در اوایل شورای مرکزی دفتر تحکیم، اگر چه همگی بر سر یکسری مبانی وحدتنظر داشتیم و معتقد به امام و ولایت فقیه بودیم اما اختلافاتی نیز موجود بود. داخل انجمنها گرایشات متفاوتی از مارکسیستی تا حجتیهای وجود داشت و در کل فضا باز و متکثر بود. در آن زمان حتی حجاب، شرط عضویت خانمها در انجمنها نبود و انجمنها در دانشگاههای مختلف، ویژگیهای متفاوتی از یکدیگر داشتند. به عنوان مثال، در حالی که بچههای فنی بیشتر به وحدت گروههای چپ فکر میکردند، ما و بچههای علم و صنعت به مرزبندیهای فرهنگی معتقد بودیم. بچههای فنی در دانشگاه شریف و پلیتکنیک، رویکرد سیاسی پررنگتری داشتند و ما در دانشگاه تربیت معلم، رویکرد فرهنگی را در اولویت میدیدیم. بچههای علم و صنعت و آقای احمدینژاد که نماینده آنها در شورای مرکزی دفتر تحکیم بود نیز به شدت ضدچپ و ضد مارکسیست بودند و اساتیدی مثل آقای اسرافیلیان در جمع آنها بود که در نتیجه، نگاهشان خیلی نزدیک به دکتر آیت بود و به شدت ضدمصدقی هم بودند. آنها در برابر نشریه «آهنگر» مارکسیستها، نشریه «جیغ و داد» را در میآوردند و یک چادر هم مقابل دانشگاه تهران زده بودند و این نشریه را در آنجا پخش میکردند. اولویت آنها در مبارزه، مارکسیسم بود و برخلاف بچههای فنی که در تسخیر سفارت آمریکا نقش جدی داشتند، خطر غرب برای آنها در اولویت نبود. در پایان تابستان سال 1358 شورای مرکزی دفتر تحکیم تشکیل شده و جلسات، نظم پیدا کرده بود. اولین شورای مرکزی دفتر تحکیم یک شورای پنج نفره بود که من و آقای احمدینژاد و میردامادی و اصغرزاده و بیطرف را شامل میشد.
در یکی از جلسههای شورای مرکزی و در مهر ماه سال 58 بود که مطابق معمول در ابتدای جلسه، بچهها گزارش اخبار دادند. آقای اصغرزاده گفت از پاویون فرودگاه مهرآباد خبر رسیده است کارتنکارتن اسناد محرمانه بدون بازبینی خارج میشود و دولت هم به گمرک دستور عدم بررسی داده است. اصغرزاده اعلام خطر کرد و ذهنها را به کودتای 28 مرداد برد و سپس پیشنهاد داد عکسالعملی نشان بدهیم. اینطور بود که پیشنهاد او در دستور جلسه گذاشته شد و در جلسه، آقای اصغرزاده در اعتراض به سفر شاه به آمریکا پیشنهاد تصرف دو سه روزه سفارت آمریکا را داد. موافق و مخالف صحبت کردند ولی من احساس کردم آقای اصغرزاده از قبل لابی لازم را با آقای میردامادی کرده است. چون آقای میردامادی خیلی قوی حمایت کرد و گویی یک آمادگی ذهنی داشت. ما اما مخالفت کردیم و استدلال داشتیم این کار فراتر از وظیفه انجمنهاست و دولت موقت را که مورد تایید امام است با مشکل مواجه میکند. ما میگفتیم کار غیرقانونی و فراقانونی نباید انجام داد. جالب بود که هر دو طرف علیه طرف مقابل از امام، کلامی میآوردند. آنها میگفتند امام گفته است «هر چه فریاد دارید سر آمریکا بکشید» و ما هم میگفتیم که امام گفته است «آمریکا و شوروی و انگلیس هر یک بدتر از دیگری است» و بعد موضوع خودمان علیه چپ را تقویت میکردیم و بعد هم از امام کلامی میآوردیم که گفتهاند «همه امور به روال قانونیاش باید برگردد و متصرفات را باید تحویل داد.»
در آن جلسه، آقای احمدینژاد هم تشکلی وارد کرد و گفت: «درست است آقای اصغرزاده، یک خبری آورده و بعد میگوید باید سفارت آمریکا را به نشانه اعتراض تسخیر کنیم؛ اما مگر ما با تحرکات گروههای مارکسیستی و دخالت شوروی در امور کشور نیز مواجه نیستیم؟ اگر بناست که مقابله کنیم، چرا آمریکا؟ چرا با شوروی نباید مقابله کرد؟ شوروی که با توجه به خیانتهای چپیها به این کشور، در اولویت است. چه کسی گفته است تهدید آمریکا جدیتر از شوروی است». آقای احمدینژاد این استدلال را مطرح کرد. بالاخره در آن زمان کردستان و گنبد و سیستان ناآرام بود و در تمام اینها، چپیها حضور داشتند و ردپای شوروی را در همه این توطئهها میتوان دید. آقای میردامادی و اصغرزاده در برابر استدلالها گفتند پس ما از حاج احمدآقا میخواهیم نظر امام را به ما منتقل کنند تا اگر تایید شد، کارمان را بکنیم. ما اما مخالف بودیم، چون در نظر ما آنها با سیداحمد آقا هم رابطه داشتند. در نگاه من و آقای احمدینژاد، برخی دیدگاههای سیداحمد آقا با امام زاویه داشت. بنابراین گفتیم چه کسی گفته است مواضع حاج احمدآقا درست است و اصلا ایشان در خط امام نیست. گفتیم که برای ما، معیار، شخص خود امام است. آنها نیز اگرچه در جلسه استدلال کردند و پرسیدند که اگر امام این اقدام را تایید کرد چه میگویید و ما هم گفتیم که در این صورت تابع نظر امام خواهیم بود، ولی مشخص بود که امام پیش از تسخیر سفارت، نمیتواند این اقدام را تایید کند و بنابراین اصلا در میان گذاشتن این ایده با امام غیرممکن بود و برای همین هم آنها به دنبال آن نرفتند.
بدین ترتیب پیشنهاد تسخیر سفارت آمریکا در جلسه شورای مرکزی تحکیم با مخالفت من و آقای احمدینژاد، نتوانست رای بیاورد و تصویب نشد. یادم است در نهایت آخر جلسه توافق شد که اگر امام با طرح موافقت کردند، جمع به اتفاق، طرح را بپذیرد. قرار هم شد که فعلا طرح را پنهان نگه داریم و در میان بچههای انجمنها فاش نکنیم تا ببینیم که آیا میتوان آن را با امام مطرح کرد یا نه. مبتنی بر این توافق، من حتی در جلسه شورای مرکزی انجمن دانشگاه خودمان هم این مساله را باز نکردم. جالب است بگویم که من زمانی متوجه اجرایی شدن طرح تسخیر سفارت توسط این دوستان شدم که خواهرم به عنوان عضو انجمن دانشگاه شهید بهشتی، قضیه را به من گفت. بنابراین، دوستان ما رفتند و منفصل از ما، کار خود را پی گرفتند.
بدین ترتیب بعد از تصرف سفارت آمریکا رابطه من و آقای احمدینژاد، به مثابه یک فراکسیون در برابر بچههایی که سفارت آمریکا را تسخیر کردند و در آنجا مستقر شدند، تقویت شد و ما دو نفر بیرون از سفارت، به دنبال ترمیم شورای مرکزی تحکیم و سپس انقلاب فرهنگی رفتیم. آقای احمدینژاد حتی به گمانم یکبار هم پایش را داخل سفارت نگذاشت. من اما منتظر نماندم و همان روز اول یا فردا صبحش به سفارت رفتم و از دوستان گلایه کردم که چرا جدا از ما عمل کردند. آقای میردامادی گفت شرط شما شدنی نبود و بنابراین، موضوعیت نداشت که شما را برای همراهی و ادامه گفتوگو مجبور کنیم. بعد هم گفت حالا مسالهای نشده و طوری نیست؛ بیایید کمک کنید و مسئولیت روابط عمومی لانه را عهدهدار شوید. من هم رفتم به قسمت روابط عمومی. روز اول یا دوم بود. یادم هست که آقای لطفالله میثمی هم آمده بود و در روابط عمومی لانه درباره اثرات این حادثه بر تشدید تضادهای هیات حاکمه آمریکا صحبت میکرد. خیلی با خودم همان روز کلنجار رفتم. در نهایت دیدم که با دوستان خیلی اختلافنظر دارم و بسیاری از جهتگیریهای آنها را قبول ندارم، چرا که اعتقادی به جلبنظر گروههای چپ که اعتقاد غالب آن دوستان بود، نداشتم. من حتی بسیاری از گروههای چپ را به عنوان تهدید تلقی میکردم. هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم در آنجا بمانم و صلاح خودم و آن جمع را در آن ندیدم که مسئولیتی قبول کنم.
بعد از تصرف سفارت، همچنان که گفتم من و آقای احمدینژاد به دنبال ترمیم شورای مرکزی و تشکیل جلسه مجمع عمومی رفتیم و در جلسه مجمع عمومی بود که دیدگاههای مختلفی درباره تسخیر سفارت مطرح شد و بحثها به انقلاب فرهنگی رسید. بیشتر هم من و آقای احمدینژاد بودیم که به عنوان تنها اعضای باقیمانده شورای مرکزی این بحث را مطرح و در خصوص ضرورت آن صحبت میکردیم. از اولین مباحث ما این بود که خط اصولی مبارزه با امپریالیسم چیست و آیا تصرف لانه کار درست بوده یا باید کار دیگری کرد. ما از این بحث به سرعت به بحث انقلاب فرهنگی رسیدیم . معتقد بودیم که اصلیترین راه مبارزه، مبارزه فرهنگی است. ما بعد از شکلگیری تحکیم در مهر ماه 58، کار فرهنگی را در مجموعه تحکیم شروع کرده بودیم و مثلا روشنفکران مشروطه مثل آخوندزاده و طالبوف را نقد میکردیم و در این زمینه کار پژوهشی انجام میدادیم. برخی افراد هم مسئول شده بودند تا روی انقلاب فرهنگی چین کار کنند. کتابهایی هم گمان میکنم در خصوص انقلاب فرهنگی چین منتشر شد. ما براساس همین مطالعات به بحث انقلاب فرهنگی در ایران پرداختیم. مقرر شد ایدهمان را با مسئول کشور همچون اعضای شورای انقلاب در میان بگذاریم. دولت موقت سقوط کرده بود اما ایده انقلاب فرهنگی هنوز به مثابه یک پروژه مطرح نبود و صرفا یک ایده فرهنگی بود. اما بعد از اینکه مجمع عمومی یک گروه کاری مشخص کرد و بیست تا سی نفر برای بررسی این موضوع در دانشگاه تربیت معلم جلسه میگذاشتند به مرور تا فروردین 59، این ایده تبدیل به یک پروژه شد. در آن گروه کاری من و آقای احمدینژاد بودیم و آقای رحیمی که بعدها مدیر سازمان سنجش شدند و آقای هاشم آقاجری و مجتبی هاشمی ثمره و میرفضلالله موسوی و برخی افراد دیگر.
مدیر جلسات هم تا جایی که یادم میآید عمدتا آقای رحیمی بود. محدودیتی هم برای حضور وجود نداشت و بنابراین جمع ما به مرور جمع گستردهای شده بود. بعد از انجام رایزنیها. اول ضرورتها مطرح شد؛ بعد بحث به چگونگی کشید و سپس پروژه حاصل شد. در این جلسات بحث شد که حتما دانشگاهها باید تعطیل شوند تا امکان تحول اساسی فراهم شود. ما نگاه خودمان را در طرح انقلاب فرهنگی دنبال میکردیم. دنبال آن بودیم که یک نظام آموزشی جدید و غیر مدرکگرا به وجود بیاید که مولودات آن کسانی مثل ابوریحان بیرونی و ابنسینا باشند. کسانی که در کنار تخصصشان، عالم دینی هم هستند. پس از این بحث، بنا شد با مدیران ارشد صحبت کنیم و ببینیم آیا با تعطیلی دانشگاه موافقند یا نه. مثلا من رفتم و با آقای رجایی، بهشتی و باهنر صحبت کردم. آقای رجایی خیلی محکم بودند و حمایت جدی کردند. آقای رجایی حتی بحث تعطیلی مدارس را هم مطرح کرد و گفت من اگر میتوانستم مدارس را هم تعطیل میکردم ولی چه کنم که ـ به تعبیر ایشان ـ معلمان للههای بچههای مردم هستند و خانوادهها مطمئنند که یک بزرگتری بالای سر بچههاست و اگر مدارس تعطیل شود، خانوادهها اذیت میشوند. از نظر آقای رجایی مدارس هم بهرهوری نداشتند. برخی از بچههای ما هم به شدت مدافع همکاری با حزب جمهوری بودند. مثلا یادم می آید آقای طبرزدی به شدت حامی همکاری با حزب جمهوری بود و اینکه دفتر تحکیم تبدیل به شاخه دانشجویی حزب جمهوری شود. یادم هست تابستان 58، اولین اردوی فرهنگی ـ سیاسی را ما در دانشگاه تربیت معلم برگزار کردیم.
من سراغ آیتالله خامنهای رفتم تا ایشان مبتنی بر جزوه «درسهای توصیه»شان، در اردوی تابستانی ما، کلاس ایدئولوژیک بگذارند. ایشان پرسیدند بچههای شما عضو حزب هستند یا نه؟ من گفتم برخی هستند و برخی نیستند. برای همین هم ما رفتیم و آقای محمد سلامتی را به عنوان مدرس آوردیم و ایشان «ایدئولوژی سیستماتیک» برای ما تدریس کردند. بالاخره حزب جمهوری چنان نگاهی به تحکیم و انجمنهای اسلامی داشت. من در چارچوب رایزنیهایم به سفارت هم رفتم و با آقای اصغرزاده مذاکره کردم. آقای احمدینژاد اما به سفارت نیامد، چون آنها خیلی مشغله داشتند. یادم است که آنها در علم و صنعت سرشان خیلی شلوغ بود؛ چون مارکسیستها بسیار فعال بودند و دفع آنها وقت زیادی میبرد. شب و صبح آنها پر بودند. متعهد بودند نشریه «جیغ و داد» را در بیاورند و وقتی برای این جلسات و مذاکرات نداشتند. من به سفارت رفتم و با آقای اصغرزاده یک ساعتی صحبت کردم. گزارشی دادم و گفتم انقلاب فرهنگی یک ضرورت است و برای انجام آن هم باید دانشگاهها تعطیل شوند. آقای اصغرزاده خیلی روشن گفت من صددرصد مخالف هستم چون هر چه ما در تصرف سفارت داشتهایم، شما پنبه خواهید کرد. میلیشیای مجاهدین شب و صبح پشت در سفارت تجمع داشت و تسخیر سفارت به کانون وحدت گروههای چپ تبدیل شده بود. آقای اصغرزاده گفت این حرکت شما درست عکس حرکت لانه است و تفرقه ایجاد میکند و وحدت گروهها را از بین میبرد. گفت آمریکا مترصد چنین فرصتی است تا براساس فضای آشوب داخلی، عملیاتی نظامی انجام دهد. در نهایت هم ایشان گفت انقلاب فرهنگی بهترین هدیه به آمریکاست و محکم مخالفت کرد. نشریه مجاهد در فروردین 59 بعد از پیام نوروزی امام و سخنان ایشان درباره دانشگاهها را منتشر کرد. بعد که بررسی کردیم چگونه آن داستان لو رفت، توجهمان جلب شد که چه بسا بچههای نزدیک به لانه این کار را در تقابل با ما هدایت کرده باشند.
بنابر اتفاقاتی از این دست، ما ناگزیر شدیم عملیاتمان را سریع شروع کنیم، در حالی که میخواستیم از تابستان 1359 پروژه را آغاز کنیم. اما محتوای پروزه تغییری نکرد. ما معتقد بودیم فرهنگ سطح بالاتری از دولت دارد و مثل قوای نظامی باید تحت هدایت رهبری باشد. زمان شاه هم دانشگاهها را دربار و فرح و شاه انتخاب میکردند. ما برای وزارت علوم صرفا یک نقش لجستیکی قائل بودیم. حتی برخی دوستان پیشنهاد تشکیل «قوه چهارم» را پس از مجریه و مقننه و قضاییه میدادند که همین مساله را عدهای از دوستان به طنز گفته بودند و مسخرهمان میکردند. در همین چارچوب بود که ما تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی را هم پیشنهاد داده بودیم که این شورا با انتخاب امام تشکیل میشد و فراتر از قوای اجرایی بود. ما برنامه خودمان را داشتیم اما بیشک حزب جمهوری هم صددرصد مدافع ما بود و انقلاب فرهنگی همان کاری را با بنیصدر کرد که تسخیر سفارت با دولت موقت کرد. بنابراین شاید حزب جمهوری از ماجرای انقلاب فرهنگی استفاده کرده باشد ولی آنها در طراحی آن نقشی نداشتند. این اما درست است که حزب جمهوری، کره انقلاب فرهنگی را گرفت. یادم هست که بعد از انقلاب فرهنگی، برادر آقای بنیصدر، حسین بنیصدر، هم به دانشگاه تربیت معلم آمد تا به عنوان نماینده آقای بنیصدر با ما صحبت کند و این ماجرا مدیریت شود و دولت تغییرات لازم در نظام آموزشی را، خودش انجام دهد.
ولی ما اصلا بنیصدر را یک مصیبت تلقی میکردیم و به حرفهای ایشان توجهی نکردیم. برای ما فقط امام مطرح بود، نه بنیصدر و نه موسوی خوئینیها و نه فرد دیگری. آن زمان همه ما به دنبال اسلامی کردن دانشگاه بودیم و به تاسی از آقای مطهری معتقد بودیم بهتر است حوزویان ما دانشگاه رفته باشند تا پیشرفتی در نهاد روحانیت حاصل شود. بر همین اساس در سال 59 و 60 خیلی از دانشجویان رفتند و درس حوزوی هم خواندند. ما معتقد بودیم مدیریت دانشگاهها باید به جهاد دانشگاهی به عنوان نهادی که برآمده از دانشجویان بود، سپرده شود اما برخی از آن دوستان اعتقادی به چنین چیزی هم نداشتند و خواهان سپردن انتخابات مدیریت به بازرگان بودند. من بیانیه انقلاب فرهنگی را از تربیون نماز جمعه تهران خوانده بودم اما پس از انقلاب فرهنگی، من اولین اخراجی در زمان بازگشایی دانشگاهها بودم. ما مخالف انحلال شورای مدیریت جهاد دانشگاهی بودیم. آقای نجفی وزیر علوم شده بود و معتقد به مدیریت شورایی جهاد دانشگاهی نبود و خودش برای مدیریت به افراد، ابلاغ میداد. ما مخالف این اتفاق بودیم. بنابراین گزارش داده بودند بازگشایی دانشگاهها با حضور فلانی میسر نیست و من اخراج شدم. به واقع هم ما مخالف بازگشایی دانشگاه به آن شکل بودیم. تعدادی واحد معارف اضافه کردن و نماینده روحانیت اضافه کردن، از نظر ما نمیتوانست دستاورد نهایی انقلاب فرهنگی باشد. نگاه ما به هر حال انقلابی و رادیکال بود. رئیس دانشگاه تربیت معلم، آقای دکتر شعار بود که اتفاقا پسر خاله مادری من هم میشد و فامیل بودیم. یک روز ایشان در حال وضو گرفتن بود که بچهها با احترام کت ایشان را در دستشان دادند و گفتند، برود. ایشان یک چهره محافظهکار بود و به تغییرات تن نداده بود. خیلی از مناسبات و نیروهای قبل از انقلاب را حفظ کرده بود. رفتارهای غربی داشت.
ما از میان اعضای ستاد فرهنگی که بعدا معرفی شدند هم با آقای دکتر سروش چون در دانشگاه ما درس میدادند نزدیکی بیشتری داشتیم. اما ایشان در خیلی زمینهها مشی ما را قبول نداشت و با بسیاری از اقدامات ما در جریان انقلاب فرهنگی مخالف بود و آنها را تندروی میدانست. در همین راستا خاطرهای هم از انقلاب فرهنگی دارم که جالب است و هنوز هم به یادم مانده است. سال 58 همزمان با تشکیل دفتر تحکیم، شورایی به نام شورای وحدت حوزه و دانشگاه تشکیل شد که مرکب از 5 دانشجو، 5 طلبه، 5 استاد دانشگاه و 5 مدرس حوزه بود. آقای مشکینی و بهشتی و اسرافیلیان و افتخار جهرمی از جمله اعضای آن شورا بودند. من هم عضو دانشجویی آن شورا بودم. اولین جلسه ما در حضور آقای منتظری در مجلس خبرگان قانون اساسی تشکیل شد. یادم هست که آقای منتظری خودشان پذیرایی کردند و چای و گز برای ما گرداندند و بعد هم به شوخی گفتند:«حالا که چاییدید و گزیدید، وارد بحث شویم.» من یکبار از طرف این جمع ماموریت پیدا کردم با دکتر سروش صحت و ایشان را دعوت به همکاری کنم. سال 58 بود. آقای سروش در پاسخ به دعوت من گفت اصلا وحدت حوزه و دانشگاه غیرممکن است. ایشان نقدهایی تندی بر نظام حوزوی وارد کرد. من هم برگشتم و در شورای وحدت حوزه دانشگاه گزارش دیدار و سخنان دکتر سروش را دادم. یادم هست آقای مشکینی بر سرش زد و گفت: «وای از این سخنان و اصلا چرا به سراغ ایشان رفتید.»