تاریخ انتشار : ۱۸ تير ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۱  ، 
کد خبر : ۹۴۶۱۸

بحران هنر مدرن (بخش اول)


مترجم: محسن داوری
همزمان با شکل گیری جنبش هنر مدرن در سال های ابتدایی قرن بیستم و آفرینش هزاران اثر انتزاعی موسیقیایی و نقاشی و ادبی در این مکتب، منتقدان و کارشناسان زیادی، از آثار رشد چنین تفکری ابراز نگرانی می کردند. نویسنده با اشاره به آثار ساختار شکن منتقد برجسته روسی نیکولاس بردیف، به ویژه به دلیل انتقاد از جنبه های فرم گرایی محض، انسان زدایی از هنر، فقدان اجماع بر سر اصول آن و تبدیل تفکرات کابوس وار هنرمندان هنر مدرن به آثاری هنری، معتقد است که هم اینک ما شاهد به حقیقت پیوستن بسیاری از پیش بینی های منتقدان سال ها پیش هستیم که از جدایی انسان ها و هنر مدرن ابراز نگرانی می کردند.
در سال 1931 میلادی، در مجله آلمانی "زیت شریفت فور آئستیک"، مقاله ای با عنوان "تاریخچه هنر" به چاپ رسید. نویسنده آن یک استاد دانشگاه در رشته فلسفه به نام هلموت کوهن بود. در این مقاله، کوهن به دنبال پاسخ به این سوال بود که هنر تا چه حد از تغییرات تاریخی تاثیر می پذیرد. البته به صورتی متناقض، در تاریخ شکل گیری هنر، به همه مکاتب جدید به عنوان موهبتی ارزشمند نگریسته می شود.
در گذشته، هنر همواره به عنوان بخشی از زندگی روزمره افراد و جز» دل مشغولی های آنان به شمار می رفته است. از سوی دیگر، با دور شدن هنر از زندگی مردم و قطع ارتباط زیبایی شناسانه آن با گونه های انتزاعی هنر جدید، عموم شهروندان، دیگر از هنر به عنوان یکی از دل بستگی های روزانه خود نام نمی برند. به علاوه، موافقت و یا مخالفت با آن نیز دیگر برای اکثر مردم اهمیتی ندارد. بسیاری معتقدند که گذشت زمان در این باره قضاوت خواهد کرد.
از روزگار رنسانس و عصر شکل گیری مکتب کلاسیسم در اروپا، تلاش های زیادی در جهت معرفی و تشریح جنبه های زیبایی شناسانه، اخلاقی و حتی مذهبی انجام شد تا آثار هنری با دقت بیشتری نقد و بررسی شوند. وینکلمن یکی از اولین افرادی بود که با بهره گیری از مولفه های آثار هنری خود، در صدد ارزیابی و سنجش زیبا شناسانه گنجینه های کلاسیک برآمد. اقدامات وی تاثیر زیادی بر تفکرات آن دوره داشت و افرادی سرشناس نظیر گوته، شیلر، کیاتس، پوشکین و همه نوکلاسیک های عصر امپراتوری تا پایان قرن نوزدهم میلادی در کنار افرادی چون بادیلایر، نیچه، ژآلوب بورکارد، رنان و دیگران، این شیوه را فراتر از سایر روش ها معرفی نموده و، به گسترش آن کمک کردند.
از قرون وسطی تا عصر امپرسیونیسم، تفسیرهای متنوع ارائه شده پیرامون ویژگی های نمایشی، تصویری و فیزیکی آثار هنری، با اعمال سلیقه زیادی همراه بوده است. در مواجهه با هنرهای نو ظهور سر در گم ادبیات و موسیقی و نقاشی و گرافیک که به نظر می رسد فاقد ویژگی های عقلایی باشد، درمی یابید که آنها دیگر هیچ یک از مولفه های ذائقه عمومی را در اختیار ندارند. آنچه که در دنیای امروز مکاتبی نظیر "کوبیسم"، "فاویسم"، "فیوچریسم" (آینده نگری)، "اکسپرسیونیسم"، "آبسترکتیسم"، و "آتونالیتی" را به وجود آورده است، قرابت فکری زیادی با نماد گرایی ریشه گرفته از تفکرات نیهیلیستی دارد. هنرمندان روزگار ما، نگاه خود را از زیبایی های آسمان و زمین برگردانده و با تفکراتی ساختار نیافته و جزئی نگرانه، خود را به تجربه سبک های مختلف مشغول می کنند. آثار زیبا و دلفریب هنری گذشته که در دوره رنسانس به اوج غنا و زیبایی و کمال رسید، امروزه نادیده گرفته می شوند و یا به کناری گذاشته شده اند. به علاوه، مفهوم واقعی و ایده آل زیبایی از سوی بسیاری از این هنرمندان، به عنوان موضوعی کهنه تلقی می شود. اما این، همه موضوع نیست: هنر مدرن روز به روز انتزاعی تر و غیر قابل دسترس تر و ممتنع تر می شود. هیچ اجماعی نیز در مورد مفاهیمی نظیر زیبایی، هارمونی (توازن)، تناسب و لذت بخش بودن یک اثر وجود ندارد. لذا بسیاری از ما از هنر مدرن به عنوان هنری غیر فراگیر، غیر مردمی و محدود یاد می کنیم. هر چند در گذشته از چنین صفاتی به عنوان ویژگی هایی ناپسند و یا یک لکه ننگ برای آفریننده آن یاد می شد. هنر مدرن گویی تنها به هنرمندان و تعدادی منتقد مدگرای هم سو با این جریان تعلق دارد. در نقد هنری نیز همه این جر و بحث ها و نقد و بررسی ها، تنها به گفت و گوهایی میان کارشناسان تبدیل شده است و عموم مردم هیچ جایگاهی در آن ندارند.
از سوی دیگر، می توان گفت که در اکثر مباحث فلسفی امروز، زیبایی و حقیقت و نیکی جایگاهی ندارد; گویی هنر از دنیای معنا طلاق گرفته و با فرم گرایی افراطی، از همه مضامین انسانی تهی شده است. البته عده ای معتقدند که این مفاهیم نو، ریشه در اندیشه های فلسفی قرن بیستم دارد; چرا که بیزاری از علم، بیزاری از دولت و در مجموع، انزجار از تمدن به عنوان یک کل، بخشی از این رویکردهای گوشه گیرانه است. آیا این مردان غربی، در برابر الزامات فرهنگ و تمدن مغرب زمین به مبارزه برخاسته ا ند؟
یکی از متفکران و منتقدان نه چندان معروف روسی نیکولاس بردیف است. او از اولین افرادی بود که از هنر قرن بیستم به عنوان شاخصی از بحران های جهانی فراروی ما در حوزه های مختلف یاد کرد. او که برخلاف سایر فیلسوف های زمانه ما، به عنوان یک زیبایی شناس مطرح نشده، بیش از هر چیز در حوزه فلسفه حیات به پژوهش و مطالعه می پرداخت. بردیف یکی از اولین فلاسفه روسی بود که پس از اخراج از اتحاد جماهیر شوروی، در غرب به معروفیتی جهانی دست یافت. او نه تنها در آلمان و فرانسه، که در سراسر دنیای انگلیسی زبان به عنوان متفکری برجسته شناخته شد. دانشگاه کمبریج نیز مدرکی افتخاری به وی اعطا کرد. از طرفه های روزگار اینکه در همان مراسم، به سر برنارد راسل نیز که تفکراتی کاملا متضاد با بردیف داشت، مدرک افتخاری دانشگاه کمبریج اعطا شد.
بردیف در جوانی تفکراتی مارکسیستی داشت، اما همزمان با آغاز قرن بیستم و پس از مطالعه زیاد آثار کانت و همچنین در سایه تاثیرات عمیق فکری از اندیشه های سولوویف و نیچه، وی به سوی اندیشه های نو ایده آلیسم که ریشه در استعاره ها و اخلاق مسیحی داشت، سوق پیدا کرد. فلسفه وی براساس تقدم آزادی بر وجود و به همراه همه پیش فرض ها و مقدمات آن استوار بود. طبیعتا، چنین نگاه مختصری نمی تواند همه جنبه های اندیشه های بردیف را نشان دهد. پس از آشنایی با حوزه های اصلی اندیشه های وی به عنوان یک فیلسوف تاریخ و دین و یک اگزیستانسیالیست، یک اخلاق گرا و یا یک متفکر حوزه الهیات، می توان دریافت که بردیف هیچ گاه به صورت کامل در بخش زیبا شناسی به مطالعه و بررسی نپرداخت. مهم است که بدانیم وی در کتاب چالش برانگیز خود با عنوان "معنای تاریخ"، چند پاراگراف را به حوزه هنر اختصاص داده است. این کتاب که در سال 1936 میلادی به زبان انگلیسی برگردانده شد (و تاکنون بارها چاپ شده است)، به ارائه یکی از مشکلات و دغدغه های فکری بردیف می پردازد: "آیا تاریخ معنایی دارد؟ و اگر دارد، چنین معنایی با جریان تاریخ چه ارتباطی خواهد داشت؟ و آیا از آن فراتر خواهد رفت؟ نقش و عملکرد خلاقیت انسانی در این جریان چیست؟ و کدام یک از ویژگی های تمدن می تواند به عنوان شاخص موفقیت و شکست آن به حساب آید؟" در همین حیطه، بردیف این جملات چالش برانگیز را در مورد هنر مدرن بیان می کند: فیوچریسم در همه فرم هایش، با گسیختگی از سنت های رنسانس و هنرهای کلاسیک، به دنبال افق هایی نو بود. به علاوه، همه آثار ارائه شده این مکتب، با جدایی از فرم های انسانی، میان انسان و طبیعت زنده، یک افتراق گسترده پدید می آورند. فیوچریسم که انسان ها را علاوه بر محدود کردن، از حضور در عرصه هنر بازمی دارد، مولفه های سر در گم کننده ای دارد که سر در گمی مخاطبان در انبوهی از نمادها، بخشی از ویژگی های آن است. (به عنوان مثال به آثار پیکاسو که در سبک کوبیسم ترسیم شده اند، بنگرید).
در آثار هنری وی، از ایده آل های طبیعت و مولفه های کلاسیک بهره برده می شود; اما هیچ انسان کاملی در این تابلوها وجود ندارد و ما با تفسیرهایی آکادمیک و لایه هایی متمادی و پشت سرهم، رو به رو هستیم. بردیف معتقد بود که با نگاهی به آثار هنر مدرن از سوی چند فرد مختلف که به صورت تصادفی برگزیده شده باشند، می توان به وجود یک بیماری ریشه گرفته از تمدن مدرن پی برد که سرچشمه های تاریخی دارد. در کتاب معنای تاریخ نیز که بیست سال پیش از آن انتشار یافت، می توان با بحران های فراروی تمدن غرب آشنا شد. در آستانه انقلاب سال 1918 میلادی نیز کتابی از بردیف با عنوان بحران هنر به چاپ رسید که اگرچه به چاپ دوم نرسید، اما به دلیل مباحث تخصصی آن در حوزه هنر، بسیار خواندنی است. در این کتاب سه مقاله مختلف وجود دارد که عنوان کتاب از مقاله اول آن اقتباس شده است. این مقاله از سخنرانی بردیف در نوامبر 1917 میلادی و در آستانه به قدرت رسیدن رژیم بلشویک ها در شهر مسکو اقتباس شده است. دومین مقاله این اثر هم در مورد هنر پیکاسو و سبک کوبیسم است. در هر دو این مقاله ها، بردیف از بحران های فراروی هنر مدرن در سال های ابتدایی قرن بیستم پرده برمی دارد. مقاله سوم بردیف به نقد و بررسی "رمان پطرزبورگ" اثر آندره بلیج می پردازد. او از این اثر به عنوان داستانی نگاشته شده در سبک کوبیسم یاد می کند که در آن، بلیج تفکرات کابوس وار خود را به نگارش درآورده است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات