از زمان حمورابی، یعنی هزار و هفتصد سال قبل از میلاد مسیح پرسش این بوده است: چگونه میتوان انسانها را، ضعیفترها را، در برابر خودکامگی و رفتار دلبخواهانه قدرتها مصونیت بخشید؟ و پاسخ نیز این بود: از طریق وضع قوانین. اما از آن زمان به بعد معلوم شد که قوانین، خود میتوانند واضع وضعیتهای دلبخواهی گردند. از دل این پرسش و پاسخ، چنین نتیجه گرفته شد که باید به سراغ قوانینی رفت فراتر از قوانینی که انسانها وضع میکنند: قانون مقدس یا «حق طبیعی». الواح قوانین موسی (قرن سیزدهم قبل از میلاد مسیح) از سوی یهود خطاب به قوم یهود بیان شد. در مسیحیت، ایده «شخصیت» و «نفس انسانی»، بیهیچ استثنایی و تفکیکی، برجسته گشت و در قرن پنجم سن اگوستن با طرح مفهوم عدل و به نام آزادی وجدان راه را برحق اعتراض و نافرمانی گشود. براساس همین قوانین مقدس بود که سخن از «حق طبیعی» در برابر «حقوق موضوعه» به میان آمد، حقی که خداوند به نوع بشر عطا کرده است. «زندگی، آزادی و خوشبختی» حقوق ثلاثهای بودند که «طبیعی» نوع انسان خوانده میشدند و دولتها در این میان وظیفهای به جز تضمین بقای آنها نداشتند.
در قرن هجدهم با انقلاب فرانسه و تحت تاثیر فلاسفه عصر روشنگری به این حقوق ثلاثه طبیعی، حقوق دیگری نیز افزوده شد: حق مالکیت، حق امنیت و حق مقاومت در برابر اختناق با تاکید اخص بر روی حقوق مدنی و سیاسی. مساله اصلی انسان قرن هجدهمی داشتن آزادی مدنی و سیاسی در برابر فئودالیته محتضر و شاهان مقتدر و اربابان کلیسا بود و اعلام این حقوق و عمومیت یافتنشان او را در این آزادیخواهی کمک میرساند.
در قرن بعدی، قرن نوزدهم، قرن انقلاب صنعتی، قرن ترقی و پیشرفت و تکنیک و البته پیدایش طبقه جدید کارگر نیز، قرن فقر تعمیم یافته، پرسش جدیدی بر سر زد: کدام بشر؟ آن بشر جهانشمول و حقوق جهانشمول. بداهت و طبیعی بودن خود را از دست داد و به موجودی انضمامی تبدیل شد. انسانی محصول و محصور شرایط اجتماعی و موقعیت طبقاتی خود. با مارکس نقد حقوق بشر جدیتر شد. به گفته مارکس (یکی از فلاسفه شبهه، به تعبیر ریکور) درک صرفاً سیاسی از آزادی نوع بشر، بیتوجه به موقعیت طبقاتی انسانها، چیزی به جز مستحکمتر کردن زنجیرههای انقیاد او نیست، انقیادی که به نام جامعه مدنی صورت میگیرد. از نگاه او آزادیای که حقوق بشر انقلابیون فرانسه از آن سخن میگویند بر اساس فهم بشر، به عنوان یک واحد ایزوله و بر محور خود چرخیده، بیربط به دیگری شکل گرفته است. چنین بشری وجود ندارد. از آزادی بشر نمیتوان سخن گفت باید از رهائی بخشیدن او حرف زد. اگر در اولین گام، نقش دولت فقط در نتراشیدن مانع برای تحقق این حقوق بدیهی و طبیعی خلاصه میشد و ایدئولوژی اقتصاد لیبرال به مدت صدو پنجاه سال مبلغ آن بود، با سرزدن این پرسش جدید قرن نوزدهمی- بشر آری اما کدامین؟- دولت نه دیگر صرفاً ناظر که میبایست به دولت مبتکر و مداخلهگر تبدیل شود و موقعیت و شرایط مساعدتر زیست را برای آحاد ملت فراهم آورد. حق مالکیت که طبیعی تلقی میشد، در این نگاه دیگر خیلی طبیعی نبود و صرفاً به کار مالکینی میآمد که امکان استفاده از حق خود را دارند، بیاعتنا به داشتن یا نداشتن دیگری. بدین ترتیب در کنار حق طبیعی فردی، حق دیگری مطرح شد: حق غیرطبیعی جمعی، از طریق لحاظ کردن وجه اجتماعی انسان، انسان در اجتماع. حقی که یک قرن بعد تحت تاثیر وقایع جنگ، فشار کشورهای سوسیالیستی و مبارزات جریانات چپ و کارگری، توانست خود را بر اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال 1948 تحمیل کند.
با این وجود مشکل به همین جا ختم نشد. حقوق بشر با وارد کردن موادی چون حق کار، اعتصاب، کاهش ساعات کار و .. و نیز اعتراض علیه نسل کشی (نازیزم) و کشتارهای دسته جمعی و ...، اگر چه گامی مهم برای تحقق خود برداشت اما سر زدن مولفههای جدید در دوران جنگ و پس از آن را نادیده انگاشت. اگر تا دیروز با ظهور کاپیتالیزم، مساله فقر و غنا در درون ملتها، (و آن هم عمدتاً کشورهای غربی) حقوق بشر را با چالشی جدی روبرو کرده بود، از دهه پنجاه به بعد، گسترش جنبشهای ضد استعماری از یک سو و رشد امپریالیزم جهانی ازسوی دیگر، رویکرد متفاوتی را به مساله نسبت قدرت- ملت، جهان صنعتی- کشورهای در حال توسعه، معضلات فرهنگی جوامع و ... میطلبید. شاید فقدان چنین رویکردی در اعلامیه جهانی حقوق بشر است که در بسیاری اوقات نقش و کاربرد آن را در مبارزات جریاناتی که در جوامع مختلف رویاروی قدرتها ایستادهاند، کم رنگ کرده و با شک و شبهه همراه نموده است. امروز ما در اجتماعی جهانی از نوع فئودالی آن زیست میکنیم. انباشت سرمایه به نفع یک اقلیت و به یمن تکنولوژی مدرن و سیبرنتیک، خطر انهدام حقوق اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی اکثریت کشورها را به دنبال دارد. برای یک میلیارد و سه میلیون بشری که فقط با یک دلار در روز زندگی میکنند، سیوپنج کودکی که هر روز بر اثر فقر غذایی جان میسپارند و یک میلیارد نفری که از آموزش، بهداشت و امنیت محرومند، حقوق چه معنایی دارد و بشر چیست؟چهار پنجم بشریت از فقر رنج میبرد. جهانی شدن اقتصاد که تنها اصل مقدسش آزادی رقابت است و سود بیشتر، چه محصولی به بار آورده است: ثروت وحقوق برای عدهای، سرکوب و فقر برای دیگران. پرسش قرن نوزدهمی «کدام بشر»، جای خود را به پرسش دیگری داده است: «کدام حقوق»؟ درکدام جهان؟ جهانی که متولیان اصلی آن، بانیان اصلی اعلامیه جهانی حقوق بشرند و ناقضین اصلی آن نیز و از همین رو اعلامیه حقوق بشر را از ضمانتهای اجرایی و کاربردی اولیه در برابر خشونت، جهان گستری اقلیت حاکم و تبدیل کشورهای فقیر به بازارهای سرمایه، محروم ساختهاند. نهادی با حسن نیت بسیار اما ناکارآمد.
می بینیم که این بشری که قرنها است نظر کرده مذاهب بوده و سه قرن گل سر سبد مدرنیته، امروز هنوز در انسان بودنش، در چگونه انسان بودنش، در حقوقش و در شرایط امکان تحقق این همه بحث است. بشری که ناتمام است و غیر مترقبه، با حقوقی که روز به روز امکان تحقق و شرایط شکلگیریاش بغرنجتر می گردد. اگر قرار باشد که حقوق بشر ضمانتی برای انسانهای سرکوب شده در برابر قدرت، سیستمی دفاعی در برابر خطر جنگ و پشتوانهای برای انسان گرسنه در برابر صاحبان سرمایه باشد، باید درها را به سوی درک جدیدی از بشر و نقد فئودالهای جدید حاکم بر این دهکده جهانی بگشاید و نظم حاکم بر کشورهای صنعتی که به قیمت توسعه طلبیهای جهانخوارانه فراهم آمده را به پرسش بکشد، در غیر این صورت نقش او به یک مرکز خیریه و بنگاه عمل صالحه تقلیل خواهد یافت و البته همواره در حسرت گوشهایی بدهکار. کو گوش بدهکار؟