دکتر سیدمحمد صدر
در پایان دوره دولت آقای خاتمی شاهد یک سیاست خارجی موفق بودیم. ما توانسته بودیم با سازمان ملل و دیگر سازمانهای بینالمللی و تمام کشورهای مهم و تاثیرگذار دنیا در صحنه بینالملل، اروپا، کشورهای همسایه، کشورهای عربی، کشورهای منطقه، کشورهای آسیای مرکزی و منطقه قفقاز و حتی آفریقا و آمریکای جنوبی رابطهای خوب و مناسب برقرار کنیم و این به دلیل اتخاذ سیاستهای تنشزدایی و اعتمادسازی بود. نتیجه اندیشه و عملکرد خاتمی ارتقای جایگاه ایران در عرصه بینالملل بود و تامین منافع ملیمان.
آقای احمدینژاد چنین سیاست خارجی را تحویل گرفت اما ایشان با اتخاذ سیاستهای خاصی که عموماً نتیجهاش جنجال بود شرایط را عوض کردند. ایشان و همراهانشان در ابتدا مطرح کردند چون سیاست خارجی دولتهای قبلی از نظر ما تدافعی بوده است، از این پس سیاست خارجی تهاجمی خواهیم داشت. بعد از مدتی متوجه شدند سیاست خارجی تهاجمی معنایی ندارد و اصولاً چیزی به عنوان سیاست خارجی تهاجمی در دیپلماسی نداریم. دولت آقای احمدینژاد فکر میکرد اگر از این تیتر استفاده کند و در کنارش کارهای تبلیغاتی انجام دهد میتواند منافعی را تامین کند که متاسفانه اینگونه نشد.
برای نمونه وقتی ایشان تصمیم به سخنرانی در دانشگاه کلمبیا گرفتند برخی از متخصصان در حوزه سیاست خارجی به ایشان هشدار دادند با توجه به اطلاعاتی که موجود است اگر شما در آنجا سخنرانی کنید جنجالی علیه رئیسجمهور ایران و سیاستهای ما به پا خواهد شد. منتها ایشان تصور میکردند اگر این سخنرانی انجام شود جو آمریکا در اختیار ایشان قرار خواهد گرفت و همه مردم طرفدارشان خواهند شد. مشاوران و کارشناسان به ایشان نظر کارشناسی میدهند منتها ایشان گوش نمیکنند. به نظر میرسد آنطور که باید و شاید از نظر و تحلیل کارشناسان استفاده نمیشود. آخرین نمونه آن سخنرانی ایشان در ژنو بود که دوباره ضربه به چهره بینالمللی جمهوری اسلامی ایران وارد کرد.
این بار حتی روزنامه کیهان که مهمترین طرفدار دولت در مطبوعات است هم هشدار داد اما گوش نکردند. یعنی آقای احمدینژاد به نصیحت صمیمیترین دوستانشان هم توجه نمیکنند.
از سخنرانی ایشان در اجلاس ژنو، اسرائیل بیشترین استفاده را کرد. این اجلاس، اجلاس ضدنژادپرستی و متهم اصلی آن رژیم اشغالگر قدس بود.
چون بعد از جنایاتی که اسرائیل در غزه مرتکب شده بود فضای اروپا خیلی علیه اسرائیل و به نفع فلسطینیها تغییر کرده بود اما برخورد آقای احمدینژاد باعث شد که متاسفانه باز اسرائیل سود ببرد و کشورهای اروپایی در حمایت از اسرائیل اجلاس را ترک نمایند، به رئیسجمهور ایران توهین شود و ضربات جدی به اعتبار جمهوری اسلامی ایران وارد شود.
یکی دیگر از ویژگیهای دولت آقای احمدینژاد این است که دغدغه اصلیشان مسائل مربوط به تمامیت ارضی کشور نیست.
تمامیت ارضی ایران یعنی موضوعی که جمهوری اسلامی ایران هشت سال برای حفظ آن علیه تجاوز صدام جنگید، تعداد زیادی شهید داد و خسارتهای مالی بسیار سنگینی را متحمل شد تا یک وجب از خاک ایران در اختیار بیگانه و متجاوز قرار نگیرد. امام(ره) بسیار به این مساله حساس بودند و تا روزی که این تجاوز برطرف نشد جنگ را متوقف نکردند اما آقای احمدینژاد نسبت به این مساله حساس نیستند. این را هم در مورد دریای خزر، هم در مورد جزایر سهگانه خلیج فارس و همچنین اخیراً متاسفانه نسبت به نام خلیج فارس شاهد بودیم.
در اجلاس کشورهای حاشیه دریای خزر در تهران اظهاراتی از طرف رئیسجمهوری قزاقستان مطرح شد که حتماً آقای احمدینژاد باید پاسخ ایشان را میدادند که ندادند. فراموش نکنیم اینها ممکن است در آینده تبدیل به رویه شود.
از بزرگترین اشتباهات سیاست خارجی آقای احمدینژاد این بود که به زعم اینکه امارات بر جزایر سهگانه ایران ادعا دارد به امارات سفر کردند یا جهت شرکت در اجلاس شورای همکاریهای خلیج فارس به قطر رفتند. واقعیت این است که آقای احمدینژاد احساس انزوای سیاسی میکند پس تصور میکند با انجام سفر به هر قیمت میتواند این انزوا را از بین ببرد.
نتیجه هم حرکتهایی زیکزاکی میشود یعنی یک بار ایشان مطرح میکند ما باید تمام جهان را اداره کنیم و در مدیریت جهان نقش داشته باشیم، که البته خود این ادعا جای بحث دارد که در اینجا فرصت برای بررسی آن نیست، از طرفی در سازمان ملل در زمان جورج بوش رئیسجمهور افراطی آمریکاخواهان برقراری ارتباط با آمریکا میشود. از سوی دیگر همین چند روز پیش با یک شبکه آمریکایی مصاحبه داشتند و راجع به اوباما که صحبت شد گفتند اوباما درخواست جدی نداده است و جواب ما منفی است.
قابل درک نیست که چگونه میشود برای رابطه با آمریکای جورج بوش خواهش کرد بعد برای مذاکره با آمریکای اوباما که مشخص است با بوش تفاوت دارد واکنش منفی نشان داد. به نظر میرسد ایشان سیاست خارجی منسجمی ندارند.
اینکه عدهای میگویند ایشان تابوها را شکستهاند، را باید بررسی کرد مثلاً اگر به جورج بوش، آنگلا مرکل و دیگران نامه نوشتهاند نتیجه آن چه بوده است. در آداب دیپلماتیک نارواست که رئیسجمهور یک کشور برای شخص اول کشور دیگری نامه بنویسد و پاسخی از آن طرف دریافت نکند.
حتی جورج بوش نه تنها پاسخ نداد بلکه گفت مطالعه کردم و دیدم نامه ارزش پاسخ دادن ندارد. این به معنای بیاحترامی به ملت ایران است. میگوید ایشان راه مذاکره با آمریکا را برای دولتهای بعدی باز گذاشتهاند. باید در مورد این جمله تشکیک کرد.
موضوع دیگر در سیاست خارجی دولت آقای احمدینژاد بحث متحدان استراتژیک ایشان مثل ونزوئلا، بولیوی، اکوادور و... است.
این نکته قابل توجه است که ارتباط با این کشورها فینفسه اشکالی ندارد. یک سیاست خارجی فعال و اثرگذار باید با همه کشورهای دنیا در ارتباط باشد. وقتی استراتژی ما ارتباط با همه کشورها باشد در این چارچوب ارتباط با آمریکای جنوبی و آفریقا هم ایرادی ندارد. اما مهم این است که ما در کنار رابطه با کشورهای قدرتمند، مهم و تاثیرگذار با اینها هم ارتباط داشته باشیم.
آقای هوگو چاوس رئیسجمهور ونزوئلا زمان آقای خاتمی هم به ایران آمدند آقای خاتمی هم به ایران آمدند آقای خاتمی هم به ونزوئلا رفتند، به آفریقا ه رفتند اشکالی هم نداشت اما در آن زمان ما با تمام کشورهای اروپایی رابطه خوبی داشتیم.
ارتباطمان با سازمان ملل هم جدی بود تا جای که سال 2001 به پیشنهاد آقای خاتمی از سوی سازمان ملل سال گفتوگوی تمدنها نام گرفت. آنچه اشکال دارد به ارتباط با این کشورها بسنده کردن است. چون اینها در جامعه بینالملل تاثیرگذار نیستند و بعضاً آن جاهایی که هم میتوانند تاثیری داشته باشند به نفع ما عمل نمیکنند. به جز اسرائیل که برای ما رسمیت ندارد ارتباط با همه کشورهای دیگر باید در دستور کار وزارت خارجه باشد. طبیعی است که کشورها طبقهبندی میشوند؛ کشورهایی تاثیرگذار هستند و کشورهایی چندان موثر نیستند. باید مواظب بود رابطه با اروپا فدای ارتباط با کشورهای کم اثر نشود.
در بحث همسایگان ایران ایشان یک سفر به عراق رفتند بعد که برگشتند گفتند آمریکاییها میخواستند من را در آنجا بدزدند. اما پاسخ ندادند که چرا آمریکاییها میخواستند ایشان را بدزدند و به کجا میخواستند ببرند. این نشان میدهد نگاه ایشان به سیاست خارجی حال خاصی دارد و جالب این است که آقای احمدینژاد معمولاً این صحبتهای عجیب را در دیار با روحانیون مطرح میکنند. مثلاً ایشان بحث هاله نور را در دیدار با آیتالله جوادیآملی مطرح کردند.
دستاورد ایشان از سفر مهمی مثل سفر به عراق فقط مطرح کردن همین مباحث بود. سفری که میتونست منافع بسیاری را برای ما تامین کند.
و اما میرحسین موسوی
در باب مشی میرحسن موسوی ابتدا به این موضوع باید پرداخت که موسوی اصلاحطلب است یا اصولگرا. ما باید به معنا و مفهوم این لغات دقت کنیم. آقای موسوی میگویند من اصلاحطلبی هستم که در عین حال به اصول پایبندم. کدام اصول؟ اصول انقلاب و اندیشههای امام(ره)؟ امروزه اندیشه برخی از اصولگرایان که در جامعه جا افتاده با اصولگرایی مدنظر آقایی میرحسین موسوی تفاوت دارد. مهندس موسوی قبل از نخستوزیریاش وزیر خارجه بود. من مدیر کل اروپا و آمریکا در وزارت خارجه بودم. وقتی مهندس موسوی به وزارت خارجه آمد فضای آنجا را تغییر داد و تحرک در کار وزارت خارجه ایجاد کرد.
او بسیار اهل رسانه، فکر و ارتباط با مردم بود. جمله بسیار زیبایی که من آن زمان از ایشان شنیدم شعاری است که من امروز همه جا میگویم، ایشان به من گفتند در سیاست خارجی نباید فریاد زد. این دقیقاً همان چیزی است که آقای احمدینژاد متوجه آن نیستند.
اینکه آن زمان ایشان با آمریکا مخالفت میکردند و شعار مرگ بر آمریکا میدادند بسیار عالی و زیبا بود. فراموش نکنیم در آن دوره آمریکا میخواست جمهوری اسلامی ایران را نابود کند و از صدامی که چهار استان کشور ما را اشغال کرده بود دفاع میکرد، مگر میشود با حامیان اشغالگر مخالف نبود.
خدا را شکر جوانهای ما که آن روزها را ندیدند حداقل این آقای جورج بوش را دیدند وگرنه ممکن بود تصور دیگری از این کشور داشته باشند. آمریکا تا دهمین پایان دوره جورج بوش دنبال ساقط کردن جمهوری اسلامی ایران بود اما نتوانست و حالا بحث تغییر رفتار سیاسی را به جای تغییر رژیم مطرح میکند. وقوع انقلاب اسلامی ایران منافع آمریکا را در منطقه را با خبر جدی مواجه کرد و آمریکا به دنبال ساقط کردن جمهوری اسلامی بود.
به نظر من آن زمان شعار مرگ بر آمریکا شعاری مقدس بود. اما در حال حاضر که آقای اوباما بحث گفتوگوی بدون پیششرط را با ایران مطرح کرده است آقای مهندس موسوی پاسخ میدهد که اگر در عمل حُسننیتی از رئیسجمهور جدید آمریکا ببیند با او ملاقات و گفتوگو خواهد کرد.
اگر کسی میخواهد موسوی را بعد از سالها کنارهگیری از عالم سیاست بشناسد باید شخصیت ایشان را بررسی کند و از کسانی که ایشان را میشناسند درباره او بپرسد. موسوی سیاستمداری است که از او دروغ نخواهید شنید. او با مردم صادق است. موسوی فردی انقلابی است. انقلابی به معنی کسی که علیه رژیم شاه مبارزه کرده است و در مقطعی حتی مجبور شد برای اینکه دستگیر نشود از ایران برود.
او از دوران پیش از انقلاب یک وجهه فرهنگی و باشخصیت داشت و شاگرد دکتر شریعتی بود. مهندس یک روشنفکر دینی بوده و هست. انسانی بافرهنگ، اهل نقاشی و هنر است.
فکر میکنم شخصیت بااخلاق، منضبط و اهل گفتوگوی ایشان، اگر رئیسجمهور شوند سیاست خارجی ما را از این وضع که در آن هستیم بیرون میآورد و ما میتوانیم با کشورهای مهم و تاثیرگذار ارتباط برقرار کنیم.
موسوی دارای قدرت تعامل و چانهزنی با گروههای داخلی در زمینه مسائل خارجی است و اگر زمانی فکر بکند که کاری درست است حتماً سعی میکند اجماعی در کشور به وجود بیاورد و از طریق آن اجماع تصمیم خود را عملی کند. سیاست خارجی یک بحث دو طرفه است.
الان از آقای احمدینژاد به عنوان یک شخصیت غیرقابل پیشبینی یاد میشود در صورتی که نسبت به آقای موسوی این دید وجود ندارد. اگر مهندس موسوی بیاید جایگاه ایران در عرصه بینالمللی ارتقا پیدا خواهد کرد. از کارهای باارزش موسوی در زمان نخستوزیریاش در حوزه سیاست خارجی میتوان از دو نمونه یاد کرد.
عراق در تلاش بود اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد برگزار شود و طبیعتاً علاوه بر اینکه ما نمیتوانستیم در آن اجلاس شرکت کنیم و موفقیت سیاسی بزرگی نصیب صدام میشد و برای اعتبار ما هم خیلی گران تمام میشد. وزارت امور خارجه موسوی با یک تلاش بیوقفه چند ماه موفق شد محل برگزاری این اجلاس را از بغداد به جای دیگری تغییر دهد.
این در زمان خود یک پیروزی دیپلماتیک بزرگ بود. نمونه دیگر سفر وزیر خارجه وقت آلمان غربی آقای گنشر، از وزرای مهم آن زمان اروپا، به ایران بود. کسی که پانزده سال وزیر امور خارجه آلمان غربی بوده است.
آیا الان یک وزیر خارجه مهم اروپایی به ایران سفر میکند؟