عباس عبدی
اگر از مردم ما به ویژه همنسلهای من درباره کشورهای دیگر و رهبران آنها سوال کنید، احتمالا کلمات دانیل اورتگا و نیکاراگوئه با گوشهای آنان آشنایی بیشتری دارد. گرچه نیکاراگوئه در آمریکای مرکزی است و کمترین اشتراک منافع و فرهنگ را با ایران و خاورمیانه دارد، اما به دلیل تقارن انقلاب ایران و انقلاب نیکاراگوئه به رهبری ساندینیستها و شخص دانیل اورتگا اخبار این کشور برای ما نیز جالب بود و پیگیری میشد. هنگامی هم که اورتگا پس از یک دوره مبارزه با ضدانقلابیون در نهایت قاعده انتخابات را برای تغییر عناصر حکومتی پذیرفت و از قدرت برکنار شد، نوعی ناراحتی برای طرفداران انقلاب نیکاراگوئه در ایران ایجاد کرد. اما به نظر میرسد که انقلاب نیکاراگوئه علیه سوموزا در شرایط مکانی و زمانی خاصی پیروز شد که به نوعی برای ساندینیستها و شخص اورتگا، وجود این شرایط توفیق اجباری محسوب میشود.
انقلاب نیکاراگوئه پس از انقلاب ایران در زمانی پیروز شد که رمق چندانی برای قطب کمونیسم باقی نمانده بود تا به هر قیمت ممکن از رژیم برآمده از انقلاب دفاع کند، و هزینههای چنین حمایتی را بپردازد. مثلا سوخت و اسلحه مجانی و کارشناسان فراوان در اختیارشان بگذارد و یا اینکه محصولات آن را (چون شکر کوبا) به قیمت مناسب خریداری کند. همچنین نیکاراگوئه در منطقهای جغرافیایی قرار داشت که حمایتهای فرامرزی بلوک شرق از آن به سهولت امکانپذیر نبود. و از همه مهمتر اینکه این کشور مثل ونزوئلا متکی به درآمدهای مستقل از جامعه از قبیل نفت نبود، به همین دلیل سرکوب و استبداد را انتخاب نکرد زیرا موفق نمی شد و راه دموکراسی را برای تداول قدرت پذیرفت.
شاید برخی فکر کنند که چپهای ساندینیست متفاوت از دیگر چپهای آمریکای لاتین یا آسیا بودهاند و از ابتدا با ذهنیت دموکراتیک و با التزام به تبعات آن انقلاب کردهاند، اما به نظر میرسد که چنین امری وجود نداشته، و آنان هم کمابیش مثل دیگر نیروهای چپ در سراسر دنیا بودهاند، و فقط توفیقی اجباری نصیب آنان شده بود که مجال اتخاذ سیاست سرکوب را نیافتند. و البته همین نکته برای آنان مثبت است چرا که از این توفیق اجباری استقبال کردند. و کسی هم در مقام محکوم کردن آنان به دلیل کار انجام نداده نیست و نمیتواند باشد. اما استفاده از این توفیق اجباری چه دستاوردی داشت؟ به نظر میرسد که وضعیت ساندینیستها برخلاف چپهای بلوک شرق و حتی روسیه است که هر کدام برای تبری جستن از گذشته خویش بر یکدیگر سبقت میگیرند. ساندینیستها امروز میتوانند ادعا کنند که نیرویی پایدار و در حال تحول با گرایش چپ هستند، و نه تنها خطرات مشابه آنچه در بلوک شرق دیدیم آنان را تهدید نمیکند که مضمحل شوند، بلکه در شرایط دموکراتیک میتوانند مجددا بر سریر قدرت تکیه زنند و اهداف و برنامههای خویش را پیش برده و به اجرا گذارند.
اورتگا به عنوان یک نیروی چپ در زمانی انقلاب کرد که اریش هونیکر رهبر حزب کمونیست آلمان شرقی و موگابه رهبر جبهه آزادیبخش زیمبابوه بود. امروز اورتگا در زیر گوش ایالات متحده میتواند مجدداً بر سر کار آید، اما از میراث هونیکر نه تنها چیزی نمانده که شهروند سابق آلمان شرقی در مقام صدراعظم راستگرای آلمان متحد، قدرت را در دست دارد. نگاهی به وضعیت اسفبار زیمبابوه و رابرت موگابه (که روزی یک مبارز مورد احترام بود) درس مهمی برای همه است. شاخص توسعه انسانی زیمبابوه در 30 سال پیش برابر 548/0 بود، نزدیک به شاخص مذکور در سوریه، بسیار بالاتر از این شاخص در مصر و اندونزی و تونس، و امروز کمتر از 480/0 است که در حد موریتانی و سنگال و کمتر از آنهاست. آیندگان چه قضاوتی درباره موگابه خواهند کرد؟ روشن است که چنین توفیقهایی ولو اجباری نصیب هر فرد یا حکومتی نمیشود، اما آیا نمیتوان از این واقعه درس گرفت و هوشمندانه بقای بلندمدت ایده و اندیشه را پیش پای انحصار کوتاهمدت در قدرت قربانی نکرد؟