من طی سالهای مختلف از سال 64 به بعد، به مناسبتهای مختلف و به دعوت انجمنهای دانشجویی به شهرهای مختلف میرفتم. گاهی در جریان سخنرانیها، گروههای مختلفی که عمدتا وابسته به جناح راست آن زمان بودند، به جلسات سخنرانی میآمده و سعی میکردند فضای جلسه را متشنج کنند. ولی ماجرای همدان با هیچکدام از تجریبات قبلی من یا حتی دیگران قابل قیاس نیست، چرا که آنچه در همدان اتفاق افتاد، بعد بسیار گسترده خبری پیدا کرد و صفبندی عمیق و بیسابقهای ایجاد ساخت که البته به بازداشت و صدور حکم اعدام من نیز منجر شد. من پیش از این در سال 77 در همدان و در دانشگاه بوعلی سخنرانی کرده بودم. در سال 81 به مناسبت سالروز شهادت دکتر شریعتی گروههای مختلف اصلاحطلبان استان و دانشجویان از من برای سخنرانی دعوت کردند. برنامه سخنرانی در تالار خانه معلم همدان برگزار شد چرا که دانشگاه برای این مراسم مجوزی صادر نکرده بود و در حقیقت بانیان برنامه، این سالن را اجاره کرده بودند. قبل از شروع سخنرانی به من اطلاع داده شد مطابق با اخبار رسیده و همچنین حضور برخی عناصر شناخته شده، احتمال ایجاد تنش در مراسم وجود خواهد داشت. با عنایت به این نکته سخنرانی را آغاز کردم و میخواستم به مناسبت سالگرد دکتر شریعتی، یک بحث تاریخی و نظری را طرح کنم. تا اواسط بحث، اتفاق خاصی رخ نداد و سال 600 نفره هم کاملا پر بوده و در راهروها نیز جمعیت ایستاده بودند. در میانه سخنرانی چند نفر بدون دلیل برخاستند و اعتراضاتی را شروع کردند. من از آنها خواستم اجازه دهند صحبتهای من تمام شود و آن وقت برای پرسش ـ پاسخ به آنها وقت داده خواهد شد. اما آنها به سر و صداهای خود در نقاط مختلف سالن ادامه میدادند.
وقتی سخنان من به جایی رسید که از ایستادگی دیدگاه بنیادگرا و سنتگرا در برابر زنان اشاره کردم، جلسه متشنج شد و آن افراد با فریادهایی سخنان من را ضدقرآن اعلام کرده و میگفتند: «تو دروغگو هستی». با این وضعیت من ادامه جلسه را بیفایده و البته خطرناک ارزیابی کردم و برای آنکه از درگیری فیزیکی میان شنوندگان و آن افراد جلوگیری کنم، سخنان خود را نیمهکاره گذاشته و از تربیون پایین آمدم. دوستان مدعو، در این لحظه به من توصیه کردند با توجه به وضعیت پیش آمده بهتر است محل سخنرانی و شهر همدان را ترک کنم. من هم به همراه دختر دومم که تازه امتحانات دبیرستان را به پایان رسانده و به همراه من آمده بود، از درب پشتی سوار اتومبیل کرایهای که ما را از تهران آورده بود، شدیم و به سمت تهران حرکت کردم. اما ناگهان همان جماعت به دور ماشین ریختند و با سر دادن شعار و زدن مشت به ماشین قصد برخورد را داشتند که با حرکت راننده از آنها دور شدیم و به تهران بازگشتیم.
تبلیغات رسانهای بر ضد سخنرانی و موضعگیری کروبی و خاتمی
من براساس تجریبات قبلی تصور میکردم چون درگیری فیزیکی رخ نداده است، نقشه برهمزنندگان جلسه به هم خورده و ماجرا پایان یافته است. فردای آن روز روزنامه کیهان، خبری را تنظیم کرده بود که طبق معمول مملو از اطلاعات نادرست، نقلقولهای ناصحیح و بریدهبریده از سخنان من بود. نکته جالب دیگر آنکه کیهان نوشته بود: «آقاجری در حالی که یک دختر جوان که احتمالا از بادیگاردهای او بوده است از چنگ مردم همدان قرار کرد.» روزنامه رسالت در گزارش خود به مراتب از کیهان جلوتر رفته بود و مرا به توهین به پیامبر، ائمه، مقدسات و مرجعیت شیعه متهم ساخته بود. در روزهای بعد، جو سنگینی بر ضد من ایجاد شد و در نماز جمعهها، ائمه جمعه شروع به موضعگیری کردند و بعد از نماز در شهرهای مختلف، نمازگزاران با راهپیمایی، خواستار برخورد با من میشدند. حتی در تهران گروهی با تجمع در برابر دادگستری تهران و سر دادن شعارهای مرگ، خواهان برخورد با من شدند. متاسفانه تحت تاثیر این تبلیغات آقای خاتمی و کروبی نیز بر ضد من موضعگیری کردند. آقای خاتمی در حال یکه در سفر اردبیل بود و نمیدانم متن کامل سخنان مرا خوانده بود یا خیر، نسبت به توهین روشنفکران به روحانیت و مرجعیت ابراز نگرانی کرد. آقای کروبی هم با خطاب و عتاب بیشتری به من حمله کرد. شاید این دو بزرگوار تصور میکردند با انتقاد از من فضای شکل گرفته فروکش میکند و ماجرا تمام میشود، در حالیکه این سخنان، به طرف مقابل این اطمینان را داد که دیگر با خیال راحت میتوانند با من برخورد کنند. آقای سلامتی دبیر کل سازمان، در سخنانی اعلام کرد سخنرانی من موضع شخصی من بوده و موضع مجاهدین انقلاب نیست. این البته صحیح بود و سخنان من ربطی به سازمان نداشت، در حالی که طرف مقابل تلاش میکرد مرا به سازمان و سازمان را به اصلاحات گره زده و فضاسازی کند. من در این بین تنها کاری که به نظرم میآمد این بود که یک نامه سرگشاده خطاب به رئیس مجلس بنویسم و با توجه به سخنان آقای کروبی برای ایشان توضیح دهم که حرف من، نفی روحانیت یا مرجعیت نبوده است.
احضار به دادگاه همدان
یک هفته بعد احضاریهای از دادگستری همدان برای من به دفتر مجاهدین انقلاب رسید که چون به آدرس خود من نفرستاده بودند، دیر به دست من رسید و فرصت حضور پیدا نکردم. دادگستری همدان بار دیگر برای من احضاریه فرستاد و بنده شنبه بعد از رویت احضاریه برای بازپرسی به همراه وکیلم آقای صالح نیکبخت به همدان رفتم. در آنجا وضعیت امنیتی و پلیسی حاکم بود و گروه زیادی اجتماع کرده بودند، به گونهای که مرا از درب پشت و با ماشین پردهدار به داخل دادگستری بردند. در جلسه اول بازپرسی آقایی که بعدها بیشتر با او آشنا شدم به نام رمضانی، که بازپرس و قاضی بود، اشاره کرد شما چنین مطالبی را بیان کردهاید و مدعیالعموم از شما شاکی است.
من هم گفتم آنچه شما مطرح میکنید برداشت ناقصی از سخنان من است. اجازه دهید متن پیاده شده از نوار را برای شما بیاورم و من از آن متن در برابر سوالات شما دفاع خواهم کرد. قاضی رمضانی حرف ما را قبول کرد و بنا شد هفته آینده جلسه بعدی بازپرسی برگزار شود. ناگفته نماند که در این جلسه هیچ صحبتی از اتهام سبالنبی و ارتداد نبود و در نهایت بحث تشویش اذهان مطرح میشد. جلسه بعدی بازپرسی در 16 تیر ماه برگزار شد. در این جلسه نوع برخورد قاضی کاملا تغییر کرد. برخلاف بازپرسی قبلی، انگار که اتفاق خاصی افتاده باشد یا دستوری رسیده باشد، قاضی رمضانی کاملا با موضع مشخص و تهاجمی حرف میزد و گفت: «با توجه به متن سخنرانی، آنچه شما گفتهاید سببالنبی است». در این زمان بحث و جدلی میان ما در خصوص این اتهام درگرفت که اساسا تعریف سببالنبی چیست؟ با توجه به پایان وقت، قاضی اعلام کرد شما باید فردا در جلسه بعدی بازپرسی حاضر شوید. بنده و وکیلم اعتراض کردیم که ما ساکن تهران هستیم اگر بین جلسات فاصله باشد برای ما بهتر است. اما قاضی نپذیرفت و ما شب را در همدان ماندیم و صبح یکشنبه 17 تیر ماه به دادگاه رفتیم. در این جلسه قاضی رمضانی انبوهی از طومارهای امضاشده بر ضد مرا به دادگاه آورده بود و با اشاره به مضامین آنها، از شکایت تعداد زیادی از مردم از من خبر میداد. مثلا در یکی از این طومارها آمده بود «آن زمان که آقاجری و امثال او در حال برجسازی بودند ما در حال دفاع از کشور در برابر تجاوز دشمن بودیم»! در مقابل ما به قاضی اعتراض میکردیم که شما باید بیطرفی خود را حفظ کنیم. این تومارها و امضاها حرکتی سیاسی است و از طرف دیگر بالاخره شاکی این پرونده خصوصی است یا عمومی؟! اما قاضی سوالات ما را بیجواب میگذاشت. در این جلسه حضور داشتند و وارد بحث شده و تحلیلهای مشخصی ارائه میکردند. من به بازپرس اعتراض کردم که این افراد کیستند؟ قاضی رمضانی در پاسخ این افراد را کارشناس دادگستری همدان معرفی میکرد. در وقت استراحت دادگاه من از آبادارچی آنجا پرسیدم که آیا این سه نفر را میشناسد او هم گفت: «این سه نفر صبح بسیار زود از تهران به همدان آمدهاند و صبحانه را هم در دادگستری خوردهاند» در این جلسه بعد از بحث و جدلهای فراوان با قاضی و این سه ماموری که از تهران آمده بودند، نهایتا در ساعت 3 بعدازظهر قاضی اتهام سببالنبی را تفهیم کرد و گفت: «شما به همین اتهام بازداشت هستید و چون مجازات این اتهام اعدام است، امکان تبدیل قرار وجود ندارد چرا که ما از متهمین به اعدام وثیقه نمیپذیریم». با وجود اینکه من و آقای نیکبخت به قرار بازداشت اعتراض کردیم اما در مدت زمان کوتاهی اعتراض ما رد شد . قرار تایید و بنده در بعدازظهر روز 17 تیر ماه 81 بازداشت شدم.
ماموران مرا به زندان مرکزی همدان که زندان بسیار شلوغی بود منتقل ساختند. در بدو ورود به زندان، متوجه شدم که زندانیان و به طریق اولی زندانبانان از بازداشت من مطلع هستند و در آن مدت تمامی همدان و شهرها اطراف از اتفاقاتی که روی داده باخبر شده بودند. من چون ناهار نخورده بودم پلوسفید مختصری که غذای ظهر بود خوردم و به بند منتقل شدم.
بند عمومی زندان مرکزی همدان
بند عمومی که مرا به آن منتقل کردند. بندی بود که در آن زندانیان با جرائم سنگین همچون قتل و سرقت مسلحانه زندانی بودند. این بند بسیار شلوغ بود مثلا در اتاقی که من در آن مستقر شدم 15 نفر گنجایش داشت اما 45 نفر به صورت فشرده و کنار هم در آن میخوابیدند. با این حال زندانیان به گرمی از من استقبال کردند به گونهای که برای خودم تعجبآور بود و یکی از تختها را در اختیار من قرار دادند. من در مدت یک ماهی که در بند عمومی بودم تجربیات ارزشمندی را از ارتباط با زندانیان پیدا کردم. من با زندانیان حرف میزدم در هواخوری با آنها راه میرفتم و ورزش میکردم و قاطبه زندانیان با اینکه اتهام مرا میدانستند اما برداشتشان این بود که من به دلایل سیاسی بازداشت شدهام.
در واقع آنها اتهام کفر و بیدینی که به من وارد شده بود را اصلا جدی نمیگرفتند و باور نداشتند، من در نمازخانه کوچک بند نماز میخواندم و زندانیان با مجازاتهای سنگین و مخصوصا اعدامیها از من میخواستند که برایشان استخاره کنم یا قرآن بخوانم. محکومین این بند لطفهای فراموشناشدنی به من داشتند. آنها هیچگاه اجازه نمیدادند که من لباسهایم را بشویم یا با توجه به تعداد بسیار کم دوشهای حمام، نسبت به تعداد زندانیان، آنها همیشه حمام را برای من به اصطلاح خودشان قرق میکردند. مساله دیگری که در بند عمومی در ذهن من مانده است، مساله سیگار است.
در آن، سال برخلاف سایر زندانها، کشیدن سیگار در زندان همدان ممنوع شده بود.
این ممنوعیت سود سرشاری را عاید قاچاقچیان سیگار و مامورینی که سیگار به داخل بند میآوردند کرده بود به گونهای که در سال 81 یک نخ سیگار در این زندان 2000 تومان خرید و فروش میشد. با این حال من تصمیم گرفتم که برای اینکه نقطه ضعفی به دست کسی ندهم و همچنین قانون را رعایت کنم، سیگار را کنار بگذارم و در عوض، در مسیر دادگاه که دیگر قانون منع سیگار وجود نداست سیگار میکشیدم! با این حال بند عمومی زندان همدان بند خطرناکی هم بود، در همان یک ماه چند نفر قتل در داخل بند رخ داد. زندانیان در میان خود دستهبندی محلی داشتند، و در دعواهای داخلی به وسیله وسایل بلند آهنی که در داخل زندان درست میکردند و به آن تیزی میگفتند با هم درگیر میشدند. واقعیت آن است که در آن زندان و در آن سال زندانیان و به خصوص معتادین خیلی راحت میمردند.
انتقال به انفرادی به بهانه حفظ سلامت
بعد از یک ماه، روزنامه رسالت خبری را منتشر کرد مبنی بر اینکه آقاجری بند عمومی زندان همدان را به آشوب کشیده و در آنجا بر ضد مقدسات سخن میگوید، این خبر کذب محض بود اما من مطمئن بودم که این خبر پیشزمینه اتفاق جدیدی است. این اتفاق مدت کوتاهی بعد از این خبر با انتقال من به انفرادی، رخ داد. رئیس زندان گفت: «برای حفظ جان من، تصمیم گرفته است مرا به بند دیگری منتقل سازد». به این شکل مرا به بند نظام که زندانیان مربوط به نیروهای مسلح و همچنین زندانیان دادگاه ویژه روحانیت همدان بازداشت بودند منتقل ساختند. در زیر هشت این بند یک سلول انفرادی وجود داشت، به صورتی که اتاق افسر نگهبان در حد فاصل این سلول و بند قرار داشت. زندان انفرادی همانطور که گفته شده عین شکنجه است. چرا که انسان نیاز طبیعی به ارتباط با همنوعانش دارد و تلقی من این بود که انتقال من به این محل تنها با هدف فشار بیشتر و ایزوله کردن من صورت گرفته است. جالب آنکه به نگهبانها هم دستور داده بودند که با من سخنی نگویند به شکلی که در مدت حضور در این بند، 3 مرتبه نگهبان بند به دلیل خوشوبش با من تغییر کرد. من در شهریور ماه به این سلول منتقل شدم و تا زمان انتقال به تهران در همین محل نگهداری میشدم. البته بعد از اینکه این خبر منتشر شد. مسئولین زندان برای اینکه بگویند آقاجری در انفرادی نیست، فردی را به سلول من آوردند که زیر حکم اعدام بود و در زندان کارگری میکرد، او صبحها از سلول میرفت و شبها دیروقت بازمیگشت و میخوابید. این بنده خدا مدتی بعد به من گفت: «فلانی، تو را به جان جدت با من حرفی نزن چرا که اینها مرتب از من میپرسند آقاجری چه میگوید و اگر شما چیزی نگویی من هم حرفی برای گفتن به آنها نخواهم داشت، چرا که از این کار بدم میآید.»
مصائب زندان همدان
در مجموع زندان همدان چه از لحاظ روحی و چه فشارهای جسمی بسیار سخت گذشت. از طرفی فشارهای فراوانی روی خود من وارد میشد و از سوی دیگر حضور من در زندان، دردسر مضاعفی هم برای زندانبانان و هم زندانیان بود. در هنگام تماس تلفنی، برای آنکه زندانیان با من برخورد نکنند و همچنین بتوانند همزمان مکالمه 3 دقیقهای تلفنی من در یک هفته را همزمان گوش دهند، سایر تلفنها را قطع میکردند و زندانیان ناراحت میشدند. از سوی دیگر من به شدت نگران خانوادهام بودم. چرا که مرتبا در مسیر خطرناک تهران ـ همدان در تردد بودند و مسئولین دادگستری همدان برخوردهای نامناسبی با همسر، مادر و فرزندان من داشتند. مساله دیگری که در انفرادی برای من ایجاد شد، آن بود که پای راست من از محل قطع، چرک کرد و من دیگر قادر به استفاده از پروتز نبود. در این مدت از یک چوب بلند برای راه رفتن کمک میگرفتم و در این شرایط دستشویی رفتن برای من بسیار مشکل شده بود. این مشکل را با رئیس زندان همدان در میان گذاشتم و گفتم به هر حال من زندانی شما هستم و این شرایط مجروحیت را دارم و ویلچر و توالت فرنگی برای من ضروری است. رئیس زندان در پاسخ گفت چنین امکاناتی را در اختیار ندارد. سرانجام بعد از مدتی فشار، دوستان از تهران برای من یک ویلچر و یک توالت فرنگی تهیه و به زندان همدان دادند.
صدور حکم اعدام
جلسات دادگاه من در مهر ماه 81 آغاز شد و من با استفاده از وقت کاملا آزادی که در انفرادی داشتم، دفاعیه مفصل و مستندی نوشتم در اولین جلسه دادگاه مشخص شد که اتهام من از سبالنبی به ارتداد تغییر یافته است. چرا که این اتهام حضور پر رنگتری در قوانین جزایی و موضوعی داشت. متن دادنامه نیز توسط نماینده مدعیالعموم در جلسات دادگاه که به رغم اعتراض من و وکیلم غیرعلنی برگزار شد قرائت شد. نماینده مدعیالعموم با کمال تاسف در روخوانی متن دادنامه نیز غلط داشت و هنگامی که ما به این موضوع اعتراض کردیم بدون تکلف خاصی گفت: «این متن چند ساعت پیش به دست من رسیده و فرصت خواندن آن را نداشتهام»! واقعیت آن است که من تا آن زمان اصلا فکر نمیکردم که در این پرونده حکم اعدام صادر شود. با توجه به دفاعیاتی که تنظیم شده بود و ضعفهای فراوان دادنامه، تصور من بر این بود که در دادگاه بدوی تبرئه شوم یا دست آخر به زندان محکوم شده و پرونده به دادگاه تجدیدنظر رود. فکر میکردم بهرهبرداریهای سیاسی از این غائله به اندازه کافی شده است و دیگر مسی به دنبال صدور چنین احکام بیسابقهای نخواهد بود. در 13 آبان ماه با اعلام اینکه حکم کن صادر شده است مرا برای ابلاغ، به دادگستری و اتاق آقای احمدی رئیس دادگستری همدان بردند. در این روز نه آقای رمضانی و نه آقای احمدی نیامدند. به جای آنها رئیس حفاظت اطلاعات دادگستری که یک جوان حزباللهی بود آمد و حکم را به دست من داد تا بخوانم. من قلم و خودکار خواستم تا از روی حکم رونوشت بردارم. در این وضعیت متوجه شدم که حکم صادره چیست. با وجود فشار سنگین عصبی، به ذهنم رسید که ممکن است این حکم هیچگاه منتشر نشود بنابراین با سرعت هر چه تمامتر، در آن مدت کوتاه حکم را برای خودم رونویسی کردم و بعد مرا به زندان بازگرداندند. این روز دقیقا مصادف با نوبت تلفن من بود، که در هفته 3 دقیقه حق تماس داشتم. چون شماره را خود من میگرفتم، به جای تماس با منزل، مستقیما با دفتر آقای بهزاد نبوی تماس گرفتم و خبر حکم را به منشی ایشان دادم و خواستم که آنها به گونهای خانواده را مطلع سازند.
نقطه نورانی در سیاهی حکم اعدام
شبی که حکم را ابلاغ کردند، شب سختی برای من بود. در ابتدا پذیرش این حکم برای من سخت و غیرمنتظره بود اما مطمئن شدم که ماجرا فراتر از افکار من است و با این هزینه، صادرکنندگان قطعا عزم دارند که مرا اعدام کنند. آن شب احساس دوگانهای داشتم. تنها چیزی که مایه آرامش من بود، اعتقاداتم بود. من با جریانی طرف بودم که همه چیز داشت و در برابر من چیزی برای دفاع در اختیار نداشتم. با این افکار احساس قطع تعلق از همه چیز کردم و اندیشیدم که هیچ امیدی مگر به خداوند وجود ندارد.
من بارها در دادگاه به قاضی گفته بودم که مرا از مرگ نترسانید. من ترسی از مرگ نداشتم، من هیچگاه در سنین جوانی در سالهای انقلاب و به خصوص جنگ، تصور نمیکردم به 45 سالگی برسم. حسرت ما در آن زمان این بود که مبادا جنگ به پایان برسد و ما شهید نشده باشیم. با این افکار سعی کردم که زودتر از هر شب بخوابم. صبح آن روز تلاش کردم که این حکم را تحلیل کنم و اتفاقا این تحلیل در کنار توکلی که در شب قبل در من ایجاد شد کمک مضاعفی بود. با خود گفتم که این زمانه که دیگر زمانه متوکل عباسی و عینالقضاه و سهروردی یا گالیله نیست. در این عصر افکار عمومی و وجدان بشری به راحتی زیر بار چنین احکامی نخواهد رفت بدین شکل اعتقاد یافتم که این حکم به رغم تمام سیاهی، یک نقطه نور در خود دارد که ناجی من خواهد شد. من در زندان اطلاع خیلی دقیقی از آنچه بعد از صدور اعلام حکم اتفاق افتاده بود نداشتم. چند روز بعد از اعلام حکم، یکی از نگهبانان که دانشجو بود و در دورانی که من در بند عمومی بودم در خصوص ترجمه و مسائل درسی از من کمک میخواست به بند نظام آمد و گفت: «من دیروز برای کاری به تهران رفته بودم. آقا! نمیدانید بر سر شما چه خبر است دانشگاهها به هم ریخته و شلوغ شده است». یک هفته بعد هم خانواده و آقای نیکبخت به دیدار من آمدند و از اتفاقات بیرون گزارشی به من دادند از جمله اینکه آقای کروبی از پشت تریبون مجلس اعلام کرده است: «این حکم ننگین باید شکسته شود».
توپ در زمین صادرکنندگان حکم
موج اعتراضاتی که شکل گرفته بود به گونهای بود که اصلا فضا برعکس شد و توپ در زمین صادرکنندگان حکم قرار گرفت به گونهای که با توجه به اینکه من تقاضای تجدیدنظر نکرده بودم. آنها به دنبال مفری برای خروج از وضعیت بودند. دانشگاه بعد از چند سال رکود و خمود بر اثر شوک ناشی از این حکم به پاخواسته بود و اعتراضات بیسابقهای شکل گرفته بود. با این وصف روزی در زندان از من خواستند که برای رفتن به پزشکی قانونی آماده شوم. گفتم برای چه؟ گفتند به شما فرصتی داده شده تا از این وضعیت خارج شوید با بررسی سلامت شما اگر مشخص شود در هنگام سخنرانی تعادل روانی نداشتهاید حکم شما شکسته میشود! من به شدت به این سخنان اعتراض کردم و گفتم شما به من توهین میکنید. در این فاصله نمایندگانی از کمیسیون اصل 90 مجلس نیز به زندان همدان آمده و با من دیدار کردند. در آستانه تعطیلات نوروزی تلاشهای فراوانی برای اعطای مرخصی به بنده خصوصا از سوی آقای کروبی صورت گرفت این تلاشها بعد از پایان تعطیلات نتیجه داد و من برای هفتهای به مرخصی آمدم.
انتقال به تهران و ماجرای اتهام فرار از زندان همدان
من از همان ابتدای بازپرسی تاکید داشتم با توجه به اینکه محل زندگی من در تهران است تقاضا دارم این پرونده در تهران بررسی شود، اما قاضی استدلال میکرد که چون محل وقوع جرم! در همدان بوده شما باید در اینجا باشید. من اعتراض میکردم که مگر من در همدان قتل کردهام؟! اتهام شما به سخنرانی من است و با بررسی پرونده در تهران و انتقال من به این شهر آثار جرمی نابود نخواهد شد! این خواسته که شاید از مهمترین خواسته های من بود سرانجام بعد از صدور حکم محق شد و در خرداد ماه رئیس دادگستری همدان نامه انتقال من به زندان اوین همدان را نوشت. من با در دست داشتن این نامه به زندان برگشتم و به رئیس زندان گفتم مطابق با این نامه من باید به تهران بروم و خود را به اوین معرفی کنم. رئیس زندان با رویت نامه اجازه انتقال مرا صادر کرد. من وسایلم را جمع کردم و با اجازه مسئولان زندان از زندان خارج شده و به همراه جمعی از دوستان به سمت تهران حرکت کردیم. در میانه راه ناگهان از دفتر ریاست دادگستری همدان تماس گرفته و گفتند: «شما به جرم فرار از زندان همدان! تحت تعقیب هستید و اگر به زندان بازنگردید شما را جلب میکنیم». من با وجود اینکه در برابر مسئولان زندان و با دستور قاضی رئیس دادگستری شهر را ترک کرده بودم دوباره به زندان برگشتم جالب آنجاست که برای بنده پروندهای هم به دلیل فرار از زندان همدان تشکیل دادند که البته قاضی با توجه به اتفاقات رخ داده برای من حکم تبرئه صادر کرد. در نهایت بعد از حضور در همدان تحتالحفظ دوباره به سمت تهران حرکت کرده و به زندان اوین منتقل شدم.