تاریخ انتشار : ۱۱ تير ۱۳۸۸ - ۰۸:۰۶  ، 
کد خبر : ۹۴۶۹۹

عده‌ای می‌خواستند حزب در حزب درست کنند

اشاره: رضا خجسته‌رحیمی: اختلافات در حزب جمهوری تا بدانجا در سال 63 بالا گرفت که امام پیغام پایین کشیدن فتیله حزب را به اعضای بلند‌پایه آن داد. در آذر ماه این سال همچنین میر‌حسین موسوی، محمد‌رضا بهشتی، مسیح مهاجری، جواد اژه‌ای و ابوالقاسم سرحدی‌زاده، در نامه‌ای به دبیرکل حزب انتقادات خود نسبت به عملکرد جناح راست حزب را اعلام کردند. ابوالقاسم سرحدی‌زاده 24 سال پس از آن ماجراها، روایت خود را از اختلافات بازگو می‌کند.

تاریخچه شکل‌گیری حزب جمهوری به پیش از انقلاب باز می‌گشت و گویا تعدادی از روحانیون انقلابی یعنی مرحوم بهشتی، آقای موسوی اردبیلی، آقای هاشمی، آقای خامنه‌ای و مرحوم باهنر، به فکر تاسیس چنین حزب و گروهی افتاده بودند و در همین راستا جلساتی هم داشته‌اند که به دلیل مواجه شدن با انقلاب، این ایده و برنامه آنها صورت آشکار به خود گرفت. به یاد دارم که اوایل انقلاب بود و ما به آیت‌الله خامنه‌ای پیشنهاد کردیم که خوب است ما حزب خودمان را که قبل انقلاب داشتیم یعنی «حزب ملل اسلامی» احیا کنیم و پرسیدیم که ایشان موافق هستند یا نه. اما ایشان گفتند اگر چنین حزبی در حال حاضر وجود داشته باشد شما چه می‌کنید؟ که ما بلافاصله گفتیم در این صورت به آن حزب می‌پیوندیم و دلیلی برای احیای حزب ملل اسلامی وجود نخواهد داشت. اینچنین بود که من وارد حزب جمهوری شدم در حالی که این حزب هنوز اعلام موجودیت نکرده بود. چندی بعد بود که این حزب اعلام موجودیت کرد و با استقبال شدیدی هم مواجه شد. این تصور در مردم وجود داشت که این حزب مورد تایید و وابسته به امام است و با نظر ایشان شکل گرفته است. اما همین استقبال بعدا پاشنه آشیل ما شد و باعث سردرگمی و تشتت آرا در حزب شد. برای همین هم ما بعد از چندی ثبت‌نام در حزب را محدود کردیم و شورای مرکزی 30 نفره‌ای را انتخاب کردیم. تا زمانی که اوایل انقلاب بود و صفوف سیاسی و صف‌بندی‌ها مشخص نبود، اختلافات هم در حزب نمایان نمی‌شد. علاوه بر این حضور مرحوم بهشتی مانعی برای بروز اختلافات بود. ایشان با علاقۀ کار حزبی را دنبال می‌کردند و زندگی خود را وقف کار حزبی کرده بودند. حزب با توجه به تراکم اتفاقات در آن سال‌های ابتدایی انقلاب فرصت آن را گاه پیدا نمی‌کرد که با نگاهی حزبی به تمام مسائل بپردازد و این ضعف وجود داشت. مثلا سفارت آمریکا که تسخیر شد، ما بعد از اتفاق از ماجرا باخبر شدیم و حزب، کنار ماجرا بود و از آن غفلت کرده بود، از طرف دیگر، بسیاری در خارج از کشور هم حزب جمهوری را کانون قدرت انقلاب می‌دیدند و از این‌رو نگاهشان متوجه حزب ما بود اما این امکان به لحاظ کادر‌بندی نبود که ما همه این مسائل را در دستور کار خود داشته باشیم و برای آنها برنامه‌ریزی کنیم.
علاوه بر این، تمام اعضای شورای مرکزی و رده اول حزب، هر یک مسئولیت‌هایی هم در اداره انقلاب و امور کشور داشتند و بنابراین هیچکس به جز مرحوم بهشتی به صورت حرفه‌ای در حزب وقت نمی‌گذاشت. این غفلت‌ها حتی منجر به آن شد که برخی از منافقین هم در حزب نفوذ کنند و بعدها آن ماجرای تروریستی و بمب‌گذاری را سامان دهند. در چنین شرایطی طبیعی بود که ما شاهد یک وحدت‌نظر کامل در حزب نباشیم و این مساله خودش را به مرور نشان می‌داد. برخی از افراد و دوستان هم به مرور خودشان مدعی حزب در جامعه شدند و حتی بعضا در برابر حزب جمهوری قرار گرفتند. مثل جامعه روحانیت مبارز یا سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و حتی دانشجویان پیرو خط امام که خودشان تبدیل به یک حزب شده بودند. از سوی دیگر، حزب، مدام درگیر کارشکنی‌های بنی‌صدر بود. بنی‌صدر فردی بسیار پر‌ادعا بود و می‌گفت که پیامبران هیچگاه حزب تشکیل ندادند و همیشه پیامبری ظهور می‌کرد و امتی هم به دنبال او حرکت می‌کردند. تصور بنی‌صدر این بود که او بنی‌صدر است و امتی هم به دنبال او در حرکتند و در این شرایط چه احتیاجی است به حزب جمهوری و جامعه روحانیت و مجاهدین این انقلاب؟ تا زمانی که بنی‌صدر رئیس‌جمهور بود اما از آنجا که ما درگیر مسائل انقلاب بودیم، هنوز اختلافات در حزب به صورت جدی خودش را نشان نمی‌داد. امام هم در این شرایط دیدگاه خاصی داشتند. ایشان معتقد بودند که دولت باید کار اجرایی خودش را انجام دهد و احزاب نباید مدعی قدرت سیاسی باشند و در برابر دولت بایستند. جدال رئیس‌جمهور و یک حزب به نظر می‌رسید که امام را آزار می‌دهد. امام به صراحت هیچگاه در تایید حزب جمهوری صحبت نکردند اگر چه در تایید اشخاص درون حزب به کرات صحبت کرده بودند. شاید ابتدا که حزب جمهوری شکل گرفت هم امام از متشکل شدن روحانیون خوشحال بودند اما آرام‌آرام که جلو رفتیم و تضادها با بنی‌صدر شروع شد و تقابل‌ها و رقابت‌های نامرئی حزب جمهوری با جامعه روحانیت و مجاهدین انقلاب و دانشجویان پیرو خط امام دیده شد، به اعتقاد من نگاه امام به حزب تغییر کرد و ایشان از این رقابت‌هایی که در مسیر قدرت شکل می‌گرفت رضایت‌خاطر نداشتند.
امام بسیار تلاش می‌کرد تا میان نیروها وحدتی به وجود بیاید و اصلی‌ترین هدف ایشان هم ایجاد وحدت میان نیروهای انقلاب بود. امام نصیحت می‌کرد و می‌گفت که اختلافات را کنار بگذارید اما خصلت‌های عجیبی که بنی‌صدر داشت راه را برای وحدت و گفت‌وگو می‌بست. او همه را پیرو خود می‌دانست و می‌گفت که شما نه اقتصاد می‌دانید و نه قرآن و نه اسلام. او حتی مدعی بود که از آقای منتظری هم مسائل دینی را بهتر می‌فهمد. اولین برخورد شدید ما با بنی‌صدر هم در ماجرای انتخابات ریاست‌جمهوری بروز پیدا کرد. امام دوست نداشتند که روحانیون قدرت‌های اجرایی را بر عهده بگیرند و بنابراین با ریاست‌جمهوری آقای بهشتی هم مخالف بودند. برای حزب کاملا آشکار بود که بنی‌صدر یک نیروی مخرب است و بنابراین در ابتدا تلاش بسیاری شد که آقای بهشتی نامزد شود. اما این اتفاق نیفتاد و بنی‌صدر رئیس‌جمهور شد. در ایران احزاب هیچگاه نتوانستند نقش مثبت و سازنده‌ای را ایفا کنند و جدی‌ترین و قوی‌ترین حزب ما در کشور حزب توده بود که به ورطه خیانتکاری افتاده بود و بدترین مواضع را در قبال مسائل جامعه داشت. جبهه ملی و نهضت آزادی نیز نتوانسته بودند نقش کارآمدی داشته باشند. بدین ترتیب طبیعی بود که با این سابقه‌ای که احزاب داشتند، شخص امام خاطره تلخی از فعالیت‌های حزبی داشته باشند و از همین‌رو امام هیچگاه حزب جمهوری را تایید نکردند و همانطور که گفتیم فقط اشخاص را تایید می‌کردند. شاید امام هم این آرزو را داشتند که حزبی باشد و بتواند در اداره جامعه کمک‌رسان باشد. اما واقعیت آن بود که وجود حزب جمهوری باعث تحریک بسیاری افراد و ایجاد مجادلات بسیار شده بود. بنابراین به نظر می‌رسید در کلیت، امام از عملکرد حزب جمهوری و تنش‌های برآمده از فعالیت‌های این حزب، راضی نبودند.
همانطور که گفتم گرایش‌های مختلفی در حزب جمهوری حضور پیدا کرده بودند و جمعیت موجود در این حزب، به استثنای چند روحانی به نامی که در شورای مرکزی حزب بودند، بسیار ناهمگون بود. در این حزب، هم بازاری بود و هم دانشگاهی و هم روحانی و هم کارگر. بنابراین جمع‌وجور کردن دیدگاه‌ها درون حزب کار سختی بود و آرام، آرام تنش‌های برآمده از اختلافات بروز پیدا کرد. نمونه این تنش‌ها در معرفی نخست‌وزیر و بعد معرفی دولت و کابینه به چشم آمد. مثلا این سوال پیش می‌آمد که مشکلات معیشتی را چگونه باید حل کرد و بعد از این اختلافات ظاهر می‌شد. شرایط خاص انقلابی اقتضا می‌کرد که دولت مثلا ارزاق مردم را کوپنی کند. همین موضوع کوپنی کردن یک دردسر شده بود و عده‌ای در حزب معتقد بودند که این اقدام، غیر‌اسلامی است. مفهوم اقتصاد اسلامی روشن نبود و جزئیات آن مشخص نشده بود. چون واقعا هم در این خصوص کار جدی نشده بود. آقای مطهری هم که کتاب «اقتصاد اسلامی» را نوشته بود وقتی خواست این کتاب منتشر شود بحث شد که آیا اینها نظریات آقای مطهری است یا بخش‌هایی از آن متعلق به ایشان نیست. بحث آنقدر بالا گرفت که امام گفت کتاب چاپ نشود. حساسیت‌ها بسیار بالا بود. آیا اقتصاد اسلامی را باید مبتنی بر دیدگاه آقای مطهری تفسیر می‌کردیم که محتوایی چپ داشت یا مبتنی بر نظریات آقایانی که می‌گفتند اقتصاد اسلامی همان اقتصاد آمریکاست. آقای راستی کاشانی دقیقا همین حرف را می‌زدند و می‌گفتند که اقتصاد اسلامی یعنی اقتصاد آزاد و حتی می‌گفتند که آنچه در آمریکا می‌گذرد، همان اقتصاد اسلامی است. بخشی از نیروها در حزب به لحاظ اقتصادی دیدگاه حتی شبه کمونیستی داشتند و بخشی هم نگاه راست‌گرایانه کاپیتالیستی آمریکایی.
تفاوت‌ها تا این حد زیاد بود. چگونه می‌شد این اختلافات را در شورای مرکزی حزب حل کرد؟ در موارد بسیاری آقای هاشمی و بهشتی و خامنه‌ای در‌پی آن برآمدند که این اختلافات را حل کنند ولی تلاش آنها به جایی نرسید. شما در نظر بگیرید که بسیاری از سرمایه‌داران از کشور رفته و اموال آنها مصادره شده بود. بالاخره این اموال آنها همچون کارخانجات به دست دولت افتاده بود. آنها را که نمی‌شد خصوصی کرد. بنابراین حجم دولت بزرگ می‌شد. ولی برخی دولت‌ها را متهم می‌کردند و عنوان «دولت‌سالاری» را به دولت موسوی اطلاق می‌کردند و نام خود را جریان «مردم‌سالاری» می‌گذاشتند. جناح راست حزب و نیروهایی مثل آقای عسگر اولادی، نام خود را دولت‌سالار گذاشته بود و بر جناح چپ حزب مثل آقای موسوی نام دولت‌سالار را گذاشته بود. این اختلافات قابل رفع نبود و روز‌به‌روز شدت بیشتری می‌گرفت. نگاه امام در این شرایط البته واقع‌بینانه بود. ایشان از دولت حمایت می‌کردند چون مگر می‌شد کارخانه‌ای را که صاحبش فرار کرده و از ایران رفته است، به بخش خصوصی واگذار کرد؟ برخی‌ها اعتراض نامعقول می‌کردند که چرا حجم دولت بزرگ می‌شود و امام واقع‌بینانه از دولت حمایت می‌کردند. یادم هست که ضرورتی پیش آمده بود و ورود برنج را از شمال به تهران ممنوع کرده بودند. جنجالی به پا شد و عده‌ای این اقدام را دخالت دولت و امری غیر‌اسلامی می‌خواندند. در این شرایط فقط درایت امام بود که از بالا گرفتن مناقشات و حاد شدن شرایط می‌کاست. جلسات حزب برگزار می‌شد اما پر‌مباحثه بود. کار به جایی رسید که امام نارضایتی خودشان را از عملکرد حزب به ما منتقل کردند و آقای خامنه‌ای هم نزد امام رفتند و در این‌باره با ایشان مذاکره کردند.
امام گفته بودند که ائمه جمعه در حزب عضو نباشند. از طرف دیگر هم امام صراحتا گفته بودند که چرا حزب باید برای همه کشور و در همه شهرستان‌ها تعیین‌تکلیف کند؟ شاید امام فکر می‌کردند که این چارچوب حزب جمهوری، ما را به سمت نظام تک‌حزبی می‌برد. در حزب، نگاه‌های متفاوتی نسبت به قدرت و فعالیت سیاسی وجود داشت. جریان مقابل ما را متهم به بی‌دینی هم می‌کردند. آقای عسگراولادی می‌گفت که بازار سربازخانه روحانیت است. یعنی روحانیت، فرماندهی را بر‌عهده دارد و بازار هم پیاده نظام آنهاست و بقیه هم گویا هیچ‌کاره‌اند. آنها نسبت به نیروهای دیگر اصلا خوشبین نبودند. در چنین شرایطی آنها چون حزب موتلفه خودشان را داشتند، خیلی مخالف تعطیلی حزب نبودند. ما هم که معتقد به کار حزبی بودیم نمی‌توانستیم بر ادامه فعالیت اصرار بورزیم. چون به معنی مقابله با امام بود. ما رهبری امام را بدون چون و چرا پذیرفته بودیم. وقتی خواست و دستور امام در کار باشد باید پذیرفت. این چنین بود که حزب در مسیر تعطیلی قرار گرفت.
سه جریان داخل حزب جمهوری وجود داشتند. یک جناح متمایل و همراه با موتلفه بود که شاخص آنها افرادی مثل آقای عسگراولادی بودند. یک جریان دیدگاه چپ داشت که مهندس موسوی در راس آن بود. جریانی هم از میانه بود که آقای هاشمی و آیت‌الله خامنه‌ای در آن جای می‌گرفتند. جریان راست بسیار بی‌پروا به دولت حمله می‌کردند. برای مهندس هم چندان رضایت نداشت که در حزب یک جناح بخواهد نظرات خود را بر او و دولتش تحمیل کند. آقای موسوی می‌گفت که مسئولیت دولت با من است و نه حزب و من هستم که باید پاسخگو به مردم و مجلس باشم، نه حزب؛ بنابراین آقای موسوی به خودش این حق را می‌داد که در تعیین وزرا به صورت شخصی تصمیم بگیرد. اما این مساله به مذاق عده‌ای در حزب خوش نمی‌آمد. کار تا آنجا پیش رفت که دو تن از وزرای مهندس موسوی که هر دو هم در حزب بودند یعنی آقای توکلی و عسگراولادی از دولت استعفا دادند و از کابینه خارج شدند. واقعا هم وقتی که آنها در دولت بودند کار خودشان را می‌کردند و کاری با مواضع دولت نداشتند. آقای توکلی سخنگوی دولت بود اما نظرات خودش را بازتاب می‌داد، نه نظرات دولت را و این مساله آقای موسوی را ناراحت می‌کرد. آقای توکلی درباره قانون کار با آقای آذری‌قمی مشورت می‌کرد که مقابل امام بلند شده بود و بعضی نظرات امام را به لحاظ فقهی قبول نداشت و بحث مولوی و ارشادی را مطرح می‌کرد. یادم هست که آقای توکلی و عسگراولادی برای استعفا نزد امام رفتند و مسائل‌شان را با امام مطرح کردند اما امام گفت که اشکالی ندارد، اگر نمی‌توانید کار کنید کنار بروید. امام اصراری نکرده بود که آنها بمانند.
آنها کنار رفتند و من به جای آقای توکلی به وزارت کار رفتم و آقای عابد جعفری هم جایگزین آقای عسگر اولادی در وزارت بازرگانی شد. نه تنها دولت که مجلس هم با این آقایان مخالف بود و رضایت به جدایی آنها از دولت داشت. آقای توکلی معتقد بود که کارفرما هر طور بخواهد می‌تواند برخورد کند و کارگر و کارفرما باید با هم توافق کنند و این را شرعی می‌نامیدند. حال آنکه دولت باید در این روابط نظارت می‌داشت که قشر کارگر ضربه نپذیرد. این آقایان می‌خواستند دولت حداقلی باشد.
مجموع این اتفاقات منجر به آن شد که در آذر ماه سال 63 ما که ناح چپ حزب بودیم نامه‌ای به دبیرکل حزب بنویسیم و نگاه خود را درباره دیدگاه و عملکرد جناح راست حزب توضیح دهیم. این نامه را آقای موسوی، محمد‌رضا بهشتی، مسیح مهاجری، جواد اژه‌ای و من امضا کرده بودیم. ایده نوشتن این نامه هم بیشتر از آن آقای موسوی بود. چون ایشان بیشترین درگیری را با جناح راست حزب داشتند. آقای موسوی از یک طرف باید با مساله جنگ دست‌وپنجه نرم می‌کرد که به اندازه کافی وقت و انرژی دولت را می‌گرفت و از این طرف هم با معضلات سیاسی و جناحی دست‌وپنجه نرم می‌کرد که عملا غیرممکن بود. تا آیت‌الله بهشتی زنده بودند، تا حدودی ایشان می‌توانستند این منازعات را حل کنند ولی بعد از آقای بهشتی در حالی که زمینه اختلاف‌نظرها هم افزایش یافته بود، امکان تفاهم موجود نبود. این چنین بود که حزب رها شد. در این شرایط برخی از عناصر فرصت‌طلب هم بودند که از شرایط به نفع خودشان بهره‌برداری می‌کردند. آنها داخل حزب، یک حزب دیگر درست کرده بودند. این دوستان چون تمایل به موتلفه بودند، حزب را هم می‌خواستند به همان سمت ببرند. اعتراضی که ما به روند عملکرد و اداره حزب داشتیم همان اعتراضی بود که امام هم داشتند. برای همین هم بود که امام صریحا حرف آخر خود را زدند و پیغام دادند که حزب را تعطیل کنید. امام گفتند که ادامه کار حزب به این صورت به صلاح نیست و موجب تشدید اختلافات در شهرستان‌ها می‌شود و صراحتا دستور تعطیلی حزب را دادند.
آقای هاشمی به نقل از امام گفت که باید فتیله حزب را پایین بکشیم. این موضوع در جلسه حزب مطرح شد. ما همان اعتراضاتی که در نامه‌مان هم نوشته بودیم را دوباره مطرح کردیم و گفتیم امام به این دلایل مخالف فعالیت حزب هستند و وجود حزب را به صلاح نمی‌دانند و درست هم گفته‌اند. در آن زمان هیچ چاره‌ای جز فرمان‌بری از امر امام وجود نداشت و برای همین هم ما آرام‌آرام به سمت تعطیلی حزب حرکت کردیم و هیاتی را هم برای انحلال حزب مشخص نمودیم که برای اموال حزب که دفتر و وسایلی بود فکری کنند. اعضای این هیات هم آقای جاسبی و کمالی و حائری بودند که مسئول پیگیری انحلال حزب شدند و اموال حزب را هم به آموزش و پرورش و دولت و ائمه جمعه واگذار کردند. البته حزب رسما منحل نشد. برای همین هم من بعدها به آقای هاشمی پیغام دادم که چون نیاز به تشکل احساس می‌شود، بد نیست اگر حزب جمهوری را احیا کنیم. اما این اتفاق نیفتاد و به جای احیای دوباره حزب جمهوری، حزب کارگزاران به وجود آمد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات