نوشته: الکساندر موزلی
«هابز» تصور سلولی (فردی) از بشریت ارائه میدهد که بسیاری با آن مخالفند. جامعهشناسان از تیرههای مختلف، نظریه جنگ بین فرد با فرد دیگر که سپس آنها را مجبور به جستجوی پیمان دوستی برای صلح میکند، رد میکنند. بعضی از منتقدان تصور نظامیافتهای از جامعه را ترجیح میدهند که در آن، توانایی افراد برای مذاکره جهت صلح یا جنگ را از طریق قرارداد اجتماعی، در ساختارهای اجتماعی که فرد در آن شکل میگیرد، جای میدهند. مدافعان این نظریه از جمله جان دونر میگویند: «هیچ انسانی جزیره نیست» و ارسطو که میگوید: «انسان، حیوانی سیاسی است» به دنبال تأکید بر ارتباطهای اجتماعی هستند که مخصوص امور انسانی است.
از این رو، ساختارهای تئوریهای ماهیت بشر و جنگ، نیازمند بررسی ساختار جامعهای است که بشر در آن زندگی میکند. از آن جا که عناصر حاکم بر ماهیت بشر بستگی به زمان و مکان دارند، ماهیت جنگ و اخلاق هم این گونه است. اگرچه مدافعان نظریه اجتماعی از این نقطهنظر میتوانند ثبات اَشکال فرهنگی در طول زمان را بپذیرند.
برای مثال، از دیدگاه جامعهشناس جنگ، جنگهای هم عصر هومر 16 با جنگ قرن 16 متفاوت است، اما تاریخشناسان ممکن است از این بیان چنین برداشت کنند که مطالعه جنگهای یونان که در ایلیاد ذکر آن رفته، ممکن است بر تصور نسلهای آینده از خودشان و جنگهایشان تأثیر گذارد.
برخی نیز هرگونه نظریهپردازی در خصوص ماهیت بشر را رد میکنند. برای مثال کنسوالتر میگوید: «در حالی که بدون هیچ شکی ماهیت بشر نقش مهمی در پدیدآمدن جنگ بازی میکند، نمیتوان فقط با آن هم جنگ و هم صلح را توضیح داد، مگر اینکه در بیانی ساده بگوییم که گاهی او میجنگد و گاهی نه.»
(Man, War State) و اگزیستانسیالیستها «کسانی که به اصالت وجودی معتقد هستند، چنین وجودی را که از آزادی مطلق اراده برخوردار باشد، رد میکنند». خطر این تئوری اینجاست که نیازمندی به هرگونه تحقیق در خصوص تودههای مردمی را که در زمانها و مکانهای مختلف زندگی میکنند، و میتواند منافع بسیاری، هم برای تاریخشناسان نظامی و هم صلحطلبان داشته باشد، نادیده میگیرد.
4. جنگ و فلسفه سیاسی و اخلاقی
نخستین توقفگاه بررسی اصول اخلاقی، تئوری جنگ عاقلانه (The just war theory) است، که در بسیاری از کتابها و لغتنامهها به خوبی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است و میتواند در دائرهالمعارف فلسفه نیز مشاهده شود.
زمانی پژوهشگر جنگ به این فکر افتاده یا حداقل از طریق تئوریهای فلسفی گسترده که ممکن است به جنگ مربوط باشند، آگاه شده باشد، متوجه بررسی اصول اخلاقی جنگ میشود که: آیا از نظر اخلاقی جنگ توجیهپذیر است؟ علاوه بر این، بایستی نقد صحیحی از مفاهیم عدالت و اصول اخلاقی که در برگیرنده افراد و گروهها باید ارائه دهد. جنگ به عنوان تلاشی گروهی، به کاری هماهنگ میپردازد که در آن نه تنها پرسشهای اخلاقی مسئولیت نمایندگی، اطاعت و تفویض اختیار جنگ، بلکه سؤالهایی هم در خصوص ماهیت آن وجود دارد. آیا از نظر اخلاقی افرادی که درگیر یک جنگ هستند، مسئول هستند و یا این که باید تنها کسانی که قدرت اعلام جنگ دارند، مسئولیت را به عهده بگیرند؟...
تئوری جنگ (Just War Theory) با ارزیابی از معیارهای اخلاقی و سیاسی، برای توجیه آغاز جنگ (دفاعی یا تهاجمی) شروع میکند، اما منتقدان متوجه شدند که عدالت جنگ تاکنون در تئوری جنگ (Just War Theory) مفروض گرفته شده است. همه آن چه که مطرح است، معیارهای حقوقی، سیاسی و اخلاقی برای درستی آغاز جنگ است. اگرچه درستی آغاز اولیه جنگ نیاز به تامل دارد، صلحطلبان با این که جنگ یا هرگونه خشونتی میتواند از نظر اخلاقی مجاز باشد، مخالفند، اما، همانگونه که در موارد متعددی که پیش از این، ذکر آن رفت، در این زمینه اختلاف نظرهای زیادی موجود است، بعضی استفاده از جنگ را تنها در دفاع و به عنوان آخرین راهحل میپذیرند.
صلحطلبان مطلق هم مانند اخلاقگرایان، استفاده از جنگ را به عنوان ابزاری در حمایت و دفاع و حفظ صلح میپذیرند، اما همین دیدگاهها احتمالاً جنگ را برای ایستادگی، بازدارندگی از تجاوز و مداخله برای هدف، مجاز میدانند.
ورای آن چه نظام اخلاقی صلحطلبانه خوانده شد (که در آن صلح هدف نهایی است، تئوریهایی هم ارزشهای اخلاقی را در جنگ پایهریزی کردهاند. اندک دیدگاهی جنگیدن را فقط برای خود جنگ قبول دارند، اما بسیاری از نویسندگان، از جنگ به عنوان ابزاری جهت نیل به مقاصد گوناگون از قبیل صلح، دفاع کردهاند. برای مثال، به عنوان وسیلهای برای ایجاد هویت ملی، افزایش قلمرو قدرت، یا پشتیبانی و جنگیدن برای فضایل مختلف از قبیل شکوه و افتخار، در این طرز تفکر، ممکن است از آنهایی که پیرو نظریه تکامل اجتماعی داروین 17 هستند و طرفداران این طرز تفکر شنیده شده باشد که از منافع نظریه تکامل جنگ تمجید کنند...
نظام اخلاقی جنگ به حوزه فلسفه سیاسی مربوط است که در آن، مفاهیم مسئولیت سیاسی و استقلال، به اندازه مفاهیم هویت گروهی و سیاسی بایستی مورد توجه و بررسی قرار گیرند. همچنین مسائل در ارتباط با علیت جنگ نیز باید مورد توجه قرار گیرد. برای مثال، اگر آیین نظامی جنگ به موجودیت گروهی دولتها مربوط باشد، رویکرد ما به توضیح منشا جنگ خواهد بود.
و این باعث بروز مشکلاتی از قبیل بررسی مسئولیت اخلاقی و سیاسی برای شروع جنگ و روند آن میشود. اگر ایالات پیامآوران جنگ هستند، آیا این بدین معنی است که تنها رهبران ایالات از نظر اخلاقی و سیاسی مسئول جنگ هستند، یا اگر ما بعضی از عناصر دموکراسی را بپذیریم آن گاه این مسئولیت سیاسی و اخلاقی به شهروندان هم منتقل میشود؟
وقتی جنگ شروع میشود، با همه امتیازاتش، فلاسفه با نقش اخلاقیات در جنگ، البته اگر وجود داشته باشد، مخالف هستند. بسیاری ادعا کردهاند که اخلاقیات لزوماً توسط theory nature of war از قبیل فلاسفه مسیحی مثل سنت آگوستین 18، نادیده گرفته شده است، در حالی که دیگران سربازان را هم در وجود روابط اخلاقی جنگ و هم در محدودیتهای گوناگون آن متذکر شدهاند.
از نظر جامعهشناسی، آنهایی که به جنگ میروند و برمیگردند، اغلب در مراسم و آدابی که نماد به خطا رفتن و بازگشتشان به جامعه مدنی است، شرکت میکنند، چنانچه گویی عبوری از مراحل مختلف اخلاقیات داشتهاند. جنگ نوعاً متضمن کشتن و تهدید به کشته شدن است، که نویسندگان پیرو مکتب اگزیستانسیالیستی (اصالت وجودی) در برسیهایشان از فلسفه پدیدهشناسی جنگ از آن کمک گرفتهاند.
پرسشهای اخلاقگرایان با شناسایی اهداف، استراتژیها و سلاحهای مجاز، یا قابل قبول، شروع میشود که طی اصولی هماهنگسازی و قابل تشخیص هستند. نویسندگان درباره این که آیا استفاده از همه در جنگ عادلانه است یا این که آیا باید از اشکالی خاص از درگیری جلوگیری شود، اختلاف نظر دارند. دلایل حفظ بعضی از ابعاد اخلاقی عبارتند از: افزایش یا احتمال وقوع تبادل صلحآمیز در سطوح دیگر، منافع متقابل، اجتناب از قوانین خاص و ترس از اینگونه روابط، با وجود رسانهها و تعهداتی که ملتها ممکن است برای وفاداری به ثبات وجهه بینالمللی به دنبالشان باشند.
در اینجا تفاوت مفید بین جنگ مطلق و جنگ همهجانبه است. جنگ مطلق آمادهسازی تمام منابع جامعه و شهروندانی را که در آن برای ماشین جنگ کار میکنند، توصیف میکند. از طرف دیگر جنگ همهجانبه، نبود هرگونه قید و بند در جنگ را توضیح میدهد. مسئولیت اخلاقی و سیاسی برای مدافعان هر دو گروه جنگ مطلق و جنگ همهجانبه مشکلزا شده است، زیرا آنها باید یکیسازی شهروندانی که در جنگ کاری نمیتوانند بکنند مثل افراد ضعیف، بچهها، معلولین و زخمیها را توجیه کنند. مدافعان جنگ مطلق ممکن است بگویند که اعضای جامعه مسئولیتهایی در خصوص حفظ امنیت جامعه دارند و اگر افرادی واقعاً قادر به همکاری نیستند، دیگر شهروندان قوی بنیه وظیفه مطلق در انجام سهم خود از این امنیت دارند. ادبیات تبلیغاتی جنگ به درستی اینجا خود را نشان میدهد. همانگونه که اخلاقیات جزایی کسانی را که در طیف وسیع سیاسی مخالف جنگ هستند، به خیانت متهم میکند.
مسائل مشابهی هم برای آنهایی است که از جنگ همهجانبه حمایت میکنند و آن، این است که در آن، هدف نظامی به طور سنتی انسانها و ارزشهای مقدس را هدف قرار میدهد. این نوع جنگ، غیر نظامیان، زنها و بچهها، شخصیتهای فرهنگی و آثار هنری را هم هدف قرار میدهد. احتمالاً طرفداران این جنگ مقیاس متغیری که میخائیل والتر در کتاب عدالت و بیعدالتی خود، آن را توصیف میکند، زنده میکنند که در آن تهدیدها به پیکره سیاست ممکن است باعث ضعف تدریجی ساختارهای اخلاقی شود.
با در نظر گرفتن تاکید محکم او بر فضایل اجتماعی، دیوید هیوم میپذیرد که اگر کنار گذاشتن اصول اخلاقی در جنگ مجاز شمرده شود، هر کاری مجاز خواهد شد. در حالی که دیگران به این نکته اکتفا میکنند که جنگ و اخلاقیات با هم جور در نمیآیند.