1- انقلاب اسلامى
اگر ما انقلاب را دگرگونى بنیادى در همه زمینه هاى اجتماعى، اقتصادى، حقوقى و به ویژه سیاسى بدانیم که همیشه با سرنگونى نظام سیاسى حاکم پیش مى آید و کمتر با آرامش همراه است، (1) انقلاب اسلامى عبارت خواهد بود از دگرگونى بنیادى در ساختار کلى جامعه و نظام سیاسى آن منطبق بر جهان بینى، موازین و ارزش هاى اسلامى و بر اساس خواست و اراده مردم (2) و به تعبیر دیگر انقلاب اسلامى انقلابى است که به منظور حاکم نمودن ارزش هاى اسلامى بر جامعه انجام مى گیرد. از این رو اسلامى بودن ویژگى بنیادى آن محسوب مى شود. امام خمینى مى گوید: شک نباید کرد که انقلاب اسلامى از همه انقلاب ها جداست هم در پیدایش و هم در کیفیت مبارزه و هم در انگیزه انقلاب و قیام... جمهورى اسلامى با دست تواناى ملت متعهد پایه ریزى شده و آن چه در این حکومت اسلامى مطرح است اسلام و احکام مترقى آن است.(3) مقام معظم رهبرى نیز مى گوید: انقلاب بزرگ ما خصوصیاتى مخصوص به خود داشت. این خصوصیات اولین بار در یک انقلاب مشاهده مى شد؛ تکیه بر اسلام، هدف گیرى ایجاد حکومت اسلامى، تجدید نظر در مفاهیم سیاسى عالم - مثل آزادى و استقلال و عدالت اجتماعى و چیزهاى دیگر - و حرکت به سمت دنیا و جامعه اى که بر پایه ارزش هاى اسلامى بنا شده باشد. (4)
2. اسلام انقلابى
انقلاب اسلامى وسیله قرار دادن اسلام براى انقلاب است. بر اساس این دیدگاه انقلاب اصل و هدف است و اسلام وسیله و ابزارى است براى انقلاب و مبارزه. نگاه تک بعدى به اسلام و اسلام را تنها از دریچه انقلاب و مبارزه نگریستن ویژگى اساسى این دیدگاه است. شهید مطهرى در این باره مى گوید: انقلاب اسلامى یعنى راهى که هدف آن اسلام و ارزش هاى اسلامى است و انقلاب و مبارزه صرفا براى برقرارى ارزش هاى اسلامى انجام مى گیرد و به بیان دیگر در این راه مبارزه هدف نیست وسیله است، اما عده اى میان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى اشتباه مى کنند. یعنى براى آنها انقلاب و مبارزه هدف است. اسلام وسیله اى است براى مبارزه. اینها مى گویند هر چه از اسلام که ما را در مسیر مبارزه قرار بدهد آن را قبول مى کنیم و هر چه از اسلام که ما را از مسیر مبارزه دور کند آن را طرد مى کنیم. طبیعى است که با این اختلاف برداشت میان انقلاب اسلامى و اسلام انقلابى تفسیرها و تعبیرها از اسلام و انسان و توحید و تاریخ و جامعه و آیات قرآن با یکدیگر متضاد و متناقض مى شود. فرق است میان کسى که اسلام را هدف مى داند و مبارزه و جهاد را وسیله اى براى برقرارى ارزش هاى اسلامى با آن که مبارزه را هدف مى داند و هدفش این است که من همیشه باید در حال مبارزه باشم و اصلا اسلام آمده براى مبارزه. در جواب این گروه باید گفت که برخلاف تصور شما با آن که در اسلام عنصر مبارزه هست اما این بدان معنى نیست که اسلام فقط براى مبارزه آمده و هدفى جز مبارزه ندارد، در اسلام دستورات بیشمارى وجود دارد که یکى از آنها مبارزه است. (5)
3. حکومت دینى
حکومت دینى حکومتى است که هماهنگ با تعالیم دینى و بر اساس دین باشد و در هیچ زمینه اى با آموزه هاى دینى ناسازگار نباشد، البته در این بحث دین اسلام محور سخن است نه هر دینى. براى درک دقیق معناى حکومت دینى توجه به نکات زیر سودمند است:
الف) بى تردید دین دارى حاکمان و کارگزاران امرى بایسته و لازم است اما - بدون رعایت احکام و قواعد دینى در تدوین و اجراى قوانین - کافى نیست، زیرا حکومت دینى به معناى نظام دین مدار است و بنابراین نمى تواند احکام و دستورهاى الهى را زیر پا نهد. التزام به احکام الهى از ویژگى هاى اساسى و جدایى ناپذیر حکومت دینى است. خداوند در قرآن مجید پشت پازنندگان به این اصل را کافر خوانده و مى فرماید: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون. (6)
ب) آیا افزون بر رعایت احکام الهى ساختار و ارکان حکومت نیز باید تماما برگرفته از دین باشد، براى پاسخ به این پرسش باید گستره سیاسى دین بررسى شود. یعنى باید مشخص گردد که دین در حوزه سیاست چه ارمغانى براى بشر آورده است، آیا تنها به ذکر پاره اى از تعالیم و هنجارهاى مربوط به مناسبات سیاسى و اجتماعى - بدون ارایه شکلى ویژه از حکومت - بسنده کرده است و یا به نوعى خاص از حکومت با ساختارى ویژه و نیز به چگونگى شکل گیرى و انتقال قدرت سیاسى توجه دارد، بنابر دیدگاه دوم فقط به کارگیرى هنجارها و عدم ستیز با آنها براى دینى خواندن حکومت کافى نیست و حکومت دینى مطلوب نظامى است که همه ارکان و ابعادش برگرفته از دین و سازگار با آن باشد. با مراجعه به منابع دینى و سیره پیشوایان معصوم علیهم السلام در مى یابیم که اسلام هر گونه حکومتى را بر نمى تابد. واپسین آیین آسمانى حکومتى را تایید مى کند که داراى شرایط زیر باشد:
الف) حاکمانش داراى ویژگى ها و صلاحیت هاى معین و تعریف شده در منابع دینى باشند.
ب) آنان از راه هاى معین - نصب الهى و مقبولیت مردمى - قدرت را به دست گیرند.
ج) در حکومت دارى شیوه ها و هنجارهاى تبیین شده در منابع دینى را رعایت کنند.
این بدان معنا نیست که تمام ساختار و ارکان حکومت به نحو ثابت و انعطاف ناپذیرى در دین مشخص گردیده است، بلکه مراد آن است که اصول و زیر ساخت هایى اساسى و مشخص در دین وجود دارد که حکومت با آنها ماهیت و چهره اى ویژه مى یابد و از دیگر نظام هاى سیاسى متمایز مى شود. براى مثال یکى از شاخصه هاى اصلى حکومت اسلامى ولایت معصوم و نایب او بر جامعه از طریق نصب الهى است، ولى پاره اى از خصوصیات مربوط به ساختار و ارکان حکومت متناسب با مقتضیات زمان و مکان و گستردگى و پیچیده شدن نهادهاى ادارى - اجتماعى و گسترش دایره وظایف و خدمات دولتى انعطاف پذیر است، مثلا مى توان حکومت اسلامى را به صورت متمرکز یا نامتمرکز تشکیل داد. حکومت دینى مراتب و درجاتى دارد، مرتبه عالى و ایده آل آن این است که همه امور و ارکانش مبتنى بر دین و هماهنگ با آن باشد ولى وقتى تاسیس دولت تمام عیار دینى ممکن نیست باید مرتبه نازل تر آن را اجرا کرد. مرتبه نازل یا بدل اضطرارى حکومت دینى حکومتى است که در آن احکام و قوانین دینى رعایت شوند، هر چند همه قوانین نظام از تعالیم دینى برنیامده و در راس آن حاکم منصوب از سوى خداوند قرار نگرفته باشد، البته چنین حکومتى تنها در صورت عدم امکان تاسیس دولت کامل اسلامى جایز است.
4. دین حکومتى
دین حکومتى به معناى استفاده از دین در جهت اهداف حکومت و اصل و مبنا قرار دادن حکومت است، هر چند حکومت و اهداف آن بر اساس قوانین و معیارهاى اسلام نباشد و به تعبیر دیگر نگاه ابزارى به دین و پذیرفتن دین و احکام آن تا آن جا که با حکومت و اهداف آن مخالف نباشد. از این رو دین حکومتى معنایى بسیار متفاوت با حکومت دینى دارد و به عبارت دیگر اگر دین را هماهنگ و همسو با حکومت و ابزارى در راستاى اهداف آن قرار دهیم دین حکومتى است و اگر حکومت را بر اساس معیارهاى اسلام و هماهنگ با ارزش هاى دینى قرار دهیم و در حقیقت حکومت وسیله و ابزارى در جهت به کار بستن تعالیم اسلامى و ارزش هاى دین باشد حکومت دینى است. مقام معظم رهبرى مى گویند بنده معتقد به دین دولتى نیستم، دین دولتى مثل دین بنى امیه و بنى عباس است. دین، دین خدایى، دین اعتقادى و دین قلبى است اما شما دولت دینى هستید. یعنى مشروعیت تان بر اساس یک تفکر دینى و یک عمل دینى است، ناگزیرید که نسبت به آن پاى بند باشید. (7)