نیلوفر قدیری
اگر فاجعه تروریستی یازده سپتامبر دنیا را تغییر داد، حمله به عراق توسط نیروهای آمریکایی و انگلیسی در 19 مارس 2003، تفکر آمریکا را درباره سیاست خارجی این کشور تغییر خواهد داد. نتیجه جنگ عراق هر چه باشد و هر پیامدی که برای کل خاورمیانه داشته باشد، گذشته سه سال از این جنگ، خود یک فاجعه بوده است. تراژدی برای دهها هزار عراقی کشته شده در این جنگ و ناآرامیهای بعد از آن همه ویژگیهای یک جنگ داخلی را دارد، تحقیر آمریکاییهایی که به طور کلی نو مخافظهکار خوانده میشوند و بر این باور بودند که نیروهای مهاجم همچون نیروهای آزادیبخش با استقبال عراقیها روبهرو میشوند و مردم عراق که به کندی به سوی دموکراسی پیش میروند.
این خلاصه کلام «فرانسیس فوکویاما» در کتاب جدیدش است. فوکویاما استاد دانشگاه جان هاپکینز در واشنگتن، در سال 1992 با تالیف کتاب «پایان تاریخ و آخرین بشر» مشهور شد. او اکنون مجبور است توضیح دهد، منظورش این نبوده که بعد از پایان جنگ سرد همه درگیریها پایان مییابد. بلکه این درگیریها ماهیت ایدئولوژیک خود را از دست میدهد. شهرت فوکویاما او را به مشاوری پرطرفدار تبدیل و به تفکر نومحافظهکاران نزدیک کرده است.
نومحافظهکاران که نمادشان در ذهن اکثر مردم «پل و ولفوو تیز» معاون وزیر دفاع دوره اول دولت بوش البته نویسندگانی همچون ویلیام کریستول و رابرت کاگاهن هستند، بر این باورند که قدرت آمریکا باید برای اهداف اخلاقی به کار رود. دموکراسی و حقوق بشر در دیگر کشورها نگرانی مشروع حوزه سیاست خارجی است، اما قوانین بینالمللی و نهادهای جهانی به طور کلی از حل مشکلات جدی امنیتی ناتوان هستند. این تفکر برخی عوامل چپ را با راستگراها در اعتقاد به استفاده از قدرت نظامی متحد کرد و مشروعیت استثنایی آمریکا را به اصول انکارناپذیر این گروهها نشان داد. این موضوع در سال 1998 خود فوکویاما را هم به جای اقدام تنبیهی علیه صدام تبدیل کرد.
در سال 2003 فوکویاما عقیدهاش را تغییر داد. او مخالف حمله به عراق بود و در این باره با نومحافظهکاران شناخته شده به طور علنی مباحثه میکرد. فوکویاما در کتاب جدیدش با نام «آمریکا بر سر دور راهی: دموکراسی، قدرت و میراث نومحافظهکاری»، میگوید که حمله به عراق با اصل اولیه نومحافظهکاری متناقض بود. این اصل میگوید پروژههای بزرگ مهندسی اجتماعی (مثل ملتسازی) اغلب به پیامدهای غیرمنتظرهای منجر میشود و اهداف خود را تحت شعاع قرار میدهد. فوکویاما بر این عقیده است که استدلال این حمله بر پایه غلطی استوار بود. منظور او از پایه غلط همان موضوع همیشگی سلاحهای کشتار جمعی صدام نیست، بلکه این استدلال دولت بوش است که میگفت تهدید القاعده با حاکمان مستبد خاورمیانه و سلاحهای کشتار جمعیشان مرتبط است.
دومین دیدگاه او از دیدگاه اول جالب توجهتر است این تفک که بازسازی نهادهای دولتی و جامعه مدنی دشوار است هم حقیقت دارد و هم دردسر ساز است. این بحث فایده چندانی ندارد مگر این که بتوان از آن نتیجهگیری کرد که آمریکا باید از مداخلههای خارجی به طور کلی اجتناب کند و این کاری است که نومحافظهکاران نمیکنند. در عراق دولت بوش آشکارا همه ملزومات و نیازهای فوری را دست کم گرفت و نشان داد که در اجرای برنامهای هر چند محدود هم ناتوان است؛ بنابراین انجام دادن نادرست این کار بسیار بدتر از انجام دادن آن است.
ادعای روشنتر فوکویاما این است که جنگ عراق غیرضروری بود؛ چون ربطی به تهدید اصلی پیش روی آمریکا نداشت. به اعتقاد او تهدید واقعی ناشی از شبه نظامیان اسلامی، رویارویی گسترده با آنها در خاورمیانه نیست. این تهدید سطحی محدودتر دارد و از بیگانه شدن مسلمانانی درون جوامع اروپایی و آمریکایی با این جوامع ناشی میشود. به عبارت دیگر، مشکل نبود انسجام میان مسلمانان درون این جوامع است نه مشکلی که بتوان آن را با تغییر عربها یا دیگر کشورهای اسلامی و استقرار دموکراسی در این کشورها حل کرد.
به اعتقاد فوکویاما تهدید ناشی از تروریسم هستهای یا سلاحهای کشتار جمعی در اختیار کشورهای متخاصم مسلمان، بیش از حد بزرگنمایی شده است. به همین دلیل، توصیه فوکویاما این است که برای مقابله با تهدید واقعی و سروسامان دادن به هرج و مرجی که در نتایج حمله به عراق پدید آمده، آمریکا به تغییر کامل در سیاست خارجی نیاز دارد. نسخه او «ویلسونیسم واقعگرایانه» است. منظور او از این عبارت، مطلوبگرایی در حوزه حقوق بشر براساس الگوی وودراوویلسون در کنار استفاده بیشتر از شیوههای چندوجهی و استفاده کمتر از قدرت نظامی است.
استفاده بیشتر از چند جانبهگرایی و توسل کمتر به قدرت نظامی همان کاری است که کم و بیش اکنون دولت بوش مشغول انجام آن است.
عراق اکنون به آزمونی برای سنجش موفقیت یا کذب بودن فلسفه نومحافظهکاران تبدیل شده است. اکنون که یکی از خود نومحافظهکاران به طرح پرسش درباره ماهیت این فلسفه میپردازد، اهمیت موضوع بیش از گذشته مشخص میشود. آنها که علاقهمند به پاسخ این پرسش هستند که در عراق چه اتفاقی افتاد که همه چیز به خطا رفت یا چارچوب نظریه نومحافظهکاران چه ایرادی دارد؛ باید به دقت کتاب فوکویاما را مطالعه کنند.
اولین دلیل زیرسوال رفتن این فلسفه، مشکلات رو به رشدی است که آمریکا در عراق دارد و پیامدهایی که این مشکلات برای کل خاورمیانه به دنبال خواهد داشت. شوک و وحشتی که قدرت نظامی آمریکا در عراق ایجاد کرد، خیلی زود جای خود را به گلایه از «استبداد» و اشغال حاکمان ابوغریب و گوانتانامو داد. آمریکا خود را در موضعی تدافعی دید. جورج بوش تاکید کرد که وقایع ناگواری که برای زندانیان عراقی روی داد، آن چیزی نبود که آمریکا در دنیا به دنبالش بود. اما خیلی زود معلوم شد که ضرورت به دست آوردن اطلاعات درکوتاهترین زمان ممکن از زندانیان و بازداشتشدگان، ضرورت مهمی بوده است. واقعیت ناراحتکننده این است که این ضرورت و اهمیت آن در بالاترین جایگاه تصمیمگیری در آمریکا تعیین شده است. بعد از فاش شدن این ماجرا فقط یک ژنرال یک ستاره در درجه سرهنگی تنزل یافت و ژنرالهی سه یا چهار ستاره و رؤسای ارشد غیرنظامیشان یا اصلا محاکمه نشدند و یا به خاطر عمل نکردن به وظیفهشان تنبیه و مجازات نشدند.
عراق اکنون به میدانی برای کشتار عراقیها و آمریکاییها تبدیل شده است، اما نومحافظهکاران هم چنان بر فلسفه خود تاکید میکنند و میگویند شخصیت و ویژگی داخلی یک رژیم، کلید رفتارهای داخلی آن است. بنابراین و بر اساس این استدلال درصدد تغیر رژیم بر آمدند و حتی وقتی نتیجه این سیاست در عراق یک فاجعه خونین به بار آورد، از این سیاست دست برنداشتند.
اگر تغیر ویژگیها و شخصیت داخلی یک رژیم نیروی اصلی حرکت سیاست خارجی آمریکاست، چه تعداد رژیم باید سرنگون شود؟ شاید یکی از پاسخها به این سوال برای نومحافظهکاران این باشد که آمریکا باید همه «حکومتهای خودکامه اسلامی» را سرنگون کند. اما نمونه عراق نشان داد و ثابت کرد که نمیتوان این کار را فقط با نیرو و قدرت نظامی انجام داد.
میان سرنگون کردن یک دولت متسحکم و باثبات از طریق اقدام نظامی با حکومت کردن بر آن به عنوان یک قدرت اشغالگر، تفاوت زیادی وجود دارد. از سوی دیگر، اگر چنین عملیاتی شروع شود، فقط اثبات کننده موضع اسلام گرایان خاورمیانه است که میگویند آمریکا در حال جنگ علیه اسلام است.
یکی از جنبههای تفکر برانگیز بحث فوکویاما این است که قدرت آمریکا را ابزاری برای دستیابی به اهداف اخلاقی میداند. این استدلال چندان برای همقطاران نومحافظهکارش خوشایند نیست.
تاکید بر اهدافی اخلاقی مشکلساز هم هست؛ چرا که هیچ پایانی برای چنین هدفی نمیتواند وجود داشته باشد. وقتی اهداف اخلاقی را پایه و اساس سیاست خارجی آمریکا قرار دهیم، دیگر نمیتوانیم در مقابله با «رژیمهای غیراخلاقی» استثنایی بیاوریم.
اگر استثنایی قایل شویم، مخالفان و منتقدان کل چارچوب اخلاقی را محکوم میکنند و زیر سوال میبرند.
انتقاد اصلی فوکویاما از همقطاران نومحافظهکارش در دولت بوش به موضوع عراق و دغدغه بیش از حد آنها برای سرنگونی رژیم عراق و بیتوجهی به وظیفه «مهندسی اجتماعی» (بازسازی و دولت سازی) بعد از جنگ است در این میان فقط نومحافظهکاران آمریکایی نیستند که به خاطر ناکافی بودن دانش و اطلاعاتشان از خاورمیانه سرزنش میشوند، بلکه تبعیدهای عراقی هم مسوول شرایط پیش آمده هستند. این گروه از عراقیهایی تشکیل شدهاند که فقط شناسنامه عراقی دارندو سالها در غرب زندگی کردهاند. آنها آن قدر از کشورشان دور بودهاند که درک درستی از واقعیات آن نداشتند. از سوی دیگر، بیشتر آنها مشغول اهداف شخصیشان بودهاند.
نومحافظهکاران دولت بوش، همچون دیک چنی، پل وولفووتیز و دونالد رامسفلد هم مشغول اهداف دیگری بودند و فقط به سرنگونی صدام فکر میکردند. این هدفی بود که برای بوش هم انگیزه قوی ایجاد میکرد.
نومحافظهکاران طوری رفتار میکردند که گویی روند بازسازی عراق روندی خودکار است. آمریکا رژیمی را نابود میکند و بعد جامعه بینالمللی به نجات عراقیها میآید و هرج و مرج ناشی از جنگ را سامان میدهد. اما دنیا برای آمریکا یک شگفتی به همراه داشت. ساماندهی آشوبی که دولت بوش در عراق ایجاد کرد، فقط به عهده آمریکا و انگلیس گذاشته شد.
چند کشور دیگر از جمله استرالیا، ژاپن و ایتالیا فقط برای نمایش حمایت از عراق در صحنه حاضر شدند، اما هیچ یک از این کشورها منابع خود را در اختیار نگذاشت و حاضر نشد خون جوانانش ریخته شود.
فوکویاما به درستی بر اصل «قدرت نرم» آمریکا برای ارتقای دموکراسی در خاورمیانه تاکید میکند. اما این تصور او که در نتیجه چنین روند لیبرالیسم در خاورمیانه ظهور میکند، اشتباه است.
اگر ظهور لیبرالیسم به معنای بازنویسی اصول عقیدتی اسلام و شبیه کردن آن به مسیحیت قرن 21 باشد، آن وقت لیبرالیسم هیچ آیندهای در دنیای اسلام ندارد.
دموکراسی به معنای مشارکت مردم و آزادی انتخاب، فقط از طریق تبلیغات عمومی در خاورمیانه قابل ارتقا است. اما این رویکرد کاملا با سیاستی که دولت بوش آن را پیگیری میکند، متفاوت است. دولت کنونی آمریکا از مفهوم روابط عمومی و تبلیغات فقط حمایت لفظی میکند و در عوض به طور مداوم بر «تغییر رژیم» و «اقدام پیش گیرانه» در منطقه اصرار میورزد.
این مفاهیم، پیروزی نظامی کوتاه مدتی ایجاد میکند و همان طور که نمونههای عراق و افغانستان ثابت کرد، نتیجه بلند مدت توسل به چنین مفاهیمی، به غیر از بیثباتی سیاسی روز افزون، فقدان مشروعیت حکومت و افزایش ناکارآمدی چیز دیگری نیست.
اما آیا استدلال فوکویاما درباره ماهیت تهدید واقعی پیش روی آمریکا درست است؟ این دیدگاهی است که اتخاذ آن برای افراد خارج از دولت آمریکا بسیار آسانتر از افراد درون دولت است.
نقد فوکویاما از خطاهایی که صورت گرفته، نقد قابل توجه و قدرتمندی است.