران. در واقع سفر اخیر محمود عباس به دمشق نیز در راستای جلب نظر این کشور در جهت فرآیند تقویت گروه های میانه رو است.در برهه ای که نانسی پلوسی به تازگی بر مسند ریاست سنا تکیه زده بود نیز با سفر به سوریه و ارایه مشوق هایی در پی جلب نظر این کشور در این فرآیند بود؛ مشوق هایی چون بازگرداندن جولان به شرط بازگشت به مذاکرات صلح با اسرائیل و قطع رابطه با ایران. کوتاه سخن آنکه به دلیل ظرفیت اثرگذاری دمشق بر تحولات منطقه به ویژه لبنان و فلسطین، کشورهای منطقه ای در پی جلب نظر این کشور در جهت دمیدن روح تازه ای به کالبد مذاکرات صلح هستند.
چندی است که شاهد آغاز سفرهای دیپلماتیک در خاورمیانه هستیم. یکی از این سفرها، سفر نتانیاهو، نخست وزیر رژیم اسرائیل به مصر است که به تازگی انجام گرفته است. پیش از آغاز سخن باید گفت که به طورکلی تمام اقدامات و تحولاتی که در حال شکل گرفتن است را باید در چارچوب فضای گفتمانی کل خاورمیانه در نظر بگیریم. طبیعتا این گونه رویدادها به خودی خود فاقد معناست و باید آن را در یک چارچوب و قالب وسیع تری مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. ما شاهد چند جبهه در سطح خاورمیانه هستیم؛ به خصوص پس از جنگ 22 روزه غزه و تحولات داخلی اسرائیل که فضای کلی صورت بندی های قدرت در فضای خاورمیانه را دگرگون ساخته است که یکسوی این قدرت ایران است و سوی دیگر آن کشورهای محافظه کار عرب منطقه. پس از حوادث غزه این تصور در میان محافظه کاران عرب و اسرائیلی شکل گرفت که گرایش های مخالف سازش با اسرائیل که گمان می رود از سوی ایران حمایت می شود در حال قوی تر شدن است که طبیعتا این امر دورنمای صلح را تضعیف می کند. بر همین اساس این ائتلاف ها و سفرهای دیپلماتیک منطقه ای با دو هدف صورت می گیرد: یکی از بین بردن گرایشاتی که صلح میان اعراب و اسرائیل را تضعیف می کند و دیگری جلوگیری از قدرت یابی ایران. این ائتلاف ها دربردارنده کشورهای مصر، اسرائیل، اردن و تکاپوهای جدید عربستان از یک سو و در سوی دیگر ایران و جنبش های مخالف وضع موجود. در واقع می توان تحولات و تکاپوهای اخیر را به این صورت بر شمرد که مثلث مصر، اردن، اسرائیل از یک سو و از سوی دیگر ترافیک سفرهای منطقه ای است: سفر اخیر نتانیاهو به مصر، سفر نتانیاهو به آمریکا، سفر دو هفته آینده مبارک رئیس جمهور مصر به ایالات متحده و سفر اوباما به مصر در ماه ژوئن. این تکاپوهای جدید نه از سوی آمریکا که از جانب این کشورها و به دلیل ترس آنها از اقدامات جدیدی است که اوباما ممکن است در پیش گیرد.
به دلیل گفتمان تغییری که اوباما در پیش گرفته و زمزمه گفت وگوهایی که قرار است با مخالفان این کشور صورت گیرد مثل گفت وگو با طالبان، ایران و غیره لذاست که این تکاپوها بیشتر از موضع واکنش به اقدامات آمریکا صورت می گیرد. به بیان دیگر، تکاپوی مصر برای ارتباط با آمریکا به دو دلیل است: 1 – تهدیدی که این کشور از سوی تحولات در پیش روی منطقه ای احساس می کند و 2 - فرآیندی که در فضای حال رخ دادن است که ناشی از الزامات سیستم بین المللی و تحولات درونی آمریکا و روی کار آمدن اوباماست.در هفته های اخیر به تکرار کشورهای غربی به ویژه آمریکا بیان می کردند که هرگونه گفت وگوی احتمالی آینده با ایران آسیبی به امنیت ملی اعراب نمی زند. بر همین اساس مصر و اسرائیل احساس می کنند که هرگونه بهبودی در فرآیند تنش زدایی بین آمریکا و ایران می تواند از یک سو منجر به تقویت جایگاه منطقه ای ایران و از سوی دیگر موجب تقویت نیروهایی (همچون حماس و حزب الله) شود که ایران حامی آنهاست و در فرآیند کلی تر منجر به تقویت شیعیان در کشورهایی مثل بحرین و عربستان و سایر کشورها شود. بر همین اساس می بینیم که بیشترین دلجویی هم از اعراب صورت می گیرد که تنش زدایی های آینده به ضرر اعراب نخواهد بود. کوتاه سخن آنکه در این فرآیند این اعراب هستند که با ایالات متحده در حال چانه زنی هستند نه ایالات متحده با اعراب.
برخی بر این باورند که پیشرفت در حال موضوع فلسطین – اسرائیل منوط به بهبود رابطه با امریکاست.این نظر به دلایلی تاحدی صحیح است. از این لحاظ که رابطه بین ایران و آمریکا (با توجه به نقش ایران و کمک هایی که می تواند در این راستا ارایه دهد) می تواند در فرآیند صلح بر خواسته های نیروهای درگیر تاثیر بگذارد تردیدی نیست. اما در عین حال ایران به دلیل مواضع ایدئولوژیک و منافع سیاست خارجی خود نمی تواند برخی از مسلمات را نادیده گیرد. این سخن بدین معناست که اگر تعاملات ایران و آمریکا وارد صلح شود ممکن است میزان خشونت ها کاهش یابد، توافقاتی صورت گیرد و تساهل هایی در برخی زمینه ها مثل مرز میان بیت القدس شرقی و بحث شهرک نشین ها شکل گیرد اما بحث آوارگان - در صورتی که ایران و آمریکا به توافق هم برسند- به سادگی حل نمی شود. لذا بحث بازگشت آوارگان یک مولفه اساسی در این فرآیند است. چندی پیش هم خالد مشعل رهبر حماس بر حق بازگشت آوارگان تاکید کرد و افزود که در هر گونه بحثی باید این موضوع هم در نظر گرفته شود. بر همین اساس حتی اگر ایران در این فرآیند وارد بازی شود اگر طرحی برای حق بازگشت آوارگان نداشته باشد، فرآیند صلح به نتیجه نخواهد رسید. هر چند ممکن است در کوتاه مدت تنش ها اندکی کاهش یابد اما در بلند مدت نتیجه ای در بر نخواهد داشت.
در خصوص رخدادهای اخیر مانند دستگیری ماه گذشته یکی از اعضای حزب الله در مصر، جانشینی فرزند حسنی مبارک به جای پدر، سفر پاپ به سرزمین های اشغالی و تشکیل دولت سلام فیاض بدون حضور حماس می توان یک وجه مشترک قائل شد و این وجه مشترک همانا تلاش غرب در جهت تقویت جریان میانه رو (یا محافظه کار حامی صلح و سازش) اعراب در برابر گروه های مخالف سازش است. این تلاش های حمایت گرانه غرب ابعاد سیاسی، اقتصادی، مشروعیت بخش بین المللی و یا بعد تثبیت قدرت داشته باشد. برداشتی وجود دارد مبنی بر اینکه مفهوم دو دولت در سرزمین های فلسطینی با کنار گذاشته شدن حماس در حال فراموشی است اما انتخاب سلام فیاض می تواند نشانگر این باشد که اندیشه دو دولت همچنان قدرتمند است. در خصوص سفر پاپ هم می توان به این امر اشاره داشت که سفر او عمدتا در راستای لابی گسترده صهیونیستی و سخنان نسنجیده ای بود که علیه هولوکاست و از سوی ایران ابراز شد.در خصوص جانشینی حسنی مبارک هم باید به این نکته توجه داشت که به دلیل تفاوتی که در نوع نظام سیاسی مصر و به طور مثال عربستان است بحث جانشینی اندکی تعجب آمیز جلوه می کند. اما واقعیت این است که در سطح خاورمیانه و کشورهای غیردموکراتیک همچون سوریه و لیبی هم چنین جانشینی هایی مطرح بود. جانشینی جمال مبارک هم در همین راستا و با زمینه سازی هایی بود که از قبل در افکار عمومی شکل گرفته بود. در هر حال، برخی اقدامات در جهت تقویت جبهه میانه رو و سازش کار عربی و تضعیف جریان های مخالف با سازش است.
حال این پرسش مطرح است که با توجه به آگاهی دولت مصر از مواضع دولت افراطی یهود و کان لم یکن تلقی کردن توافقات پیشین صلح از سوی رهبران فعلی این رژیم چرا از نتانیاهو دعوت به عمل آمده است و اینکه آیا می توان اهداف پشت پرده ای مثل موضوع هسته ای ایران را محور مذاکرات مصری – اسرائیلی دانست؟
در این زمینه باید دو نکته را مطمح نظر داشت: یکی اینکه با توجه به فضای سیاست خارجی گفت وگویی اوباما، ایران قدرت نگیرد. دوم اینکه با توجه به ذهنیت دیگران، ایران تبدیل به دشمن مشترک آنها شده است. طبیعتا وقتی در نزد آنان دشمن مشترکی تحت عنوان ایران یا نیروهای حامی ایران وجود داشته باشد همگرایی آنها قابل فهم به نظر می رسد. این تهدید یا دشمن مشترک ریشه در دو امر دارد: یکی بحث هسته ای ایران است. با توجه به افزایش سانتریفیوژها و اینکه ممکن است ایران از فضای گفت وگویی حاکم بر نظام بین الملل در راستای تقویت برنامه هسته ای خود استفاده کند. به دیگر سخن ترسی است که اسرائیل دارد مبنی بر اینکه ایران با استفاده از این فضا به نقطه بی بازگشت در برنامه هسته ای خود برسد. دوم ترس اعراب از ایران است به این معنا که با دستیابی ایران به تکونولوژی هسته ای، این کشور بر اعراب برتری خواهد یافت. بر همین اساس احساس تهدید از جانب ایران موجب همگرایی جبهه عربی – اسرائیلی علیه این کشور شده است. افزون بر این قدرتمند شدن ایران تنها یک رویداد ژئوپولیتیک در آسیای جنوب غربی نیست چرا که اگر منطقه گرایی را با رویکردهای جدید بنگریم در می یابیم اثرگذاری بر حوزه مدیترانه نتیجه مستقیم قدرتمندشدن ایران است یکی دیگر از دلایل همگرایی اعراب – اسرائیل را می توان در این دانست که قدرتمند شدن ایران طبیعتا می تواند باعث تقویت نیروهایی شود که ایران حامی آنهاست و این در بلندمدت مخالف منافع امنیتی آنهاست. این نتیجه فضای گفت وگویی حاکم بر نظریه اوباما است.
برخی بر این باورند که با توجه به تضاد در مواضع آمریکا (به رسمیت شناختن دو دولت) و مواضع اسرائیل (که نه تنها دو دولت را رد می کند بلکه مخالف توافقات پیشین هم هست) چگونه می توان تعادل یا توازنی میان این دو رویکرد برقرار کرد. معتقدم این تضاد نه تنها در قضیه فلسطین بلکه در مورد ایران، مقوله طالبان، روابط با روسیه و غیره هم به چشم می خورد. اساسا یکی از نقدهایی که در دوران انتخابات به مباحث انتخاباتی آمریکا وارد می شد این بود که گفته می شد این برنامه ها باید در عمل به محک آزمون گذارده شوند. به طور مثال، فرستاده ویژه آمریکا به خاورمیانه با تمام گروه های فلسطینی دیدار و گفت وگو می کند اما با حماس خیر. ایالات متحده در گفتمان اخیر اوباما هر چند در پی تغییر است اما نمی تواند متحد اصلی خود در خاورمیانه را تحت فشار بگذارد. لذا این یک تناقض است. تغییر از یک سو و عدم فشار به اسرائیل از سوی دیگر نشانگر تناقض در عملکرد آمریکاست. گفتمان اوباما در برابر طالبان هم از این تناقض بی بهره نیست چرا که سعی دارد فرآیند تثبیت قدرت و ثبات سازی در افغانستان را با مذاکره با عناصر سازش گر یا مصالحه جوی این گروه برای ورود به قدرت پیش گیرد اما غافل از این است که نمی تواند با گروه هایی که در لیست تروریستی خود جای داده است مذاکره یا سازشی بلندمدت داشته باشد. در برابر روسیه هم این تناقض مطرح است. اقدامات آمریکا در اروپای شرقی مبنی بر استقرار سپر دفاع موشکی در راستای امنیت ملی آمریکا بود که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان ارتباطی به موضوع هسته ای ایران نداشت. باری، اوباما برای همراهی یا گفت وگو با روسیه نیازمند این تغییر است.
اوباما برای خروج از این تناقض نیازمند یک انتخاب است. انتخابی که معمولادر سابقه تاریخی دولت آمریکا به سوی نگرش محافظه کارانه تر سیر کرده تا نگرش تحول خواه. به نظر می رسد که ایالات متحده غیر از فشارهای لفظی بر اسرائیل فشار دیگری وارد نخواهد آورد. در واقع، این نگرش محافظه کارانه (به جای نگرش تحول خواه) در گفتمان دموکرات ها امر بدیعی نیست. در دوره کندی هم آنگاه که بحث فشار بر دولت های غربگرا و غیردموکراتیک مطرح شد این فشارها نتیجه بخش نبود. در دوره کارتر هم با شاه هر چند منتقدانه رفتار کردند ولی در اواخر دوره بیشترین قراردادهای نظامی در دوره کارتر منعقد شد. برآورد من این است که این تناقضات وجود خواهد داشت و معمولاهم به سوی وجه محافظه کارانه سیر می کند. نقش سوریه در جهان عرب و بر تحولات فلسطین هم غیرقابل چشم پوشی است. بر همین اساس است که مجموعه جهان عرب و اسرائیل در پی جلب و جذب توان تاثیرگذاری سوریه بر کل جریان های منطقه هستند. جلب نظر سوریه از چند جهت مهم است. تقریبا تمام گروه های فلسطینی مخالف صلح و فرآیند سازش در سوریه مستقر هستند؛ تاثیر این کشور بر تحولات لبنان و ارتباطاتش با ایران. در واقع سفر اخیر محمود عباس به دمشق نیز در راستای جلب نظر این کشور در جهت فرآیند تقویت گروه های میانه رو است.در برهه ای که نانسی پلوسی به تازگی بر مسند ریاست سنا تکیه زده بود نیز با سفر به سوریه و ارایه مشوق هایی در پی جلب نظر این کشور در این فرآیند بود؛ مشوق هایی چون بازگرداندن جولان به شرط بازگشت به مذاکرات صلح با اسرائیل و قطع رابطه با ایران. کوتاه سخن آنکه به دلیل ظرفیت اثرگذاری دمشق بر تحولات منطقه به ویژه لبنان و فلسطین، کشورهای منطقه ای در پی جلب نظر این کشور در جهت دمیدن روح تازه ای به کالبد مذاکرات صلح هستند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات