صالح اسکندرى
برخى از متخصصان management قرن بیستم را قرن “مدیریت” و قرن بیست و یکم را قرن “رهبری” مىنامند. در تعاریف آکادمیک مدیریت؛ فرآیند به کارگیرى موثر و کارآمد منابع مادى و انسانى در برنامهریزی، سازماندهی، بسیج منابع و امکانات، هدایت و کنترل است که براى دستیابى به اهداف سازمانى و بر اساس نظام ارزشى مورد قبول صورت مىگیرد.
گروهى رهبرى را نیز بخشى از وظایف مدیریت مىدانند و گروهى دیگر براى رهبرى مفهوم وسیعترى نسبت به مدیریت قائلند و آن را “توانایى ترغیب دیگران به کوشش مشتاقانه، در جهت هدفهاى معین” تعریف مىکنند.
اگرچه تداخل مفهومى دو مدلول “رهبری” و “مدیریت” در تعاریف فوق گسترده است اما با درک برخى تفاوتهاى واضح و آشکار بین این دو مفهوم مىتوان علتگذار تجربه بشرى از مدیریت به رهبرى را ظرف یک قرن بهتر درک کرد. از سویى با فهم این موضوع مىتوان در یک گفتمان دینى جایگاه رهبرى الهى را نیز مورد بازشناسى و تدقیق قرار داد.
“داگلاس مک گریگور” براى اولین بار در سال 1957 در کتاب “جنبه انسانى سازمانها” تحت عنوان تئورى x و y به بررسى نحوه ارتباط ادراک مدیران با رفتار آنها نسبت به افراد مادون پرداخته است.
مک گریگور در مدل خود افراد را به دو دسته تقسیم و هر دسته را با عنوان تئورى “x” و تئورى “y” از یکدیگر متمایز مىسازد و به تبع این تقسیمبندى طرز تلقى مدیران از افراد مادون را نیز به دو دسته x و y تقسیم مىکند.
مدیرانى که ویژگىهاى تئورى “y” را در بردارند مفروضاتشان در زمینه رفتار انسانها اینگونه است:
- انسان معمولى از کار بیزار است و تا مىتواند از آن مىگریزد.
- انسان معمولى از مسئولیت دورى مىجوید، نسبت به کار بىمیل بوده و امنیت را بر همه چیز مقدم مىشمارد.
- انسان را باید از طریق زور و اجبار، هدایت، نظارت شدید و تهدید به کوشش وادشت و در صورت لزوم باید تنبیه کرد.
مدیرانى که با چنین ادراکی، بنابر فرضیات تئورى کلاسیک، انسان را به عنوان عنصرى غیرفعال که صرفا بنابر ضرورتهاى مادى از سازمان متابعت مىکنند، فرض مىنمایند و از خود رفتارى اقتدارگرا نشان مىدهند. تعریف شرح وظایف به طور تفصیلی، نظارت شدید، امکان تفویض اختیار خیلى به ندرت، تعیین دقیق اصولى که باید پیروى شود، اجراى تنبیهات گسترده و امثالهم در برگیرنده ویژگیهاى تئورى “ x” است. در حالى که مدیران در ظاهر تمایلات خود را به مفروضات تئورى “ x” ابراز نمىکنند ولى در عمل اکثرا از موضوعات این تئورى پیروى مىکنند.
مفروضاتى که مک گریگور تحت عنوان تئورى “y” بیان مىکند بدین قرار است:
- کارکردن براى انسان به اندازه بازى و استراحت طبیعى است.
- انسان معمولا تنبل نیست، با ایجاد محیط مناسب، انسانها به کارکردن علاقهمند هستند.
- در صورت ایجاد شرایط لازم، یک انسان معمولی، گرایش به سوى یادگیرى و پذیرش مسئولیت بیشترى را دارد. - انسان با کنترل و هدایت خویشتن براى اهداف سازمانى مىتواند سودمند واقع گردد. تئورى “y” با یک نگرش انسانگرا سعى دارد محیطى را فراهم کند تا ظرفیتهاى بالقوه انسان شکوفا شود. مدیرى که داراى فرضیات این تئورى باشد نوعى سبک و رفتار مدیریتى مشارکتى participation را اعمال مىکند و به جاى کنترل نزدیک و شدید، با هدف قرار دادن پیشرفت و رشد زیردستانش سعى در تامین شرایطى در جهت انگیزش فرد دارد. بنابر نظریه مک گریگور تئورى “x” در ساختن مدیران موفق و موثر با مشکل روبهروست. یک مدیر موفق و اثربخش با اجراى تئورى “y” مىتواند توفیق یابد.
این در حالى است که بسیارى از صاحبنظران مدیریت معتقدند سبک رهبرى مدیر، اساسا تحت تاثیر نگرش وى نسبت به کارکنان شکل مىگیرد. در واقع اساس رهبری، که بر مبناى انگیزش مشتاقانه فرد نسبت به کار استوار است با تئورى “y” مک گریگور مقاربت بیشترى دارد.
اما تفاوتها به اینجا محدود نمىشود. در یک نگاه کلان اگر نظام مفروض ما یک سیستم اجتماعى باشد رهبر لزوما بخشى از برونداد (out put) آن سیستم است. در حالى که این الزام در مورد مدیر وجود ندارد. مدیر مىتواند یک سیستم را مدیریت کند و درونداد را طى فرآیندى داینامیک و یا استاتیک به برونداد مورد نظر تبدیل کند در حالى که لزوما برونداد آن سیستم نباشد. در واقع با یک کلاننگرى در جامعه این افراد و آحاد مردم هستند که دروندادها (input) سیستم محسوب مىشوند و رهبر بخشى از برونداد آن سیستم محسوب مىشود. در واقع رهبر عنصرى مریخى نیست که فرمان این منظومه در حال گردش را در دست داشته باشد. رهبر از جنس افراد است که طى فرایند مبتنى بر نظام ارزشى مقبول سیستم، توانسته است به این نقطه برسد. حال با در نظر گرفتن این توصیفات و فهم این تفاوتها مىتوان در گفتمان دینى تا حدى با برخى از زوایاى رهبرى آشنا شد. اولا رهبرى دینى در یک سیستم اجتماعى از جنس مردم است. در واقع این جامعه است که به عنوان یک سیستم افراد را به عنوان درونداد مىپذیرد و طى فرآیند تعالىسازى برخى از آنها را به نقطهاى مىرساند که قادر هستند رهبرى جامعه را بر عهده بگیرند. “والمومنین و المومنات بعضهم اولیاء بعض” (توبه 72) البته این فرآیند آنچنان پیچیده و دور از دسترس براى افراد جامعه نیست و نقشه آن در کتاب و سنت الهى به وضوح ترسیم شده است. “وجعلنا منهم ائمه یهدون بامرنا لما صبروا و کانوا بآیاتنا یوقنون” صبر مطلق این افراد در برابر همه فرامین و ابتلائات الهى و امیال و گناهان، تسلیم و عبودیت کامل آنها در برابر خداوند متعال را نشان مىدهد. چنین صبری، جز با یقین و معرفت کامل نسبت به یگانگى عظمت خداوند و آشنایى با ملکوت هستى به دست نمىآید. در گفتمان دینی، رهبرى الهى از آنجا که به انسان به عنوان یک انسان مىنگرد لذا سعى دارد تمام پتانسیلهاى متعالى او را بالفعل کند و با هدایت بالامر او را به سرمنزل مقصود برساند. “وجعلناهم ائمه یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات” و ما آنان را پیشوا و پیشرو قرار دادیم، که با دستور و فرمان ما هدایت مىکنند و به آنان از راه وحی، انجام نیکىها و آنچه که شایسته است را تعلیم نمودیم. در واقع زیرساخت رهبرى و امامت در گفتمان دینى همان هدایت است. هدایت به امر هم فقط توسط هدایتگر اصلى هستی- یعنى خدا- تحقق مىپذیرد. در سوره رعد، اصل ضرورت استمرار هدایت که زیرساخت و روح امامت است به وضوح بیان شده است. “انما انت منذر و لکل قوم هاد”
در گفتمان دینى رهبرى الهى براى اعمال مدیریت مشوق مشارکت عمومى مردم است و از آحاد تودهها مىخواهد که براى رشد و تعالى خود و جامعهشان در برنامهها و تصمیمگیرىها شرکت کنند تا سعادت دنیوى و اخروى آنها تامین شود. اگرچه نگاه سیستماتیک به جوامع انسانى هیچگاه نتوانسته به فهم جامع و مانع زندگى اجتماعى منجر شود؛ اما شاید این مطالعه تطبیقى همانگونه که گفته شد بتواند تا حدودى برخى زوایاى رهبرى در گفتمان دینى را روشنتر کند. به هر حال این بحث مجال بیشترى مىخواهد که مداقه دو چندان اندیشمندان و محققان حوزههاى مختلف اجتماعى را مىطلبد. والسلام