علی بختیاریزاده
انقلاب اسلامی ایران در 22 بهمن 1357 و با حضور همه گروهها و فعالان سیاسی در صحنه سیاسی کشور تحت رهبری امام راحل به پیروزی رسید اما از همان روزهای نخست اختلافات آغاز شد و دایره طرفداران انقلاب کوچکتر و دایره مخالفان رو به شکلگیری گذاشت و گسترش یافت. این روند طی 30 سال از عمر انقلاب ادامه پیدا کرد و به نظر میرسد نمیتوان انتظار توقف آن را داشت.
در این مقاله نگاهی به تاریخ 30 ساله انقلاب از این منظر خواهیم داشت و این پدیده را تجزیه و تحلیل خواهیم کرد. تاریخ انقلاب را بر پایه گفتمانهای مسلط بر آن میتوان به پنج دهه تقسیم کرد. طی سالهای 1357 تا 1360 گفتمان استقلالطلبی و استبدادستیزی بر جامعه حاکم بود. در طی این سالها همچنان ترس از بازگشت شاه و یا مداخله مستقیم آمریکا در ایران وجود داشت و این موضوع به عنوان نقطه پیوند گروههای سیاسی عمل میکرد اما از درون همین گفتمان صداهای مخالفی برخاست که منجر به ایجاد تفرق و جدایی در جناح انقلابیون گشت. نخستین گروهی که از دامان انقلاب جدا شد و راه دیگری را در پیش گرفت نهضت آزادی بود. حضرت امام خمینی(ره) به دنبال ورود به کشور مهدی بازرگان را که عضو گروه نهضت آزادی بود به عنوان نخستوزیر موقت انتخاب کرد و او را مسئول تشکیل کابینه نمود. نظر امام بر این بود که طبقه متوسط جدید که این نهضت از آن متشکل بود بیش از دیگر گروهها توانایی اداره کشور را دارد. اما طبقه متوسط جدید ایران بر خلاف سایر انقلابها نتوانست شایستگی خود را نشان دهد و در برابر مشکلات موجود و فشارهایی که از خارج بر کشور وارد میآمد راه عقبنشینی را انتخاب کرده بود. به نظر این گروه ملت ایران میبایست در گفتمان حاکم بر جامعه یعنی استقلالطلبی و استبدادستیزی تعدیل ایجاد میکرد و بعد نخست این گفتمان را کمرنگتر میکرد. همین مسئله نقطه جدایی لیبرالها از انقلاب بود و لذا در سال 1358 پس از تسخیر لانه جاسوسی دولت موقت به رهبری بازرگان استعفاء داد و امام(ره) با درک ماهیت امر با این استعفا موافقت کرد. استعفای مهدی بازرگان در ظاهر به دلیل اعتراض به تسخیر لانه جاسوسی اما در باطن این استعفا به معنای عدم التزام لیبرالها به گفتمان حاکم بر انقلاب بود که به همین دلیل امام بلافاصله با این استعفا موافقت کرد و شورای انقلاب را مامور کرد تا اداره کشور را به دست بگیرد. از این زمان به بعد بود که نظر امام(ره) بر آن شد تا طبقه متوسط سنتی اداره امور اجرایی کشور را به دست بگیرد و همین مشخصه انقلاب ایران را از سایر انقلابها متمایز کرده است. اما در درون شورای انقلاب نیز چهرههای وجود داشت که با گفتمان حاکم مناسبتی نداشت. بنیصدر توسط این شورا به سرپرستی وزارت خارجه انتخاب شد. اما وی بنای مخالفت با اقدام دانشجویان پیرو خط امام را داشت و پس از مدت کوتاهی به دلیل ناهمخوانی فضای عمومی کشور با خواست او، هوشمندانه از سرپرستی وزارت خارجه به وزارت اقتصاد رفت تا خود را برای فتح کرسی ارشد اجرایی کشور آماده کند. وی در انتخابات 5 بهمن 1358 با بدست آوردن 10 میلیون رای از 14 میلیون به عنوان اولین رئیسجمهور ایران انتخاب شد. اگر چه بنیصدر عضو هیچ گروه سیاسی نبود اما جانبداری وی از افکار و اندیشههای لیبرالها کاملا واضح و مشخص بود و همین مسئله به همراه روحیه قدرتطلبی و غرور و منیت وی نهایتا منجر به در پیش گرفتن راهی به غیر از گفتمان حاکم بر انقلاب و در نهایت قرار گرفتن وی در صف مخالفان انقلاب شد. مهمترین رقیب بنیصدر در انتخابات دکتر مدنی بود که آشکارا مشی ضد انقلابی داشت. بسیاری از انقلابیون با هدف رای نیاوردن مدنی آراء خود را به بنیصدر هدیه کردند. ضمن اینکه افشای برخی اسناد لانه جاسوسی مبنی بر ارتباطات مدنی با عوامل آمریکا از سوی دانشجویان پیرو خط امام به پیروزی بنیصدر کمک زیادی کرد. اما محمدهاشم پوریزدانپرست از دانشجویان پیرو خط امام در اینباره گفته است: بنیصدر را هم دعوت کردند که بنیصدر آمد و گفت: «امام تحت تاثیر تبلیغات قرار میگیرد تا این جمله را گفت همه به هم نگاه کردند که این آقا از ریشه خراب است.» بسیاری از فعالان سیاسی غرور و تمامیتخواهی بنیصدر را عامل جدایی وی از انقلاب عنوان کردهاند. شهید محلاتی در اینباره نوشته است: انتخابات ریاست جمهوری که انجام شد بنیصدر خیلی مغرور شد. در انتخابات 10 میلیون رای آورده بود از همان وقت تصمیم گفت به این که مخالفین خودش را سرکوب کند. این هدفش بود.
به گفته شهید محلاتی بنیصدر با تشکیل کنگرهای از نمایندگان مردم در سراسر ایران سعی داشت مجلس را هم قبضه کند اما به دلیل مقاومت و هوشیاری یاران امام این نقشه وی نگرفت و پیشنهاد ائتلاف وی با جامعه روحانیت در انتخابات مجلس نیز از سوی این جامعه رد شد. هاشمیرفسنجانی نیز غرور و تمامیتطلبی را از ویژگیهای بنیصدر میداند و در اینباره میگوید: آقای بنیصدر ادعای رهبری فکری و ایدئولوگ بودن داشت.
به هر ترتیب اگر جدایی لیبرالها از انقلاب را میتوان بر پایه گفتمان استقلالطلبی و استبدادستیزی توضیح داد جدایی بنیصدر از انقلاب بر پایه قدرتطلبی و تمامیتخواهی وی قابل توجیه است.
به دلیل ایستادگی مذهبیون در برابر قدرتطلبیهای وی، او روز به روز از انقلاب فاصله میگرفت و در مقابل گروهکهایی که قبلا خود را دشمن سرسخت آنها معرفی کرده بود نزدیکتر میشد. وی در مقام رئیسجمهور از هر فرصتی برای تضعیف یاران صادق امام و نهادهای قانونی کشور مثل مجلس و قوه قضائیه و سپاه پاسداران که مانع رسیدن به اهدافش بودند استفاده میکرد و برای مقابله با مردم به تقویت گروهکها میپرداخت. سرانجام کار به جایی کشید که امام خمینی(ره) در خرداد ماه سال 1360 بنیصدر را از فرماندهی کل قوا عزل کردند و چند روز بعد مجلس به عدم کفایت سیاسی وی برای ادامه ریاست جمهوری رای داد و بنیصدر را از سمت خود برکنار کرد. وی که پس از برکناری مخفی شده بود، با آرایش و تغییر چهره همراه با بعضی از سران گروهک منافقین از جمله مسعود رجوی از کشور خارج شد و به پاریس گریخت.
داستان مجاهدین خلق نیز از همین چارچوب قابل تحلیل است. این گروه با مشی مسلحانه در مبارزه علیه شاه مشارکت داشت اما پس از انقلاب به دلیل نداشتن پایگاه مردمی از همان آغاز به حاشیه رانده شد و نتوانست سهمی از قدرت به دست آورد. مجاهدین خلق ایدئولوژی خود را از انقلاب کمونیستی شوروی به عاریت گرفته بود و لذا موافقتی با رویکرد دموکراتیک امام(ره) نداشت. این گروه استقرار نظامی دموکراتیک و مراجعه به آراء عمومی را نوعی ظلم در حق خود میدانست که پایگاه مردمی چندانی نداشت.
حجتالاسلام موسویتبریزی دادستان کل کشور در زمان امام(ره) در خصوص مجاهدین خلق میگوید: از 22 بهمن 57 تا 25 خرداد 1360 نزدیک به دو سال و نیم هر کاری که توانستند کردند، روزنامهشان چاپ میشد ساختمانهای دولتی در اختیارشان بود و اسلحه فراوان داشتند و با این که امام گفته بود اینها تحویل دهند ندادند و به شکل علنی نیروهای مسلح خود را در روزهای جمعه به راه میانداختند و در کوهها میبردند و آموزش میدادند. وی در ادامه میگوید: مجاهدین به چیزی کمتر از حاکمیت مطلق رضایت نمیدادند.
به هر ترتیب سازمان مجاهدین خلف برخلاف سایر گروها نتوانست جایگاهی در نظام حاکم بدست آورد و بسیار زود کنار زده شد. این سازمان از نظر ایدئولوژیک به ابرقدرت شوروی وابسته بود و همین امر باعث شده بود تا با دیده تردید نسبت به آن نگریسته شود. نهایتا به دلیل مشی خشونتطلبانه آن در پیشبرد اهداف خود در خرداد 1360 سرکوب شد و مسعود رجوی سر کرده این گروهک به همراه بنیصدر از کشور فرار کرد.
بدین ترتیب در پایان سال 1360 از میان گروهکهایی که در انقلاب ایفای نقش کرده بودند تمام امور در دست مذهبیون باقی مانده و سایر گروهها به اپوزیسیون تبدیل شده بودند. با حذف گروههای مخالف گفتمان استقلالطلبی و استبداد ستیزی فضای سیاسی یکدستی بر جامعه حاکم شد که البته جنگ تحمیلی چنین فضایی را میطلبید و به نظر میرسد حمله صدام نظام را بر آن داشت تا در جهت حذف گروههایی برآید که طبل مخالف میزند و هیزم بهآتش دشمن میریختند.
با پیروزی گفتمان مذکور توجه نظام به سمت جنگ متمرکز شد لذا از سال 1360 تا 1368 گفتمان مقاومت بر جامعه حاکم شد و نیروهای مذهبیون در جهت مقابله با تهاجم رژیم بعثی عراق بسیج شد. در این دوران همه امور بر پایه جنگ و مقاومت سنجیده میشد و همه چیز تحت تاثیر جنگ قرار داشت. اما در چنین فضایی نیز تخم نفاق و اختلاف در فضایی سیاسی جامعه گسترده شد و طبقه متوسط سنتی را که زمام انقلاب را در دست گرفته بود دچار انشقاق کرد. مهمترین چهره سیاسی که در این دوره از بدنه نظام جدا شد و راه دیگری در پیش گرفت منتظری بود. میزان مقبولیت و محوریت منتظری در مبارزه و انقلاب تا آنجا که حضرت امام(ره) در زمان تبعید او را به عنوان نماینده تامالاختیار خویش در ایران منصوب کرد و در نامهای از وی خواست که بر جریانات بیت او در قم اشراف داشته باشد و درباره او با تعابیری همچون فقیه عالی قدر، مجاهد بزرگوار، حاصل عمر من و ذخیره انقلاب یاد میکرد. اما پس از پیروزی انقلاب نیز بسیاری از مسائل فقی و سیاسی مربوط به قوه قضائیه و وزارتخانهها را به او ارجاع میداد.
منتظری که نظریهپرداز جمهوری اسلامی محسوب میشد ریاست خبرگان قانون اساسی را برعهده داشت و در تدوین قانون اساسی نقش مهمی ایفا کرد. در سال 1364 مجلس خبرگان رهبری با نظر به ادامه رهبریت پس از رحلت امام، منتظری را به عنوان قائم مقام معرفی کرد.
اما دو عامل باعث بروز اختلاف منتظری و امام و در نهایت منجر به عزل وی از قائم مقام رهبری شد. نخستین عامل اختلاف سلیقه و مشی وی با جریان اصیل انقلابی بود، وی به رغم اینکه در جایگاه مهمی به عنوان رهبر آینده ایران قرار داشت بدون ملاحظات سیاسی به انتقاد از عملکرد دستگاههای سیاسی نظام میپرداخت. این مسئله از آن جهت حائز اهمیت بود که ایران در دوران جنگ قرار داشت و گفتمان مقاومت بر جامعه حاکم بود که هر حرکت حساب نشدهای میتوانست در این زمینه خللی ایجاد کند. برخی این مشی منتظری را ناشی از سادهلوحی وی میدانستند. نهایتا پس از انتقادات شدید وی بخصوص از اعدام زندانیان (منافقین) در سال 1367 نظر امام از قائم مقام خویش برگشت و در آخرین نامه به وی او را «سادهلوح» خواند و نوشت: «شما پس از این وکیل من نمیباشید.»
دومین عامل جدایی منتظری از بدنه نظام اطرافیان وی بودند. اگر چه فرزند وی محمد منتظری از چهرههای با نفوذ و پرتحرک انقلابی بود که در نتیجه درگیریهای 1360 علیه سازمان مجاهدین خلق به شهادت رسید اما مهدی هاشمی برادر داماد وی تحرکاتی چند علیه انقلاب انجام داده پس از بازداشت مهدی هاشمی، منتظری به نشانه اعتراض درسهای خود را تعطیل کرد. مهدی هاشمی که در افشای قضیه ایران کنترا نقش مهمی داشت، به دلیل یکسری اتهامات مجرم شناخته شد و در سال 1366 اعدام شد. تلاشهای منتظری نیز برای نجات او بیثمر ماند. حجتالاسلام موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب در زمان امام روحیه مداخلهگری اطرافیان منتظری را تائید میکند و میگوید: «بین دفتر آقای منتظری و احمد آقا درگیری به وجود آمده بود چون دفتر آقای منتظری میخواست در هر کاری بویژه در همه عزل و نصبها دخالت کند و به احمد آقا میگفتند این کار بکن، آن کار را نکن عمده این کارها هم نه از طرف مهدی هاشمی بلکه از طرف هادی هاشمی بود که با عدهای به این باور رسیده بودند که امام و احمد آقا مجبورند هر حرفی که آقای منتظری میگوید قبول کنند.»
به هر ترتیب امام طی نامهای در فروردین 1368 رسما منتظری را از قائم مقامی خود عزب کردند. در این زمان وی به اصلاح نظریه ولایت فقیه خود پرداخت و عملا و نظرا راه خود را از انقلاب جدا کرد. گفتمان حاکم بر سالهای 1368 تا 1376 گفتمان سازندگی بود. در این سالها که با دوران ریاست جمهوری هاشمیرفسنجانی همراه بود. جنگ پایان یافته بود و همه از سازندگی و بازسازی کشور سخن میگفتند. در این میان دو طرز فکر در صحنه سیاسی کشور ظهور پیدا کرده بود که یکی راست و دیگری را چپ مینامیدند. این دو طرز فکر که در واقع حاصل انشقاق مذهبیون بود پیش از رحلت امام ظهور پیدا کرده و در جریان انتخابات مجلس سوم در سال 1366 چهره عملی پیدا کرد. اما هیچ یک از این دو طرز فکر مناسب دوران سازندگی نبودند. جریان موسوم راست که در جامعه روحانیت مبارز تهران گرد هم آمده بودند از اقتصاد بازار حمایت میکردند و چپها نیز که مجمع روحانیون مبارز را تشکیل داده بودند طرفدار اقتصاد دولتی بودند. با توجه به شرایط حاکم بر کشور دولت هاشمی که خود عضوی از جامعه روحانیت بود سیاست اقتصاد بازار را در پیش گرفت و از این نظر همراستا با جامعه روحانیت بود اما در بعد سیاسی دست به عملگرایی زد و تا حدودی سنتها را پشت سر گذاشت. در نتیجه طیف جدیدی ظهور پیدا کرد که خود را کارگزاران سازندگی نامید. این گروه در واقع طبقه متوسط جدیدی بود که خاستگاه آن در طبقه متوسط سنتی قرار داشت. دوران سازندگی دوران موفقی از نظر تعاملات سیاسی و بازیهای حزبی در درون نظام بود. به رغم این که شاهد دو دستهای شدن مذهبیون و ظهور گروهی تکنوکرات از دل جناح راست بودیم اما هیچ گروه یا فرد خاصی از صحنه کنار زده نشد و همه به چارچوبهای انقلاب و آرمانهای امام وفادار باقی ماندند.
از سال 1376 با پیروزی جناح جدیدی در طیف چپ سنتی ریشه داشت و خود را اصلاحطلب نامید گفتمان جدید اصلاحات سیاسی بر جامعه ایران حاکم شد. در آن زمان که نزدیک به دو دهه از انقلاب گذشته بود نسل دوم جناح چپ با شعار توسعه سیاسی وارد صحنه شد و در جهت انجام اصلاحاتی در بخشهای مختلف نظام با هدف توسعه آزادیهای مدنی و اجتماعی حرکت کرد.
تودهها در این زمان به دلیل سیاستهای تعدیل اقتصادی دوران سازندگی از نظر اقتصادی تحت فشار قرار گرفته و دچار نوعی سرخوردگی و یاس از انقلاب شده بودند. از این رو حضور جناحی که خود را خارج از دایره قدرت معرفی میکرد و از محدود و مقید شدن قدرتهای سنتی سخن میگفت را به فال نیک گرفتند. بدین ترتیب تفکر اصلاحطلبی مورد استقبال قرار گرفت و بر جامعه حاکم شد. با پیروزی تفکر اصلاحطلبی جناحها و گروههای متنوعی از داخل و خارج به این طیف پیوستند و چیزی به نام جبهه دوم خرداد را تشکیل دادند. جبهه دوم خرداد طیف وسیعی را تشکیل میداد که یک سر آن را در نیروهای مخالف نظام در خارج از کشور میتوان یافت و سر دیگر آن در برخی نیروها که در دهه 60 به عنوان چپ شناخته میشدند قرار داشت. محافلی همچون نهضت آزادی، بقایای مجاهدین خلق و کلا ملی مذهبیها نیز به عنوان جریاناتی از همین طیف به حساب میآید.
در عین حال هسته مرکزی این طیف را فرزندان جناح چپ سنتی تشکیل میدادند که افرادی تحصیل کرده و دارای اندیشههای آزادی خواهانه بر اساس الگوی توسعه سیاسی غربی بودند. در این زمان چپ سنتی به اتاق فکر رانده شد اما جناح راست سنتی کماکان پا بر جا بود و انشعاب کارگزاران سازندگی نتوانسته بود مانع از فروپاشی آن شود.
در طی هشت سالی که قدرت در چنبره اصلاحطلبان بود زد و خوردهای بسیاری در کشور پدید آمد و جنگ بین تفکر اصلاحطلبی در بعد سیاسی و تفکر سنتی جناح راست ادامه یافت. این جنگ هشت سال به طول انجامید و در نهایت با پایان یافتن دوران ریاست جمهوری خاتمی و روی کار آمدن نسل دوم جناح راست همه چیز برای اصلاحطلبان پایان یافته تلقی شد. در این مدت بسیاری از چهرههای اصلاحطلب به اتهام خیانت به اصول انقلاب و منافع نظام به زندان انداخته شدند و یا علنا مسیر عناد را در پیش گرفتند و به مخالفان نظام در خارج از کشور پیوستند.
بسیاری از کسانی که خود نظریهپرداز و مغز فکری جناح اصلاحطلب معرفی میکردند که در واقع نیز چنین بود اکنون به عنوان پناهنده سیاسی در آمریکا زندگی میکنند و هر از چند گاهی مطالبی را علیه انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران بیان میکنند. این افراد خود تافته جدا بافته از 70 میلیون نفری میدانند که در ایران زندگی میکنند. به عقیده آنها مردم ایران از درک تفکرات لیبرالی و دینستیزانه آنها عاجزند. ایده «خروج از حاکمیت» که به منزله جنگ علیه نظام بود از سوی همین افراد مطرح شد و نتیجه آن از دست دادن پایگاه مردمی و اعتماد عمومی جناح اصلاحطلب بود. جدایی چهرههای شاخص اصلاحطلب از بدنه نظام و قرار گرفتن تحت پرچم یک کشور خارجی ضربه سنگینی بر جناح اصلاحطلب و حتی تفکر اصلاحطلبی وارد کرد و مسلما ترمیم این تفکر به سالها زمان نیاز دارد. اما این که چرا جناح اصلاحطلب در طی هشت سالی که ظهور پیدا کرد خیل عظیمی ضد انقلابی تحویل جامعه استعمار داد و در واقع به منزله تربیتکننده نیرو برای دشمنان نظام عمل کرد خود جای بحث دارد. شاید مهمترین علت این امر وجود نوعی انقلابستیزی پنهان در تفکر اصلاحطلبی باشد. توسعه سیاسی که این تفکر دنبال میکند به معنای کاستن از حیطههای قدرت نظام و انتقال برخی از اختیارت و اهرمهای قدرت به اقشار و گروههای اجتماعی است. در واقع تفکر اصلاحطلبی خود را در بین نظام و مردم قرار داده و با معرفی خود به عنوان حافظ منافع مردم و ترسیم خطی میان مردم و نظام درصدد جلب رای و پیروزی در انتخابات است. این تفکر در شرایطی در سال 1376 به پیروزی رسید که مردم از سیاستهای دولت هاشمی سرخورده شده بودند.
به هر ترتیب افراد بسیاری بودند که تفکر اصلاحطلبی را اهرم مناسبی برای مقابله با انقلاب و نظام جمهوری اسلامی میدانستند و در طی هشت سال تحت پوشش این تفکر به پیشبرد مقاصد خود پرداختند. اما هنگامی که این دوران تمام شد چهره واقعی خود را نمایان ساختند و علنا به مخالفت با نظام پرداختند.
علت دوم در تولید تافتههای جدا بافته توسط تفکر اصلاحطلبی وجود مشکل بحران هویت و از خودبیگانگی در درون این تفکر است بسیاری از افرادی که به این تفکر پیوستند اندیشه سنتی پدران خود را به کناری نهاده و تمام امید خود را بر الگوهای غربی متمرکز کردهاند این افراد به دلیل اینکه پایگاه محکمی در سنتهای جامعه ندارند و در واقع سنت را ترمز حرکت به سمت جلو تلقی میکنند به راحتی دستاوردهای پدران خود را به کناری مینهند و به امید خام بنا کردن طراحی جدید به بیگانه همدست میشوند.
نداشتن پایگاه مردمی و عدم برخورداری از ارتباطی پایدار و محکم با لایههای اجتماعی جامعه علتی دیگر در این زمینه است. جنبش اصلاحطلبی به صورت لحظهای در خرداد 1376 شکل گرفت این جنبش بر امواج مردمی که در آن زمان پدید آمد سوار شد اما این موج به تدریج فروکش کرد و هشت سال بعد چیزی از آن باقی نماند. علت دیگری به شخصیت افراد و چهرههای شاخص جنبش برمیگردد. بسیاری از کسانی که وارد جنبش اصلاحطلبی شدند و از آن در جهت تامین منافع شخصی خود استفاده کردند. با برچیده شدن این سفره این افراد به جای آن که منتظر بمانند تا در انتخابات چهار سال بعد شانس خود و گروه خود را مجددا آزمایش کنند ترجیح دادند به جرگه مخالفان نظام در خارج بپیوندند و خود را از مواهب پناهندگی سیاسی برخوردار کنند.
در هر حال طرح گفتمان توسعه سیاسی در جامعه اگر چه تنشهایی را در سطح کشور پدید آورد اما باعث تشخیص سره از ناسره شد و نقاب از رخ بسیاری افراد معاند نظام کشیده شد.
در طی سالهایی که جناح راست سنتی با جنبش اصلاحطلبی در حال مبارزه بود نسل دوم راست سنتی شکل گرفت و در انتخابات مجلس هفتم برای نخستین بار به عنوان یک طیف سیاسی به جای راست سنتی وارد عرصه سیاسی کشور شد. این افراد نام اصولگرایی را برای خود انتخاب کردند و عدالت اجتماعی را شعار خود عنوان نمودند. با پیروزی احمدینژاد در انتخابات ریاست جمهوری 1384 گفتمان عدالت اجتماعی رسما برگزیده شد و بر فضای سیاسی کشور حاکم گردید.
به رغم طیف اصلاحطلب که گروههای تشکیلدهنده آن دارای خاستگاههای متفاوت و حتی متناقض هستند، طیف اصولگرایان را صرفا افرادی برخاسته از جناح راست سنتی تشکیل میدهند. این افراد اگر چه همچون راست سنتی طرفدار اقتصاد بازار هستند اما مشی سیاسی معتدل و عملگرایانهای دارند.
اصولگرایان در مدت نزدیک به چهار سالی که بر اریکه قدرت بودهاند کمابیش در جهت گفتمان عدالتخواهی خود حرکت کردهاند.
انتخابات ریاست جمهوری کمتر از پنج ماه دیگر برگزار خواهد شد و نسل دوم دو جناح راست و چپ در برابر هم صفآرایی خواهند کرد. به نظر میرسد علت اجتماعی همچنان در میان تودههای مردم مورد استقبال قرار خواهد گرفت و لذا شعار اصلی اصولگرایان در این انتخابات خواهد بود. اما جناح اصلاحطلب میداند تفکر توسعه سیاسی در شرایط کنونی جایگاهی بین تودهها ندارد و لذا بیش از آنکه بر روی این موضوع تاکید کند احتمالا روی چهرههای شاخص خود تمرکز خواهد کرد و سعی میکند به عرضه آنها آراء مردم را به خود اختصاص دهد. قدر مسلم آن است که اینبار در انتخابات چنانچه جناح اصولگرا قدرت را از دست بدهد شاهد ریزش نیرو و همچنان که پس از پایان ریاست جمهوری خاتمی در مورد اصلاحطلبان بودیم نخواهیم بود. گروههای اصولگرا همه از چهرههای ارزشی و وفادار به اصل انقلاب و نظام تشکیل شدهاند و در واقع فلسفه تشکیل آنها حفظ و تطبیق آن با شرایط روز بوده است.