لازم میدانم که در ابتدا نمایی از سالهای قبل از سال 72 و انتخابات ریاست جمهوری آن سال را ارائه کنم تا خوانندگان متوجه باشند که چرا من در سال 72 در انتخابات شرکت کردم و با آقای هاشمی به رقابت واقعی پرداختم.
زمانی که آقای هاشمی در سال 68 به ریاست جمهوری برگزیده شدند، با آشکار شدن نارسایی سیاستهای دولتسالارانه 8 سال قبل مقارن شد. آقای هاشمی در این تقارن و تحول مسیر، بازیگر اصلی بود. زیرا شورای سیاستگذاری بازسازی بعد از جنگ، زیر نظر امام تشکیل شده بود و کسانی که آن تمرکزگرایی بعد از انقلاب را تجربه کرده بودند، در این شورا گرایش به تمرکزگرایی را تغییر دادند. سیاستهای بازسازی به تصویب امام رسید و همین بستر کار و فعالیت آقای هاشمی قرار گرفت. من نیز به علت آنکه با سیاستهای تمرکزگرا مخالف بودم و برای همین موضوع نیز از دولت مهندس میرحسین موسوی استعفا داده بودم، از تغییر و تحول به وجود آمده در سیاستهای آقای هاشمی دفاع کردم. اما در آن زمان، آقای هاشمی مخالفانی داشت. آقای محتشمیپور که آن زمان نماینده مجلس بود، در آغاز کار آقای هاشمی، انتقادات تندی به ایشان داشت. آقای محتشمی تاکید داشت که سیاستهای بازسازی، در هدفگذاری سیاستهای صندوق بینالمللی پول را دنبال میکند و این مغایر منافع ملی است. من در آن ایام دبیر سرویس اقتصادی روزنامه رسالت بودم. لذا چندین سرمقاله در این روزنامه نوشتم و از سیاستهای آقای هاشمی دفاع و قید کردم که سیاستهایی که آقای هاشمی در پیش گرفته، سیاستهای صندوقبینالمللی پول نیست.
تدریجا دولت آقای هاشمی که جا افتاد و پیش رفت، مشخص شد سخن آقای محتشمیپور صحیح بوده و آقای هاشمی، سیاستهای صندوق بینالمللی پول را تعقیب میکند. به همین علت پیگیر و متوجه شدم که هیاتهای صندوق بینالمللی پول به ایران میآیند و بدون اطلاع مردم با مسئولان وزارت اقتصاد و دارایی ملاقات میکنند. در روزنامه رسالت خبرهای این موضوع را نوشتم و انتقاد کردم که چرا اخبار این دیدارها از سوی دولت در اختیار مردم قرار نمیگیرد. ایران جزو اعضای صندوق بینالمللی پول است لذا باید مشخص شود که این هیاتها برای چه به ایران میآیند، چه میگویند، چه میدهند و چه میگیرند. برای همین، نقد سیاستها و حلاجی آن را برای اطلاع مردم آغاز کردم.
نگرانی از سیاستهای دولت
سیاستهای دولت آقای هاشمی من را نگران دو موضوع کرده بود. اول نگران تغییر مسیر به نام بازسازی و سازندگی بودم و نگرانی دیگرم این بود که چرا این تغییر از مردم پنهان میشود. این اتفاقات حدود سال 70رخ میداد. در همان ایام رهبری فرموده بودند امر به معروف و نهی از منکر بر همه واجب است و تاکید کرده بودند که مردم وظیفه خودشان را انجام بدهند. اما عدهای از جوانهای باغیرت این سخن را در حد نهی از بدحجابی تنزل داده بودند. من سرمقالههای مختلفی در روزنامه رسالت نوشتم و عنوان آن را منکرات بزرگ گذاشتم. نوشتم اگر این فرضیه الهی که مهمترین رکن آن بازخواست صاحبان قدرت است، در حد نهی از بدحجابی تنزل داده شود از بسیاری از منکرات بزرگ غفلت خواهیم کرد. یکی از منکرات بزرگ نیز، اتفاقی است که آرامآرام در حال رخ داده است و عوارض آن این خواهد بود که نه تنها زلف بلکه ساق و گردن و دیگر اعضای بدن بیرون خواهد افتاد. مصداق آن را نیز سیاستهای صندوق بینالمللی پول ذکر کردم که در اکثر کشورها به شکست و ناکامی منجر شده است. نمونه دیگر این بود که وقتی رهبر معظم انقلاب از دولت خواستند که سیاستهای اقتصادی دولت را معطوف به عدالت بکنند، معاون وقت رئیسجمهور گزارشی را نوشت و استدلال کرد در مراحل اولیه توسعه اقتصادی وضعیت فقر و غنا بدتر میشود و باید همینطور نیز بشود و او توصیه کرده بود که ناراحت نشوید و حوصله داشته باشید. اساس این فرضیه، مورد قبول ما نبود و جواب آن نیز در رسالت داده شد.
بیتوجهی دولت هاشمی به مردم
از حیث سیاسی نیز وضع به همینگونه بود. دولت فکر میکرد چون به نیازهای مردم توجه دارد و آنها را برآورده میکند لذا در حال اکرام مردم است و همین کافی است دیگر آنها خواسته سیاسی ندارند. در حالی که این اشتباه محض بود. مردم فقط نیازها مادی ندارند. نیاز به اعمال اراده و تعیین سرنوشت دارند. نیاز به قدرت بازخواست دارند. براساس همین دیدگاهها، فضای کشور، به گونهای بود که در دولت آقای هاشمی، کسی به نظرات مردم اعتنا نمیکرد. و حداقل اینکه اعتنا به نظرات مردم در آن دوران به قدر کافی وجود نداشت. البته ما انتقادات خود را ادامه میدادیم و با هر نوشته، گلهای نیز از سوی دولت به بنده منتقل میشد. در همان ایام یکی از علما که عضو هیات امنای روزنامه رسالت بود، پیغامی از آقای هاشمی برایم آورد و گفت که آقای هاشمی میگوید «احمد چرا این مطالب را مینویسد. دلیلش چیست؟» من دلایل خودم را برای آقای هاشمی نوشتم و استدلال کردم و برای ایشان ارسال کردم. خوشبختانه آقای هاشمی، انسانی نیست که خیلی زود از انتقاد برافروخته شود. تحمل زیادی برای شنیدن انتقاد دارد. (اگرچه در برخی از مصادیق خلاف این نیز وجود دارد). اما در مجموع فضا به گونهآی بود که دولت آقای هاشمی دچار این توهم شده بود که خطا نمیکند و لذا به انتقادات توجه نمیکرد.
این بیتوجهی البته دو دلیل داشت. دلیل اول به مروجان دولت بازمیگشت. حتما خوانندگان به یاد دارند که وقتی انتقادات از آقای هاشمی بالا گرفت، در نماز جمعه تهران شعاری سر داده شد که «مخالف هاشمی، مخالف رهبر است، مخالف رهبری، دشمن پیغمبر است.» با این حال این نوع واکنشها در رویکرد در روزنامه رسالت بیاثر بود. ما مشی انتقادی خود را داشتیم و این مسائل نیز تاثیری بر ما نمیگذاشت. چون هرکدام از گردانندگان روزنامه رسالت، انسانهای استخواندارد و سرد و گرم چشیده بودند و با این شعارها جا نمیزدند. اگرچه انتقادات کمتر مورد توجه واقع میشد. دلیل دوم نیز به علت جایگاه شخص آقای هاشمی بود. ایشان یک شخصیت باسابقه و استخواندار هستند. به واقع در آن ایام شخص دوم کشور بود. برخی پس از آنکه رئیسجمهور میشوند، به این مقام نائل میشوند اما آقای هاشمی زمانی که ریاست مجلس را برعهده داشت، از جایگاهی بسیار فراتر از مجلس برخوردار بود.
آبرویی که رفت
من این نوع بیتوجهی به مردم و منتقدان را (که برشمردم) نامطلوب میدانستم و احساس خطر میکردم در همان ایام ماجرایی نیز پیش آمد. در واقع به علت آنکه دولت، سیاستهای صندوق بینالمللی پول را تعقیب میکرد، معاملات یوزانس (نسیه) انجام میشد. خریدهایی با سوءتدبیر بانک مرکزی و وزارت اقتصاد و دارایی انجام شد و این دستگاهها از آن پشتیبانی کردند. فینفسه معامله یوزانس بلااشکال بود، اما در ابتدا باید مدیریت وام آن دقیق باشد و هنگام سررسیدها، پرداختها به موقع انجام پذیرد. اما این اتفاق نیفتاد و دولت نتوانست بدهیهای خود را در زمانهای مقرر پرداخت کند و ایران در جهان بیاعتبار شد. همان زمان من نامهای خدمت مقام معظم رهبری نوشتم و اعلام خطر کردم که 43 میلیارد دلار متعهد شدهایم. چند روز بعد از آن، با آقای هاشمی دیداری داشتم. ایشان به من گفت: «آن نامهای که شما به رهبری نوشتید، ایشان به من ارجاع کردهاند. من نیز به آقای نوربخش اعتراض کردم و گفتم این چیست. نوربخش گفت که بدهی ما 43 میلیارد نیست و 33 میلیارد است.» گفتم: «آقای هاشمی 33 میلیارد دلار بدهی مگر کم پولی است؟» البته از این مبلغ 10 میلیارد دلار بدهی دولت قبل بود و خالص بدهی آقای هاشمی 23 میلیارد میشد. قرار شد با آقای نوربخش صحبت کنم اما آقای نوربخش جواب تلفنهای من را نمیداد. حاضر نبود پاسخگو باشد. به رئیس دفتر او تلفن زدم و تهدید کردم و گفتم: «مهم نیست که ایشان جواب نمیدهد. من خواستم مطمئن شوم که اطلاعات من درست است یا نادرست. حال که شما جواب نمیدهید، من اطلاعاتی را که دارم در روزنامه منتشر میکنم، آنگاه شما مجبور به پاسخگویی میشوید». دو، سه ساعت بعد آقای مرتضی نبوی، مدیر مسئول روزنامه، به من خبر داد که نوربخش میخواهد تو را ببیند. رفتم دفتر آقای نوربخش اما ایشان به جای اینکه جواب بدهد، فقط سوال میکرد و میگفت: «چرا سرمقاله نوشتی و از دولت و فعالیتهای اقتصادی انتقاد کردهای؟ این باعث میشود سرمایهگذاری خارجی در کشور صورت نگیرد.» به مرحوم نوربخش گفتم: «ما اگر بتوانیم آنچه را که خودمان داریم سرمایهگذاری کنیم و از آن خوب استفاده نماییم، نیازی به سرمایهگذاری خارجی نداریم.»
من که منتقد سیاستهای اقتصادی دولت آقای هاشمی بودم، از حیث فرهنگی نیز میدیدم که دول در این زمینه نیز نواقصی دارد. یک گرایشهای تازهای در جامعه در حال رشد بود که هدف آن ضعف اعتقاد و مبانی دین بود. برخی نیز خود را علاقهمند به آن نشان میدادند. مثل وادادگی به مدلهای اقتصادی، اجتماعی و فکری غرب. در واقع یک نگاه لیبرالیستی در کشور در حال حاکم شدن بود. همین باعث شد نسبت به علوم انسانی غرب، یک شیفتگی در داخل کشور به وجود بیاید. در حوزههای دانشگاهی نیز این نگاه فعال شده بود و حتی برخی از مسئولان به آن دل بسته بودند. به طور روشن «تهاجم فرهنگی» از این مسیر وارد میشد. مشکل دیگر نیز، عملگرایی مفرط مدیران بود. گویی در نزد عدهای از مسئولان هدف وسیله را توجیه میکرد و شاهد مثال آن عملکرد شهرداری تهران و برخی از وزارتخانهها بود. حتی خود آقای هاشمی نیز این فرهنگ را ترویج میکرد. آقای هاشمی در نماز جمعه تهران، به لباس بچههای جبهه و جنگ گفت «جلنبر» و از آن انتقاد کرد و توصیهاش این بود که «همه باید مانور تجمل بدهند.» این نگاه متکی بر اشرافیت سیاسیون بود. این نگاه در کنار آن مسائلی که گفتم، برای دلسوختگان انقلاب و نظام، دلنگرانی به وجود میآورد. البته تعداد افرادی که اینگونه نگران بودند، زیاد بود اما اغلب آنها عذر داشتند و حرف نمیزدند، ضعف ما نیز همین جا بود، اگر مانند سالهای اول انقلاب آن روحیه پرخاشگری انقلابی پابرجا بود، فضای کمتر برای چنین تفکری به وجود میآمد.
کاندیدای نمایشی نبودم
سال 72 رسید. تا پیش از آن رسم بر این بود که در انتخابات ریاست جمهوری یک شخصیت برجسته کاندیدا شود و برای آنکه انتخابات حداقل در ظاهر امکانپذیر باشد، یکی، دو نفر از سیاستمداران به عنوان رقیب ثبتنام کنند اما هیچگونه رقابتی رخ نمیداد و حتی برخی مانند دکتر عباس شیبانی در نطق تلویزیونی خود، از رقیبشان حمایت میکردند. من از یک سو نگران انقلاب و عدم تحقق جهتگیریهای امام و رهبری بودم و از سوی دیگر نگران تودههای مردم و حتی شخص آقای هاشمی بودم. چون ایشان را یک سرمایه بزرگ برای ملت و اسلام و انقلاب میدانستم. هنوز هم بر این باورم. بر همین اساس، میگفتم که آقای هاشمی باید یک رقیب واقعی در انتخابات ریاست جمهوری داشته باشد. کسی که آگاه به نقطهنظرات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی باشد، بخواهد و بتواند آنها را برای مردم توضیح دهد و قصد آن را نیز داشته باشد که رئیسجمهور کشور شود. در ابتدا فکر کردم که چه کسانی برای رقابت با آقای هاشمی مناسب هستند. در بررسیهای خود به دو نفر رسیدم. اول آقای سیداکبر پرورش بود. ایشان نایب رئیس مجلس در دوره اول بود و بعدا نیز جزو هیات امنای روزنامه رسالت شد. نفر دوم نیز دکتر محمودجواد لاریجانی بود. با هر دو نفر صحبت کردم. استدلالهای مرا شنیدند و هر دو تایید کردند اما هر دو نیز استنکاف کردند. اکنون خاطرم نیست که دلایل آنها چه بود. اما هر چه بود، من قانع نشدم. به این نتیجه رسیدم باید خودم در انتخابات شرکت کنم. حضورم کاملا یک تصمیم «فردی» و نه تشکیلاتی بود. زیرا حتی اکثریت گردانندگان روزنامه رسالت نیز از حامیان آقای هاشمی بودند. به همین علت با چند نفر از بزرگان که نظرشان برای من ارزشمند است، مشورت کردم. روزهای آخر ثبتنام نیز فرا رسیده بود. تصمیم قطعی گرفتم و به همه کسانی که با آنها مشورت کردم، گفتم: «من جدی هستم و میخواهم رئیسجمهور شوم.» من نه حزب داشتم نه روزنامه و نه عقبه مدیریتی. 10 سال قبل ازآن وزیر کار در دولت مهندس موسوی بودم. با تعدادی از مدیرانم کار میکردم اما آنها تعداد پرشماری برای اداره کشور نبودند. اینها واقعیاتی بود که به آنها میاندیشیدم. برای همین تصمیم گرفتن سخت بود. به هر حال، روز آخر ثبتنام، به روزنامه رسالت رفتم و به بچهها گفتم: «عکاس را صدا کنید از من چند عکس بگیرد. میخواهم بروم ثبتنام کنم و رئیسجمهور شوم.» سپس به وزارت کشور رفتم. حدودا نیم ساعت به پایان زمان ثبتنام مانده بود، ثبتنام کردم. حضور من، باعث توجه مطبوعات و رسانهها شد و سروصدایی بلند شد. بلافاصله به کمک برخی از دوستان جوان، یک ستادی در خیابان خردمند راهاندازی کردم و تقریبا با دست خالی کار را شروع کردیم. اگرچه به لحاظ مادی در وضعیت خوبی نبودیم، اما آنقدری که بتوان ستاد را سرپا نگه داشت کمکهای مادی از طرف مردم و برخی از دوستان و همفکران دریافت شد. در روزهای اول یکی از بستگان دورم، نزدم آمد و گفت: «حالا که کاندیدا شدی میخواهم بهت کمک کنم.» بعد 600 هزار تومان داد و گفت که یکی را بفرست در خانه 400 هزار تومان دیگر نیز بگیرد. آن پول در سال 72 خیلی زیاد بود. او دو، سه روز بعد، با یک پرونده نزد من آمد و گفت که یک کار خصوصی دارم. رفتیم داخل اتاق. گفت: «فلان خانه که من در آن مینشینم، متعلق به پیرزنی کلیمی است که ساکن آمریکاست. حکم مصادره دادهاند. من دارم آن را میخرم. اما این زن رفته شکایت کرده و دادگاه انقلاب حکم اول را به نفع او صادر کرده است. حالا تو کمک کن که دادگاه دوم زودتر تشکیل شود.» گفتم: «من پرونده را ابتدا نگاه میکنم و بعد خبر میدهم.» به محض اینکه او از ستاد بیرون رفت، من رئیس ستاد انتخاباتی خود را صدا زدم و گفتم: «یک فقره چک یک میلیونی در وجه ایشان بنویس و بفرست در خانهشان». همراه چک یک یادداشت نیز برای او ارسال کردم که «در دادگاه انقلاب اعمال نفوذ نمیتوان کرد. اگر هم ممکن بود من نمیکردم.»
این کار واکنش مثبتی در ستاد و بین بچهها داشت. من شعارهای خودم را نیز بر چندین محور استوار کردم. اول به فامیلسالاری در کشور پرداختم و از آن انتقاد نمودم. بر استکبارستیزی و نه بیگانهستیزی اصرار داشتم. تصریح داشتم که در اداره کشور به آزادی مردم معتقدم. بر کارآیی و عدالت در زمینه اقتصادی تاکید میکردم و سادهزیستی را روش خودم میدانستم. گفتم مخالف قانونشکنی و عبور از قانون هستم و با آن مبارزه میکنم. برای همین، روش درست اداره کشور را بر پایه عقلانیت و تدبیر میدانستم.
نطق جنجالی و مخالف با پخش آن
در این میان موضوع «غلبه باندسالاری و فامیلسالاری» را در نطقهای خودم برجسته کردم و همین باعث حملاتی به من شد. ستادی در وزارت کشور تشکیل شد که مرحوم حاج سیدابوالفضل موسویتبریزی دادستان وقت کل کشور، آقای عبدالله نوری وزیر وقت کشور، محمد هاشمی رئیس وقت سازمان صدا و سیما و آقای عباسیفرد عضو شورای نگهبان اعضای آن بودند. کار این ستاد نظارت بر توزیع وقت عادلانه بین نامزدها بود. نطق اول من ضبط و از صدا و سیما پخش شد. بازتاب بسیار وسیعی داشت از شهرهای مختلف تماس گرفتند و ستادهای خودجوش تشکیل دادند. حدود 430 ستاد به صورت خودجوش در سراسر کشور تشکیل شد. همین باعث شد اعتراضات و انتقادات از سوی مطبوعات علیه من آغاز شود. شهرداری تهران علیه من بیانیه داد و تلویزیون آن را خواند. حتی خود صدا و سیما علیه من بیانیه صادر کرد. در حالی که این رفتارها غیرقانونی بود. من نیز واکنش متناسب را نشان میدادم اما در مطبوعات، حتی در روزنامه رسالت، اخبارم کم منعکس میشد. این فضا وجود داشت تا اینکه من نطق دوم خود را ضبط کردم تا از تلویزیون پخش شود. در این نطق، صراحت خود را بیشتر کردم. فردای همان روی که نطق دوم خود را ضبط کردم و قرار بود همان شب پخش شود، ساعت 2 بعدازظهر، آقای محمد هاشمی، رئیس صدا و سیما نامهای را برای من فکس کرد. نوشته بود: چون نطق شما به تشخیص کمیسیون نظارت بر انتخابات، مشتمل بر موارد غیرقانونی است، از پخش آن معذوریم. شما باید به صدا و سیما مراجعه کنید و نطق جدیدی ضبط کنید. من جواب ایشان را دادم و نوشتم که شما و کمیسیون صلاحیت دخالت در محتوای نطق را ندارید. آقای محمد هاشمی، مجددا جواب داد که شما اشتباه میکنید. ما حق داریم که فیلم شما را پخش نکنیم. اگر هم نطق خود را مجددا ضبط نکنید، فرصت پخش شما از دست میرود. بدینترتیب من را تهدید کردند. من به آقای عبدالله نوری تلفن زدم. با او به تندی صحبت کردم. به آقای حاج سیدابوالفضل موسویتبریزی نیز اعتراض کردم و حتی به آقای ناطق نوری که رئیس مجلس چهارم بود زنگ زدم و به شیوه برخوردی که با من میشد، اعتراض کردم. آقای ناطق گفت: «من حرف تو را قبول کردم اما نه اینقدر جدی.» گفتم: «شما بدانید که جدی هستم و به عنوان رئیس مجلس باید از قانون حمایت کنید و جلوی اینها را بگیرید.» این نوع گفتوگوها تا غروب طول کشید چون نه آقای عبدالله نوری توانست جواب قانعکنندهای به من بدهد و نه مرحوم ابوالفضل موسویتبریزی. حتی آقای موسویتبریزی با من همراهی کرد. بر من مسلم شد که اصلا کمیسیون تشکیل نشده تا تصمیمی گرفته شود. این یک تصمیم فردی بود که مانع از پخش نطق من شده بود. غروب، آقای همتی که معاون وقت سیاسی صدا و سیما بود، با من تماس گرفت و گفت: «بیایید صدا و سیما. من شما را قانع میکنم که نطق خود را تجدید کنی.» از من انکار و از ایشان اصرار. با برخی از دوستان مشورت کردم. گفتند برو. ساعت 7 بعدازظهر به صدا و سیما رفتم. ایشان فیلم را آورد و گفت: «اگر فیلم را بگذارم، خودت میبینی که چقدر تند صحبت کردهای. این حرفها به ضرر نظام است.» گفتم: «تشخیص شما اشتباه است. نظام با این حرفها تقویت میشود. نگاه شما باعث تضعیف میشود.» جر و بحث ما طول کشید. ایشان اصرار داشت که مجددا نطق دیگری بگو. حتی گفت کنار همین اتاق، میتوانیم این کار را انجام دهیم. هم دوربین هست و هم دیگر امکانات. بیایید نطق جدید بگویید. من نپذیرفتم. گفت: «اگر قبول نکنید، ما فیلم تو را پخش نمیکنیم.» گفتم: «اگر پخش نکنید همه شما را به دادگاه میکشانم.» با چنین تهدیدی از هم جدا شدیم. من مستقیم به خانه رفتم. نطق قرار بود همان شب ساعت 9 از تلویزیون پخش شود. حدود ساعت 30/8 بود که زنگ تلفن منزل ما به صدا درآمد. رئیس دفتر یکی از بزرگان نظام بود. از من پرسید به ما خبر دادهاند نطق شما تند و غیرقانونی است. صدا و سیما نیز نمیتوان پخش کند و شما هم زیر بار نمیروید که مجددا نطق خود را ضبط کتید. این برای نظام بد است. داستان چیست؟ من به ایشان گفتم: «سلام من را برسانید و عرض کنید که کار من قانونی است اما کار صدا و سیما غیرقانونی است. من زیر بار کار غیرقانونی نمیروم.» ایشان صحبت من را منتقل کرد و مجددا به من گفت: «اگر موضع خودت را قانونی میدانی محکم سر موضعات بایست.» من محکمتر شدم. لحظاتی بعد آقای میرمحمدی که آن زمان رئیس دفتر آقای هاشمی رئیسجمهور وقت بود، تماس گرفت. از من پرسید قصه چیست؟ آقای محمد هاشمی آمده پیش آقای هاشمی و گفته آقای توکلی حرفهای غیرقانونی زده و کمیسیون گفته نباید سخنان او پخش شود. من مفصل ماجرا را برای او نقل کردم و گفتم به آقای هاشمی بگویید، محال است من نطق خودم را تغییر بدهم. پخش آن نطق حق قانونی من است. ایشان رفته بود به آقای هاشمی گفته بود. ساعت 9 شب شد. تلویزیون به جای پخش نطق من، عکس گل و بلبل و موزیک پخش کرد. هیچ توضیحی ندادند. این عمل نشان میداد که بنده مشکلات کشور را درست فهمیدهام. کار صدا و سیما اهانت محض به مردم بود. ضمن آنکه شب قبل بیانیه شهرداری و صدا و سیما جداگانه علیه من از همین رسانه پخش شده بود.
ناگهان هاشمی مدافع من شد
سه ربع ساعت طول کشید، ناگهان بدون هیچ توضیحی، تصویر من را نشان دادند و نطق را بیکم و کاست پخش کردند. خیلی خوشحال شدم. چون این پیروزی آزادگی بر فردمحوری و ترجیح سلایق بر قانون بود. پیگیری کردم ببینم چه اتفاق افتاد که این برنامه ناگهان پخش شد. متوجه شدم که یکی از افرادی که بسیار در پخش آن موثر بود، شخص آقای هاشمیرفسنجانی بود. ایشان در مسیر برگشت از ریاست جمهوری به منزل خود، رادیو را رو موج «افام» تنظیم میکند تا نطق من را در ماشین گوش کند. اما نطق در ساعت 9 پخش نمیشود. با تلفن سیاری که در ماشین بود، به آقای میرمحمدی زنگ میزند و علت را جویا میشود. آقای میرمحمدی توضیحات من را میدهد. آقای هاشمی ناراحت میشود و میگوید: «مگر من نگفتم که این نطق باید بیکم و کاست پخش شود؟ آبروی نظام را نریزید. بگویید حتما آن را پخش کنند.» این عمل نشان میداد که آقای هاشمی برای دفاع از نظام، حاضر بود نطق تندی را که علیه خودشان انجام گرفته، پخش کنند. با اینکه من رقیب گزندهای بودم اما ایشان این جوانمردی و کلاننگری را داشت که مسائل و منافع نظام را برای خود کنار نگذارند. این عمل یک معنا را در خود نهفته داشت. نشان میداد که نظام جمهوری اسلامی ظرفیت تندترین انتقادات را به بالاترین مقامات خود دارد به شرط آن که فرد درصدد شکستن ساختارها نباشد. آن نطق شور و شوق عجیبی در بخشهایی از مردم ایجاد کرد. حتی برخی از مسئولان و شخصیتها نگران کاهش آرای آقای هاشمی شدند. یک روز مانده به انتخابات، برای زیارت امام رضا(ع) به مشهد رفتم. عادت همیشگی من است که یک روز قبل از انتخابات، به مشهد بروم. در آنجا یکی از بزرگان را که انسان شجاعی است، دیدم. گفت: «احمد آقا آمدهام اینجا دعا کنم تو برنده نشوی. برای اینکه فکر میکنم هنوز آمادگی نداری کشور را اداره کنی.» انتخابات برگزار شد آقای هاشمی پیروز آن بود و من 23 درصد آرا را به خود اختصاص دادم. آقای هاشمی بیش از 10 میلیون و من بیش از چهار میلیون رای آوردم. اما گفتمان عدالتخواه از آن زمان پایهگذاری و نطفه آن بسته شد. اگرچه من پیروز انتخابات نشدم، اما تاثیرات سخنانم را بعد از آن در دولت و شخص آقای هاشمی دیدم. ایشان در اولین نطق خود، بعد از پیروزی در مجلس، بغضآلود از خود و خانوادهاش دفاع کرد. میخواست پاسخ من را بدهد که به فامیلسالاری مبتلا نیست. در رفتارها و سیاستهای اقتصادی نیز ایشان تعدیلهایی صورت داد. برخی از رفتارهای مدیران عملگرا تصحیح شد و تا حدودی به کرامت مردم توجه شد.