تاریخ انتشار : ۱۰ خرداد ۱۳۸۸ - ۱۲:۲۸  ، 
کد خبر : ۹۵۸۵۱
ریشه‌های سیاسی و عقیدتی رویکرد دولت بوش

از جنگ سرد تا جنگ بازدارنده


بیش از ربع قرن است که جناح راست نو محافظه کار آمریکا، با موفقیتی کم و بیش، در پی آنست تا تفوق عقیدتی و سیاسی خود را در جهان به کرسی بنشاند. این پروژه که مدت ها در اثر بازی دموکراتیک و نیز مقاومت جامعه آمریکا به عقب رانده شده بود، اکنون، در پی پیروزی انتخاباتی قابل بحث جورج بوش در سال 2000 و نیز به دنبال فاجعه 11 سپتامبر 2001 که یک رئیس جمهور تصادفی را به سزار آمریکا مبدل کرد، در شرف تحقق است. از آن زمان تا کنون بوش همواره منشأ سیاستی مبتنی بر تکروی، بسیج مداوم و جنگ باز دارنده بوده است.
روند جنگ طلبی و نظامی گری آمریکا بدون حوادث 11 سپتامبر میسر نبود، چرا که این حوادث باعث بر هم ریختن توازن نهادهای این کشور به نفع «راست نو» گردیدند. چه بسا امکان تدابیر دیگری، با ضرر و زیانی کمتر برای جامعه بین المللی نیز وجود داشت؛ به عنوان مثال، گسترش فعال همکاری های چند جانبه برای احاطه بر حرکات متخاصم، در پیوند با یک سیاست تنش زدایی و حل منازعات در مناطق حساس، و به طور عمده در خاور نزدیک. و یا باز، تلاش در جهت توسعه اقتصادی منطقه به اقتباس از طرح مارشال، که نه تنها باعث تقویت نیروهای دموکراتیک محلی می شد بلکه تاثیرات «کینزی» آن بر اقتصاد آمریکا و جهان می توانست به مراتب بیش از جنگ مثمر ثمر باشد.
چنانچه می دانیم این تدابیر در عمل به کار گرفته نشدند. بر عکس، دولت بوش در مقابل وخامت روز افزون منازعه اسرائیل و فلسطین دست روی دست گذاشته، یک بسیج نظامی گسترده به راه انداخته و راه جنگ باز دارنده به مثابه ابزار « اداره» جهانی را در پیش گرفته است. این موضع گیری در ورای انگیزه های ناشی از اوضاع و احوال کنونی _ استفاده از فرصت استراتژیک حاضر برای ترسیم یک «شکل بندی تازه» در خاور نزدیک و خلیج فارس _ نشان دهنده ابعاد تازه ای از تمایلات توسعه طلبانه آمریکاست. چنانچه «آناتول لیون» از واشنگتن دی.سی. خاطرنشان می کند، «برنامه دولت بوش، که از زمان فرو پاشی اتحاد شوروی در آغاز دهه 90، به تدریج توسط گروهی از متفکران نزدیک به «دیک چنی» و «ریچارد پرل» تکوین یافته است، سلطه یکجانبه بر جهان، از طریق تفوق نظامی مطلق، را هدف گرفته است.»
ریشه های این طرح، که پس از یک قطبی شدن جهان در سال 1991 میسر گردید، به سال های 1970 برمی گردد. چرا که در این سال ها بود که ائتلاف میان جناح های افراطی که دیگر در راس حکومت بودند بطور مشخص شکل گرفت. برنامه سیاسی آنان عبارت بود از؛ متحد ساختن جامعه آمریکا از راه جنگ و بسیج مداوم و تضمین برتری استراتژیک همه جانبه آمریکا. منشأ این طرح خودکامه، که امروزه دیگر بر کسی پوشیده نیست، و خواستار آنست که جامعه آمریکا را همواره رودرروی یک دشمن عمده قرار داده و حکومتی به کلی مستقل از جامعه برقرار سازد، به اواسط سال های 1970 زمانی که راست رادیکال علیه سیاست تشنج زدایی شرق و غرب وارد عمل شد، بازمی گردد. خطوط این طرح در سال های 1980 هنگامی که همان گروه از بازیگران سیاسی گسترده ترین بسیج نظامی که ایالات متحده در زمان صلح به خود دیده است را براه انداختند، و سپس در آغاز دهه 90 که نو محافظه کاران آمریکا تئوری معروف به اولویت(3) را طرح ریختند، رفته رفته مشخص تر شد.
شکست سیاست تشنج زدایی شرق و غرب نقطه بنیادین این طرح بود. در پاسخ به اعتراضات جامعه آمریکا علیه دولت امنیت ملی، در اواسط سال های 1970، نوعی اشتراک نظر میان جناح راست رادیکال حزب جمهوریخواه به سرکردگی رونالد ریگان، عناصر انتقامجوی دستگاه امنیت ملی و ناکامان از شکست ویتنام از سویی، و نومحافظه کارا ن حزب دموکرات که از جناح افراطی و ضدکمونیست این حزب سر بر آورده بودند از سوی دیگر، به وجود آمد. این ائتلاف که مصمم بود تا جان تازه ای در کالبد حاکمیت دولت و اتحاد ملی به شیوه دوران جنگ سرد بدمد و برتری استراتژیک آمریکا را نیز از نو برقرار سازد، یک برنامه عمل سیاسی و عقیدتی بسیار محاسبه شده به منظور مدفون ساختن سیاست تشنج زدایی در پیش گرفت. این ائتلاف، سیاست «واقع بینانه» ریچارد نیکسون و هنری کیسینجر را، که به زعم او، حاکی از تضعیف مخاطره آمیز اراده جمعی در آمریکا بوده است را رد کرده و در مقابل سیاستی مبتنی بر یک بسیج نظامی وسیع و یک استراتژی تهاجمی برای به زانو در آوردن رژیم شوروی را مطرح می کند. بعبارت دیگر گذار از تحدید سلاح ها و همزیستی به «تدابیر فعال». چنانکه کیسینجر خود اشاره می کند «درحالی که نخستین سیاستمداران جنگ سرد به سیاست تحدید سلاح به منظور حصول تغییراتی ]در سیستم شوروی[ اکتفا می کردند، جانشینان آنان وعده های تحولاتی بنیادی به کمک اعمال فشار مستقیم آمریکا را می دادند». ریچارد پرل، یکی از پر نفوذ ترین عناصر محافظه کار دولت کنونی صراحتا اذعان دارد؛ «می بایست نشان داد که تشنج زدایی دیگر کارآیی ندارد و اهداف پیروزمندانه را از نو مطرح ساخت ». سقوط افتضاح آمیز نیکسون و صعود جرالد فورد، رئیس جمهوری ضعیف و بی مایه، راه را بر راست رادیکال هموار کرده و این جناح توانسته است طی چند سال سیاست های خودرا در بطن حاکمیت آمریکا به کرسی بنشاند. راست رادیکال برای تحریک دوباره سلطه جویی در آمریکایی ها و خنثی سازی طرفداران همزیستی مسلح (که نباید فراموش کرد که اینان مطلقا «کبوتر و میانه رو» به حساب نمی آمدند)، واقعیات را تحریف نموده، در بر آورد تهدیدات دشمن اغراق کرده، و اشخاص و نهادهای مخالف خود، به ویژه وزارت امور خارجه و سی.آی.ا را آماج اتهامات دروغین قرار داده است. در سال 1974، «آلبرت والشتتر»، پدر روحانی جریان نو محافظه کار و پدر همسر ریچارد پرل، نخستین مرحله کارزار تهاجمی این جریان را با «متهم کردن سی.آی.ا به گرایش ممتد به کم بها دادن به روند گسترش موشک های شوروی» براه انداخت. در این بینابین «محافظه کاران یک حمله سازمان داده شده را آغاز کردند» که مبتکرین آن وزیر دفاع وقت، دونالد رامسفلد، ریچارد چنی، رئیس ستاد پرزیدنت فورد، و گروهی از مشاوران اطلاعات استراتژیک وابسته به کاخ سفید، کمیسیون مشاور پرزیدنت در امور اطلاعاتی خارجی بودند.
این تلاش ها به تشکیل (گروه ب)، در 26 مه 1976، سازمانی متشکل از «متخصصان» مستقل که توسط رئیس جدید سی.آی.ا، جورج بوش، مامور تهیه برآورد تازه ای از خطر شوروی شده بود، انجامید. این شیوه رو در رو قرار دادن سی.آی.ا و منتقدان آن ( از جناح راست _ هیچ کسی از چپ به این گروه فرا خوانده نشده بود) به ویژه حیرت انگیز بود چرا که «ویلیام کلبی»، رئیس سی.آی.ا قبل از بوش، ابتکار مشابهی را در سال 1975، تحت این عنوان که؛ «مشکل به نظر می رسد که گروهی از متخصصان و تحلیلگران مستقل [...] بتواند توانایی های استراتژیک شوروی ها را با دقتی بیشتر از دستگاه رسمی اطلاعاتی، ارزیابی کند»، رد کرده بود.
(گروه ب) که توسط «ریچارد پایپس» شوروی شناس و پدر دانیل پایپس تبلیغات گر و از اعضای نو محافظه کاران، اداره می شد در صفوف خود اعضای بر جسته ای چون «پل ولفوویتس»، معاون وزیر دفاع کنونی را جای می داد، چنان که «آن هسینگ کان» به آن اشاره می کند، یک سلسله گزارش های فاجعه آمیز، با ساخت کاملا عقیدتی و فاقد هر گونه بنیان تجربی را ارائه خواهد داد. گروه پایپس که تحلیلگران سی.آی.ا. و به طریق اولی، سیاست تشنج زدایی را مورد انتقاد قرار می داد، بر آن بود که «گزارشات رسمی اطلاعاتی (سی. آی. ا.) آکنده اند از قضاوت های بی اساس در رابطه با مقاصد شوروی ها. این شیوه عمل علت اصلی کم بها دادن ممتد آنان به شدت، گستره و خطرات ضمنی نیروی استراتژیک شوروی هاست». (گروه ب) خود را کاملا عالم بر مقاصد واقعی شوروی ها می داند؛ «تئوری های سیاسی و نظامی روس ها و شوروی ها به طور مشخص تهاجمی هستند [...] هدف آنان که توسط یک فرمانده روس در قرن هجدهم، «مارشال آ. و. سوورف فرمول بندی شده است، عبارتست از دستیابی به علم فتح کردن». به عبارت دیگر، شوروی ها، مسلح به موشک های اتمی میان قاره ای و یک دانش استراتژیک کلاوسویتسی با گرایش تهاجمی، نه تنها توانائی پیشبرد حمله ای باز دارنده علیه ایالات متحده را دارند، بلکه ذاتا و طبیعتا به چنین عملی گرایش دارند.
این کلی بافی های بی اساس و پوشیده از ضد حقایق _ هزینه های نظامی شوروی ها از سال 1975 مرتبا رو به کاهش گذاشته، میزان این کاهش از سال 1975 تا 1985 به 3/1 درصد در سال تخمین زده می شود - تنها و صرفا به منظور بر هم زدن توازن نهادهای سیاسی آمریکا ساخته شده اند. به گفته هوارد استورتس، مسئول وقت مطالعات مربوط به اتحاد شوروی در سی. آی. ا، ریاست جورج بوش «فاجعه ای عظیم برای سی. آی. ا. بوده است». اما در مقابل این دوره موفقیت قابل توجهی برای راست رادیکال در بر داشته و نقشی قاطع در روند کنار نهادن تشنج زدایی در سال 1976، تاریخی که این کلمه به کلی از واژه نامه رسمی دولت آمریکا حذف می شود، ایفا کرده است. رونالد ریگان در جریان انتخابات ریاست جمهوری در سال 1976، بار دیگر فرمول های تو خالی «تیم بی» را به کار گرفته و به حساب خود می گذارد؛ « این ملت به رده دوم تنزل یافته، در جهانی که دوم بودن خطرناک و چه بسا مهلک است».
چنانکه می دانیم مخترع اصطلاح «امپراتوری شر»، این روند را دنبال خواهد کرد و در دولت خود چهره های سر شناس و نمونه وار دوره فورد، چون پرل و ولفوویتس را به کار گرفته است، تلاش های خود در زمینه های دفاعی را به شدت گسترش داده و عملیات زیر زمینی وسیعی، که از زمان شکست ویتنام متوقف شده بودند، عمدتا در افغانستان و آمریکای مرکزی از سر گرفته است.  در مارس 1983، رونالد ریگان ساختار امنیت اتمی جمعی، که توسط دولت نیکسون و بر مبنای عهدنامه آنتی بالستیک در سال 1971 (ای.بی.ام) بنیان گذاری شده بود را زیر سوال می برد. او طرح دفاع استراتژیک، برنامه تحقیق و توسعه به منظور ایجاد یک حصار آنتی بالستیک زمینی و فضایی، را مطرح می سازد. در همان زمان، کاخ سفید عملیات اطلاعاتی تهاجمی گسترده ای علیه اتحاد شوروی و در حیطه هوایی آن براه می اندازد، «تحریکات سیاسی عظیمی»، بنا به عبارات یکی از تحلیلگران سی.آی.ا، که هدفشان به نمایش گذاردن نقاط ضعف سیستم دفاعی شوروی بود.
پایان جنگ سرد در سال 1991، می رفت تا تفوق استراتژیک آمریکا و انحصار عینی ایالات متحده در توسل به زور در روابط بین المللی را تضمین نماید. اما، سقوط اتحاد شوروی در عین حال، علت وجودی دولت امنیت ملی، که تنها با وجود یک خصومت مهلک قابل توجیه است، را نیز با خود از میان برد. به گفته دو نفر از محققان آمریکایی، «تصور می رفت که محافظه کاران جدید از مرگ دشمن خود به وجد بیایند». اما واقعیت قدری متفاوت بود. اینان که ترس و واهمه از بی تفاوتی جامعه آمریکا ذهنشان را تسخیر کرده بود و «قبل از هر چیز نگران مشروعیت سیاسی و فرهنگی حاکمیت آمریکا بودند»، در جست وجوی یک «شیطان جدید [...] که باعث اتحاد و هشیاری مردم گردد [...] یک دشمن تازه که به آنان روح و نقاط ضعف فرهنگ و جامعه شان را یاد آور شود، بر آمدند.
جنگ خلیج فارس در سال 1991 و جانشینی «دولت های کوچک» به جای اتحاد شوروی به عنوان دشمن استراتژیک عمده، از نو اسباب بسیج ملی و حفظ و گسترش مجمع الجزایر نظامی جهانی ایالات متحده را فراهم آورد. به گفته دیک چنی، وزیر دفاع وقت، این جنگ «پیش در آمدی بر نوع منازعاتی است که ما احتمالا در عصر جدید با آنان سر و کار خواهیم داشت[...]. غیر از آسیای جنوب غربی، ما در اروپا، آسیا، اقیانوس آرام و آمریکای لاتین و مرکزی نیز منافع عمده ای داریم. ما باید سیاست ها و نیروهای خود را به شکلی سازمان دهیم که قادر باشند در آینده از بروز چنین خطرات منطقه ای جلوگیری کرده و یا سریعا آنان را سرکوب کنند». چند ماه بعد، ولفوویتس و آی. لویس لیبی، به ترتیب معاون کنونی وزیر دفاع و مشاور چنی در امور امنیتی، سندی برای پنتاگون تحت عنوان «درباره سیاست دفاعی» 1992-94تهیه کردند که «مقابله با هر قدرت متخاصم در تسلط بر مناطقی که منابع آن به وی امکان دهد تا به رده ابر قدرت دست یابد»، «ممانعت کشورهای پیشرفته صنعتی از هر تلاشی در جهت زیرسوال بردن رهبری ما در جهان و یا واژگون ساختن نظم سیاسی و اقتصادی حاکم» و «پیشگیری از ظهور هر گونه رقیبی در سطح جهانی» را اکیدا توصیه می نماید.
دولت بوش در حال حاضر، با تبدیل مبارزه علیه شبکه های تروریست فرا ملیتی به جنگ با «محور شر» پس از 11 سپتامبر 2001، در واقع همان برنامه سیاسی و عقیدتی را دنبال می کند که در سال های 1970 طراحی شده و در اوایل سال های 1990 به دوران پس از جنگ سرد انطباق داده شده است. تئوری جنگ باز دارنده که از سپتامبر 2002 رسمیت یافته است، بی تردید قاطعانه با تز تحدید سلاح و تلاش در انصراف دشمن که به طور ممتد توسط دولت آمریکا دنبال شده است، فاصله می گیرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات