نویسنده: ویلیام شوئرمن
مترجم: مهدی قلیزاده
واژه جهانی شدن که گستره وسیعی از روندهای سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را در برمیگیرد به یکی از واژههای معروف در بحثهای سیاسی دانشگاهی معاصر تبدیل شده است. در بیشتر موارد واژه جهانی سازی به عنوان مترادفی برای یکی از این عبارات به کار میرود. پیگیری سیاستهای لیبرال کلاسیک (بازار آزاد) در جهان اقتصاد یا همان آزادسازی اقتصادی، رشد تسلط اشکال مختلف سیاسی، اقتصادی و اجتماعی زندگی غربی بر زندگی بشر، تکثیر تکنولوژیهای اطلاعاتی مدرن (انقلاب اینترنت) و یا ورود جهان به یک جامعه واحد که در آن مهمترین منابع درگیری اجتماعی از بین رفته است (انسجام اجتماعی)؛ با وجود این نظریهپردازان اجتماعی عصر حاضر تعاریف دقیقتری از مفهوم جهانی شدن ارایه کردهاند. با وجودی که اختلافاتی بین این تعاریف جدید وجود دارد ولی تقریبا تعاریف معاصر از جهانی شدن بخش مشترکی دارد و آن این است که منظور از جهانی شدن، تغییرات اساسی در محیط زمانی و مکانی زندگی اجتماعی است و بنابر همین تغییرات که اهمیت زمان و مکان در زندگی اجتماعی تغییر میکند. مهمترین دلیل تغییر در میزان اهمیت زمان و مکان، تسریع در ساختار زمانی مهمترین فعالیتهای بشر در جامعه معاصر است. معمولا فواصل، بر اساس مدت زمان پیمایش اندازهگیری میشود. وقتی که مدت لازم برای پیمودن بین دو محل کاهش پیدا میکند، در حقیقت بخشی از فاصله یا مکان، «فشرده» شده و یا حتی از بین رفته است.
تجربه و حسی که ما نسبت به مکان و فضا داریم، ارتباط مستقیم با ساختار زمانی انجام فعالیتهایی درد که برای انجام آنها با مکان و فضا سروکار داریم؛ یعنی این که تغییر در مدت زمان لازم برای انجام فعالیتها باعث میشود که تجربه و حس ما در مورد فضا و قلمرو نیز تغییر کند. نظریهپردازان جهانی شدن بر سراین نکته توافق دارند که تغییراتی که در مفهوم مکان و فضا در ذهن افراد ایجاد شده، باعث کاهش پیدا کردن اهمیت مرزهای محلی و حتی ملی در فعالیتهای انسانی شده است.
جهانی شدن در تاریخ اندیشهها
واژه جهانی شدن از حدود سه دهه پیش، یعنی در اواخر دهه 1970 متداول شد. از همان دوران ظهور کاپیتالیسم صنعتی، ذهن نظریهپردازان متوجه مفاهیم مربوط به جهانی شدن بود. در فلسفه، ادبیات و نقدهای اجتماعی قرنهای نوزدهم و بیستم، موارد متعددی وجود دارد که نشان می دهد این آگاهی وجود داشته که ظهور وسایل سریع حمل و نقل (مانند راهآهن و هواپیما) و یا وسایل ارتباطی جدید (تلگراف و تلفن) به طور قابل توجهی احساس و استنباط افراد درباره فاصله و یا فضا را تغییر میدهد. در نتیجه امکان تبادلات و تعاملات تقسیمات و قلمروهای مختلف جغرافیایی و سیاسی افزایش مییابد. (هاروی 1989، کرن 1983.)
خیلی پیش از این که واژه جهانی شدن وارد مباحث فلسفی و دانشگاهی شود، متفکران و نظریهپردازان اجتماعی نسبت به این امر واقف بودند که ظهور اشکال جدید و سریع فعالیت اجتماعی باعث فشردگی فواصل و فضا میشود. در سال 1839 یک روزنامهنگار انگلیسی درباره تاثیرات آغاز مسافرت با قطار نوشت: «در حالی که فواصل نابود میشوند، سطح کشور ما روز به روز کوچکتر خواهد شد، به حدی که در نهایت بزرگتر از یک شهر فشرده نخواهد بود.» (هاروی 1996.)
«کارل مارکس» در سال 1848 اولین فرمول برای توجیه فشرده شدن زمان را ارایه کرد که خیلی مورد توجه متفکران دوران قرار گرفت. به عقیده او این قدرت کاپیتالیسم صنعتی بود که منبع اصلی تکنولوژیهای لازم برای نابودی فواصل محسوب میشد و در نتیجه راه را برای تعاملات در جهت و وابستگی ملتها به یکدیگر هموار میکرد. کاپیتالیسم با وجود معایبی که داشت از نظر مارکس باعث عرضه تکنولوژیهایی میشد که میتوانست امکان و احتمال تعاملات افراد در نقاط مختلف جهان را افزایش دهد. از این رو، یک نیروی پیش برنده مثبت در تاریخ محسوب میشد. این فقط متفکران اروپایی نبودند که جذب تئوری فشردگی مکان و فواصل شده بودند. این بحث در اندیشههای اوایل قرن نوزدهم آمریکا نیز به چشم میخورد. در سال 1904، هنری آدامز از شخصیتهای ادبی آمریکا تئوریای ارایه کرد که طبق آن یک «قانون شتاب» اساس و دلیل اصلی تحولات اجتماعی است و برای توجیه تغییرات سریع در محیط زمانی و مکانی فعالیتهای انسانی توجه به این قانون ضروری است. به عقیده او فقط در صورتی میتوان درک درستی از جامعه مدرن داشت که پیشرفتهای تکنولوژیکی در کانون توجه قرار گیرد. (آدامز 1931) در سال 1927 «جان دویی» اعلام کرد تحولات اقتصادی و تکنولوژیکی باعث ظهور جهانی جدید شده است که در آن اختراعاتی مانند ماشین بخار، برق و تلفن چالشهایی جدی برای جامعه محلی با ثبات ایجاد کرده است؛ جامعهای که تا آن زمان عرصه اصلی اکثر فعالیتهای بشر بود. به عقیده او فعالیتهای اقتصادی به حدی قلمرو جوامع محلی را گسترش داده که برای اجدادمان، اگر زنده بودند، غیرقابل تصور است. از سوی دیگر پیشرفت های تکنولوژیکی مانند ساخت هواپیما میزان و امکان سیار بودن افراد را به طور چشمگیری افزایش داده است. دویی، در بررسی تئوری فشرده شدن فواصل، از نظریهپردازان قبلی جلوتر رفت و ارتباط بین فشرده شدن فواصل و دموکراسی را مورد بررسی قرارداد. به عقیده او مسایل یک دنیای به هم متصل برای افراد یک جامعه دارای دموکراسی مهمتر از مسایل جامعهشان جلوه میکند. او معتقد بود شبکههای متراکم روابط اجتماعی که به طور روز افزون بین مرزها و قلمروهای مختلف شکل میگیرد، باعث تضعیف دموکراسی میشود.
دویی میگوید: «چه طور میتوان جامعهای را سازماندهی کرد، وقتی افراد این جامعه در حقیقت در یک جا ثابت نیستند؟» به عقیده دویی «شهروندی» دموکراتیک در یک جامعه حداقل لازم برای احتمال هماهنگ عمل کردن افراد این جامعه است و در یک جهان اجتماعی که امکان حرکت و ارتباط به طور روزافزون در حال افزایش است، چطور مفهوم «شهروندی» میتواند پایدار بماند. تکنولوژیهای سریع باعث بیثباتی و تغییرات مستمر در شخصیت و ماهیت زندگی اجتماعی است. در حالی که جامعه معاصر دیوانه سرعت و حرکت است، شهروندان چه طور میتوانند با هم همسو باشند و هماهنگ عمل کنند. این اشتیاق برای سرعت و حرکت حتی به آنها این امکان را نمیدهد که با یکدیگر آشنا شوند، چه رسد به این که مسایل و نگرانیهای مشترک خود را شناسایی کنند. (1954، Dewey)
تکثیر تکنولوژیهای سریع به نظر «مارشال مک لوهان» منتقد فرهنگی کانادایی نیز مهمترین عامل روند جهانی شدن است. او برای اولین بار تئوری «دهکده جهانی» را ارایه کرد که بر اساس «ایجاد شتاب در تمامی سطوح فعالیتهای بشر» به وجود میآمد (مک لوهان1964).
این تعریف در دهه 1960 کانون مرکزی نقد تکنولوژیهای جدید قرار گرفت؛ «پاول ویریلیو» منتقد اجتماعی فرانسوی نیز بر تاریکترین نگرانیهای دویی در مورد زوال دموکراسی در پی عرضه تکنولوژیهای جدید تاکید کرد. به عقیده ویریلیو، تکنولوژیهای جدید تسلیحاتی از یک سو و کوچک شدن قلمروها و فواصل از سوی دیگر، باعث تقویت قدرت نظارتی و اجرایی حکومتهای سلطهگر و نابودی دموکراسی میشود. (ویریلیو 1986)
اما میتوان گفت هایدگر، فیلسوف آلمانی بود که برای اولین بار مباحث معاصر در مورد جهانی شدن را در کانون توجه قرارداد. هایدگر معتقد بود تکنولوژیهای ارتباطی و اطلاعاتی جدید باعث ایجاد «واقعیت مجازی» شده است. طوریکه مناطق دور افتاده باستانی تمدنها به صورت فیلم برای ما نمایش داده میشوند و گویی که ما همین امروز به این مناطق سفر کردهایم. او میگفت: «مهمترین تکنولوژیای که ما رابه دورترین نقاط خواهد برد، تلویزیون است که تمام ماشین آلات ارتباطات را تحت تسلط خود خواهد داشت.» (هایدگر1971)
به عقیده او تکنولوژیهای جدید باعث از بین رفتن فاصلهها خواهد شد به طوری که در نهایت همه چیز به ما «دور» یا «نزدیک» خواهند بود. به عقیده او همین امر باعث میشود تجارب و احساسات تمام افراد جهان در نهایت در مورد تمام مسایل یکسان و یک بعدی می شود و این همن جهانی شدن است.
جهانی شدن در نظریههای اجتماعی معاصر
از اواسط دهه 1980 نظریهپردازان اجتماعی فراتر از مفاهیم و تئوریهای اولیه درباره جهانی شدن رفتند که عمدتا روی فشردگی و یا نابودی فواصل تمرکز داشت و مفاهیم پختهتری در مورد جهانی شدن ارایه کردند. مطمئنا اختلافات گستردهای بین فیلسوفان و متفکران امروزی درباره ماهیت دقیق و نیروهای پشت جهانی شدن وجود دارد؛ برای مثال دیوید هاروی (1996) برای تعریف مفاهیم جهانی شدن به طور مستقیم از نظریههای مارکس استفاده میکرد. در حالی که سایرین (گیدنز 1990، هلد، مک گرو، گلدبلات و پراون 1999) معتقد بودند فقط فاکتورهای اقتصادی نگرش مارکسیست، عامل جهانی شدن نیست. با وجود این نظریههای معاصر در مورد جهانی شدن نقاط اشتراکی نیز دارد. نخست این که تحلیلگران معاصر معتقدند جهانی شدن ارتباط مستقیم با «قلمروزدایی» دارند؛ یعنی تعداد فعالیتهای اجتماعی که بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی شرکت کنندگان انجام میشوند به طور روزافزون در حال افزایش است. همان طور که «یان آرت شولت» میگوید: «رخدادهای جهانی، از طریق ارتباطات راه دور، رایانهها و رسانههای سمعی و بصری میتوانند به طور همزمان در هر نقطه از جهان برگزار شوند (شولت 1996).»
در حالی که هنوز موقعیت جغرافیایی در برخی فعالیتهای انسانی مانند کشاورزی اهمیتی کلیدی دارد، با وجود این هر روز فعالیتهای اجتماعی بیشتری را میتوان بدون توجه به موقعیت جغرافیایی انجام داد؛ برای مثال بازرگانان در قارههای مختلف با هم از طریق تجارت الکترونیک معاملات تجاری میکنند و یا عواقب هولناک جنگ در نقطهای از جهان، از طریق تلویزیون در سراسر جهان نمایش داده میشود. دیگر قلمرو اصلی فعالیتهای اجتماعی انسانها مرزهای جغرافیایی نیست؛ در حقیقت میتوان گفت که جهانی شدن از این لحاظ به معنی افزایش فعالیتهای اجتماعی است که بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافیایی قابل انجام است.
تئوریهای معاصر جهانی شدن متقدند جهانی شدن با رشد «به هم متصل بودن» مرزها و قلمروهای اجتماعی و سیاسی مرتبط است. طبق این نقطه نظر، قملروزدایی یکی از ابعاد مهم جهانی شدن است، ولی تنها بعد و فاکتور این روند نیست. از آنجا که بسیاری از فعالیتهای انسان هنوز محدود به مرزهای مشخص جغرافیایی است. این نکته که این رخدادها تا چه حدی میتوانند روی سایر محلهای جغرافیایی تاثیرگذار باشند، بسیار اهمیت دارد. (تاملینسون 1999)
در حقیقت فاکتور به هم متصل بودن به معنی تاثیرگذاری رخدادها و فعالیتهای یک قلمرو خاص روی یک قلمرو جغرافیایی دیگر است.
سومین نکته مشترک تئوریهای معاصر جهانی شدن، سرعت است. شاید در نگاه اول، قلمروزدایی و به هم متصل بودن مهمترین پیششرطهای جهانی شدن به نظر آیند، ولی با کمی تامل در مییابیم که این دو مقوله بدون فاکتور سرعت بیمفهوم هستند. فاکتور سرعت به مفهوم سریعتر شدن انجام فعالیتهای انسانی است. همان طور که در مبحث جهانی شدن در تاریخ اندیشهها نیز دیدیم این سرعت یافتن فعالیتهای انسانی است که از دیدگاه فلاسفه قرن نوزدهم و بیستم باعث قلمروزدایی به هم متصل بودن میشود. این امکان انتقال و حرکت سریع افراد، اطلاعات، سرمایه و کالاهاست که باعث کمرنگ شدن مرزهای سیاسی و جغرافیایی شده است و این انتقال و حرکت سریع از طریق تکنولوژیهای پیشرفته امکانپذیر میشود.
چهارمین وجه اشتراک تئوریهای معاصر جهانی شدن «بلند مدت بودن» پروسه جهانی شدن است. این توافق نظر بین فیلسوفان و متفکران معاصر وجود دارد که «قلمرو زدایی»، «به هم متصل بودن» و «سرعت یافتن فعالیتهای بشر» در یک مرحله خاص و یک شبه پدید نیامدهاند و روند جهانی شدن روندی بلند مدت است که از گذشته آغاز شده و تا آینده ادامه خواهد داشت. این درست است که بگوییم روند جهانی شدن در دوران معاصر به دلیل پیشرفتهای تکنولوژیکی شگرف شتاب گرفته است، ولی نمیتوان گفت که جهانی شدن محصول دوران معاصر است.
پنجمین وجه اشتراک تئوریهای معاصر درباره جهانی شدن، چند بعدی بودن این مقوله است؛ چرا که هر یک از فاکتورهای قلمروزدایی، به هم متصل بودن و شتاب میتواند دارای ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی و فرهنگی باشد. با وجودی که تمام ابعاد دارای فاکتورهای مذکور هستند، شکل این فاکتورها متفاوت است برای قلمروزدایی اقتصادی جهانی شدن با قلمروزدایی فرهنگی و یا سیاسی تفاوتهایی در شکل دارد.
با توضیحاتی که ارایه شد، مشخص است که جهانی شدن تقریبا تمام زندگی انسان را تحت تاثیر قرار داده است. از این رو جهانی شدن به دلیل اهمیتی که دارد، ایجاد کننده یک سری سوالهای فلسفی است. ظهور جهانی شدن برای تئوریهای سیاسی غرب چالش محسوب میشود. در تئوری سیاسی غرب این پیش فرض وجود دارد که جوامع دارای قلمروهای خاصی هستند که با مرزهای کم و بیش قابل تشخیص از هم جدا میشوند. با وجودی که متفکران حقوقی و سیاسی در طول تاریخ وقت و انرژی زیادی را صرف نظریهپردازی درباره روابط بین کشورها کردهاند، ولی همیشه تفاوتی اساسی بین «امور داخلی» و «امور خارجی» قایل بودهاند و معتقد بودند که ایدهآلهایی مانند آزادی و عدالت، در عرصه داخلی دستی یافتنیتر از عرصه بینالملل است. از اینرو چون پایه و اساس تئوری سیاسی غرب این پیش فرض است که قلمروهای اجتماعی محدود به مرزهای جغرافیایی، قابل تفکیک است و با توجه به این روند که جهانی شدن، باعث کم رنگ شدن و یا حتی در برخی زمینهها باعث محو شدن مرزها شده است، برای تئوری سیاسی غرب چالش آفرین است.