مفهوم فرهنگ
برای فرهنگ تعاریف فراوانی ارائه شده است مناسب است که در همین ابتدا تعریف مورد نظر در این نوشته بیان شود: فرهنگ، بخشی از معرفت است که در ذهنیت مشترک افراد و یا جامعه و یا در زیست جهان افراد وارد شده است.
مراد از معرفت در این عبارت تنها آگاهی ذهنی، تصوری یا تصدیقی نیست؛ مراد، معنای عامی است که احساس، عاطفه، گرایش، اعتقاد، عادات و آداب را نیز فرا می گیرد. هر نوع آگاهی - اعم از اینکه در حد یک تصور ساده باشد و یا آنکه در درون شخصیت و وجود افراد رسوخ کرده و عزم و جزم آنها را در خدمت و یا در تقابل با خود گرفته باشد - هنگامی که صورتی جمعی پیدا کند، در قلمرو فرهنگ واقع می شود. فرهنگ در این تعریف عقاید، آگاهی ها، ارزشها، هنجارها، آداب و عادتهایی را شامل می شود که از طریق تعلیم و تعلم منتقل شده و صورتی جمعی پیدا می کند.اگر جمعی که فرهنگ در بین آنان محقق می شود، گسترده و فراگیر باشد، فرهنگ، صورتی عمومی پیدا می کند و اگر محدود باشد، فرهنگِ خاص و یا خرده فرهنگ را پدید می آورد. البته در دل یک فرهنگ عام، خرده فرهنگ ها و فرهنگهای خاص می تواند وجود داشته باشد.
صورت جمعی، قیدی است که معرفتهای فردی و خاص و یا حقایق و اموری را که در بیرون از حیطه معرفت افراد قرار گرفته باشند، از تعریف فرهنگ خارج می کند.
برای هر پدیده ای که در عرصه فرهنگ وارد می شود، دو عرصه غیر فرهنگی نیز قابل تصور است؛ اول اینکه صرفاً به قلمرو معرفت و آگاهی احساس و به بیان دیگر به حوزه وجودی شخصی خاص وارد شود. فردی که حقیقتی را کشف می کند و یا قاعده ای را برای خود فرض و اعتبار می کند و یا نسبت به امری حقیقی و یا اعتباری عشق یا نفرت می ورزد، تا هنگامی که این ادراک و احساس را در خود مخفی نگه داشته و به ابراز آن نپرداخته باشد و آن را در تعامل با دیگران به حوزه آگاهی جمعی وارد نکرده باشد، معرفت او خارج از قلمرو فرهنگ قرار دارد.ارشمیدس هنگامی که در حمام به چگالی و وزن مخصوص اجسام پی برد، اگر یافته خود را اظهار نمی کرد و یا اگر اظهار او را کسی نمی شنید و به شاگردان او منتقل نمی شد و تاریخ ثبت و ضبط نمی کرد، معرفت او به عرصه فرهنگ یونان و از آنجا به قلمرو فرهنگ بشر وارد نمی شد.
دوم اینکه آن پدیده به قلمرو آگاهی فردیِ خاصی نیز وارد نشده باشد. قضیه فیثاغورث در سالهای قبل از میلاد توسط فیثاغورث کشف شد و از طریق آموزش و تعلیم او به عرصه فرهنگ بشری وارد شد، ولی صدق این قضیه هندسی، منوط به کشف فیثاغورث و یا ورود آن به قلمرو فرهنگ بشری نیست. یعنی این قضیه قبل از آنکه به عرصه معرفت فردی وارد شود از نوعی حقیقت برخوردار است.
قاره آمریکا در زمانی خاص برای کریستف کلمب کشف شد و این معرفت از آن پس وارد فرهنگ اروپایی شد و تحولات فرهنگی وتاریخی مهمی را نیز به دنبال آورد. ولی این قاره قبل از علم و معرفت فرد و یا افراد اروپایی به آن نیز وجود داشت.
از بیان فوق دانسته می شود برای هر پدیده، دست کم سه عرصه می توان تصور کرد: اول عرصه فرهنگ که هویت بین الاذهانی دارد، دوم عرصه فرد که در محدوده معرفت فردی و شخصی قرار می گیرد و سوم، عرصه واقعیت نفس الامر شی. هر پدیده در هریک از عرصه های سه گانه فوق از احکام ویژه مربوط به خود برخوردار است. نفس الامر نیز به نوبه خود دارای مراتب و اقسامی است که پرداختن به آن از محدوده بحث ما خارج است. (جوادی آملی، 1372: 081 - 361)
ابعاد و سطوح فرهنگ
فرهنگ، که هویتی اولاً معرفتی و ثانیاً جمعی دارد، دارای ابعاد و سطوح مختلفی است و به عبارت دیگر مجموعه معرفتهای مختلفی در درون یک فرهنگ وجود دارد. نمادها و نشانه ها، هنجارها و ارزشها، باورها و اعتقادهای بنیادین، که به صورت زبان، آداب و عادات، حقوق و مقررات، ادبیات، اساطیر، علوم، معارف، فلسفه ها و ادیان مختلف بروز و ظهور پیدا می کنند، هر یک در بخش و یا سطحی از فرهنگ واقع می شوند. توجه به سطوح و اجزای متفاوت و گسترده فرهنگ، نکته مهمی است که ما را در تبیین نسبت فرهنگ با علم، یاری می رساند.
علم
برای شناخت نسبت علم و فرهنگ باید شناخت و تعریف خود از علم را نیز در نظر داشته باشیم. برای علم، تعاریف مختلفی بیان شده است و این تعاریف مختلف، اولاً، ریشه در مبانی فلسفی و معرفت شناختی متفاوت دارند و به مواضعه و قرارداد افراد باز نمی گردند(پارسانیا، 3831: 841) و به همین دلیل عدول از این تعاریف و توافق بر سر یک تعریف واحد درباره علم به سادگی ممکن و میسر نیست و ثانیاً، این تعاریف مختلف در چگونگی تبیین نسبت علم و فرهنگ تأثیرگذارند.
دو ویژگی فوق نسبت به تعاریف فرهنگ صادق نیست، زیرا با وجود تعاریف متنوع و متعددی که برای فرهنگ ذکر شده است، اختلاف آن تعاریف، چندان عمیق و بنیادین نیست و بیشتر ناشی از نظر به ابعاد مختلف و یا آثار و لوازم فرهنگ بوده و یا به قلمرو وضع و قرارداد بازمی گردد و دیگر اینکه آن تعاریف در بیان نسبت علم وفرهنگ چندان تأثیرگذار نیستند. به همین دلیل، در تعریف نگارنده از فرهنگ، به تشریح تعریف مورد نظر بسنده شد و از ذکر دیگر تعاریف خودداری گردید.
تعاریف ارائه شده از علم را در سه گروه می توان قرار داد: اول تعاریف پوزیتویستی و تجربی، دوم تعاریف قبل تجربی، سوم تعاریف بعد تجربی.
تعریف پوزیتویستی از علم با آنکه عمری کمتر از دو قرن دارد، همان تعریفی است که در حاشیه اقتدار دنیای غرب، اینک غلبه جهانی یافته و در سازمانهای رسمی علم و از جمله مراکز آموزشی ایران متأسفانه از نخستین سالهای آموزشی در سطوح مختلف، هرزه وار و به گونه ای سخیف تعلیم داده می شود چندان که سایر معانی علم و از جمله معنایی که فرهنگ و تمدن اسلامی با آن مأنوس بوده اینک با عنوان معرفت و آگاهی های غیر علمی، در انزوا و بلکه در معرض فراموشی قرار گرفته است.
معنای پوزیتویستی و یا تجربی علم، معنایی است که تنها در بخشی کوتاه از فرهنگ و تمدن غرب یعنی از نیمه دوم قرن نوزدهم تا نیمه دوم قرن بیستم سیطره و غلبه یافت. معنای بعد تجربی علم، معنای پسامدرن از علم است. زمینه های تکوین این معنا به تدریج از نیمه دوم قرن بیستم پدید آمد. این معنا گرچه همچنان در بیرون از محیطهای رسمی علمی و در حاشیه صورت غالب علم مدرن است، لکن حوزه مباحث فلسفی علم و فلسفه علم را تسخیر کرده است.
«تعاریف ماقبل تجربی علم، مجموعه تعاریفی است که به لحاظ تاریخی قبل از غلبه معنای پوزیتویستی علم در تاریخ وفرهنگ بشری حضور داشته است»(پارسانیا، 0831). این نوع تعریف در محدوده فرهنگ های دینی، در حوزه متافیزیک در یونان، دنیای اسلام و حتی در مقطع نخستین فلسفه های مدرن، مقبولیت دارد. علم در این تعاریف نیز شیوه و روشی مختص به خود داشته و در مقابل آگاهی ها و معرفتهای دیگری قرار می گیرد که با وجود کارکردهای مفید و مؤثر خود، غیر علمی اند؛ مانند شعر، خطابه و جدل.
نسبتهای سه گانه علم و فرهنگ
نسبت بین علم و فرهنگ از دو جهت درونی و بیرونی قابل پیگیری است؛ بدین معنا که این نسبت می تواند در درون علم و یا فرهنگ واقع شود و در هویت هر یک از آنها مؤثر باشد و یا آنکه در بیرون رخ داده و خارج از هویت آنها قرار گیرد. هر تعریفی که درباره علم پذیرفته شود، در این امر تفاوتی ایجاد نمی شود که علم در هر حال در درون فرهنگ، اثر گذارده و در ردیف ابعاد و اجزای آن واقع شده است و در هویت فرهنگ اثر می گذارد.
ورود و یا حضور علم در درون فرهنگ نظیر ورود و یا وجود یک عنصر در یک ظرف آب است؛ عنصری که در ظرف آب یا مایعات مختلف قرار دارد، بخشی از فضای درون ظرف را اشغال می کند و موقعیتی که در درون ظرف دارد، در جایگاه و موقعیت دیگر عناصر تأثیر می گذارد. علم هنگامی که به عرصه فرهنگ وارد می شود، به هر معنایی که باشد، بخشی از فرهنگ خواهد بود.
فرهنگ می تواند مانع از حضور علم شود و می تواند آغوش خود را بر روی آن بگشاید. مقاومت و یا استقبال فرهنگ نسبت به علم، به خصوصیات ذاتی فرهنگ باز می گردد. بنابراین، خارج بودن علم از حوزه یک فرهنگ نیز متناسب با هویت آن فرهنگ است. پس بود و نبود علم و یا چگونگی وجود علم در نسبت مستقیم با هویت فرهنگ قرار دارد. فرهنگی که فاقد علم باشد، هویتی مغایر با فرهنگی دارد که از علم بهره می برد و مراتب توسعه و ضیق علم، در چگونگی فرهنگ تأثیرگذار است.
فرهنگی که از قبول و پذیرش علم سرباز می زند، از امتیازهای حضور علم بی بهره می ماند. چنین فرهنگی، جاهلانه و سفله پرور است واگر مراد از علم، دانش تجربی و ابزاری باشد، این فرهنگ از تسلط بر طبیعت محروم می ماند. و اگر مراد از علم، دانش متافیزیکی، انتقادی و مانند آن باشد، فرهنگی که مانع از حضور آن می شود، از مزایای چنین دانشهایی بی بهره می شود. هویت و عناصر درون فرهنگ با بود و یا نبود علم ابزاری، علم عقلانی یا وحیانی، بدون شک خصوصیاتی مغایر پیدا می کنند.
از آنچه گفته شد، دانسته می شود تأثیر علم بر عناصر درونی و هویت فرهنگ، اجمالاً انکارناپذیر است و تعریفهای مختلفی که نسبت به علم می شود، اصل این نوع ارتباط و نسبت را نمی تواند در معرض تردید قرار دهد.
تأثیر فرهنگ در علم و به بیان دیگر نسبتی که فرهنگ با علم دارد، مانند نسبت علم با فرهنگ مورد وفاق نیست، زیرا نحوه تعریف علم در تبیین این نوع نسبت مؤثر است. بر اساس برخی از تعریفها، فرهنگ هرگز تأثیر درونی برعلم نداشته و به بیان دیگر هویت و ساختار درونی معرفتِ علمی، مستقل از فرهنگهای مختلف است. بر اساس این دیدگاه، علم هویتی غیر شرقی و غیر غربی و یا غیر دینی و غیر ایدئولوژیک دارد. فرهنگ هرگز در ساختار درونی معرفت علمی اثرگذار نیست.
در این نگاه، تأثیرهای فرهنگ نسبت به علم همواره تأثیرهای بیرونی است، به این بیان که فرهنگ، بدون آنکه تأثیری در معنای علم و روش آن داشته باشد، تنها می تواند ظرفیتهای خود را در جهت بسط و توسعه علم به خدمت گیرد و یا آنکه راههای گسترش آن را مسدود نماید و این نوع تأثیرهای فرهنگ بر علم، تأثیرهای بیرونی است.
دیدگاه دوم، فرهنگ را عنصر مقوم علم می داند. مطابق این نگاه - با حفظ غلبه و برتری فرهنگ بر علم- همان گونه که علم با هویت و ساختار درونی فرهنگ نسبت دارد، فرهنگ نیز در هویت علم، تعریف و مصادیق آن موثر است. بر این اساس، رابطه علم وفرهنگ، رابطه ای درونی و دیالکتیکی است؛ یعنی فرهنگ، هویت علم را پدید می آورد و علم نیز به نوبه خود بر فرهنگ اثر می گذارد. دیدگاه نخست که استقلال علم را در قبال فرهنگ می پذیرد، از جهت دامنه و برد و نوع تأثیری که علم بر فرهنگ می تواند داشته باشد، به دو نگاه تقسیم می شود.
بر اساس نگاه اول، علم حتی هنگامی که با تمام ظرفیت خود وارد فرهنگ شود، تنها بخشی از فرهنگ رابه طور کامل تصرف می کند و تأثیر آن بر دیگر بخشهای درونی فرهنگ تأثیرهایی حاشیه ای است و در نگاه دوم علم ظرفیت داوری وتصرف در همه اجزای درونی هر فرهنگ را دارد و تفوق و برتری خود را بر همه فرهنگ، می تواند حفظ کند. تعریف پوزیتویستی علم درحوزه نگاه اول بوده و تعاریف عقلانی و دینی علم به نگاه دوم ملحق می شوند.
از آنچه درباره نسبت فرهنگ با علم بیان شد، سه نوع رابطه بین فرهنگ و علم می توان در نظر گرفت که هر یک از آنها بر اساس نوعی تعریف از علم پدید می آید: تعامل بیرونی علم و فرهنگ، غلبه فرهنگ بر علم و احاطه علم بر فرهنگ. ادامه دارد...