تمام جهان به دنبال آزمایش هستهای کره شمالی در حالتی از غلیان بسر میبرد. موضعگیری کشورها در قبال پیونگیانگ متناقض است، برخی با ابعاد گستردهتری به خطر هستهای کره شمالی نگاه میکنند و برخی دیگر معتقدند این آزمایش هستهای به آن صورتی که کره شمالی اعلام کرده است کامل و موفقیت آمیز نبوده است. به هرحال با وجود تمامی مخالفتها و تهدیدهای موجود، پیونگ یانگ وعده خود در انجام آزمایش هستهای را محقق ساخت. واقعیت آن است که این کشور بیش از آنکه به فکر نمایش عضلات قدرت خود در این آزمایش هستهای باشد، بیشتر درصدد حفظ حق بقای خود در جامعه جهانی است. دونالد گرگ ، یکی از مسئولان بلندپایه سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا در دهه 1950 و مشاور امنیت ملی سابق بوش پدر با ارایه مقالهای تحت عنوان حماقت بوش در بحران کره شمالی در واشنگتن پست مینویسد: به اعتقاد من نگرانی جامعه بینالمللی از تجربه هستهای کره شمالی قابل توجیه است اما هیچ دلیلی برای ترس و وحشت ازاین اقدام پیونگ یانگ وجود ندارد، زیرا هدف اصلی کیم جونگ ایل، رهبر کره شمالی تنها حفظ بقای خود و انجام تغییرات کلی در این کشور است. بر خلاف اعتقاد بسیاری از متفکران و تحلیلگران غربی؛ ایل با هدف فرو فرستادن کره شمالی در مرداب مرگ و بحران این آزمایش هستهای را انجام نداده است بلکه در راستای حفظ بقای کره شمالی دست به این اقدام زده است. شکی در آن نیست که وضعیت دیپلماتیک شمال شرق آسیا با توجه به این اقدام کره شمالی بسیار پیچیدهتر خواهد بود. برای برخورد و رویارویی با این بحران نباید از سیاستهای بسیار پیچیده استفاده کرد، هر چند موضعگیریهای متداول آمریکا و کشورهای هم پیمان آن تاکنون در برابر بحرانهای جهانی به گونهای انجام گرفته است که نه تنها به حل آن بحرانها و معضلات کمکی نکرده است بلکه بر عکس تنها منجر به پیچیدگی بیشتر امور شده است.
به اعتقاد من هر گونه برخورد ناسنجیده تنها منجر به آن خواهد شد که موقعیت تندرویان در کره شمالی تحکیم شود، بنابراین بحران هستهای کره شمالی مستلزم یک سیاست و دیپلماسی واقع بینانه است که بتواند منطقه را از بحران و هرج و مرج موجود خارج سازد. بهترین راهحل پیشنهادی برای حل بحران هستهای کره شمالی انجام گفتوگوهای سازنده است. بسیاری با این سوال مواجه میشوند که چرا سیاستهای دولت بوش در منطقه و حتی جامعه جهانی با کشورهایی که به اعتقاد آمریکا بحران زایی میکنند به گونهای معقول و سازنده نیست؟ جواب آن کاملا روشن است، متاسفانه دولت بوش بر این اعتقاد است که دیپلماسی را تنها در برابر کشورهایی میتوان پیشه کرد که همسو با سیاستهایش حرکت کردهاند و در بسیاری از مواقع حامی اصلی سیاستگذاریهای آمریکا بودهاند. آن طوری که از عملکرد این دولت در قبال بحرانهای جهانی مشخص است آن است که دولت بوش از دیپلماسی و سیاست گفتوگوهای سازنده در قبال دشمنان خود یا کشورهایی که به اعتقادش تندرو هستند، استفاده نمیکند. همین امر منجر به آن شده است که آن کشورها سمت و سویی را در سیاستهای جهانی خود دنبال کنند که خود را در برابر سیاستهای آمریکا محفوظ نگه دارند و ضمانت بقای خود را تامین کنند؛ همان کاری که کره شمالی به آن دست زده است.
این مقام آمریکایی افزوده است: کره شمالی در آغاز بحران هستهای خود درصدد دست یابی به بمب اتمی نبود و تمایلی برای این اقدام نیز نداشت. این کشور در طول 13 سال از زمان آغاز این بحران تا کنون تنها درصدد آن بوده که ازپرونده هستهای خود به عنوان برگ برندهای برای گفتوگو استفاده کند، برگی که در قبال آن به برخی از ضمانتهای امنیتی، مشروعیت سیاسی، کمکهای اقتصادی و برخی از کمکهای هستهای در زمینه فناوری مسالمت آمیز انرژی هستهای و صلح آمیز دست یابد. سیاستهای نادرست آمریکا در قبال حل این بحران منجر به آن شد که کره شمالی عملکرد و سیاستهای خود را در زمینه فعالیت هستهای تغییر دهد زیرا این کشور هیچ تضمینی برای حفظ بقای خود و امنیت و ثبات خود از سوی جامعه جهانی دریافت نکرد. کیم جونگ ایل به خوبی درک میکرد که آمریکا درصدد براندازی نظام حاکم در کره شمالی است. سیاستهای نادرست دولت بوش سرانجام منجر به ظهور قدرت هستهای جدیدی در جهان شد. متاسفانه دولت بوش دقیقا از همان سیاستهای که در قبال کره شمالی استفاده کرده است در قبال ایران، سوریه و حزبالله لبنان نیز استفاده میکند. این دولت باید بداند که تنها راهحل بحرانهای موجود انجام گفتوگوهای سازنده با طرفهای بحران است. به رغم تمامی توافقنامهها و قطعنامههای موجود برای ضبط و کنترل سلاح هستهای و ممانعت از رقابت هستهای میان کشورها، امروز با آزمایش هستهای موفقیت آمیز کره شمالی تعداد اعضای باشگاه هستهای جهان به 9 کشور رسیده است. حال سوال این است آیا باید در این باشگاه را هم چنان باز بگذاریم و در انتظار ورود کشورهای جدیدی به عضویت این باشگاه باشیم؟ آیا جهان باید آماده آن شود که در کنار موضوع سلاح هستهای هم زیستی مسالمت آمیز داشته باشد و این اصل را برای حفظ توازن و دستیابی به یک قدرت بازدارنده در قبال دیگر همسایگان و کشورهای جهان استفاده کند؟ آیا سلاح هستهای با توجه به مسیری که طی میکند از یک قدرت بازدارنده به یک سلاح ویران گر و مرگبار تبدیل خواهد شد؟ در انتهای این مقاله آمده است: به اعتقاد من بحرانهای هستهای موجود با توجه به سیر تاریخی که داشته است بسیار فراتر از بحران کره شمالی و حتی ایران است. عامل اصلی بسیاری از این بحرانسازیهای هستهای را باید متوجه کشورهای سردمدار فعالیتهای هستهای دانست. در سال 1968 معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای به امضا رسید و در سال 1970 به مرحله اجرا گذاشته شد اما نوع و شکل این معاهده بستر لازم را برای نقض بسیاری از مفاد آن فراهم کرد زیرا نوع مفاد این معاهده و عملکرد کشورهای هستهای در این زمینه بگونهای بود که چنین زمینهای را فراهم میکرد.
کشورهای هستهای اساس این معاهده را به گونهای ترسیم کردند که مفاد آن بتواند سلاح هستهای و فعالیت هستهای را به اهتکار قدرتهای هستهای بزرگ جهان در آورد. سیاستهای کشورهای هستهای جهان پس از امضای معاهده منع گسترش سلاحهای هستهای چیزی جز سیاستهای دوگانه نبود. این سیاستها بگونهای عمل میکرد که برخی از کشورها چون اسراییل سیر دستیابی به سلاحهای هستهای را کامل و بدون هیچ گونه مخالفت یا بحرانی طی میکردند اما اگر کشور دیگری درصدد کوچکترین استفاده مسالمت آمیز از انرژی هستهای بر میآمد دنیا زیر و رو میشد و این کشورها موضعگیریهای جدی و تندی در چارچوب معاهده عدم گسترش تسلیحات هستهای اتخاذ میکردند. جهان در حال حاضر بیش از هر چیز نیازمند خروج از حالت جنون هستهای است تا زندگی مسالمت آمیز در کنار سلاح هستهای. بهترین راهکار موجود برای حل بحرانهای هستهای آن است که اصلاحاتی در مفاد معاهده 1970 انجام گیرد و سیاستهای دوگانه کشورهای هستهای نیز در قبال دیگر کشورهای جهان تعدیل شود.