*روابط اروپا و امریکا را پس از روی کار آمدن باراک اوباما چگونه ارزیابى میکنید؟
**تحلیلى که از روابط اخیر اروپا و امریکا مىتوان داشت این است که برخلاف تصور رایج مناسبات اروپا و امریکا پس از پیروزى باراک اوباما به عنوان رئیسجمهور امریکا بسیار عمیق سازماندهى نشده است و یک نوع بىاعتمادى بین بخشهاى سیاستگذار در کشورهاى اروپایى با سیستم امریکا بهوجود آمده است.
البته دلایل این بىاعتمادى متفاوت است. یکى این است که درون خود سیستم امریکا اختلاف دیدگاه بسیار حّاد است. یک مجله فرانسوى ( کنرآنشنه) اخیرا مقالهاى را چاپ کرده بود و در آن نوشته بود که استوارت لوى، معاون وزرات خزانهدارى امریکا در ملاقات با مقامات فرانسوى در پاریس – با قید نام وزیر خارجه - از آنها خواسته درباره مسئله تحریمها علیه ایران به اوباما فشار بیاورند تا آنها (جریان نئو کان بازمانده از نظام ادارى – سیاسى دولت قبل) هم در داخل این فشارها را بالا ببرند.اگر این خبر که صحت آن هم تکذیب نشد درست باشد، در واقع نشان مىدهد که درون سیستم امریکا یک نوع دو دستگى وجود دارد. با این وجود باید با واقع بینى تائید کرد رئیس جمهور فعلى ایالات متحده آقاى اوباما هم کاریزماى بیشترى نسبت به جورج بوش دارد و هم خیلى پرتحرکتر نشان داده و کوشیده با برنامهریزى جدىترى حرکت کند، اما با این همه تقریبا تمام تحلیلگران تصدیق مى کنند که در سازمان ادارى کنونى دولت امریکا یکپارچگى لازم وجود ندارد.
یک بعد دیگرى که در انتخابات امریکا خودش را نشان داد این است که دوره زمانى براى هر رئیسجمهور دوره مشخصى است. بهویژه در دروه اول انتخابات. یعنى اگر آقاى اوباما در دو سال اول نتواند وعدههاى خود را عملیاتى کند، چه بسا از بعد از سال 2010 یعنى از اواسط دوران ریاستجمهورىاش با موج انتقادها – چه از ناحیه هم پیمانان خود در حزب دمکرات و چه ازز ناحیه رقباى خود در بین جمهوریخواهان - روبهرو خواهد شد. نباید فراموش کرد که اوباما در درون دولت خود یک نمایش از دولت ائتلاف ملى را نشان مى دهد؛ پس این چنین هیبت و ترکیبى اگر ناگهان با یک چالش مواجه شود، شکننده بودن سیاستهاى اوباما و عدم یکپارچگى همکاران او را براى کارهاى اساسى نشان مىدهد.
*در این پازلی که بهوجود آمده دنیس راس چه جایگاهی دارد؟
**اتفاقا در بُعد سیاست خارجى راجر کوهن، ستوننویس روزنامه نیوزویک مقالهاى نوشته بود که دنیس راس کجاست؟ او در این مقاله بحث کرده بود که راس چگونه برنامهریزى مى کند. این مقاله و برخى اخبار جسته و گریخته که طى هفتههاى اخیر در سایتها و نشریات اروپایى – آمریکایى درز یافته این گونه تصویرى را شکل مىدهند که دنیس راس در درون یک سلول جداگانهاى از وزارت خارجه کار مىکند و تلاش دارد مستقیما تمام زیر ساختهاى وزارت خارجه، خاصه در امور خاورمیانه را براساس الگوى ذهنى سیاست خارجى عملگراى خود و آقاى اوباما آرایش دهد.در این وضعیت به نظر مىرسد که او دیگر به هماهنگى با خانم کلینتون نمىاندیشد و مىکوشد مستقیما با آقاى اوباما کار کند.
اخبار پراکنده در رسانهها به این مسئله اشاره کرده بودند که دنیس راس یک شوراى کوچکى از نمایندگان چند وزارات خانه، مانند وزارت خزانه دارى، وزارت انرژى، وزرات خارجه، وزارت دفاع، سازمان اطلاعات و امنیت و شوراى امنیت ملى را سازماندهى کرده است و اینها قرار است مسائل مربوط به خاورمیانه و از جمله ایران را مدیریت کنند. مدیریت این اتاق فکر متعلق به آقاى دنیس راس و و دستیار و هماهنگ کننده او آقاى رىتکیه است.
*دیدگاههای آقای ریتکیه در مورد ایران چگونه است؟
**رىتکیه شخصیت شناخته شدهاى است که در رابطه با ایران کتابها و مقالههاى بسیارى نوشته است. نگاه رىتکیه به ایران چنین است که ژئوپلیتیک ایران بر وضعیت سیاسى این کشور مقدم است. یعنى نظام سیاسى در ایران هر چه که باشد اولویت امریکا نباید محسوب شود، بلکه ژئوپلیتیک ایران و جایگاه این کشور باید در تنظیم مناسبات امریکا با ایران مقدم شمرده شود. ما چنین نگرشى را طى دویست سال اخیر به تواتر دیده ایم. شاید نخستین مرتبه لرد کرزن در کتاب ایران و قضیه ایران است که این موضوع را درک مىکند. او این نگرش را پایهگذارى کرده که مسائل ایران نباید بر اهمیت ایران تاثیر گذارد. این تفکر در عمق شناخت بیشترى را درباره ایران مىدهد و نظامهاى سیاسى غربى را وا مىدارد تا از اعمال سیاستهاى لحظهاى و واکنشى در برابر تحولات ایران اجتناب جویند. اینجاست که دیگر ایران براى آنها یک تهدید نیست بلکه یک وزنه یا واقعیت قابل اتکا براى همکارى است. بنظر من این نگرش همان تفکرى است که طى دهه هفتاد میلادى در سیاست خارجى امریکا وجود داشت و مىگفتند ایران یک شریک و همکار منطقهاى است، فلذا به مسائل حقوق بشرى ایران با همه اهمیتى که در آن هنگام براى دیپلماسى امریکا داشت اعتنا نمىکردند.
*با وجود این صفبندی سیاسی به نظر شما رویکرد امریکا در مقابل ایران چگونه تغییر خواهد کرد؟
**من از تغییر با مفهوم عینى آن سخن نمىگویم بلکه بیشتر باور دارم ما در آینده با یک تحول از ناحیه دیپلماسى ایرانیِ ایالات متحده روبرو خواهیم شد. بدین معنا که اندک اندک فضاى روابط متحول شده و شاخصهاى جدیدى وارد خواهند شد با این پیش فرض آن وقت است که مىتوانیم تا حدى به اخبار و مواضع رسانهها اعتماد کنیم و بگوییم سیستم سیاسى دولت امریکا با توجه به اصل عدم انسجام داخلى– یا به بیانى معتدلتر تنوع آن- در تمام ارکان دولت امریکا، احزاب و ...سبب خواهد شد آن کشور سیاست پیشرو را در مقابل ایران دنبال کند. بدین ترتیب مىتوان باور داشت که سیاست آقاى اوباما درباره ایران، اگر در لحن اندک تغییرى را در مواردى داشته در عمل تا حدى نسبت به دیگر دولتهاى امریکا پیشرو بوده است. حالا سوال باید این باشد که پیشروى سیاست خارجى اوباما تا کجا ادامه یافته و پویایى آن تابع چه عواملى است؟
*این سیاست پیشرو چگونه اجرا خواهد شد؟
**اینجا مسئله مهم این است که چرا امریکا براى مقولاتى مانند مسئله کانونى خاورمیانه یعنى فلسطین و افغانستان و پاکستان نماینده ویژه انتخاب کردهاست. درحالى که پیش از این فکر مىکردیم که قرار است دنیس راس تمام این مسوولیتها را به تنهایى برعهده بگیرد. به نظرم مىرسد درون تفکرى که امریکا را هدایت مىکند، تصمیم گرفته شده، مسئله ایران را از این دو منطقه جدا کند. یعنى مسائل مربوط به اعراب و اسرائیل را از آن رو که یکى از چالشهاى اساسى روابط ایران و امریکا در سال گذشته بوده کاملا از پرونده ایران حذف کند و سعى کند تا جایى که مىتواند این را به عنوان سوژه اول مسائل مربوط به ایران و امریکا قرار ندهد. دومین مسئلهاى که اینجا مطرح مىشود بحث تروریسم یا همان افغانستان و پاکستان است که با انتخاب هالبروک به عنوان نماینده ویژه این موضوع هم از حوزه دیپلماسیِ ایرانى ایالات متحده خارج شده است. بنظرم تحلیل این نکته یعنى حذف پیوستگى موضوع خاورمیانه و تروریسم از مقوله ایران بىنهایت مهم است.
*تفکیک این پروندهها به روابط ایران و آمریکا کمک میکند؟
**در دیدگاه غربىها از سالها پیش مطرح شده بود که ایران 4 پرونده بینالمللى دارد. تروریسم، حقوق بشر، خاورمیانه و پرونده هستهای. من اینجا به دلیل فقدان اطلاع از واقعیت درون سیستم امریکایى ناچارم تنها تحلیل داشته باشم. همچنین باید براى موفقیت تحلیل دو وجه خوشبینانه و بدبینانه را در دو کفه ترازوى داورى قرار داده، آنگاه بتوان قضاوت کرد. با این مقدمه، ارزیابى فردى ام به عنوان کسى که در تاریخ روابط ایران و امریکا از دوره قاجار مطالعه داشته اینگونه است که اگر قرار باشد تروریسم که زیر شاخه آن در افغانستان و پاکستان و مافیاى مواد مخدر مىگذرد از مقوله ایران جدا شود، و اگر موضوع خاورمیانه نیز از این دایره این مناسبات جدید خارج شود، باید گفت دیپلماسى پیشرو کنونى امریکا تصمیم گرفته براى کاستن از تنشها و اختلاف دیدگاههاى سنتى خود با جمهورى اسلامى ایران، دو وزنه سنگین را پاى خود باز کند.
در این دیدگاه نتیجه بخش بودن مذاکرات و اعتماد سازى شاید هدفگذارى اولیه است، چرا که با حذف این دو مقوله از طرف آنها شرکا و هم پیمانان سنتى ایشان در منطقه و صحنه بینالملل را هم از صحنه مناسبات دو جانبه حذف مىشوند یا به بیانى سلیستر، شاید مىخواهند مزاحمتهایى که از ناحیه لابى اسرائیل، اعراب و حتى اروپائىها طى این سالها عارض آنها شده است، پشت سر گذارند. نتیجه آن خواهد شد که پیشروى در دو پرونده باقى مانده راحتتر باشد. این دو پرونده یکى مربوط به مسائل ایران چون حقوق بشر و دیگرى مسائل هستهاى است. اگر بخواهیم به این تفکر، مبنایى نگاه کنیم، مىتوان فرض کرد امریکایىها توانستهاند روى میز شلوغ گذشته را خلوت کنند و دو سوژه را روى میز بگذارند تا مستقیما با ایران گفتوگو کنند. بنابراین امریکایىها خواستهاند پیام دهند که مىخواهیم وارد یک گفتوگوى مستقیم با ایران شویم و به خاطر آن مقولات منطقهاى را از صحنه پاک کردهایم.
*پس با این تحلیل احتمال گفتوگوی آمریکا با ایران بالا است؟
**نمىتوانم مثل شما قاطع باشم چون در چنین ارزیابىاى چنانکه بیان داشتم دو احتمال خوش بینانه و بدبینانه وجود دارد: احتمال اول این است که آنها در واقع مىخواهند جایگاه منطقهاى ایران را ضعیف کنند تا اگر توانستند وارد پروسه گفتوگو شوند هزینه کمى بپردازند، یعنى تنها آن چیزى که روى میز وجود دارد. در این رهیافت آنها زیرکانه براى شروع بازى کمترین ریسک را خواهند پذیرفت. البته باید این حق را هم داد که سى سال مناسبات خصمانه آنها برایشان یک بدبینى مفرط را هم به دنبال داشته است که عبور از آن و پذیرش نادرست انگارى درباره ج.ا.ا دشوار است. با این همه نتیجه این روش آنها نادیده انگاشتن نقش هویت گسترده و پراکنده ایران که از شمال آفریقا تا شمال شبه قاره تاثیرگذار است، خواهد شد. اینجا باید بگویم این یعنى آشیل پویایى سیاست پیشروانه آنها. همچنانکه بیان شد این بدبینانهترین فرض است که امریکایىها بخواهند نقش منطقهاى ایران را نادیده بگیرند و بعد به دنبال باشند که صرفا با ایران در حول مسائلى که ساده و مستقیم گفتوگو کنند. چنین رویکردى یعنى اینکه مىخواهند دائما فشار را بالا ببرد و در مورد موضوعاتى که بسیار تلخ است صحبت کنند، بدون اینکه ابزارهایى براى چانهزنى سیاسى را در نظر بگیرند..
*چه تاییدی بر این فرض بدبینانه وجود دارد؟
**شاهد آن این است که امریکا رویکرد جدیدى به نام ترکیه را در نظر گرفته است. شما مىبینید که بعد از سفر آقاى اوباما به ترکیه، تغییرات اساسى در سیاست خارجى ترکیه به وجود مىآید. آقاى باباجان وزیر امور خارجهاى که فردى تکنوکرات است عوض مىشود و وزیر امور خارجهاى مىآید که کاملا براى خود چشم انداز منطقهاى و جهانى از نقش ترکیه دارد. به این مفهوم که ایشان داراى افق و برنامهاى تعریف شده از رویکرد ترکیه به جهان معاصر خود است. البته این بدین مفهوم نیست که ترکیه این جهانبینى را نداشت بلکه از ابراز صریح آن به دلایلى ابا داشت. داووداوغلی کتابى دارد به نام "ژئوپلیتیک ترکیه" که این کتاب شاید بیش از 25 بار در ترکیه به چاپ مجدد رسیده است. او داراى یک مکتب فکرى است. یک استاد دانشگاه است. دیپلمات نیست، بلکه یک نظریهپرداز است و معتقد است که دیگر ترکیه قرار نیست کار تکنیکى صرف انجام دهد. ترکیه با آمدن این وزیر امورخارجه یک پیام را طرح مىکند و آن این است که من آمدهام تا یک نمایش دیگرى از مظاهر ویژه خلافت عثمانى مدرن را در قالب ترکیه جدید اجرا کنم. ترکیهاى که اصول اسلامى را در قالب یک دولت مسلمان مدرن دنبال مىکند و اصول لائیک را هم در قالب پذیرفتن مباحث دموکراسى و همکارى با جامعه بینالمللى میپذیرد. این احتمال اگر درست باشد آن فرض بدبینانه را تقویت مىکند که امریکا دارد فضاى منطقهاى ایران را از آن مىگیرد.
استناد دیگر من انتخاب مصر براى سخنرانى وعده داده شده رئیس جمهور امریکا با دنیاى اسلام است. این درست است که مصر یک کشور مهم مسلمان است، اما بزرگترین جمعیت مسلمان را ندارد و دامنه تاثیرگذارى سنتى خود را هم در دنیاى اسلام نسبت به عهد ناصر از دست داده است. حتى در جهان عرب هم مصر دیگر باید با رقبایى چون قطر یا یمن دست و پنچه نرم کند، چه برسد به آفریقا که لیبى داعیه رهبرى آن را دارد. در حقیقت چرا با این همه واقعیات قابل لمس؛ امریکا از دو پایه ترکیه و مصر استفاده کرده است؟ اولین بار است که رئیسجمهور امریکا اینگونه به یک کشور مسلمان سفر مىکند و دو روز تمام آنجا مستقر مىشود،سخنرانى مىکند و با مقامات دیدار مىکند. این خودش یک پیام دارد و نشان مىدهد که ترکیه را انتخاب کردهاند. البته این وضعیت حساسیتهایى را هم به دنبال دارد. این مسئله به شدت اسرائیل را نگران مىکند. وقتى که ترکیه بتواند نقش یک شریک قوى را بازى کند، یکى از کسانى که احساس مىکند فضا از او در دیپلماسى خاورمیانهاى امریکا گرفتهشده است، طبیعتا اسرائیل است.
*و فرض خوشبینانه؟
**اما فرض خوشبینانه این است که امریکایىها به این نتیجه رسیدهاند که در موضوع خاورمیانه مواضع آنها و مواضع ایران غیر قابل جمع است. پس باید این پرونده و پرونده تروریسم را تا جایى که مىتوانند از صحنه روابط ایران و امریکا دور کنند چرا که زمینه تروریسم هم یک نوع دوگانگى در تفکر ایرانى و امریکایى وجود دارد. در این فضا دو پرونده دیگر باقى مىماند. با نگاهى به آنها درمىیابیم که یکى ازاین دو داخلى است و مىبینیم که امریکا از مواضع اروپایىها در این مسئله کاملا پیروى نمىکند. یعنى اینکه امریکا در واقع مثلا با اعدام که اروپایىها بسیار حساس هستند مشکلى ندارند چرا که خودشان حکم اعدام را اجرا مىکنند. پس این نشان مىدهد که این موضوع اولویت جدى شرکاى آنها و نه خود آنها است.
موضوع دوم، موضوع هستهاى است. طى سالهایى که پرونده هستهاى وجود داشت همیشه تنها راه حل بینابینى که مطرح مىشد یک الگوى غنىسازى در خاک ایران در قالب مشارکت جمعى و احترام به حقوق ایران و تکالیف آژانس بود. وجه بین المللى این ایده را بیشتر یک لابى اروپایى- امریکایى دنبال مىکرد، نه روسى که مىگفت غنىسازى باید در خاک من باشد و نه اروپایى که مىگفت اصلا غنىسازى نباید انجام شود و نه دولت بوش که مىگفت غنىسازى باید تعلیق شود تا خانم کاندلیزا رایس بیاید، دیدار کند. پس در ادامه ارزیابى، خوشبینى نشان مىدهد که امریکا مىخواهد در مورد پرونده هستهاى با ایران وارد گفتوگو شود و تلاش هم مىکند ضمن اینکه ابزارهاى گفتوگوى خود را حفظ کند، فضا را از آنچه که هست تلختر نکند. اما این به منزله تغییر نباید تلقى شود. در مسئله بنزین شاهد هستیم که مجلسین امریکا حرکت خود را مىکنند تا مسئله به کنگره مىرسد، کنگره تصمیم مىگیرد تا مسئله را فعلا در حالت انجماد قرار دهد و اجازه ندهد که این دیپلماسى قطع شود.
این نشان مىدهد که آنها در حالیکه پنجرهاى را باز مىبینند و معتقد هستند که این پنجره باید بازتر و بازتر شود؛ اما ژست تیز کردن کاردهاى خود را هم مىگیرند تا از یک طرف افکار عمومى هم پیمانان خود را علیه پیشروى خود برنیانگیزانند و از دیگر وجه در مسیر پیشروى از دیوارى که سى سال در پس آن پنهان شدند با حفظ آبرو خارج شوند. اینجاست که با همه خوشبینى و اظهاراتى که سخن از تغییر بهمیان آورده بود، ذهن نقّاد نمىتواند تعریف تغییر را از امریکا بپذیرد، چون تغییر جسارت پذیرش بیان اشتباه و تغییر مسیر را در خود نهفته دارد. و این چیزى است که هنوز دیده نمىشود. فلذا نهایت معنا براى بیان وضعیت جارى یک تحولِ پیشرو در سیاستِ ایرانى امریکا است که دامنه پویایى آن باید اندازهگیرى شود.
*براى این حداقل خوشبینى مطرح شد، مىتوان اشارات و استناداتى نیز برشمرد؟
**تا حدى آرى؛ در واقع ترس و نگرانى اسرائیل یک نشانه است. رفتار اسرائیل قابل تحلیل است به این مفهوم که اسرائیل در مرحله اول از نزدیکى امریکا و ایران ترسید. این ترس در کنار ترس دیگرى که اسرائیل از همکارى امریکا و ترکیه در منطقه داشت، براى اسرائیل به یک دغدغه اساسى و تهدید فکرى هویت اسرائیل در درون منطقه تبدیل شده بود. دوم اینکه اسرائیلىها خط خود را از یک مقطعى عوض کردند و گفتند که ما با امریکایىها همسو هستیم. پس از آنکه دولت در اسرائیل عوض شد و دولت افراطى سر کار آمد و همه انتظار داشتند که رفتارهاى اسرائیل افراطىتر بشود، اسرائیل موضع خود را عوض کرد و به جاى کوفتن بر طبل خالى برترى نظامى خود – که البته در نبرد 33 روزه و حماسه غزه لیاقت خود را بمنصه ظهور گذارد – دوباره از دیپلماسى صحبت کرد.
*چرا اسرائیل موضع خود را تغییر داد؟
**این بیشتر ناشى از این است که دولت جدید آنها نتوانست در داخل به یک اجماع دست پیدا کند. نتانیاهو نتوانست یک دولت ملى و یا یک ائتلاف فراگیر را سازماندهى کند. پس اسرائیل ضعیفترین دوره تاریخى خود را تجربه مىکند که در این دوره ضعیف آنها به این نتیجه رسیدهاند که به جاى فریادکشیدن از ابزار دیگرى استفاده کنند تا بتوانند این دوره را طى کنند.
*در یک نگرش عمومى شما در حال حاضر فضای کلی منطقه را در مقابل ایران چگونه میبینید؟
**در یک نگاه عمومى به صحنه و منطقهاى که ما در آن هستیم،این چهار ویژگى قابل توجه است:
1- اسرائیل دیگر تهدیدى براى ایران محسوب نمىشود چراکه ایران توانایىهاى دفاعى قوى دارد. فضاى منطقهاى بازى دارد و جامعه جهانى به دلایل متعدد از بحران مالى تا ضعف سیاسى ساختار قدرت هاى بزرگ و .. اجازه نمىدهد که اسرائیل خارج از استانداردها و هماهنگى ها حرکت کند.
2- امریکا دیگر نمىتواند با ایران دشمنى کند، چراکه امریکا به ایران در رابطه با موقعیت ژئواستراتژیک ایران نیاز دارد. یا در مسئله انتقال نفت، ایران را به عنوان یک تهدید نمىبیند بلکه به عنوان کشورى مىبیند که در تمام بحرانهاى سى ساله اخیر مسئولانه عمل کرده و تنها بدنبال حفظ حقوق و شان خود بوده، فلذا باید با آن تفاهم داشته باشد.
3- روسیه دیگر احساس نمىکند که تنها متحد ایران است، چراکه فرصتهاى جدیدى براى ایران باز شدهاست و ایران توانسته است در شرایط بسیار سخت توانایىهاى خود را به تنهایى جلو ببرد. مثلا در رابطه با نیروگاه بوشهر روسیه نمىتواند بگوید که من تنها سازنده نیروگاه براى ایران هستم چراکه ایران مىگوید نتیجه تعلل ها و تاخیرهاى شما سبب شد، من خود نیز با قدرت پایین ساخت نیروگاههاى کوچک را به جلو ببرم.
4- چهارمین تغییرى که در موازنه قدرت جهانى نسبت به ایران شکل گرفته است این است که اروپا نیز دیگر نمىتواند یک فرصت براى ایران باشد. چراکه اروپا طى دهه اخیر سعى نکرد صادقانه هیچ مسیر تعامل و گفتوگو و مسیرى براى برقرارى ارتباط با ایران را بپیماید. این هم ناشى از بحرانهاى خاص اروپایى و تا حدى حس خودبینى بیش از حّد برخى از کشورهاى اروپایى بود.
در این فضا مىبینیم که اسرائیل نمى تواند تهدید بکند، امریکا دشمنى را نمى تواند ادامه دهد، روسیه اتحاد را نتوانسته ایجاد کند و اروپا هم نتوانسته از فرصت ها استفاده کند. طبیعتا وقتى تمام فاکتورهاى یک معادله تغییر مىکند، به نظر مىرسد که این معادله مجبور است که از نو نوشته شود.