نبردها صرفاً نشانگر وجود تخاصم سیاسی هستند. مطابق توصیفی که در فلسفه گئورگ ویلهلم فردریش هگل 8 و هراکلیتوس 9 آمده است که در آن تغییرات (فیزیکی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی،...) میتواند فقط از طریق جنگ یا درگیری خشونتآمیز به وجود آید.
هراکلیتوس با اکراه میگوید که جنگ پدر همه چیز است. و هگل نیز با نظر او همراهی میکند. جالب این جاست که حتی ولتر 10، تجسم شخصت روشنگری، این مطلب را چنین میپردازد: «قحطی، بلا و جنگ سه تا از مشهورترین عناصر این جهان نگونبخت است... همه حیوانات دائماً در حال جنگ با یکدیگرند ... هوا، زمین و آب، عرصههای تخریب است.
اما، فرهنگنامه آکسفورد11 تعریف جنگ را این گونه ارائه میدهد که شامل «هرگونه دشمنی یا نزاع بین موجودات زنده میشود، درگیریهای اعتقادی میان اصول و نیروهای رقیب.» از اینرو، محدود کردن مفهوم سیاسی. عقلانی واژه، آن را از پذیرفتن امکان درگیریهای مجازی و البته نه خشن، از قبیل آموزههای مذهبی و تجاری شرکتها جدا میکند، و این موضوع، شاید بر تعریف گستردهای دلالت داشته باشد. رقابت تجاری حتماً شامل فعالیتهای متفاوتی از جنگ میشود، اگر چه تجارت در جنگ رخ میدهد، و اغلب تجارت، جنگ را ترغیب هم میکند. همچنین به نظر میرسد که تعریف آکسفورد، با فلسفه متافیزیک هراکلیتوس همداستان باشد، که در آن نیروهای مقابل بر یکدیگر اثر میگذارند تا تغییر بوجود آورند و در آن، جنگ محصول چنین متافیزیکی است. بنابراین، بر طبق دو مرجع معروف و با نفوذ زبان، ما تعاریفی را داریم که موقعیتهای فلسفی خاص را میسازند.
نقشپذیری زبان انگلیسی به این معناست که معمولاً معانی جنگ ممکن است با تعاریفی که از زبانهای قدیمی دیگر گرفته یا فرض گرفته شده است ادغام یا یکی شود. زبانهای زندهای مثل آلمانی، لاتین، یونانی و سانسکریت موجود هستند. توصیفها و ترسیمات ادبی جنگی، زمانی که ما از جنگ در شعرها، داستانها، حکایات و تاریخ میخوانیم ممکن است زنده بماند و تصورات کهنهتری از جنگ را شامل شود. با این حال توصیفهای جنگ که در ادبیات اقامت دارد و توسط نویسندگان و سخنوران مختلفی ایجاد شده است، اغلب شباهتهایی با تصورات مدرن دارند. تفاوتها از قضاوت نویسندگان، شاعران یا سخنوران از جنگ ناشی میشود. تصورات یونان باستان از جنگ با تصورات ما تفاوت چندانی ندارد. هر دو میتوانند متوجه وجود یا عدم وجود جنگ شوند. به هر حال، از لحاظ ریشهشناسی، تعریف جنگ به فهم جنگ مربوط میشود که یا تاکنون نادیده گرفته شدهاند و یا به تعاریف موجود نسبت داده شده است که با بازبینی گذرا از ریشههای کلمه جنگ، میتوان فلسفه جنگ را به درک ذهنی آن در جوامع مختلف و زمانهای گوناگون رساند.
برای مثال ریشه کلمه انگلیسی،"werra، "war، فرانسوی، آلمانی است، و معنای آن سردرگمی، اختلاف یا منازعه است. فعل werran به معنای گیج کردن یا متحیر کردن است. مطمئناً جنگ سردرگمی بوجود میآورد، همانطور که کلاوزویتز آن را «fog of war» یعنی سردرگمی جنگ نامیده است، اما این، به آن معنا نیست که تصور شود جنگ به این دلیل سازماندهی شده است. ریشه لائین bellum کلمه bellgerent معنای جنگطلب و دوئل را میدهد. شکل قدیمی از؛ bellum؛ ریشه یونانی ،polemes، war است، که کلمه polemiral معنای جنجال را میدهد، که به مناقشهای پرخاشگرانه اشاره دارد. تعریف فرانسوی ـ آلمانی اشاره به اقدام مبهم، سردرگم یا منازعه دارد که میتواند در بسیاری از مشکلات اجتماعی یک گروه که نسبت به یونان از مرتبه فهم اجتماعی پایینتری برخوردار است، همیشه مورد استفاده قرار گیرد. این تلقی ذهن را به توصیههای خشن و درگیری یا در لاتین که امکان جنگ بین دو طرف را میپذیرد متوجه میکند.
کلمه war که امروزه به کار میرود، ممکن است اشاره به درگیری، سردرگمی داشته باشد که در تعریفها و ریشههای اخیر جای گرفته است، اما همچنین ممکن است. همانطور که ذکر کردیم. ندانسته مفاهیم مکاتب سیاسی خاص را در برنگیرد. تعریف دیگری که نویسندگان روی آن کار کردهاند، این است که جنگ (war) وضعیتی سازمانیافته، مجموعهای از درگیری و دشمنی نامحدود است. این از بافت عناصری گرفته شده است که در همه جنگها مشترک است و تعریفی مناسب و کامل از مفهوم را فراهم میکند. سودمندی این تعریف کارآمدی آن است که انعطافپذیریاش بیشتر از نسخه آلمانیDienst Entwicklungs Deutscher است. تعریف انعطافپذیری که اگر ما بخواهیم جنگ را نه فقط به عنوان درگیری بین ایالتهای سازمانیافته، بلکه درگیری میان مردم بدوی بررسی کنیم، بسیار مهم است. بر اساس این تعریف جنگهای بدون اعلام قبلی، جنگهای با سازمان پیشرفته یا جنگهایی که به همان اندازه که از لحاظ فرهنگی کنترل شده، از لحاظ سیاسی هم کنترل میشود، جنگهای درازمدت و شورشهای چریکی، که به نظر میرسد هیچ گونه کنترل مرکزی نداشته و احتمالاً ممکن است به عنوان جنگهایی که بدون مقدمه شکل میگیرند، توصیف میشوند.
مشکل سیاسی تعریف جنگ، نخستین مساله فلسفی را مطرح میکند، اما نخستین چیزی که باید پذیرفت، تعریفی است که درگیر شدن نیروها را در برمیگیرد، حالتی از تنش متقابل و ارعاب و خشونت بین گروهها، اعلامیههای تصویب شده توسط افراد عالیرتبه، و نمونههای دیگر که میتواند به تمایز بین جنگها از قیامها و شورشها، خشونتهای گروهی از خشونتهای فردی، درگیریهای متافیزیکی ارزشی از درگیریهای ارعابانگیز با سلاح کمک کند.
2.دلایل جنگ چیست؟
دیسیپلینهای فرعی که با علتشناسی جنگ دست و پنجه نرم کرده است، هر کدام به نوبه خود همان گونه که در تعریف جنگ (War) دیدیم، اغلب پذیرشی آشکار یا سربسته از مسائل گسترده فلسفی درباره ماهیت جبر و آزادی را منعکس میکنند.
برای مثال اگر ادعا شود که انسان آزاد نیست تا اعمالش را خود انتخاب کند (جبر قوی) سپس جنگ حقیقتی مقدر برای جهان میشود، که انسان هیچ قدرتی برای مقاومت در برابر آن ندارد. پی آمد این نظریه بسیار گسترده و گوناگون است، از یک طرف آنهایی که ادعا دارند جنگ رخدادی ضروری و اجتنابناپذیر است، ... که به معنای آن است که بشر مسئول کارهای خود نیست. بنابراین، مسئول جنگ هم نیست. اما آنجا که انسان خود علت جنگ معرفی میشود، جستجوی روشنفکرانهای پدید میآید: در قرون وسطی، برای شناخت جهان، ستارگان، سیارات، تلفیق چهار عنصر اصلی (خاک، هوا، آب، آتش) به عنوان کلیدی برای بررسی فعالیتها و خصلتهای بشر شناخته شده بود. در حالی که ذهن مدرن پیچیدگی ماهیت جهان را افزایش داده است. بسیاری از دیدگاهها هنوز برای بررسی دلیل رخداد جنگ به ماهیت عناصر جهان یا قوانین آن اشاره دارد. ذهن قرون وسطایی بعضی از انواع بسیار پیچیده مکاشفه ستارهشناسی را بررسی میکند، و این در حالی است که تحقیق و بررسی جنگ در علوم جدید، متوجه عوامل مولکولی و زیستشناسی ژنتیک است.
در شکل ضعیفتر جبر، نظریهپردازان ادعا میکنند که بشر محصولی از محیط خود است؛ با این وجود، او توانایی تغییر آن محیط را دارد. بحثها از این منظر تا اندازهای مشکلآفرین هستند، به ویژه برای آنهایی که اغلب تصور میکنند بشر به طور کلی سوژهای است که نبردها بیوقفه او را مجور به جنگیدن می:نند، اما برای تعدادی دیگر از مردم فعال، ناظران، فاسفه، دانشمندان. اینگونه که تعیین شد، نیست. این دسته از افراد از توانایی عقلانی بشر برای ایجاد تغییراتی در تمایلات مادی انسانها آگاهی دارند. مسالهای که در این پیچیدگیها و تعارضات آرا به طور غریبی توجه همگان را به خود جلب کرده و ممکن است پرسیده شود، این است که چه چیزی اجازه میدهد بعضیها از قوانین پیروی نکنند در حالیکه همه تابع آن قوانین هستند؟
دیگران، که به آزادی انتخاب بشر تأکید دارند، مدعی میشوند که جنگ محصول انتخاب بشر است و او کاملاً مسئول آن است. اما در اینجا اندیشمندان مکاتب مختلف فکری درباره ماهیت انتخاب و مسئولیت انسان تعاریف گوناگونی ارائه دادهاند. با توجه به ماهیت گروهی جنگ، ملاحظات علیت جنگ باید به سمت فلسفه سیاسی و مذاکرات درباره مسئولیت شهروندان و دولت رود. آشکار است که چنین اموری به مسائل اخلاقی کشیده میشود (از نظر اخلاقی تا چه اندازه شهروند مسئول جنگ است؟) اما با توجه به علیت جنگ، اگر بشر مسئول واقعی شروع جنگ است باید سؤال شود که جنگ با مسئولیت چه کسی آغاز میشود؟
اینجاست که مشکلات توصیفی و دستوری پدید میآید. یک نفر ممکن است بپرسد چه کسی اختیار قانونی دارد تا اعلام جنگ کند، سپس باید به مسائل دیگر پرداخت که آیا این عنصر، مشروعیت دارد یا باید داشته باشد. برای مثال، ممکن است کسی در این موضوع تامل کند که آیا این فرد پیش خود به خواستهای مردم (یا چیزهایی که باید داشته باشند) توجه میکند، همچنین این که آیا این فرد مردم را از چیزهایی که نیاز دارند یا باید داشته باشند مطلع میسازد یا عوام به راحتی تحت تأثیر خواص قرار میگیرند یا اینکه خواص آن چه را که اکثریت میجویند را دنبال میکنند. در اینجا بعضی حکومت اشراف را برای جنگ سرزنش میکنند و بعضی عوام را برای تحریک حکومت ناراضی به جنگ ملامت میکنند.
گروهی هم تأکید دارند که جنگ محصول ماهیت سیاست و اخلاقی است که بشر انتخاب میکند، اما قلمرو وسیعی از فلسفه متافیزیک دلایل خاص دیگری را برای جنگ ذکر کرده است. این قلمرو به 3 دسته اصلی قابل تقسیم است: آنهایی که علیت جنگ را در زیستشناسی بشر جستجو میکنند، آنهایی که آن را در فرهنگ میجویند، و آنان که علیت جنگ را در قدرتمندی میجویند.
بعضیها به رغم مخالفتهای شدیدشان با مفاهیم آتی جبر، ادعا میکنند جنگ نتیجه ژن به ارث رسیده انسان است. نمونهای از این نظریهها شامل آنهایی میشود که ادعا میکنند بشر به طور طبیعی متجاوز است یا به طور طبیعی خوی تهاجمی دارد. تحلیلهای پیچیده بیشتری از تئوری بازی و ارزیابی تاریخ (genetic) را ادغام میکند که جنگ و وقوع خشونت را توضیح دهد. با این مکتب گسترده فکری، بعضیها پذیرفتهاند که تمایلات جنگطلبانه بشر بیشترین تهدید برای فعالیتهای صلحآمیز است. بعضیها از نقصان کنترل ذاتی بشر برای جنگ با سلاحهای بسیار خطرناک نگران هستند و بعضی دیگر مدعی هستند که روند طبیعی ارزیابی سرانجام شیوههای صلحآمیز رفتار را نسبت به خشونت استمرار خواهد بخشید.
فرهنگشناسان با رد جبرپذیری زیستشناسی، به دنبال توضیح علیت جنگ در چارچوب فرهنگی خاص هستند. «همچنین وقتی که طرفداران علیت فرهنگی ادعا کردند که جنگ صرفاً محصول فرهنگ یا جامعه است، جبرگرایی دوباره با شیوههای متفاوتی و این بار با توسل به نظرگاه فرهنگی به موضوع میپردازد.»
این عده با رد جبر بیولوژیک فرهنگی، به دنبال آن هستند که علت جنگ را از نظر شرایط فرهنگی خاص توضیح دهند. هنگامی که مخالفان در صدد برمیآیند تا جنگ را محصول جامعه یا فرهنگ بشری تلقی کنند، باز هم تلقی جبری به طور ضمنی خود را نشان میدهد. این در حالی است که نظریات گوناگونی درباره طبیعت یا امکان تغییر فرهنگی ابراز میشود. به عنوان مثال، آیا مناسبات انعطافپذیر تجاری که تعداد روزافزونی از مراودات صلحجویانه را در برمیگیرد، تمایلات جنگطلبانه را ـ آنگونه که کانت معتقد است ـ لغو میکند؟ آیا فرهنگها هم که برای حفظ صلح مجازاتهای بیرونی و فراملی برای تجاوزطلبی تعیین میکنند، به گونهای به جبر تن میدهند؟ این سؤالات تجربیات هنجاری را در مورد کشورهایی که متحمل جنگ شدهاند، به وجود میآورد. به گونهای که ممکن است با پی آمدهایی مشابه کشورهای دیگر را در برگیرد. به عنوان مثال، چه عاملی باعث صلح میان اقوام در حال جنگ در انگلستان شد. یا چه عاملی مردم ایرلند شمالی و یوگسلاوی را از صلح محروم کرد؟
خردگرایان کسانی هستند که بر مؤثر بودن عقلانیت در امور بشری تأکید میکنند و بر این اساس برای پدیده جنگ (یا فقدان آن) وجود دلایلی را مطرح میکنند. برای بعضی تأسفبار است، اگر انسان نتواند دلیل ارائه دهد. او ممکن است وقتی که میجنگد به دنبال منافع نباشد. اما در این حال او بیشتر یک حیوان صلحجو است. برای برخی دلیل ابزاری در روند کاهش تفاوتهای نسبی و زمینههای ملازم اختلافنظر مؤثر است که به کار نگرفتن آن عامل اولیه جنگ است. طرفداران جهانی روابط عقلانی متقابل شجره طولانی و مشهوری دارند که به یونان برمیگردد و از پیروان فلسفه قانون طبیعت (Natural law) از قرون وسطا تا دانشمندان جدید و حقوقدانان را در برمیگیرد. بهترین نمونه آن اما نوئل کانت 12 و کتاب معروفش درباره صلح جاودانه است.
بسیاری که عامل اصلی شروع را جنگ بیقیدی بشر نسبت به عقلانیت میدانند، افکارشان را از افلاطون گرفتهاند، که میگوید: جنگها، انقلاب ها و درگیریها به آسانی و به تنهایی به انسان و تمنیات او وابسته است. این یعنی، تمنیات انسانی گاهی یا اغلب بر ظرفیت استدلالیاش غلبه میکند، و نتیجهاش فساد و تباهی اخلاقی و سیاسی است. انعکاس نظریات افلاطون در تفکر غربی به وفور یافت میشود، و در تفکر فروید 13 از جنگ (why war) نیز دوباره ظاهر می شود که در آن، او اصل جنگ را مرگ غربزه (استعداد) میداند، یا در نظرات داستایفسکی 14 درباره وحشیگری ذاتی بشر که شکنجهگر درست در موقعیت استیصال است که ترغیب میشود.
مشکلی که با تمرکز بر روی یک جنبه منفرد ماهیت بشر با آن روبرو میشویم، این است که در هنگام توضیح، علیت جنگ ممکن است ساده شود. این سادهسازی، توضیحات محکمی را که توسط تئوریهای رقیب مطرح شده است، نادیده میگیرد. برای مثال، تأکید بر عامل انسانی به عنوان علت جنگ، ساختارهای فرهنگی عمیقی را نادیده میگیرد که ممکن است در مقابل تقاضای جهانی برای صلح، جنگ را تداوم بخشد. یا ستیزهجویی موروثی در بعضی افراد و گروهها را نادیده بگیرد. همچنین، تأکید بر علل بیولوژیکی، ظرفیت فکری بشر را برای کنترل، یا ارادهاش بر ساحت فکری (تفکر چیست، چگونه، برای چه و تا چه اندازه) تأثیر بگذارد، و علاوه بر آن، بر پیشرفتهای فرهنگی نیز مؤثر است و متقابلاً، رسوم فرهنگی هم میتواند بر پیشرفتهای بیولوژیک و عقلانی تأثیر گذارد (نحوه استقبال از دیگران و بر بیگانگی یا هماهنگی گروهی تأثیر میگذارد.)
بررسی علیت جنگ، بدون توجه به ارزش شواهد منطقی و توضیحات پیشنهادی، نیازمند تشریح در بسیاری از زیر عناوین میشود. بنابراین پژوهشگر جنگ باید به جستجوی بیشتر در تعاریف و توضیحات پیشنهادی بپردازد و به مسائل فلسفی وسیعی که اغلب پنهان هستند، توجه کند.
3.ماهیت انسان و جنگ
رابطه بین ماهیت انسان و جنگ توسط توماس هابز مورد پژوهش قرار گرفته است. او در این پژوهش با ذکر وضعیت طبیعی شرایط اساسی بهتری را ارائه میدهد، تا ماهیت انسان در مرکز توجه ما قرار گیرد. هابز مُصّر است که بدون یک نیروی خارجی تحمیلکننده قانون، در وضعیت طبیعی جنگیدن به یک عادت تبدیل میشود. یعنی این که «اگر در طول زمان، بشر بدون یک نیروی فراگیر که همه از آن بترسند، زندگی کند، در شرایطی بسر میبرد که آن را جنگ همه علیه همه مینامند، و این یعنی هر انسان علیه انسانی دیگر». (Leviathan,I.B) چارچوب نظریه هابز نقطه شروع مفیدی برای بحث درباره تمایلات طبیعی بشر است؛ بسیاری از فلاسفهای که با او هم عقیده هستند مثل روسو و کانت تا حدودی با توصیفات وی موافق هستند.
لاک15 آنارشیسم تام و حالت جنگطلبانه مطلق هابز را رد میکند، اما این را میپذیرد که همیشه آدمهایی هستند که از نبود قانون و اجرا نشدن آن بهره ببرند.
روسو، تصور هابز را درباره وضعیت طبیعی بشر که به طور طبیعی جنگطلب است و صلحطلب نیست، پس و پیش میکند؛ اما در سیاست بینالمللی، تصورات مشابهی را مبنی بر اینکه حکومتها باید فعال (تهاجمی) باشند و گرنه متزلزل شده و از هم میپاشند، جنگ اجتنابناپذیر است و هر گونه تلاشی در فدراسیونهای صلحطلب بینتیجه خواهد بود، ارائه میدهد.
موضع کانت این است که درگیری ذاتی بین انسانها و سپس بین دولتها بشریت را ترغیب میکند تا در جستجوی صلح و تشکیل فدراسیون باشد. این تنها دلیلی نیست که منافع توافق دوستانه به او میآموزد، بلکه جنگ، که وقتی ساختارهای فراگیر غایب هستند، امری اجتنابناپذیر است؛ به انسان گوشزد میکند تا متوجه مقدمات صلحآمیزتر مسائلاش شود، اما کانت هنوز هم تصور ذهنی بدبینانهای از نوع بشر دارد: «به نظر میرسد که جنگ ریشه در طبیعت (ذات) بشر دارد و حتی بعنوان چیزی اصیل به شمار میآید که با عشق به سربلندی و بدون انگیزههای خودخواهانه، به بشر القا میشود.» ادامه دارد...