حبیب ساسانی
*سیاستنامه: به نظر شما مهمترین گفتمانهایی که سبب پیروزی انقلاب اسلامی ایران گردیده چه گفتمانهایی بودهاند؟
**برای پاسخ به این پرسش باید به طلب و تمنای ایرانی و خاستگاه آن در پیش از انقلاب اشاره بکنیم. طرح بازگشت به خویش و همچنین طرح اندیشههای دینی بود که منجر به مطالبات مردم شده و این مطالبات نیز به نوبه خود حدوث انقلاب اسلامی را سبب گشت و از دههای که بیش از هر چیز به استقلال ایرانی در تمام اضلاع و جوانب آن به خصوص استقلال فرهنگی معطوف بود. انقلاب اسلامی در جریان هویتطلبی ایرانی در مقطعی از تاریخ شکل گرفت که بدنه اجتماعی پس از سالهای کشمکش با امواج مدرنیته و در تعقیب آن اسلامستیزی خواهان یک فضای جدیدی برای استمرار حیات خودش بوده است.
این طلب و تمنا برای تحقق حیات طیبه با طرح احیای اندیشه دینی توام بود.
اینجانب که میبینم صبغه فرهنگی این انقلاب بر سایر ابعاد آن برتری دارد.
*سیاستنامه: منظور شما این نیست که انقلاب اسلامی ایران حاصل جدال و کشمکش بین سنت و مدرنیته بوده است؟
**به تعبیری منظور من هم همین است. ایرانی در آن مقطع تاریخی بحث از هویتزدایی میکرد که در تقابل با آن هویتطلبی ایرانی بود، چرا که احساس میکرد این هویت با مدرنیته که با انگارهها و مبانی دیگری شکل گرفته تقابل دارد، به همین خاطر مردم با یک خودآگاهی تاریخی در پی بازگشت به آن هویت دینی بودند و احساس میکردند این هویت در چالش با مدرنیته و با ساز و کارهای خارجی و داخلیاش مورد هجمه واقع شده است. این هویتزدایی در بعد داخلی اباحهگری، کژیهای اخلاقی، ارزشزدایی، حقارت، عرضنگری و سکولاریزم و در بعد خارجی هم وابستگی در تمام ابعاد آن یعنی استثمار، استعمار، قیمومیت بیگانه، نفوذ و دخالت اجنبی را شامل میشد.
*سیاستنامه: در تاریخ قبل از انقلاب شاهد جدال و کشمکش میان سه گفتمان هستم. گفتمان اول گفتمان دینی و مذهبی است که در واقع گفتمان اصیل و غالب میباشد. گفتمان دوم، گفتمان لیبرالیسم است که در تفکرات گروههایی مانند ملی ـ مذهبی میبینم و گفتمان سوم، گفتمان گرایش به سوسیالیسم است. این ادعا از طرف مدعیان گفتمان دوم یعنی لیبرال که مطرح میگردد که انقلاب ایران حاصل مبارزات آنان با نظام شاهنشاهی قبل از انقلاب میباشد. نظر شما درباره طرح چنین دیدگاهی از سوی افرادی اندک که دارای گرایش لیبرال میباشند چیست؟
**این ایده ریشه در "مصادره انقلاب" دارد که از سوی این طیف مطرح میشود. با نگاهی گذرا به آنچه که در دهههای معطوف به انقلاب اسلامی در ساحت اندیشه اتفاق افتاد از آن حکایت دارد که دو طیف لیبرال و سوسیالیستها در مواجهه به اندیشه اسلامی و بومی احساس ضعف میکردند. اینکه در دهه چهل شمسی روشنفکران عمدتا رویکرد دینی پیدا میکنند و سعی دارند با مثالهای دینی حتی مبانی سکولار را به جامعه عرضه بکنند. در ضعف آرا و اندیشههای مبهم از اومانیسم و انسانمدار آنها ریشه دارد. اندیشهها و آرا غیربومی و وارداتی در بدنه اجتماعی و حتی در جریان روشنفکری نمیتوانست سببساز تحول در این کشور شود. اینکه امثال شریعتی و جلال آلاحمد به این سمت و سو میآیند علتش به همین برمیگردد. مثلا در آرا و اندیشههای شریعتی رگههایی از مارکسیسم را میبینید. حتی جریان چپ عملگرا که سعیشان این است که از طریق نظامیگری به اهداف انقلابی دست پیدا کنند. به دنبال آنند تا از طریق اختلاط امتزاج با اندیشه دینی آرا مارکسیستی را جهت مصون ماندن به جامعه ارائه بکنند که خود نشاندهنده آن است این اندیشهها در مقابله با اندیشههای دینی احساس ضعف میکردند.
*سیاستنامه: همانگونه که حضرتعالی هم بیان کردید گفتمان غالب در تاریخ و انقلاب اسلامی ایران گفتمان دینخواهی و حاکمیت ارزشهای دینی بوده است. شعارهای قبل از انقلاب نیز از ماهیت و محتوای دینی برخوردار بوده. بالاخره انقلاب اسلامی پیروز شد و جمهوری اسلامی براساس دیدگاههای ارزشمند امام خمینی(ره) و مبتنی بر تئوری ولایت فقیه شکل گرفت. از ابتدای پیروزی انقلاب ادوار مختلف دولتها را تا دولت نهم پشت سر گذاشتیم. دولت نهم هم با شعار احیای گفتمانهای انقلاب اسلامی قدرت اجرایی را در کشور به دست گرفت حال سوال اساسی که مطرح میشود این است که مگر دولتهای قبلی به دنبال حامیت گفتمانهای انقلاب نبودهاند؟ لذا تفاوت بین دولت نهم با دولتهای قبلی را از منظر احیای گفتمانهای انقلاب اسامی [اسلامی] چگونه ارزیابی میکنید؟
**باید به این نکته اشاره کرد که دولت نهم در چه شرایط داخلی و بینالمللی شکل گرفت. هرگاه از ویژگی های دولت نهم سخن میگوییم نمیتوان بدون در نظر گرفتن ظرف زمان از آن صحبت کنیم. چرا که رویکردهای و کارکردهای این دولت تحت تاثیر مناسبات داخلی و خارجیای میباشد که در دولت قبلی وجود داشت. از این رو باید شرایط آن مقطع در دو بعد داخلی و خارجی در نظر گرفت.
در آن مقطع نیز مردم به این نتیجه رسیده بودند که دولت اصلاحات نتوانست آن دسته از مطالبات دیرینه ایرانی را که در جریان انقلاب اسلامی اراده میکرد محقق نماید بویژه اینکه برخی از عرصهها از جمله مناسبات فرهنگی و دیپلماتیک حتی عقبگرد نیز داشت.
در ایران انقلابیون حرکتشان در جهت رجعت به اصالت ایرانی بود که با هویت اسلامی ـ ایرانی معنا پیدا میکرد و همان موتور حرکت مردم و انقلابیون در کوران انقلاب بود. اراده ملی در جریان انقلاب اسلامی در راستای استقلال معنوی بود که در پرتو آن استقلال در عرصههای دیگر شکل میگیرد و همین نکته وجه امتیاز انقلاب اسلامی از سایر انقلابهاست. در انقلاب ایران بر خلاف انقلابهای دیگر نگاه غالب مادی نیست و بر این اساس و به تبع انقلاب اسلامی مردم به دنبال آن بودند تا مطالبات انقلابی که از روح و معنای انقلاب اسلامی و همچنین نگاه عمیق رهبری یعنی امام خمینی(ره) و بعد از آن نظامسازی که در قانون اساسی متبلور است و شاخصههایی که مقام معظم رهبری تبیین کردند، احصا و شناسایی بشود.
لذا در ابعاد فرهنگی، سیاسی و اجتماعی باید از حاکمیت ارزشهای انقلاب گفته شود. باید از حفظ باطن و روح نظام نام برده شود. انقلاب اسلامی براساس ارزشهای دینی مانند اصل عدالت، اعتقاد به کرامت انسان خدمت به مردم، کار و تلاش مخلصانه قوای مختلف مردمی بودن و سادهزیستی مسئولان بنا شده است. در بعد خارجی هم استبدادستیزی، دفاع از حقوق ملی، دفاع از مظلومان جهان و به خصوص ملتهای مسلمان مدنظر نظام اسلامی بوده است که در انقلاب در قالب شعارها میبینید و هم در جریان نظامسازی که در قانون اساسی و فرمایشات رهبری آنها را مشاهده میکنید با این شرح آنچه که دولت نهم در طول این مدت انجام داده است تجلی مولفههای اصیل انقلاب اسلامی و اندیشههای بلند امام خمینی است. یا در حوزه سیاست خارجی که در دولت نهم در ابعاد نظری و عملی تغییراتی را به خود دیده است و این نکته حاکی از آن است که هم از بعد نظری و عملی شرایط به گونهای متفاوت از قبلیهاست.
*سیاستنامه: منظور شما این است که در مقایسه با دولتهای قبلی سیاست خارجی دولت نهم در تئوری و عمل با مبانی نظام و قانون اساسی سازگارتر است؟
**در دوره قبل به بهانه اینکه دیپلماسی واقعگراست طرز تلقی دیگری از مفاهیمی مانند تنشزدایی و صلح وجود داشت. لذا اصول حاکم بر سیاست خارجی و اهداف و راهبرد آن را متفاوت از دولت نهم میبینیم. اگر دولت نهم چارچوب نظام فعلی بینالمللی را ناعادلانه ارزیابی میکند و در جهت شالودهشکنی برآمده است در دولت گذشته هیچ تحرکی را در این راستا نمیبینید. اگر این دولت ماموریت خوش را برای اصلاح جهان مبتنی بر اندیشه دینی و خداپرستی و عدالت تبیین میکند قبلا شاهد این رفتار نبودید. مثلا در مبانی نظری برنامه چهارم توسعه با وضوح آن هژمونی آمریکا و حاکمیت نظام تکقطبی را میبینیم. در آن بحثی از اصول و حاکمیت آرمانها در عرصه بینالمللی نمیبینیم. نگاه دولت قبلی به قدرتها و به خصوص آمریکا هیچ وقت انتقادی نبوده است. این دولت نهم بوده که ایران را به مقام پرسشگر در جهان ارتقا داد و با همین مشی به احقاق حقوق ملت در زمینه انرژی هستهای پرداخت یا در سیاست داخلی در آن مقطع بحث حاکمیت دوگانه مطرح شد و همچنین در برنامه چهارم میبینیم که به صراحت از سکولاریزم و حاکمیت آن بر مناسبات ایران جانبداری میکند. در برنامه چهارم تجویزات عمدتا مبتنی بر آموزههای غربی است.
*سیاستنامه: یعنی دولتهای قبلی به صورت آگاهانه در ابعاد سیاسی و اقتصادی به سمت سکولار کردن جامعه حرکت میکردند.
**به صورت تجویز بوده است. براساس این برنامه میبایستی شئون دینی از مناسبات حذف میشد و در عمل هم طرد نیروهای کارآمد و ملزم با انقلاب چه اتفاقی میافتاد.
*سیاستنامه: از نکات قابل تامل در مقطع حاکمیت جریان اصلاحطلبی طرح شعارهایی مانند "تساهل و تسامح" از سوی جریان روشنفکری مدافع اصلاحات میباشد. در میان گفتار و عمل این جریان یکنوع پارادوکس و تضاد را مشاهده میکردیم. به تعبیری دیگر اگر وزارتخانهای متولی امر توسعه سیاسی و گسترش آن در سطح کشور بوده است و افرادی در مناصب اجرایی و از جنس روشنفکران مسئولیت آن را برعهده داشتهاند به یکباره به حذف و طرد نیروهای مخالف با اصلاحطلبی پرداختند. از سویی شعار تسامح و تساهل سر داده میشد و از طرفی دیگر تحمل شنیدن آرا و نقطهنظرات دیگران را نداشتند. این پارادوکس و تضاد را چگونه ارزیابی میکنید؟
**اینکه در مقطع جریان دوم خرداد از تسامح و تساهل گفته میشد ولی در مرحله عمل تحقق پیدا نمیکرد از خصایص اصلی مشکل روشنفکری میباشد.
این هم بدان جهت است که جریان روشنفکری شیفته و شیدای این مفاهیم بوده و از سر نیاز به آن نرسیده است. لذا آموزههای غربی بر ایشان یک نیاز تاریخی نیست بلکه بیشتر از دریچه یک کالای لوکس به آن مینگرند. به همین خاطر هم شما از روشنفکران نسل اول این استبداد را میبینید. همین جریان روشنفکری شالوده فکری و فرهنگی دولت رضاشاه را پیریزی میکند و استبدادورزی میکند و عنوان میکند که نوع این استبداد با استبدادی که شما فکر میکنید یکسان نیست و سعی میکند یک لباس زیبا به آن بپوشاند.
*سیاستنامه: اگر نگاهی به تاریخ روشنفکری در ایران داشته باشیم به این نتیجه میرسیم که روشنفکران از یک مشکل اصلی و مهم دیگری نیز برخوردار بودند و آن هم عبارتست از اینکه هیچگاه روشنفکران نتوانسته بودند با توده مردم ارتباط برقرار کنند و به تعبیر دیگر احساس میشد که در یک فضای مجازی به دور از مردم زندگی میکنند در عین حال مفاهیمی را طرح میکردند و فکر میکردند که این مفاهیم نیاز امروزی مردم است. علیایحال روشنفکری در ایران با فراز و فرودهایی همراه بوده است. به نظر میرسد که بعد از انقلاب جریان روشنفکری به ظهور جریان دوم خرداد توانست به طرح دوباره مفاهیمی بپردازد که در یک فرآیند تاریخی با اقبال مردم مواجه نبوده است. به نظر شما علت طرح دوباره روشنفکری از زمان جریان دوم خرداد چه بوده است و آیا دلی اصلی بیاقبالی مردم به دولتهای قبل از دولت نهم به طرح پارهای از مفاهیم برنمیگردد که روشنفکران ابراز میداشتند و در حالی که بیگانه از مردم بودهاند؟
**روشنفکری اصالتا در ایران به گونهای طبیعی شکل نگرفته است. یک جایی از تاریخ در مقابل مدرنیته احساس ضعف کردیم و فکر میکردیم برتری مدرنیته ریشه در تفوق ایدئولوژیک دارد. غربیها هم به ما این را باورانده بودند که شما خودتان روی پای خودتان نمیتوانید بایستید. شما باید خودتان را از دریچه نگاه ما یعنی غربیها بشناسید. لذا در جریان مقابله با انحطاط حاصله روشنفکری در ایران شکل گرفت و تصورش آن بود که با سازوکارهای مدرن بر مشکلات خودش در آن مقطع تاریخی میتواند فایق آید.
و اتفاقا عقیده داشتند آنچه که باعث ضعف در جامعه شده ریشه در این سنتها دارد و به همان نسبتی که آن روشنفکری در دنیای غرب متولد شده بود سعی کرد با یک نگاه مکانیکی همان را بردارد و در ایران انشاء بکند و شبیهسازی نماید. در واقع راحتترین کاری که میتوانست انجام بدهد تا بر مشکلاتش چیره بشود. لذا بدون در نظر گرفتن تفاوتهای بومشناختی، ساختاری، فرهنگی و زمینههای داخلی به دنبال آن بود که آن مسیری را که به طور طبیعی در مقطعی از تاریخ و در بخشی از کره زمین اتفاق افتاده بود همان را در ایران کپیبرداری کند. اتفاقا دوم خرداد هم درصدد تکرار همین روش بود. یکی از نظریهپردازان جریان دوم خرداد در آن مقطع میگفت: آنچه که غربیها در طول چهار سده صورت دادند ما دو ساله انجام دادیم. این در واقع تمام نگاههای این جریان بود.
البته در همان طیف هم کسانی بودند که میگفتند این مساله اشتباه است و باید اجازه داد سیصد سال طول بکشد تا ما به آنها (غربیها) برسیم. در واقع این دو در اصل با هم شریک بودند ولی در نوع نگاه از هم تفاوت داشتند. در آن مقطع بحث بر سر این مساله بود که مطابق تجویز غربی ما بایستی در ایران عمل بنماییم. این طیف ایده روایت استعلایی از اروپا را پذیرفته بودند. بحث اروپامداری در ابتدایی که با مدرنیته مواجه شد مطرح بود. اروپا عنوان میکرد که من حامل همه ارزشهای انسانیم. من برای دیگر ملتها الگو هستم. در ایران هم درست که بحث از اروپای پیر بود ولی آمریکاییها بعد از فروپاشی شوروی ادعا میکردند که همه ارزشها در اختیار لیبرال دموکراسی است و این ارزشها بایستی در بدنه حاکمیتها و بخصوص کشورهای اسلامی که اسم آنها را گذاشته بودند "نظامهای تروریستی" تزریق بشوند. بنابراین تئوریهای غربی در حال تجویز شدن بود و در داخل هم عدهای در حال به منصه ظهور رساندن آنها بودند. حال اینکه چرا اینها مورد پذیرش مردم نیست علتش هم به این نکته برمیگردد که این گیاهی که به دنبال آنند تا در این آب و خاک پرورش دهند با آب و هوای این سرزمین سازگاری ندارد. هیچ قرابتی با فرهنگ و ارزشهای بومی جامعه ایرانی ندارد. معالوصف سالهاست که این دور باطل را داریم تکرار میکنیم. از یک طرف یک بخشی از ما کاملا سکولار فکر میکنند و قید دین را به طور کامل زدهاند. یک بخش هم یا از سر دینداری احساس میکنند که ساز و کارهای دین برای حفظ خودش ضعیف است و باید از ساز و کارهای ایدئولوژیهای دیگر کمک بگیریم و عدهای دیگر به طور منافقانه و با التقاط به این عمل مبادرت میورزند. مثلا در ابتدای شروط وقتی با آرای ملکمخان مواجه میشوید اعتراف میکند که به دنبال آن است که همان آموزهها را در لفافه دین عرضه بکند. در ایران مارکسیسم در سالهای پایانی حکومت رضاشاه به عنوان یک اندیشه مدرن جایگاهی پیدا کرده بود و کسانی هم که به دنبال آن بودند تا وانمود کنند مردم هستند به این اندیشه پناه آورده بودند ولی وقتی میبینید که جامعه دینی اندیشه ماتریالیستی را نمیپذیرند آن را با اندیشه دینی تلفیق میکنند و از اینجاست که روشنفکری دینی شکل میگیرد. روشنفکری دینی یک جریان التقاطگونه است که به خاطر حضور آموزههای اومانیستی در کشور ریشه دوانده و به راحتی هم حذف نمیشود و از همان ابتدا هم با آنها مشکل داشتیم. بالاخره یا روشنفکری است و یا دین. مشکل معرفتی و یا بحران هویت کشور در همین روشنفکری دینی است که حایل میباشد. جریان روشنفکری دینی در مقطعی از تاریخ التقاط با چپ و مارکسیسم است و یک جا التقاط با اندیشههای صوفیانه و نوع شرقی است مانند اندیشه شاهنشاهی و ارتباط آن با دین و یک جایی هم التقاط با آرای لیبرالی میباشد.
در مواجه با انقلاب اسلامی اندیشههای مارکسیستی رنگ میبازد ولی در کمین است و تحت تاثیر شرایط جدید و آن هم در دولت سازندگی این مجال را پیدا میکند که در پشت این صحنه به کار نظریهپردازی بپردازد و با پشتوانه تسامح و تساهلی که تکنوکراتها در آن مقطع و بویژه در محیطهای دانشگاهی میپردازند زمینههایی را برای جذب نیروهای فکری فراهم بکنند.
*سیاستنامه: پس از نظر شما روشنفکری با ظهور انقلاب اسلامی خاموش گردیده بود ولی در دولت سازندگی دوباره پدیده روشنفکری طرح گردید که در نهایت در دولت خاتمی پرده برداشته و به طور کامل خودش را نشان داد؟
**تکنوکراتها عملگرا بوده و دستمایههای فکری ندارند. جریان دوم خرداد توانست از فرصتی که تکنوکراتها در آن مقطع ایجاد کرده بودند خوب استفاده بکند و به دنبال دولت سازندگی و نارضایتیای که از قبل این دوران فضا وجود داشت خودش را مطرح بکند.
*سیاستنامه: در واقع میشود اینگونه استنباط کرد که رای مردم به دکتر احمدینژاد در خرداد 1384 رای مخالف به دو توسعه بوده است. یکی توسعه سیاسیای که از طرف آقای خاتمی طرح شده بود که به تبع آن شاهد ولنگاری سیاسی بودیم که در نتیجه عدهای به زیر سوال بردن حتی بنیانهای دینی و اعتقادی مردم پرداختند که رای به آقای احمدینژاد یک بعد آن اعتراض به توسعه سیاسی آقای خاتمی بوده است. یک بعد دیگر بعد توسعه اقتصادی است که در جریان رقابت بین آقای احمدینژاد و آقای هاشمی در دوره دوم و تلقی که آقای هاشمی رای نمیآورد در واقع مردم میخواهند بگویند که ما توسعه اقتصادی قبل از آقای خاتمی یعنی توسعه اقتصادی دوران سازندگی را هم قبول نداریم. به تعبیری دیگر میتوان مدعی بود که رای مردم به آقای احمدینژاد رای به توسعه بومی بوده است.
**من میخواهم مطلبی را ورای آن چیزی که شما گفتید عرض کنم و آن این است که رای به آقای خاتمی هم همین بوده است. برخلاف اینکه جریان اصلاحات بعد از روی کار آمدن آقای خاتمی ادعا کردند که جامعه مستعد سکولاریزه شدن است و دائم به این موضوع دامن میزدند که جامعه سکولار شده است و وقتی از آنها میپرسیدید که چرا و استدلالتان چیست؟ در جواب میگفتند به خاطر رای به آقای خاتمی. من عرضم این نیست که مردم در آن مقطع نیامده بودند به ایده سکولاریزم و جامعه مدنی رای بدهند. مردم در آن جامعه به دنبال آرمانخواهی بودند.
*سیاستنامه: در واقع مردم از فشارها و سیاستهای دولت سازندگی خسته شده بودند؟
** دقیقا هم همینگونه است. مردم احساسشان این بود که اسلامزدایی شده، آرمانها و اصول انقلاب مانند عدالتخواهی مدنظر نبوده است. شکاف طبقاتی، روحیه اشرافیگری، فقر، فساد و تبعیضی که مقام معظم رهبری هم مطرح کرده بودند در جامعه شکل گرفته است و احساس مردم این بود که با ورود خاتمی شرایط دوره قبل عوض میشود و حالا چرا بعد به این رویکرد یعنی رویکرد آقای خاتمی رای نداند. چون مردم به این نتیجه رسیده بودند دریافتن مصداق دچار اشتباه شدهاند.
*سیاستنامه: از شعارهای آقای احمدینژاد که با گفتمان انقلاب و دین اسلام تطابق و سازندگاری دارد شعار عدالتخواهی بوده است. در سال آخر دولت نهم قرار داریم و تا چند ماه دیگر هم به پایان میرسد. به نظر شما دولت توانسته است براساس شاخصهایی که تعریف کرده به مقوله عدالت بپردازد؟
**گاهی اوقات عدالت امروز در مقوله اقتصاد و توزیع برابر ثروت میبینیم، گاهی عدالت را در حوزه دیگری میبینیم. اما وقتی دولت از عدالت میگوید باید آن را در یک مقوله کلیتر مورد بررسی قرار داد. راجع به عدالت بحث مهم آن بعد مفهومی آن است.
*سیاستنامه: درباره عدالت اجتماعی که شعار آقای احمدینژاد بوده بالنسبه موفق هم عملکرده است توضیح بفرمایید؟
**یکی از موفقیتهای عمده دولت نهم این است که توانسته حداقل خود مفهوم عدالت را به عنوان یک گفتمان در جامعه نهادینه بکند. مهمترین کار برای ساری و جاری کردن یک مفهوم آن است که آن را در ابتدا به صورت نهادینه درآورد و به جامعه عرضه کرد. این نهادینگی را دولت نهم توانسته است به عنوان یک نگاه غالب و برتر نه در سطح داخلی و صرفا عدالت اجتماعی بلکه در بعد خارجی هم مطرح بکند. در عرصه سیاست خارجی برای اولین بار مفهوم عدالت مطرح گردیده است. دولت نهم ادعا کرد که نظم موجود در نظام روابط بینالملل ناعادلانه است و میبایستی اصلاح گردد.
*سیاستنامه: پس در بعد داخلی دولت نهم توانسته شکاف دولت ـ ملت را که در دولتهای قبلی وجود داشت پر نماید و در بعد جهان هم این پیام را برای ملتها داشته باشد که عملکرد دولتهای خارجی متفاوت از خواست ملتهایشان است؟
**شکاف دولت و ملت در طول تاریخ بوده است که انقلاب اسلامی توانست این شکاف را پر نماید. در سالهای عصر طلایی انقلاب این اتفاق افتاد. اما مهم آن بود که درباره شکافهایی از این قبیل از همان زمانی که فکر و ایده عرضه کردیم و سعی نمودیم معضلات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی کشورمان را حل بکنیم به دنبال تئوریهای بیگانه میرفتیم. معمولا در طول تاریخ یکصد و پنجاه ساله اخیر آسیبهایی را در بعد اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی در کشور شاهد بودیم و متاسفانه برای حل آنها نگاهمان به غرب بوده است. چون مرعوب بودیم و به ما گفته بودند که خودتان نمیتوانید بر مشکلات فایق آیید.
بنابراین بایستی به سمت غرب و تئوریهای آن نگاه میکردیم. الان هم داریم همین کار را میکنیم. مثلا آنجایی که داریم با دولت مبارزه میکنیم به سراغ بحث نفت میرویم و این را مطرح میکنیم که دولت اگر به مردم نیاز نداشته باشد استبدادورزی میکند.
بنابراین آنجایی را هم که میخواهیم نقدی بکنیم و یا بحثی را طرح بکنیم باز به سراغ نظریههای غرب میرویم.
از این رو آنچه که در دولت نهم در طی این مدت انجام داد از تئوریهای نوین دولتی هم بسیار بالاتر عمل کرده است و در عین حال تئوریهای بومی را هم عرضه کرده است. دولت برای اولین بار بر پایه اصل عدالت در سفرهای استانی بر پایه یک فرهنگ بومی یک نظریه را ایجاد کرده سپس این نظریه به استراتژی دولت تبدیل شده است. بحث شکاف دولتها ـ ملتها یک رابط صمیمی را به منصه ظهور میرساند که از گفتمان امام و رابطه بیواسطه با مردم ریشه میگیرد. جالبتر آنکه دارای یک عقبه تئوریک دینی است. آنجایی که حضرت علی(ع) به مالک اشتر میفرماید که ارتباط با رعیت را فراموش نکن.
*سیاستنامه: در واقع همان عبارت معروف حضرت امیر سلامالله علیه است که میفرمایند: در حکومت دینی بین مردم و مسئولان هیچ حاجب و پوششی جز زبانشان نباید وجود داشته باشد یعنی اینکه مردم به راحتی بتوانند به مسئول حکومتی دسترسی داشته باشند و مهمتر از آن اینکه مسئول دینی به سراغ مشکلات مردم برود. در دولت نهم میتوان مدعی بود که این دستور حکومت حضرت امیر(ع) تحقق پیدا کرده است.
**این امر اعتماد ملی را افزایش میدهد. اصلا خود روشنفکری دایم مباحث مربوط به شکاف دولت، ملت، فقدان اعتماد ملی، بینشاطی مردم را طرح میکرد و سعیاش بر آن است که با نظریههای غربی و تئوریهای تجویزی آنها به علاج بپردازد. نظریه بومی که دولت نهم خلق کرد و به استراتژی برای این دولت تبدیل گردید به دنبال خودش امیدواری، نشاط و انگیزه مردم را در پی داشت. روی ساز و کارهای مدیریتی هم اثرگذار بود. نظارت همگانی را به عنوان یک اصل مهم که در نظریههای مدیریتی جدید هم قابل بحث است تقویت نموده است و مطالبات دوسویه دولت از ملت و ملت از دولت را تحقق بخشیده است. به دنبال آن متناسب با قابلیتها و مزیتهای منطقهای فعالیت صورت میگیرد. بدنه ستادی دولت را با واقعیات اجرایی کشور که نتیجه آن هدفگذاری در تصمیمگیریهاست آشنا میکند. باعث تجربهاندوزی دولت میشود. لذا مناسبترین نظریه مدیریتی در استراتژی بالا به پایین و پایین به بالا تحقق پیدا کرده است. از بالا دولت وارد میشود و تصمیماتش را به اجرا میگذارد و از پایین بازخورد آن را میگیرد. جهت اصلاح تصمیمات اولیهاش به کار میگیرد. در واقع این یک نوع الگوی مدیریتی مشارکتی است.
*سیاستنامه: الگوی مدیریتی آقای احمدینژاد منحصر به فرد است و امروزه در نظامهای سیاسی دنیا نمیبینیم که رئیس دولتی مجموعه اعضای کابینهاش را برای آشنایی با مشکلات مناطق مختلف کشور به شهرها یا روستاها برده و از نزدیک در جریان معضلات آنها قرار بگیرد.
**در محافل علمی و آکادمیک دنیا حرکات مدیریتی آقای احمدینژاد به عنوان یک الگو میتواند مطرح بشود. لذا با این عمل تمرکززدایی در کشور صورت گرفته است. در همین سفرهای استانی یک نوع شکافی را در میان برنامهریزی، عملکرد، فرآیندهای ارزیاب عملکرد و بازخوردای لازم جهت بهبود عملکرد را داشتیم، سفرهای استانی توانسته این شکافها را در راستای بهبود عملکرد پر کند.
*سیاستنامه: با توجه به زحمات و برنامهریزیهای دولت و ارائه خدمت که حمایتهای مقام معظم رهبری را هم با خود به همراه داشته است. چرا عدهای درصدد آنند تا دولت نهم را به عنوان یک دولت ناکارآمد جلوه دهند؟
**یک بخش آن به بیانصافی برمیگردد. یک بخش هم به اغراض سیاسی، رقابتها و فقدان ظرفیت لازم برای پذیرش اصل رقابت سیاسی بین جریاناتی که به بلوغ سیاسی نرسیدهاند و بلوغ سیاسی را صرفا در کلیگویی، سیاهنمایی و ایجاد جو تشویش میبینند برمیگردد. اما بیش از همه چون دولت نهم را خوب ارزیابی کردند و به این نکته رسیدهاند که دولت به دنبال بازآفرینی ارزشهای انقلاب است چون با ارزشهای انقلاب مشکل دارند لذت بایستی با کسی که در این راستا و در جهت منافع ملی گام برمیدارد آشکارا مبارزه کنند.
*سیاستنامه: از جانب جریان اصلاحطلبی انتظاری نیست که دستاوردهای دولت نهم را کارآمد جلوه دهند. اما از سوی نیروهای اصولگرا هم تلاشهایی برای ناکارآمد جلوه دادن دولت صورت میگیرد. علت آن را در جه میدانید؟
**در جریان رقابت سیاسی انصاف حکم میکند که اگر حرکتی موفقیتآمیز بوده حداقل تایید بشود. در طی این مدت میبینید که هیچ حرکتی را از دولت برنمیتابند. مگر میشود معدل عملکرد یک دولت صفر بوده باشد. همینقدر که جریان اصلاحطلبی حاضر نیست در کوچکترین مورد حرکتهای دولت را تایید کند از آن حکایت دارد که این جریان نگاهش معیوب است. اما در رابطه با اصولگراها این امر بیشتر جنبه خلقی و روحی دارد. شاید احساس میکردند که میبایستی به آنان توجه بیشتری از سوی دولت میشد. شاید یک بخش هم به دنبال امتیازگیری برای آینده سیاسی خودشان هستند. واقعا اگر کسی به آرمانهای انقلاب علاقهمند بوده و دغدغه دینی و منافع ملی داشته باشد باید با انصاف به آنچه که از سوی دولت انجام میشود نظر بدهد.
*سیاستنامه: دلیل اینکه عدهای از هماکنون در طرح عبور از احمدینژاد را عنوان میکنند چیست؟ آیا واقعا به دنبال جایگزینی هستند یا اینکه میخواهند به واسطه فشار بر رئیسجمهور و دولت امتیازگیری کنند؟
**بحث عبور بیشتر بر پایه امتیاز است. عبور وقتی معنا پیدا میکند که جمعی روی فردی اجماع کنند و بعد بگویند فرد بر سر تعهدی که کرده بودیم عمل نکرد لذا از وی عبور میکنیم. اولا کسانی که این مفهوم را به کار میبرند بر روی شخص رئیسجمهور اجماعی نداشتند و در ثانی اگر هم اجماعی بوده است اصول آن باید مشخص بشود. کدام یک از این اصول عمل نشده که بعد گفته شود باید به دنبال فردی بگردیم که به این اصول متعهدتر ورودی او است اجماع بکنیم. این مساله هیچ وقت گفته نشده است لذا بیان این جملات مبهم ریشه در همان امتیازگیری دارد.
*سیاستنامه: در رویکرد آسیبشناسانه از دولت نهم و در بعد تغییر و تحولات مدیریتی صور گرفته در سطوح مختلف از سوی این دولت آیا عدم اعتقاد رئیسجمهور به کار تشکیلاتی و حزبی در شکل دادن به تغییرات انجام شده دخالت ندارد؟
**از چالشهای عمده دولت در بعد نیروی انسانی و مدیران بوده است.
بخش از آن به فقدان تشکیلات برمیگردد که به دنبال خود میتوانند معضلاتی را به همراه داشته باشد اگر چه خود حزب و تشکیلات هم آفتهایی را دارد، بخصوص در کشور ما که احزاب ناپایدار بوده و سابقه خوبی از خودشان به جای نگذاشتهاند. در ضمن در انتخاب مدیر آقای رئیسجمهور به تنهایی تصمیم نمیگیرند مولفههای مختلفی دست به دست هم میدهند تا یک نفر به عنوان مدیر انتخاب بشود. نمایندگان مجلس، احزاب، گروههای فشار و غیره را داریم. این در حالی است که در محیط اجرا فشارهای مختلفی زمینه آزادی در تصمیمگیری را سلب میکند بخصوص هر چه که مدیریت به سطوح عالیتر میرود کار دشوارتر میشود. یک بخش هم به عدم شناخت برمیگردد. یک بخش هم آن چیزی است که از آن تعبیر میشود به اینکه آقای رئیسجمهور نیرو ندارد. این مطلب هم درست است. واقعا ما تا چقدر توانستیم کادرسازی بکنیم. لذا در چنین شرایطی نیروهای غیرکارآمد و غیروفادار به آرمانهای دولت نفوذ میکنند لذا از یک طرف با یک عامل نفوذی مواجه هستیم و از طرفی دیگر نیروی همسوی با خودت را که میتوانست کارآمد باشد از دست دادهاید.