تاریخ انتشار : ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ - ۱۰:۴۹  ، 
کد خبر : ۹۶۵۱۴

ناگفته‌هاى فتح خرمشهر

اشاره: "ناگفته‌هاى فتح خرمشهر" از زبان سرلشگر رحیم صفوی که در روزنامه همشهری به تاریخ سوم خرداد 88 درج شده است.

*تصمیم بر ادامه جنگ بعد از فتح خرمشهر یک تصمیم سیاسى بود یا یک تصمیم نظامى؟
**تصمیم بر شروع، ادامه و ختم جنگ همیشه و در همه جاى دنیا یک تصمیم سیاسى است. یعنى جنگ را رهبران سیاسى 2 کشور شروع مى‌کنند و رهبران سیاسى 2 کشور فسخ مى‌کنند. ما براى اینکه عراق را مجبور به شکست بکنیم تا زمانى که اراده سیاسى خودمان را بر رژیم عراق تحمیل نمى‌کردیم آنها حاضر به پذیرش آتش‌بس و پذیرش حقوق ملت ایران نبودند.
*و این تصمیم در کجاى فرماندهى جنگ گرفته شد؟
**ببینید، آن موقع بحث‌هاى زیادى شد. حتى آن قدر که من اطلاع دارم در2 جلسه خدمت حضرت امام(ره) طرح شد. هم مسئولان سیاسى کشور، ریاست وقت جمهورى، رئیس قوه قضاییه، رئیس مجلس... بحث زیاد شد، سرانجام حضرت امام تصمیم به ادامه دفاع گرفتند.
*اساسا بعد از فتح خرمشهر مى‌‌شد جنگ تمام بشود؟ امکان منطقى داشت؟ به چه صورت؟
**اراده خداوند از مجراى اراده مردم متحقق مى‌شود؛ اگر چه غنى از اراده بشر است. یعنى همواره اسباب و عللى از تدبیرها و برنامه‌ریزى‌ها و امثال این، در مسیر تحقق اراده خداوند، قرار مى‌گیرد. خرمشهر را خدا آزاد کرد، این گزاره –بنا بر قاعده‌اى که عرض شد- باید از مجرایى محقق شده باشد؛ذیل اراده خداوند. چه عاملى توانست 5038 کیلومتر مربع از سرزمین‌هاى اشغال‌شده ایران را در عملیات بیت‌‌المقدس به وطن برگرداند؟ و خرمشهر را.
آن عامل[هاى] اساسى را باید این طور نام برد؛ نخستین و مهم‌ترین عامل فرماندهى حضرت امام و مدیریت جنگ ایشان بود؛ چه در سطح ملى و چه در سطح بین‌المللی. در صحنه بین‌المللى حضرت امام جبهه حامیان عراق را اداره کردند، یعنى آمریکا –که جنگ را به لحاظ سیاسى رهبرى مى‌کرد- و شوروى را.
*شما تصریح مى‌کنید که رهبرى سیاسى جنگ با آمریکا بود؟
**بدون تردید مى‌گویم که در جبهه دشمن یک ائتلاف نانوشته‌اى وجود داشت؛ ائتلافى که یک طرف آن، آمریکایى‌ها بودند که رهبرى سیاسى-تبلیغاتى جنگ را بر عهده‌دار داشتند.
* این یک نتیجه‌گیرى ایجابى است یا قابل اثبات و مستدل است؟
**بله. چه استدلالى داریم براى اینکه مى‌گوییم رهبرى سیاسى-تبلیغاتى جنگ بر عهده آمریکا بود؟ یکى اعترافات خود آمریکایى‌ها بود. آمریکایى‌ها از زمان تصرف لانه جاسوسى در 13 آبان 58 صراحتا گفتند و الان در بیاناتشان به‌صورت دقیق هست. ایران را تهدید به حمله کردند. حتى در اردیبهشت سال 59 با حمله نظامى به ایران در طبس، عملا وارد فاز نظامى با ایران شدند. ملاقات‌هایى که آقاى رامسفلد با صدام در مرز اردن داشته ثبت‌شده است.
برگردیم به عوامل فتح خرمشهر...
نخستین عامل را من فرماندهى حضرت امام مى‌دانم. هم اداره جبهه داخلى و صحنه بین‌المللى جنگ به‌عنوان فرمانده کل قوا و هم نفوذى که حضرت امام در دل‌هاى مردم داشت به‌عنوان رهبر انقلاب اسلامی. اگر حضور امام نبود که صدها هزار بلکه بیش از یک میلیون نفر بسیجى اعزام نمى‌شدند. این بسیجى‌ها به عشق امام به جبهه رفتند و مادران و پدرانشان به عشق امام فرزندانشان را به جبهه فرستادند. آن پدران و مادران مى‌دانستند که بچه‌هایشان که جبهه مى‌آیند، چرا مى‌آیند. براى پیک‌نیک و یا تفریح که نمى‌آیند. شهادت است و یا مجروح شدن. دومین عامل خود انگیزه‌هاى معنوى جنگ است.
همان چیزى که باعث مى‌شود به جنگ بگوییم دفاع مقدس.
چرا مى‌گوییم دفاع مقدس؟ براى اینکه در اسلامى که ما مى‌شناسیم همین طور که نماز واجب است، دفاع هم واجب است. یعنى همان طورى که خدا به ما فرمان داده که نماز بخوانیم خداوند به ما امر کرده، واجب کرده، که دفاع بکنیم. در حقیقت انگیزه‌هاى دینى و نیروهاى این‌چنینى عامل پیروزى مى‌شود. مسئله فقط دفاع از کشور نبود؛ دفاع از اسلام و نظام سیاسى اسلام و دفاع از انقلاب بود. چون صدام تنها به خاک کشور ما حمله نکرد؛ بلکه انقلاب اسلامى را هدف گرفت. منطقى ا‌ست همان مردم و همان جوان‌هایى که انقلاب کرده بودند و رژیم شاه را سرنگون کرده بودند، با همان پتانسیل آمدند در جنگ از انقلابشان دفاع کردند.
این نیرو قطعا باید هدایت و فرماندهى مى‌شده...
سومین عامل به‌نظر من فرماندهى عالى فرماندهان جنگ بود، فرماندهان نظامى، فرماندهان سپاه و فرماندهان ارتش در سطوح مختلف. فرماندهى جنگ بسیار پیچیده بود. نبوغ فرماندهان عالى سپاه و ارتش و قدرت طرح‌ریزى عملیاتى و قدرت فکرى‌شان باعث شد که بتوانند به ارتش عراق غلبه پیدا کنند.
در سوى دیگر جنگ هم دشمن در حال طرح‌ریزى عملیاتى بود.
این غلبه نشان مى‌دهد که فرماندهان سپاه و ارتش بهتر از فرماندهان ارتش عراق جنگ را طرح‌ریزى و فرماندهى کردند. پس از عامل سوم عامل چهارمى هم هست. عامل چهارم پیروزى ما در جنگ، مدیریت داخل کشور بود، البته اگر باز این را تبدیل به یک مسئله سیاسى نکنند. آن 8سال -غیر از سال اول یعنى دقیقا تا خرداد سال 1360 که بنى‌صدر از ایران فرار کرد- دولت وقت وضعیت اجتماعى مردم و اقتصاد کشور و اساسا صحنه داخلى کشور را خوب مدیریت کرد. آن 8 سال که آیت‌الله خامنه‌اى، رئیس‌‌جمهورى ایران بودند و رئیس دولت ایران بودند.
یعنى مدیریت داخلى کشور اگر صحیح نبود...
اگر پشت سر مردم آرامش نبود زندگى مردم اداره نمى‌شد، نمى‌توانستیم در جنگ بجنگیم. جنگ احتیاج دارد که عمق جنگ و پشت سر رزمنده‌ها هم از نظر فکرى و هم از نظر سیاسى آرامش داشته باشد. انسجام سیاسى در کشور وجود داشته باشد. ضمن اینکه مردم زندگى‌شان در جنگ اداره بشود. اداره زندگى مردم مسئله مهمى است.
خاطرم هست که یک وقتى شد که ما یک هفته بیشتر گندم نداشتیم. یعنى اگر یک هفته تمام مى‌شد، مردم مى‌رفتند در مغازه، نان هم نبود. امام فرمودند که سیلوها را براى دو سه ماه باید پر از گندم کنید. گندم را باید از خارج وارد مى‌کردیم یا حداقل بیش از نیمى از گندم را از خارج مى‌آوردیم. این مسئله نیاز به تدبیر داشت.
اداره سیاسى کشور هم در آن زمان بحث مهمى بود. امام تاکید داشتند که پشت جبهه هم از نظر سیاسى آرام باشد. در مجلس هم یک اتفاق‌هایى افتاد. حضرت امام مجلس را کنترل مى‌کردند که جوى درست نکنند که تنش سیاسى ایجاد شود...حالا نمى‌خواهم وارد جزئیات بشوم. ولى یک رزمنده - به‌خصوص نیروهاى داوطلب که بدنه سپاه را تشکیل مى‌دادند- اگر پشت سرشان، خانواده‌هایشان آرامش نداشتند، جنگیدن مشکل مى‌شد. یعنى همه درگیر مسئله شهرهایشان مى‌شدند.از سوى دیگر، مبارزه امنیتى در شمال غرب که در آنجا مشکل امنیتى داشتیم و ضد‌انقلاب در آنجا فعال بود. یا منافقین که تا سال 61 در همین تهران فعال بودند. هرروز چند نفر را شهید مى‌کردند و حتى با تیغ موکت‌برى به جان مردم افتادند که به لطف خداوند همه این دغدغه‌ها در شهرها از بین رفته بود.
*این عامل چهارم که مجموعه اداره‌کننده امور داخلى کشور و امور سیاسى و اجتماعى و اقتصادى مردم بود –به‌طور خاص دولت وقت- با تحرکات جبهه‌ها و فرماندهى نظامى جنگ در بیت‌المقدس هماهنگ بود؟
**در سال 61 فرماندهى جنگ یک فرماندهى مشترک بین سپاه و ارتش بود. در همین عملیات بیت‌المقدس یک قرارگاه مرکزى کربلا داشتیم که قرارگاه مشترک سپاه و ارتش بود که یک فرمانده از سپاه و شهید صیاد شیرازى از ارتش به‌طور مشترک فرماندهى مى‌کردند. زیرمجموعه این قرارگاه مرکزى هم 3تا قرارگاه بود؛ قرارگاه فتح که باز قرارگاه مشترک بود فرماندهى مشترکش من بودم و سرهنگ مسعود نیارکى که فرمانده لشکر 92 زرهى اهواز بود و قرارگاه نصر که تحت فرماندهى مشترک شهید حسن باقرى از سپاه و سرهنگ حسنى سعدى از ارتش بود و یک قرارگاه قدس که برادرمان آقاى عزیز جعفرى و سرهنگ لطفى فرماندهى مى‌کردند.
این 3 قرارگاه عملیات بیت‌المقدس را طرح‌ریزى کردند و قرارگاه مرکزى کربلا وظیفه اداره هماهنگ جنگ در سطح بالا را داشت. آن زمان شوراى‌عالى دفاع داشتیم. در شوراى‌عالى دفاع که رئیس‌جمهورى بود، نخست‌وزیر بود و مسئولان دیگربودند، این عملیات به تصویب رسیده بود و دولت کاملا در جریان بود و حمایت مى‌کرد. جنگ را پشتیبانى مى‌کرد.
*عوامل بازپس‌گیرى خرمشهر را پرسیدیم، از فاو هم بپرسیم. چه شد که از دستش دادیم؟
**سال 66 یک تغییرى در آرایش نظامى ما رخ داد. نیروى اصلى تهاجمى در جنگ نیروهاى بسیج و سپاه بودند، لشکرهاى بسیج و سپاه همواره خط شکن و در حقیقت عامل پیروزى‌هاى بزرگ بودند.
*بعد از 63 دیگر؟
**از سال 63 قرار شد سپاه با فرماندهى خودش عملیات را انجام دهد و ارتش با فرماندهى خودش. دیگر آن قرارگاه مشترک نبود.
تغییر در آرایش نظامى در سال 66 را اشاره کردید...
بله، نیروهاى اصلى هجومى ما از سال 66 به بعد بنا به تصمیم فرمانده جنگ که آقاى هاشمى رفسنجانى بود از جنوب به غرب کشور منتقل شدند. آقاى هاشمى از اواخر سال 62 و عملیات خیبر به فرماندهى جنگ رسید؛ یعنى ما که تمرکز قوایمان در جنوب بود، نیروهاى اصلى و لشکرهاى اصلى ما رفتند به غرب. این در حالى بود که خطوط بسیار مهم پدافندى در جنوب در اختیار سپاه بود.
ما در فاو بودیم، نیروهاى ما در فاو حضور داشتند، در شلمچه بودند. شلمچه را در سال 65 تصرف کرده بودیم، در جزیره مجنون بودیم، به دستور فرماندهى جنگ این نیروهاى اصلى تهاجمى به غرب کشور رفتند. عراقى‌ها وقتى متوجه شدند که ما نیروهاى اصلى‌مان به غرب کشور منتقل شده، یک استراتژى بازپس‌گیرى در پیش گرفتند. البته این اطلاعات را آمریکایى‌ها دادند که عمده قواى ایران الان در غرب کشور است. عراقى‌ها زمانى به فاو حمله کردند که نیروهاى تهاجمى ما رفته بودند غرب. من خاطرم هست که زمانى که به فاو حمله کردند ما در کرمانشاه بودیم. خود بنده و چند نفر از فرماندهان لشکرهایمان از جمله سردار قاسم سلیمانى، مرتضى گرگانى و چندتاى دیگر از فرماندهان با یک هلى‌کوپتر از کرمانشاه سوار شدیم؛ هلى‌کوپتر 214. از کرمانشاه مستقیم به فاو رفتیم. خلبان 214 که جزو هوانیروز ارتش بود دائم به من مى‌گفت که سوخت دارد تمام مى‌شود.
گفتم که هر جورى هست باید ما را برسانی. وقتى که در فاو نشستیم یک قطره سوخت هم نداشتیم، که خلبان مجبور شد شب همانجا بماند. عراقى‌ها در 3محورى که به ما حمله مى‌کردند -یعنى محور‌ام‌القصر، محور جاده استراتژیک و جاده البحار- در حالى که ما در هر کدام از این محورها چهار پنج گردان داشتیم‌، عراقى‌ها یک سپاه با چند لشکر را قرار داده بودند. بنابراین ما نیروى زیادى نداشتیم در مقابل ارتش عراق و همچنین آنها به‌طور وسیع از شیمیایى استفاده کردند. طبیعى بود که حداقل 14 تا 16شاید 20 لشکر منتقل شود به فاو براى باز پس گیری. یک روز هم آنجا مقاومت شد ولى بالاخره....
قابل پیش‌بینى نبود؟ یعنى آنجایى که تصمیم گرفته شد که نیروها به غرب منتقل شوند قطعا باید پیش‌بینى هم مى‌شد که این اتفاق مى‌افتد.
الان که 19 سال از جنگ مى‌گذرد شما این تحلیل را مى‌کنید. شما هر حادثه‌اى را در ظرف زمانى خودش بسنجید. ولى اینکه تصمیم‌گیرى در آن ظرف زمانى درست بوده یا نه، بررسى مشکلى است؛ ضمن اینکه خود ما هم جزو مخالفان این امر بودیم که نیروها از جنوب به غرب کشور منتقل بشوند.
*حجتى که براى مخالفت اقامه کردید چه بود؟
**من جزو مخالفان بودم. براى اینکه مى‌گفتم در غرب کشور اهداف استراتژیک وجود نداشت. هدف‌هاى استراتژیک غرب، حتى سلیمانیه از نظر من یک هدف استراتژیک نبود. در حالى که بصره یک هدف استراتژیک بود. کما اینکه در حلبچه هم که ما تصرف کردیم، عراقى‌ها آنچنان نیروهایشان را نیاوردند. دو سه تا تیپ آوردند و نهایتا با بمباران حلبچه چهار پنج هزار نفر را کشتند. به جز شاخ شمیران که در آن خوب جنگیدند. به هر جهت فرماندهى جنگ تصمیم گرفت که به غرب کشور برویم و بقیه نمى‌توانستند چیزى بگویند.
*خب، ما فاو را از دست دادیم، آیا آن موقع زمان مناسبى براى پایان جنگ بود؟
**ببینید، شرایط آخر جنگ چیز دیگرى بود. سال 67 برخى تغییرات اساسى در صحنه عملیات جنگ رخ داد و همین طور در صحنه سیاسی. در صحنه جنگ آنچه رخ داد این بود که عراقى‌ها به‌صورت وسیع سلاح‌هاى شیمیایى - از نوع گازهاى سیانور و گازهاى دیگرى که بسیار کشنده بود- به کار گرفتند؛ چه براى بازپس‌گیرى فاو و چه شلمچه -منطقه کربلاى 5- و حتى جزایر مجنون.
از طرف دیگر آمریکایى‌ها با حضور نظامى شان در خلیج‌فارس و حمله به سکوهاى نفتى ایران و پیش از آن سرنگونى هواپیماى مسافربرى ایر‌باس، عملا وارد فاز نظامى جنگ با ایران شدند. استراتژى آمریکایى‌ها در آن مرحله آن بود که نه ایران پیروز جنگ بشود نه عراقى‌ها. ما در آن شرایط یک وضعیت خاصى داشتیم. در سال 67 کلا وضعیت ایران وضعیت خاصى بود، هم از نظر نظامى مشکلاتى را داشتیم و هم از نظر اقتصادی.به هر جهت شرایط خاصى منجر به تصمیم پذیرش قطعنامه 598 که در سطح رهبرى (حضرت امام) و مسئولان عالى رتبه کشور شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات