تاریخ انتشار : ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ - ۱۱:۲۵  ، 
کد خبر : ۹۵۵۱۱
بررسی یک کتاب از ادوارد سعید

نقش روشنفکر


محمدمهدی اسماعیلی
کتاب نقش روشنفکر تألیف ادوارد سعید، توسط حمید عضد‌انلو ترجمه و در سال 1377 در انتشارات آموزش به چاپ رسیده است.
اداورد سعید، یکی از جنجالی‌ترین روشنفکران معاصر است که دیدگاه‌هایش، به خصوص درباره‌ مسایل خاورمیانه بحث‌های زیادی را در میان اندیشمندان، سیاستمداران و قدرتمندان برانگیخته است. شیوه‌ زندگی سعید نشانگر نقشی است که خود او برای روشنفکر قایل است. سعید در این کتاب به مثابه یک انسانگرا، معلم و محقق به بررسی نقش پیوسته متغیر روشنفکر معاصر می‌پردازد. او در مجموع این کتاب از پس عینک‌های متفاوتی به مسایل روشنفکری نظر می‌کند، که هر یک از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. پرسش‌‌هایی که سعید در این کتاب مطرح می‌کند و سعی دارد تا پاسخی برایشان بیابد، از جمله پرسش‌هایی‌اند که در دنیای آکادمیک به پرسش‌های دشوار شهرت دارند؛ یعنی پرسش‌هایی که پاسخ قطعی و جهان مشمول برایشان وجود ندارد. یعنی پاسخ‌هایی که به این پرسش‌ها داده می‌شود، نظرهای شخصی افراد به شمار می‌آیند و راهی برای اثبات یا رد قاطع آنها درست نیست. پرسش‌هایی نظیر: روشنفکر کیست؟ روشنفکر واقعی کدام است؟ و... برای پاسخ به این پرسش‌ها، سعید از زندگی و نوشته‌های اندیشمندانی نظیر آنتونیوگرامشی، میشل‌فوکو، ژان پل‌سارتر، رژی‌دبره، جولین بندا، آدورنو و مانند آنها مدد می‌گیرد. سعید سعی دارد راه درست اندیشیدن درباره‌ مسایل سیاسی و اجتماعی را به ما بیاموزد. در نظر وی روشنفکر انسانی است گیتی باور که نباید اجازه دهد، باورهای ایدئولوژیک و مذهبی در قضاوت‌ها و کارهای تحقیقاتی‌اش دخالت کنند. مزیت این کتاب آن است که به بررسی پندار، تأثیر دخالت و ایفای نقش‌ نیز می‌پردازد که در مجموع سازنده‌ نیروی حیاتی هر روشنفکر راستین است. در پیش‌گفتار به انگیزه تدوین این کتاب که شامل سخنرانی‌هایی است، که به پیشنهاد نماینده بی‌.بی.سی انجام شده اشاره می‌نماید. او با اذعان به این که بی.بی.سی فقط نشان و اثری از استعمار نیست، تاکید می‌کند، بی.بی.سی برخلاف شبکه‌های آمریکایی نظیر سی.ان.ان، فرصت‌هایی را در اختیار بینندگان و شنوندگان خود جهت روبه‌رو شدن با گستره‌ای از مباحث برانگیزنده، جدی و اغلب برجسته روبه‌رو شوند. او خاطر نشان می‌سازد تا قبل از ایراد این سخنرانی‌ها، از محدودیت‌های که خود سوژه‌ آن بودم، هیچ تصوری نداشتم. هفته‌نامه ساندی تلگراف، با الحانی‌طنین‌آمیز ، مرا یک ضد غرب و کتاب‌ها و مقالاتم را نوشته‌هایی توصیف کرد که غرب را به خاطر همه‌ بدی‌های موجود در جهان، به خصوص جهان سوم، سرزنش می‌کند. تلاش او در این سخنرانی‌ها این بود که روشنفکران را دقیقاً چهره‌های معرفی کند که نه می‌توان کارهایی را که به جامعه ارایه می‌کنند، پیش‌بینی کرد و نه می‌توان آن را به شعار، خط‌مشی حزبی راست آیین یا جزمه‌گرایی تغییرناپذیر تبدیل کرد. او تاکید می‌کند تلاش برای حفظ یک معیار جهان شمول و منحصر به فرد، به عنوان مایه‌ای اصلی، نقش مهمی را در توصیف من از روشنفکر بازی می‌کند و او کتاب جان‌کری با نام روشنفکران و توده‌ها: مباهات تبحیض در میان طبقه‌ روشنفکر ادبی 188ـ1939 با همه‌ یافته‌های دلسردکننده‌اش، مکملی برای کتاب خود می‌داند. در نظر او روشنفکر تا حد ممکن به همگان، که حوزه طبیعی انتخابیه وی به شمار می‌آیند، باز می‌گردد. وی جهان‌شمول بودن را به معنی پذیرش خطر برای فراتر رفتن از تعین‌های ساده‌ای که پیشینه، زبان و ملیت برای ما فراهم آورده‌اند و در بسیاری موارد مانع درک حقیقت دیگران می‌شوند، می‌داند. هیچ قاعده‌ای وجود ندارد که به موجب آن روشنفکر بتواند بفهمد که چه باید بگوید یا انجام دهد؛ همچنین، برای روشنفکر گیتی باور راستین، بتی وجود ندارد که پرستش کند و از او انتظار یک راهنمایی تزلزل‌ناپذیر داشته باشد. او تاکید می‌کند چیزی به نام حرفه‌ روشنفکری نمی‌تواند وجود داشته باشد، فقدانی که باید جشن گرفت روشنفکر در برابر رشته‌ای از انتخاب‌های واقعی قرار دارد و همین انتخاب‌هاست که من در سخنرانی‌های خود توصیف می‌کنم. او در انتهای پیشگفتار تاکید می‌کند در غرب و دنیای غرب شکاف‌ مابین دارا و ندار هر لحظه عمیق‌تر می‌شود و این امر بی‌اعتنایی کوتاه‌نظرانه‌ای در میان روشنکفرانِ استوار بر سریر قدرت پدید آورده است که به راستی هولناک است. چه چیزی می‌توانست به اندازه پایان تاریخ فوکویاما یا ناپدید شدن روایات اصلی لئوتارد، در یکی دو سال بعد از آنکه به شدت ذهن همگان را تسخیر کردند، کم‌جاذبه‌تر و دورتر از حقیقت‌ شود؟ همین نکته را می‌توان درباره‌ عملگرایان و واقع‌گرایان سرسختی گفت که افسانه‌های مفید کلی مانند نظم نوین جهانی یا برخورد تمدن‌ها را ابداع کردند.
نقش روشنفکر
در ابتدای این بخش، دو تعریف مشهور و متضاد قرن بیستمی از روشنفکر را ذکر می‌کند. آنتونیوگرامشی اندیشمند ایتالیایی بین سال‌های 1926 تا 1937 که در زندان موسولوینی بود معتقد بود همه آدم‌ها روشنفکرند ولی همه آنها نقش روشنفکر را در جامعه ایفا نمی‌کنند. گرامشی قصد فهماندن این مطالب را دارد که ایفاگران نقش روشنفکر در جامعه بخش سنّتی نظیر مدیران، کشیش‌ها و کارگزاران هستند و گروه دوم، روشنفکران ارگانیک که در نزد گرامشی، در پیوند مستقیم با طبقات یا تشکیلاتی‌اند که روشنفکران را برای سازمان دادن خواست‌ها، کسب قدرت و مهار دامنه‌دارتر به کار گرفته‌اند. تعریف مقابل از جولین بندا است که روشنفکران را دسته کوچکی از فیلسوف شاهان معرفی می‌کند که با استعداد و امتیازهای اخلاقی برتر، وجدان بشریت به شمار می‌آیند. بنا بر تعریف بندا، روشنفکران واقعی باید این معنا را بپذیرند که ممکن است در هنگام خطر سوخته، تبعید یا مصلوب شوند. او پس از بیان نظریات مختلف معتقد است که روشنفکر کسی است که همه‌ هسته‌اش به یک تشخیص و تمیز انتقادی موکول است؛ تشخیص و تمیزی که حاضر به قبول فرمول‌های ساده، عبارت‌های پیش پا افتاده یا یکنواخت و در واقع همسازی با آن چیزی نیست که قدرت یا سنّت باید بگوید و انجام دهد. این همیشه به آن معنی نیست که روشنفکر باید یکی از منتقدان خط‌مشی حکومت باشد، بلکه بر عکس حرفه روشنفکری را باید به عنوان حرفه‌ای تلقی کرد که دائماً خود را هوشیار نگه می‌دارد و مدام خواهان آن است که اجازه ندهد فقط نیمی از حقایق و ایده‌ها قابل، راهنمایش باشند. همین عوامل است که از روشنفکر حرفه‌ای می‌سازد که تلاشی است دائمی و ترکیبی است ناقص و الزاماً ناقص و ناکامل.
در استیصال نگهداشتن ملت‌ها و نسل‌‌ها
او در ابتدای این بخش با اشاره به این که فضای ملی‌گرایی پس از جنگ جهانی دوم، پندارهای افرادی نظیر بندا که سعی می‌کند نشان دهد که روشنفکران در فضایی نسبتاً جهان‌شمول زندگی می‌کند و آن را محدود به اروپا می‌کرد، باطل می‌کند تاکید می‌کند هر روشنفکری در درون یک زبان متولد شده و بیشتر اوقات حیات خود را با آن زبان، صرف می‌کند. مشکل خاص روشنفکر این است که در هر جامعه‌ای یک اجتماع زبانی وجود دارد که تابع عادات شیوه گفتاری است که از قبل وجود داشته است. او سپس گفته آرنولد در کتاب فرهنگ هرج و مرج (1886) اشاره می‌کند که: دولت نماینده‌ بهترین روح ملی و فرهنگ ملی والاترین تجلی گفته‌ها و اندیشه‌هاست. انسان‌های فرهنگ باید این والاترین روح ملی و بهترین اندیشه‌ها را تبیین کنند و نماینده‌ آنها باشند. به نظر می‌رسد که منظور او همان چیزی است که من آنها را روشنفکران نامیده‌ام، افرادی که استعداد و صلاحیتشان برای تفکر و قضاوت، آنها را برای نمایندگی بهترین اندیشه‌ها در خور و مناسب کرده و به استیلای فرهنگی می‌انجامند. وی در ادامه با اشاره به سخن شیلر که روشنفکران در دو نقطه‌ کاملاً افراطی قرار دارند: یا در مقابل هنجارهای غالب و مستولی ایستاده‌اند یا اساساً از طریقی سازش‌کارانه، برای فراهم کردن نظم و تداوم در زندگی اجتماعی حضور دارند، تاکید می‌کند فقط حالت اول، نقش حقیقی وصادقانه‌ روشنفکر مدرن است، دقیقاً به این دلیل معتقد است امروزه هنجارهای مستولی به صورتی بسیار صمیمی و باطنی به ملت متصل‌اند (چرا که فرمان آن از بالا صادر شده)، چرا که همیشه تجلیل‌گر پیروزی و در موقعیت آمریت قرار دارد. امروزه در بسیاری از فرهنگ‌ها، روشنفکران به جای ارتباط مستقیم با نمادهایی کلی، آنها را به زیر سوال می‌کشند. در نتیجه، تغییر بهتر از همنوایی و وفاق میهن‌پرستانه به شکاکیت و ستیز شکل‌ گرفته است. او معتقد است روشنفکر امروز، اساس سنت‌ها و ارزش‌هایی که زمانی مقدس می‌نمودند، اکنون ریاکارانه و نژادپرستانه می‌داند. روشنفکر در تبعید، طردشدگان و در حاشیه قرار گرفتگان
تبعید در قرن بیستم از یک حالت سخت و گاه منحصر به فرد به مجازات ظالمانه کل یک اجتماع و مردم تبدیل شده است. او در این بخش با بر شمردن ویژگی‌های خاص تبعید، به روشنفکران تبعیدی اشاره می‌کند که آن‌ها با نگاه ویژه خود را جزیی از شرایط کلی می‌دانند که بر تبعید و جابه‌جایی اجتماع ملی تأثیر گذاشته و در عین این که منشأ یک فرهنگ‌پذیری و تطبیق نبوده بلکه بر عکس منبعی برای تبخیر و ناپایداری به شمار می‌آید. البته منظور از تبعید در این جا متمایز از معنای مصطلح به معنای اخراج فردی از مولد و اجتماع خود است و مراد بیشتر به معنای دوری و فاصله داشتن از مولد اصلی به هر دلیل می‌باشد. به قول سعید، مراد او از تبعید در عین واقعی بودن استعاره‌ای نیز هست. او در این مورد، کیسنجر و برژینسکی را مثال می‌زند که با وجود تعلق به آلمان و لهستان (که اولی با توجه به یهودی بودن امکان برگشت به اسرائیل را نیز دارد) تمام فکر و ذهن خود را در خدمت اجتماع جدید خود، یعنی آمریکا گذاشته‌اند. او در ادامه این بخش به روشنفکران تبعیدی اشاره می‌کند که نتوانسته‌اند خود را با اجتماع سازگاری نمایند. این امر شامل روشنفکران بومی نامحرم که مخالفان وضع موجود اجتماع خود هستند نیز می‌شود. او خصوصیت عجیب روشنفکر تبعیدی را در این می‌داند که از ناخشنودی خود خشنود باشد. او در این مورد به جاناتان سویفت اشاره می‌کند که پس از دست دادن اعتبار سیاسی‌اش در سال 1714، باقیمانده عمر خود را در ایرلند به سر برد و با این حال نوشته‌های برجسته‌ای نظیر سفرهای گالیور و نامه‌هایی به مردم ایرلند را خلق کرد که نشانگر شکوفا شدن اندیشه‌ای در چنان شرایط مضطرب آلود است. همچنین آدورنو آلمانی که سعید او را وجدان آگاه روشنفکر برتر نیمه قرن بیستم می‌خواند، با خلق شاهکار بزرگ minima moralia در 1935 در آمریکا، نمونه‌ای دیگر از این دست می‌باشد. وی با تمجید فراوان از این اثر آدورنو، این نقل قول را از او که مورد قبول خودش نیز هست می‌آورد که آرزوی روشنفکر این نیست که تأثیری بر جهان بگذارند، بلکه می‌خواهد روزی در جایی، فردی یافت شود که آنچه را او نوشته، هماهنگونه بخواند که وی نوشته است. او با بیان بخش‌هایی دیگر از شاهکار آدورنو نتیجه‌گیری می‌کند که حتی برای یک تبعیدی که سعی در کناره گرفتن دارد هیچ راه گریزی متصور نیست؛ زیرا حالت نه این و نه آن خود می‌تواند به موضعی عمیقاً ایدئولوژیک تبدیل شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات