تاریخ انتشار : ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۲:۲۳  ، 
کد خبر : ۹۵۴۰۲

وحى و تجربه دینی؛ با رویکرد انتقادی


سکینه نعمتی
پدیده وحى در فرهنگ اسلامى یکى از آموزه‌ها و مفاهیم کلیدى و بنیادى است. وحى و انسان تاریخ دوشادوشى دارند؛ زیرا نزول وحى به انسانهاى برگزیده در طول تاریخ بشر استمرار داشته است و صدها انسان برگزیده از آدم(ع) تا خاتم(ص) به عنوان پیامبر مخاطب وحى شده‌اند و با ختم نبوت، وحى جاویدان که متن وحیانى قرآن است در میان نسلهاى بعدى بشر حضور یافته است و خواهد یافت و آنان را مورد خطاب قرار خواهد داد. قدمت و عظمت وحى سبب شده است که بشر در مقابل آن سکوت نکند و از زمان اولین پیامبر تا کنون در مقام فهم حقیقت وحى یا توجیه آن و یا ایراد شبهه بر آن برآید و این تلاش بشرى سبب پیدا شدن نظریه‌هاى متعدد و گاه متعارض پیرامون وحى گردد. به طور کلى مى‌توان این نظریه‌ها را به دو دسته تقسیم نمود. قسم اول نظریه‌هایى هستند که در جهت فهم حقیقت وحى طرح شده‌اند. قسم دوم نظریه‌هایى‌ هستند که در مورد توجیه وحى طرح گردیده‌اند. طراحان نظریه‌هاى قسم اخیر خود سه گروهند. گروهى چنین نظریه‌ها را به عنوان یک راه‌حل جدید براى مشکل یا مشکلات خاص طرح کرده‌اند؛ چنانکه برخى نظریه‌هاى جدید وحى نظیر تجربه دینى با این انگیزه طرح شده‌اند که روى بحث ما با این گروه از نظریه‌ها است.
گروه دیگر نظریه‌هاى وحى را در مقام پیدا کردن یک تحلیل قابل قبول علوم جدید و ماده‌گرایى طرح کرده‌اند؛ چنانکه نظریه‌هاى منکران نوگرا از این قبیل‌اند و سرآخر گروه سوم قصد ایجاد شبه از نظریه پردازى دارند؛ چنانکه سلمان رشدى کتاب آیات شیطانى را با این انگیزه نوشته است. ویژگى مشترک این سه گروه این است که هیچ یک از آنها به دنبال فهم حقیقت وحى نیستند؛ بلکه به انگیزه تطبیق و گاهى تحمیل نظریه خود بر وحى نظریه‌پردازى مى‌کنند واین موضع‌گیریها عامل پیدا شدن نظریه‌هاى متعدد و گوناگون و گاه متعارض پیرامون وحى گردیده است که مطالعه تفصیلى درباره هر یک از نظریه‌هاى وحى چه در مقام تبیین حقیقت وحى و چه توجیه وحى را مى‌توان از کتاب نقد و بررسى نظریه‌هاى وحى جستجو نمود.(1)
1- وحى تجربه دینى نیست: همان طور که پیشتر توضیح دادیم وحى در فرهنگ اسلامی، مفهومى اساسى است. معمولا ادیان را به ادیان وحیانى وغیر وحیانى تقسیم کرده‌اند. ادیان وحیانی، ادیانى هستند که در آنها حقایقى از جانب خدا بر انسان نازل شده‌اند و ادیان غیر وحیانى ادیانى هستند که در آنها سخنى از نزول حقایق از جانب خدا در میان نیست. آئین بودایى مثلا غیر وحیانى است؛ چرا که در این دین، اصلا اعتقاد به خدا نزول حقایقى از جانب او در میان نیست. ادیان آئین شرقی- از قبیل آئین هندو و آئین بودا- غیر وحیانى‌اند. در مقابل، سه دین بزرگ جهان (یهودیت، مسیحیت و اسلام) ادیان وحیانى‌اند.
در هر یک از این ادیان، به نحوى از ارتباط با خدا و تلقى حقایق از او سخن به میان آمده است و مومنان به این ادیان باید به این حقایق ایمان داشته باشند. توجه به این تقسیم مى‌تواند روشن سازد که چرا وحى در فرهنگ اسلام مفهومى ویژه و بنیادین دارد. معمولا تقسیمات بر اساس سطحى از تعمیم صورت مى‌گیرند؛ مفهومى را که از جهتى عام در نظر گرفته شده است، مقسم قرار مى‌دهند و با اضافه کردن قیودى به آن، اقسامى به دست مى‌آورند؛ مثلا مفهوم “انسان”، مفهومى عام است و مى‌توانیم قید “سفید” را به آن اضافه کنیم و “انسان سفید” یا “انسان سفید پوست” را به دست آوریم و همچنین در مورد سیاه؛ که با اضافه کردن قید سیاه انسان سیاه پوست به دست مى‌آید. در این تقسیم مفهومى عام مانند “انسان” وجود دارد که با اضافه کردن قیودى به آن به دو قسمت تبدیل شده است. در تقسیم ادیان به وحیانى و غیر وحیانى و نیز تقسیم ادیان وحیانى به اسلام، مسیحیت و اسلام مقسمى عام نمى‌توان یافت که با اضافه کردن قیودى به آن، اقسامى به دست آمده باشد. همان گونه که برخى از فلاسفه دین با استفاده از اصطلاحات ویتگنشتاین(2) گفته‌اند؛ ادیان “تشابه خانوادگی”(3) دارند و نمى‌توان تعریفى از ادیان ارائه داد و در همه آنها ذاتى واحد یافت.
ادیان گوناگون را مى‌توان همچون اعضاى یک خانواده دانست که همگى ویژگى واحد مشترکى ندارند، اما دوبه دو شباهتهایى دارند. اگر در ظاهر، امر مشترکى به دست آوردیم، به تصمیمى روى آورده‌ایم که با واقعیت فرسنگها فاصله دارد. در ادیان وحیانى گرچه وحى مفهومى اساسى است، ولى معناى یکسانى از وحى در همه ادیان محوریت ندارد. معمولا مسیحیان دوگونه وحى الهى را از هم تفکیک کرده‌اند: 1- تجلى خدا؛(4) 2- وحى به معناى القاى حقایق از جانب خدا.(5) گونه اول وحى‌اى است که در آن، خدا به صورت خاصى در حضرت عیسی(ع) براى نوع بشر تجلى کرده است. در گونه دوم، خدا حقایقى را به صورت گزاره‌هایى القا مى‌کند. مسیحیت بیش از آنکه بر وحى به معناى دوم تکیه کرده باشد، بر پایه وحى به معناى نخست استوار شده است. اسلام در مقابل به گونه‌اى خاص از وحى تکیه زده است. اساس این دین را حقایق وحیانی- که همان قرآن باشد- تشکیل داده است. خدا به جاى اینکه در شخص تجلى شده باشد در کلامش تجلى کرده است. هیچ دینى مانند اسلام بر وحى تکیه نزده است و اهمیت قرآن در اسلام هم از همین روست. زیرا قرآن مجموعه‌ وحى آسمانى است که بر پیامبر (ص) نازل شده و سند اصلى و زنده اسلام است.
از این رو، وحى‌اى که در اسلام مطرح گشته با وحى مسیحیت که اساس قرار گرفته بسیار متفاوت است. امروزه در مباحث دین‌پژوهی، از تجارب دینى بسیار بحث شده است. در این مباحث- تجربه دینی- عموما با این پرسش مواجه هستیم که آیا وحى را مى‌توان نوعى تجربه دینى دانست؟ و آیا تجربه نبوى همان وحى است؟ اگر وحى نوعى تجربه دینى است با دیگر تجارب دینى چه تفاوتى دارد؟ آیا دیگران هم مى‌توانند چنین تجاربى داشته باشند؟‌این پرسش براى ما مسلمانان نیز مطرح مى‌شود که آیا وحی، به مفهوم اسلامی، را مى‌توان به تجربه نبوى فروکاست؟ و آیا وحى اسلامى گونه‌اى تجربه دینى است؟ براى یافتن به این پرسشها باید نظریات گوناگونى که درباره وحى مطرح شده‌اند را مورد بررسى قرار داده و هر یک از آنها را به دقت موشکافى کرد. در باب سرشت وحی، سه برداشت و دیدگاه متفاوت وجود دارد، هر چند این سه دیدگاه همزمان مطرح نبوده‌اند،1 - یک برداشت در قرون وسطى مطرح بوده و امروز هم طرفدارانى دارد و آن دیدگاه گزاره‌اى است. متعلمان مسیحى قرون وسطى این دیدگاه را به وحى داشته‌اند.
بنابراین دیدگاه، وحى مجموعه‌اى از گزاره‌هاست که به پیامبر القا شده است. 2- برداشت دوم در الهیات لیبرال.(6) متعلمان لیبرال، وحى را نوعى تجربه دانستند. از این رو دیدگاه تجربه دینى از وحى نام گرفت که در ایران نیز دکتر سروش منادى این نظریه است.(7) 3- در قرن بیستم برداشت دیگرى از وحى صورت گرفت که مى‌توان آن را دیدگاه افعال گفتارى از وحى نامید. طبق این برداشت، وحى به این معناست که خدا افعالى گفتارى انجام داده است.(8)
1-1: ‌دیدگاه گزاره: طبق قدیمى‌ترین دیدگاهى که در مورد سرشت وحى در کار بوده، وحى گونه‌اى انتقال اطلاعات است. خدا حقایقى را به پیامبر انتقال مى‌دهد که مجموعه این حقایق اساس وحى را تشکیل مى‌دهد. این برداشت از وحى “دیدگاه گزاره‌ای”(9) نام گرفته است.
انتقال اطلاعات مذکور در اثر گونه‌اى ارتباط میان پیامبر و خدا صورت مى‌گیرد. پیامبر قدرت روحى ویژه‌اى دارد که در پرتو آن اطلاعاتى را که خدا به او عرضه مى‌دارد، مى‌فهمد و سپس آنها را در اختیار دیگران قرار مى‌دهد. خدا به واسطه ارتباطى که با بشر برقرار کرده، پیامى را به او داده است. این پیام یا حقایق از سنخ گزاره‌ها هستند؛ یعنى مجموعه‌هایى از آموزه‌ها که به صورت گزاره‌هایى تقریر شده‌اند.
در وحى گزاره‌ای، خدا وحى فرستاده؛ به این معنا که خدا حقایقى را بر پیامبر(ص) اعلام کرده است. یکى از فلاسفه تحلیلى به نام گیلبرت رایل(10) تقسیمى در مورد افعال دارد که براى فهم وحى گزاره‌اى مى‌تواند سودمند باشد. رایل افعال را به دو دسته تقسیم مى‌کند: افعال حاکى از توفیق(11) و افعال حاکى از کار.(12) افعال حاکى از توفیق نشان مى‌دهند که فاعل فعل به هدفى خاص دست یافته است؛ مثلا وقتى مى‌گوییم: “زید در مسابقه دو برنده شد”، فعل “برنده شد” فعلى حاکى از توفیق است و نشان مى‌دهد که زید به هدفى خاص دست یافته است. در مقابل افعال حاکى از کار نشان مى‌دهند که فاعل کارى خاص انجام مى‌دهد یا انجام داده است. اگر در مثال گذشته بگوییم: “زید میدان مسابقه را دوید”، فعل “دوید” تنها نشان مى‌دهد که زید کار دویدن را انجام داده است ولى نشان نمى‌دهد که او در نیل به هدفى مانند بردن مسابقه نیز توفیق داشته است. بر طبق این تقسیم‌بندى رایل از افعال، وحى گزاره‌اى فعلی، حاکى از توفیق است.
وقتى مى‌گوییم: “خدا بر پیغمبر وحى کرد”، به این معناست که “خداوند گزاره “الف” را بر پیامبر حى کرد” و این فعل بیان مى‌دارد که ارتباطى میان خداوند و پیامبر براى انتقال گزاره‌ها توفیق یافته است. ممکن است تحقق این ارتباط به شیوه‌هاى گوناگونى صورت گرفته باشد ولى به هر حال این منظور تحقق یافته است. با توجه به تعریفى که از وحى گزاره‌اى نمودیم، در این دیدگاه، سه رکن موجود است که عبارتند از: 1) فرستنده 2 ) گیرنده 3) پیام.
فرستنده در وحى گزاره‌اى خدا (یا فرشته وحی) است در مقابل گیرنده وحى پیامبر است. در عمل وحی، پیامبر پیامى را از خدا دریافت مى‌کند. دریافت این پیام در پرتو مواجهه‌اى صورت مى‌گیرد که پیامبر با خداوند یا فرشته وحى دارد. این مواجهه تجربه دینى است و چون با دریافت پیامى همراه است در اصطلاح آن را تجربه وحیانى مى‌نامیم. بنابراین تجربه وحیانی، تجربه‌اى است که پیامبر در هنگام دریافت وحى دارد. انتقال پیام مذکور در بستر و زمینه خاصى صورت مى‌گیرد که زمینه وحى نام دارد. تجربه وحیانى و زمینه وحیانى همراه با وحى‌اند. در وحى گزاره‌اى مخاطبى در کار نیست؛ چرا که در ارتباط زبانی، تخاطب وجود دارد. بنابراین مخاطب هنگامى پیدا مى‌شود که پیامبر وحى را در قالب زبانى خاص درآورد. پیش از اینکه وحى صورت زبانى به خود بگیرد، تنها بالقوه مخاطب دارد. البته پیامبر واسطه‌ است و این پیام را باید به دیگران برساند. از این رو، به بیان دقیق‌تر، واسطه و گیرنده اصلى پیام در کارند. میان تجارب وحیانى و تجارب نبوى و وحى گزاره‌ای، باید فرق بگذاریم. تجارب وحیانی، تجاربى هستند که پیامبر همراه با دریافت وحى دارد.
مجموع تجارب دینى که پیامبر در طول زندگانى خود داشته است غیر از تجارب وحیانی، تجارب نبوى‌اند. وحى گزاره‌اى با تجارب وحیانى وتجارب نبوى تفاوت دارد. تجارب وحیانى خود وحى نیستند بلکه همراه با وحى تحقق مى‌یابند. وحی، حقایقى است که به صورت گزاره القا مى‌شود و همراه با القاى حقایق پیامبر مواجهه‌اى دارد که تجربه وحیانى است. حقایقى هم که به صورت گزاره وحى مى‌شوند، همان پیام وحى هستند. حقایقى وحیانی، که پیامبر از خدا دریافت کرده، حقایق ویژه‌اى هستند که هر کس توانایى اخذ آنها را از خدا ندارد. پیامبر در عملیات اخذ وحی، صعود دارد و نزول. او براى اینکه حقایق گزاره‌اى را دریافت کند، عروجى روحى انجام مى‌دهد و سپس این حقایق را گرفته و به زندگى روزمره تنزل مى‌دهد و آنها را در قالب زبان خاصى به دیگران انتقال مى‌دهد.(13)
2-1: دیدگاه تجربه دینی: طبق این دیدگاه دین و وحى تجربه درونى واجتماعى پیامبر است و به تدریج و به تبع پیامبر بسط پذیر است. بنابر این وحى نوعى تجربه دینى است که براى پیامبر حاصل شده است. طرفداران این دیدگاه بر مواجهه پیامبر با خدا تاکید مى‌ورزند و سرشت وحى را همین مواجهه مى‌دانند. به عبارت دیگر، وحى در این دیدگاه به این معنا نیست که خدا پیامى را به پیامبر القا کرده است. پیامبر مواجهه‌اى با خدا داشته و از این مواجهه تفسیرى دارد. آنچه ما به عنوان پیام وحى مى‌شناسیم در واقع تفسیر پیامبر وترجمان او از تجربه‌اش است. همچنین میان خدا و پیامبر جملاتى رد و بدل نشده است، خود تجربه فارغ از زبان است. زبان صورتى است که پیامبر در قالب آن تفسیر خود را به دیگران انتقال مى‌دهد. نظریه تجربه دینی(14) درباره وحى یا دیدگاه غیرزبانی، دیدگاه غالب متعلمان مسیحى است که در اندیشه مصلحان دینى قرن شانزدهم (لوتر و کالون) ریشه دارد و امروز در مسیحیت پروتستان به طور گسترده رایج گردیده است. این نوع نگرش نسبت به وى در پرتو علل وعوامل خاصى (مانند شکست الهیات طبیعی- عقلی، نقادى کتاب مقدس، تعارض علم و دین و...) و به منظور رهایى از تنگناهاى معرفتى و چالشهایى که گریبانگیر دین تحریف شده مسیحیت شده بود به صورت مدون و منسجم در الهیات لیبرال شکل گرفت.
در عالم تفکرات اسلامى نیز برخى از نواندیشان دینى معاصر از این رویکرد جانبدارى کرده، مى‌کوشند وحى اسلامى را به تجربه دینى ارجاع دهند. نخستین کسى که در حوزه اندیشه اسلامى از تحویل و ارجاع وحى به تجربه دینى سخن گفته اقبال لاهورى (1289-1357) است. اقبال به مناسبت در برخى از موارد کتاب “احیاى فکردینى در اسلام” درباره تجربه دینى بحث کرده است. تجربه دینی، مفهومى است که از سده نوزدهم در غرب مطرح شد و از همان زمان در تعریف دقیق آن مشکل جدى پدید آمد زیرا اختلاف نظر در تعریف و تفسیر دو واژه “تجربه” و “دین” بسیار چشمگیر است. براى اینکه این نظریه روشن شود، لازم است که واژه‌هاى کلیدى که در این عنوان به کار رفته است را توضیح دهیم.
تجربه: واژه تجربه(15) که در تعابیرى از قبیل تجربه دینی، تجربه وحیانی، تجربه عرفانى وتجربه اخلاقى به کار مى‌رود، جزو رایج‌ترین واژه‌ها در ادبیات فلسفه دین معاصر است. این واژه از واژه‌هایى به شمار مى‌رود که در طول تاریخ، تحولات معنایى گوناگونى داشته، در دوره نوین معنایى ویژه یافته است. تحول اساسى که در معناى این واژه در دوره نوین رخ داده همین تحول در اصطلاح رایج در فلسفه دین مدنظر بوده، تحول از معناى فعلى به انفعالى است. منشا این تحول، تغییرى است که در دیدگاه انسان عصر حاضر نسبت به زندگى رخ داده است. انسان دوره باستان زندگى را زنجیره‌اى از افعال مى‌دانست. اما انسان نوین وقتى از زندگى سخن مى‌گوید بیشتر به خاطرات و تجارب گذشته‌اش مى‌اندیشد. زندگى در نظر انسان نوین، مجموعه خاطراتى از تجارب گذشته است؛ از قبیل غم، شادی،‌سفر، مصایب و مانند آن. مردم دیگر فاعل افعال خاص در نظر گرفته نمى‌شوند بلکه مصرف کننده و گزارشگر تجارب خود هستند.
اصطلاح تجربه هم در نظر انسان قدیم به معناى آزمودن و امتحان کردن بود که معنایى فعلى داشت. اگر تجربه براى انسان قدیم معناى فعلى داشت، براى انسان عصر حاضر، معناى انفعالى یافت. چرا؟ پاسخ روشن است. این تحول عمدتا از قرن هفدهم به بعد رخ داد. در دوره نوین در زمینه‌هاى متفاوتى از قبیل دین، فلسفه و علم این اندیشه پا گرفت که انسان منبعى از معرفت ارزشمند را در اختیار دارد؛ تجارب شخصى که انسان در مقابل آنها صرفا منفعل است و مى‌تواند منبع زلالى براى معرفت باشد.
حقیقت را هرکس مى‌تواند در درون خود بیابد. براین اساس در این مباحث تجربه مواجهه‌اى همراه با کنش پذیرى است. تجربه این اصطلاح پنج ویژگى مهم دارد که عبارتند از: 1)‌دریافت زنده 2) احساس همدردى آفرین بودن 3) استقلال از مفاهیم و استدلالهاى عقلى 4) غیر قابل انتقال بودن 5)‌شخصى و خصوصى بودن.(16)
تجربه دینی: تجربه دینى به گونه‌هاى متفاوتى تعریف شده است. از جمله این تعاریف، تعریفى است که “میکاییل مارتین”(17) آن را ذکر کرده است. همان گونه که مارتین خود گفته است اساس این تعریف را از ویلیام رو(18) گرفته است. “تجربه دینی”، تجربه‌اى است که در آن، یک فرد حضور لحظه‌اى هویتى ماوراى طبیعى را احساس کند. در این تعریف از هویت ماوراء‌الطبیعى استفاده شده است تا نشان دهد که متعلق تجربه دینی، فقط خداوند نیست بلکه هویتهایى همچون فرشته نیز مى‌تواند متعلق تجربه دینى واقع شود.(19) به طور کلى درباره چیستى و ماهیت تجربه دینی، سه دیدگاه مطرح شده است:1‌) “تجربه دینى نوعى احساس است”. این نظریه را براى اولین بار شلایرماخر(20) در کتاب ایمان مسیحی(21) ذکر کرد و کسانى مانند رودلف اتو(22) از وى پیروى کردند. شلایرماخر ادعا کرد: تجربه دینی، تجربه‌اى عقلى یا معرفتى نیست، بلکه از مقوله احساسات است.
این تجربه، تجربه‌اى شهودى است که اعتبارش را از جاى دیگر نمى‌گیرد و اعتبار قائم به ذات دارد. از آن رو که این تجربه نوعى احساس یا عاطفه است و از حد تمایزات مفهومى فراتر مى‌رود، از این رو نمى‌توانیم آن را توصیف کنیم.2) تجربه دینى “نوعى ادراک حسى است.” براى نمونه ویلیام آلستون (23) معتقد است: همان گونه که ادراک حسى از سه رکن مدرک (شخصى که- مثلا کتابى را مى‌بیند)، مدرک (کتاب) و پدیدار (جلوه و ظاهرى که کتاب براى شخص دارد) تشکیل مى‌شود. در تجربه دینى هم سه جزء وجود دارد: “شخصى که تجربه را از سر مى‌گذراند”، “خداوند که به تجربه در مى‌آید” و “ظهور و تجلى خداوند بر آن‌شخص تجربه‌گر.” 3) تجربه دینی، “ارائه نوعى تبیین مافوق طبیعى است” وین پراودفوت(24) چنین رویکردى به تجربه دینى دارد. به نظر او، تجربه دینی، تجربه‌اى است که صاحبش آن را دینى تلقى مى‌کند؛ چرا که این تجربه براساس امور طبیعى براى او امکان‌پذیر نیست.(25) این سه دیدگاه درباره سرشت تجربه دینى با ایراداتى مواجه هست که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. گفتنى است که تجربه دینى داراى اقسامى نیز هست که به نظر مى‌رسد تقسیم‌بندى تجربه دینى توسط سوئین برن(26) یکى از جامع‌ترین و واضح‌ترین تقسیم‌بندیهایى است که در ادبیات معاصر به چشم مى‌خورد. لذا در بیان اقسام تجربه دینى به تقسیم‌بندى سوئین برن بسنده مى‌کنیم.(27)
نوع اول: ممکن است فردی، چیزى عادى و غیر دینى را به عنوان موجودى ماوراءالطبیعى مشاهده کند چنانکه کبوترى را به صورت فرشته یا گربه سیاهى را به صورت شیطان مجسم کند. متعلق تجربه در این نوع، چیزى عادى و مورد نظر عموم است بدین معنا که شاهدان عادى نیز مى‌توانند آن را احساس کنند هرچند که آن را امرى ماوراى طبیعى احساس نمى‌کنند. نمایان شدن حقیقت و باطن افراد براى برخى انسانها را مى‌توان از این قبیل دانست.
نوع دوم: ممکن است فردى امرى ماوراى طبیعى را در صورت و شکل موجودى عادى مشاهده کند و متعلق تجربه او در صورت عادى آن براى همگان قابل مشاهده باشد. این بدان معناست که اگر فردى همراه شخص مشاهده کننده باشد متعلق تجربه را خواهد دید که هر چند که ممکن است این حقیقت را که این موجود عادى جلوه دنیایى موجودى ماوراى طبیعى است، نداند. به عنوان مثال مى‌توان به فرشتگانى اشاره کرد که در قالب انسانى براى عذاب قوم لوط(ع) فرستاده شدند. حضرت لوط(ع) و کفار فرشتگان را مى‌دیدند اما قوم لوط آنها را جوانانى زیباروى مى‌دیدند.
نوع سوم: تجربه دینى نوع سوم همان نوع دوم است. با این تفاوت که متعلق تجربه امرى نیست که عموم مردم احساس کنند- نه جنبه ماوراى طبیعى آن و نه تمثیل معمولى آن- اما شخص تجربه کننده در توصیف آن از ادبیات معمولى استفاده مى‌کند، یعنى الفاظى که به حقایق معمولى در حیطه ادراک انسانهاى عادى اشاره مى‌کند. در این نوع تجربه، حتى اگر کسى همراه شخص تجربه کننده باشد چیزى را احساس نمى‌کند. به عنوان مثال مى‌توان به آن دسته از اعتقادات دینى مومنان اشاره کرد که متعلق آن بهشت و جهنم است. تصوراتى که این دسته از مومنان از چنین حقایقى دارند در قالب الفاظى که در ادبیات معمولى استفاده مى‌گردد، بیان مى‌شود. در توصیف این حقایق الفاظى همچون “باغهایى با درختان سرسبز و پرشاخ و برگ”، “نهرهاى روان آب”، “لباسهاى گرانبها” و... بکار گرفته مى‌شود که جملگى الفاظى آشنا در ادبیات معمولى ما هستند.
نوع چهارم: تجربه‌هاى عرفانی(28) نوع چهارم تجربه‌هاى دینى را تشکیل مى‌دهد. این تجربه‌ها در برگیرنده احساساتى است که با ادبیات معمولى توصیف نمى‌شوند. عرفا غالبا براى توصیف تجربه‌هاى خود مجبورند از الفاظ متعارض و ادبیات سلبى سود جویند. در این تجربه‌ها غالبا وحدت فاعل شناسا و متعلق شناسایى تجربه مى‌شود. آنچه از عرفایى چون حلاج و بایزید بسطامى نقل شده، در صورت صحت نشانگر چنین تجربه‌هایى است. این تجربه با الفاظى همچون “انا الله” و “لیس فى حبتى غیرالله” توصیف انجام شده است که عباراتى متعارض مى‌باشد.
نوع پنجم: تجربه دینى یک موجود ماوراى طبیعى ممکن است با هیچ احساسى همراه نباشد. شاید آنچه عرفاى مسلمان از آن به محو تعبیر کرده‌اند، بیانگر چنین تجربه دینى است. در سنت مسیحى نیز براى چنین تجربه‌اى به تجربه دینى “مادر ترزا” اشاره مى‌شود.(29)
فرق وحى و تجربه دینی: دیدگاه هر یک از اندیشمندان مسلمان و غربى درباره یکى انگاشتن وحى با تجربه دینى با ناسازگارى‌هاى زیادى مواجه است و نقدهایى سنگین بر این دیدگاه وارد است که ما به اختصار به پاره‌اى از آنها اشاره مى‌کنیم. در سنت تفکر غرب این تلقى از وحى پیامدها و لوازمى را برانگیخت:
1- ایمان، اعتقاد و تعبد است؛ ایمان سرسپردگى به حقیقت و نوعى درگیرى شخصى است. در این اعتقاد، ایمان معرفت نیست؛ شناخت گزاره‌هایى که در کتاب مقدس آمده است،‌نیست؛ باور اینکه خدا وجود نیست، بلکه باور به خدایى است که خود را نپوشاند. این رویکرد که در آن معرفت جایى ندارد، با شکاکیت قابل جمع است. این بینش برداشتى متفاوت از الهیات ارائه مى‌دهد. در این تفکر هم الهیات طبیعى که مجموعه‌اى از مساعى انسانى براى متعلق ایمان است، نفى مى‌شود و هم الهیات نقلى که مجموعه‌اى از احکام و گزاره‌هاى کلامى است. این دو الهیات با انکشاف و حضور خداوند در تاریخ بشریت، منافات دارند؛ زیرا ایمان در این نگرش، دگرگون شدن انسان و نوعى درگیرى تجربى شخصى است. اگر کسى توانست حضور خدا را در حوادث تاریخى جهان مشاهده کند و عوامل دیگر او را از این شهود باز نداشت، به راستى ایمان دارد.          ادامه دارد...

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات