مصاحبه و تدوین: زهرا فرخی
* آمده ایم از عملیات بیت المقدس برایمان بگویید؟
** بسم الله الرحمن الرحیم ـ بابرآوردی که من دارم فکر می کنم حداقل سه یا چهار جلسه ی دوساعته می خواهد تا بتوانم مقدمات و مراحل مختلفش را برایتان بگویم.
* طرح ریزی عملیات بر میگردد به چه زمانی؟
** درست به آبان ماه سال .1360 آن سال این طور تشخیص دادم که دانشکده ی فرماندهی و ستاد ارتش به طور موقت تعطیل و استادان آن به مناطق عملیاتی مامور شوند.
* این دستور فرماندهی نیروی زمینی وقت ارتش که شما باشید بود، دنبال چه بودید؟
تقویت قرارگاه های مقدم نزاجا در جنوب ، غرب و تشکیل گروه های طرحریزی.
* و نتیجه؟
** طی هماهنگی که بین ارتش و سپاه به عمل آمد ، مقرر شد طرح ریزی سه عملیات عمده که مکمل عملیات پیروزمند ثامن الائمه به حساب می آمد به طور همزمان شروع و به ترتیب تقدم اجرا شوند. طریق القدس، فتح المبین و بیتالمقدس.
* باوجود استحکامات وتجهیزات بالای عراق در خرمشهر ، به نظر شما چه چیزی باعث پیروزی رزمندگان در این عملیات شد؟
** کلید پیروزی اخلاص در رزمندگان ، وحدت ، یکپارچگی ، استقامت و اطاعت از ولایت ، توکل به خدا هم باشد.دراین صورت مطمئنا پیروزند و هیچ قدرتی نیست که در مقابل نیروی حق و نیروی اسلام بایستند. ضمنا اشتباه بزرگ تاکتیکی دشمن در گسترش نیروهایش نیز نقش به سزایی در این موفقیت داشت . عرض رودخانه کارون 300 ـ 200 متر بیشتر نبود . عراق فکر می کرد وسیله و امکانات لازم برای عبور از کارون نداریم ، برای همین نیروی ضعیفی را با فاصله زیادی از رودخانه ی کارون مستقر کرده بود.
* عملیات قرار بود در چه مناطقی انجام شود؟
** منطقه ای که عملیات بیت المقدس در آن طرح ریزی شد از شمال محدود می شد به رودخانه ی کرخه کور و نیسان، از شرق به کارون، جنوب به خرمشهر و اروندرود، از غرب هم به کرانه های هورالعظیم و شط العرب.
* این اولین عملیات مشترک ارتش و سپاه بود؟
** نه قبل از این هم عملیات های دیگری داشتیم. مثل ثامن الائمه، فتح المبین وطریق القدس. دراین عملیات هم قرارگاه کربلا تقسیم کارکرد. قرارگاه قدس در شمال ، خاتم درمرکز و نصر را در جنوب سازمان داد. در هر قرارگاه رزمندگان ارتش و سپاه ید واحدی شدند.فرماندهی واحدی پیدا کردند وتحت امر قرارگاه کربلا آماده ی عملیات شدند.
* عملیات همان طور که برنامه ریزی کرده بودید پیش رفت؟
** حتی بهتر از آنچه که پیش بینی می کردیم ، همان شب اول به لطف خداوند متعال رزمندگان موفق شدند 12 کیلومتر دیگر پیشروی را ادامه دهند. تمام نیروهایی را هم که در مسیرشان بودند تارومار کردند.مخصوصا در این مرحله تعداد زیادی تانک به غنیمت گرفتیم . آن قدر سرعت تک بالا بود که بعد از یکی دو روز متوجه شدیم در بعضی از جاها، خط اول ما روی دژ خودمان نیست و روی دژ عراقی هاست . یعنی بیشتر از آنچه فکر می کردیم در منطقهی زید جلو رفته بودیم.
* پس هر سه قرارگاه توانسته بودند به مواضع مورد نظر برسند؟
** همان شان که نه ، فقط محور فتح موفق عمل کرد. محور نصر هم به کمک قرارگاه فتح آمده بود آن قرارگاه هم نرفته بود. سراغ هدف خودش. درنتیجه ما به صورت یک پیکان جلو می رفتیم، برآورد داشتیم دشمن با این نحوه ی حرکت ما تصور کند نوک پیکان حمله به طرف بصره است.
* که همین طور هم شد؟
** بله ، این همان موضعی بود که دشمن سعی زیادی در نگهداری اش داشت. در این مرحله از عملیات چون رزمندگان ما 12 کیلو متر پیشروی کردند و رفتند به طرف مرز ، عراق هم به وحشت افتاد و مواضع را خالی کرد.
* به گمانم توی همین مرحله از عملیات بود که کار گره خورد و تلفات زیادی دادید؟
** بله ، برای خودمان هم سوال بود. اولش نمی دانستیم چرا تلفات می دهیم ، ولی زود از این ابهام درآمدیم . با بچه های خط اول مشورت کردیم . گفتند : « دشمن آتش سنگینی را در سطح زمین روی ما اجرا می کند . » بعد متوجه شدیم تیربارهای 23 میلی متری را که برای ضد هوایی است خوابانده اند روی سطح زمین و آتش درو اجرا می کنند؛ به این شکل همه ی بچه های ما را قلع و قمع می کردند و اجازه نمی دادند که به آنها نزدیک شوند. توی آن لحظات ، فرسودگی و حالت عجیبی بر ما حکم فرما شد. همان موقع بود که متوجه شدیم قرارگاه قدس فریاد می زند : « دشمن دارد به شدت از زیر کرخه ی کور می رود عقب ، هر چه دنبالشان می کنیم ، بهشان نمی رسیم . « با فرار لشکر 5 مکانیزه و 6 زره ی برای یک لحظه جاده ی اهواز به خونین شهر وصل شد. الحاق قرارگاه قدس و فتح انجام شد و تقریبا عمده ی منطقه ای را که در طرح عملیات بیت المقدس پیش بینی کرده بودیم آزاد شد. هر سه قرارگاه روی یک خط بودند.
* از خود شما شنیدیم، تمام عملیات یک طرف، آزادی خونین شهر طرف دیگر؟
** با وجود اینکه حدود 5 هزار کیلومتر از عمده ی استان خوزستان آزاد شده بود و حدود 5 هزار نفر اسیر گرفته بودیم ولی مردم مرتب از پشت جبهه تماس می گرفتند که خرمشهر چی شد در شرایطی که همه منتظر آزادسازی خرمشهر بودند و موقعیت فعلی ما و 23 شبانه روز نبرد را نمی توانستند بفهمند ، مسئولیت ما بالا می رفت و کار ، بیشتر روی شانه هایمان سنگینی می کرد.
* راهکاری هم به ذهنتان رسید؟
** به فرماندهان فشار آوردیم که در شلمچه دشمن را قطع کنند; دو شب پشت سر هم حمله کردیم . تلفات سنگینی هم وارد کردیم ، ولی موفق نشدیم ، حتی تلفات هم دادیم ; داشتیم برمی گشتیم که یکی از فرمانده لشکرها گفت دیگر به ما نگویید فرمانده لشکر! بگویید فرمانده گردان ! گفتم « چطور ! » گفت : « این قدر لشکرم لاغر شده که دیگر توانایی ماموریت لشکر را ندارم . » کلی تلفات رزمی ، شهید و مجروح داده بودند.
* در این شرایط بهتر نبود عملیات متوقف میشد؟
** مطالبی که فرماندهان از وضع یگان هایشان می گفتند نمایان می ساخت که باید به سرعت نیروها را بازسازی کنیم، یعنی باید عملیات را متوقف می کردیم و می رفتیم بازسازی کنیم توان و رمقی برای واحدها نمانده بود.
* نظر شما و سردار رضایی غیر از این بود؟
** ما در قرارگاه کربلا کلی روی این قضیه فکر کردیم . حداقل دو ماه فرصت لازم بود برای بازسازی تا آمادگی حمله به خرمشهر را پیدا کنیم.
هر چه فکر کردیم به نتیجه نرسیدیم . می دانستیم دشمن از این فرصت بهتر از ما استفاده می کند; خودش را در معرض خطر می بیند ، قطعا و الحق محکم کاری می کند که ما دیگر نتوانیم به سنگرهای آنها دست پیدا کنیم یا هم که باید کلی تلفات می دادیم .
* مگر راهی غیر از آنچه فرمانده لشکرها می گفتند برایتان مانده بود؟
** راه را خدا پیش ما گذاشت . خداوند یک امداد عظیم نصیب من و سردار رضایی کرد. در سراسر مدتی که در جبهه بودم ، امدادی بالاتر از آن احساس نکردم . در این امداد به یک طرح رسیدیم ، وقتی که با هم در میان گذاشتیم ، بین ما یک ذره بحث هم در نگرفت که نقطه نظر مختلفی داشته باشیم ; اصلا دو مسئولی بودیم که یک فکر و یک طرح واحد داشتیم . به برکت سعی و اخلاص رزمندگان ، یاری خداوند نصیبمان شده بود.
* فکر نمی کنم این طرح با خواسته ی فرمانده ها مطابقت داشته باشد؟
** مشکل کار هم همین بود. نمی دانستیم چطور فرمان را به آنها ابلاغ کنیم . کلی باهشان بحث کرده بودیم و حالا می خواستیم یک طرح دیگر را مطرح کنیم. حتم با خودشان می گفتند پس طرحهای ما چی شد می داشتیم قبول کردن این طرح برایشان سنگین است.
* مطمئنا کار سختی است، مسئولیت ابلاغ را شما به عهده گرفتید یا سردار رضایی؟
** من ، ایشان هم قبول کرد. گفت: اشکالی ندارد. از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید.
* و همه شان را کشاندید تو جلسه:
** آن هم یکی از تاریخی ترین جلسات، مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر این دستور است که ابلاغ می شود و باید فقط برای اجرا بروند. وقت کم بود و اگر می خواست فاصله بین عملیات بیفتد ، طرح خراب میشد.
* پس دستور ، دستور یک فرمانده بود؟
** خودم را هم به عنوان یک مامور قلمداد کردم. بهشان گفتم من ماموریت دارم گفتم: «تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ می کنیم، خواهش می کنم خوب گوش کنید، اگر سوال داشتید بپرسید تا روشن تر توضیح بدهم ، ماموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا.
«وقتی ماموریت را ابلاغ کردم، در یک لحظه همه به هم نگاه کردند و آن حالتی که فکر می کردیم پیش آمد; اعتراضات زیاد بود. احمد متوسلیان ، حسین خرازی ، احمد کاظمی ، همه اعتراض کردند. حتی یکی از سرهنگ های ارتش گفت : « ببخشید جناب سرهنگ ! ما راهکارهای زیادی برای عملیات دادیم ، این جزو هیچ کدام از راهکارها نبود. « فی البداهه خداوند به زبانم چیزی آورد ، گفتم : « تصمیم فرمانده در مقابل راهکارهایی که ستادش به او می دهد از سه حالت خارج نیست ، یا یکی از راهکارها را قبول می کند و دستور صادر می کند ، یا تلفیقی از راهکارها را به دست می آورد و آن را ابلاغ می کند یا هیچ کدام از آنها را انتخاب نمی کند و خودش تصمیم می گیرد; چون او بایستی به مسئولین بالا و خدا جواب بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم گیری و اتخاذ تدبیری است که پیش خدا جوابگو باشد نه پیش انسان های دیگر ، این حالت سوم است.
خداوند متعال میفرماید: «فان مع العسر یسرا (سوره الانشراح آیه 4 ) و ما را کشاند تا نقطه ی اوج سختی و یک دفعه آسانی را نازل کرد ، بدون این که خودمان نقش زیادی داشته باشیم . « جریان جلسه یک دفعه برگشت ; همه شان بلند شدند و گفتند « خیلی عذر می خواهیم که این مطلب را بیان کردیم ، ما تابع دستور هستیم و الان می رویم دنبال اجرا. با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی.
* طرحتان چی بود؟
** طرحی که به عنوان جرقه ی امید و امداد الهی در ذهن خود احساس کردیم این بود که گفتیم درست است که ما 25 روز است در حال جنگیم و فرماندهان می گویند که بریده ایم و نیروهایمان باید بازسازی شوند ، ولی این را نمی توانیم نادیده بگیریم که اگر قرار باشد خونین شهر آزاد شود; الان باید آزاد شود. این را هم می دانیم که نیرویش را نداریم که آزادش کنیم، ولی حداقل می توانیم خونین شهر را محاصره کنیم ; یعنی از یک جا برویم بین خونین شهر و شلمچه. آن دفعه که نتوانستیم از شلمچه برویم ، حالا از یک جای دیگر می رویم که آسان تر باشد و اعلام کنیم خونین شهر را محاصره کردیم . همین باعث می شود نیروها بیشتر و زودتر به جبهه بیایند و ما تقویت شویم.
* پس خیلی مطمئن بودید به طرحتان؟
** باید این طور می بود ولی جلسه که تمام شد ، تمام وجودم را اضطراب گرفت. با خودم زمزمه کردم که خدایا! این چه اضطرابی است که در وجودم آمده ما هر چه داشتیم و نداشتیم را پشت سر این فرمان گذاشتیم ; هر چه آبرو ، حیثیت ، مقام مسئولیتی و شناختی که این برادران از ما داشتند; خوب اگر نگیرد چه می شود ، دفعه ی بعد توی اتاق های جنگ نمی شود این طور دستور داد چون یاد صحنه های قبلی میکنند.
* پس طبق محاسبات که با آقای رضایی داشتید خرمشهر آزاد میشد؟
** نه اصلا ، آنچه توی ذهن ما بود تصویری از آزادسازی نبود ، بلکه محاصره ی خونین شهر بود تا در قدم بعدی شهر آزاد شود. عمق عملیات 5 ـ4 کیلومتر بیشتر نبود . باید از جاده ی خرمشهر به اهواز و شرق آن یعنی رودخانه ی عرایض رد می شدی و خودمان را به اروند می رساندیم تا اعلام کنیم خونین شهر را محاصره کرده ایم . آن هم در حالی که محاصره کامل نبود ، یک بخش از خونین شهر. جنوب شهر را اروند رود تشکیل می داد که آن طرفش دشمن بود ، می توانست به راحتی با توپ خانه از آن طرف بکوبد ، همه ی آتش هم می رسید. از خمپاره گرفته تا توپ خانه . با داشتن جزایر ام الرصاص و سهیل، خیلی راحت می توانست پشتیبانی هایش را انجام دهد ولی ما همین را هم پیروزی می دانستیم.
* و دو باره هر سه قرارگاه را وارد عمل کردید؟
** به طور کامل نه ، گفتیم از بین لشکرهای سپاه و ارتش ، نیروهای را که توانشان بالاتر است ، انتخاب می کنیم ; دیگر نمی گوییم قرارگاه فلان بجنگد. ببینید توی لشکرها کدام واحدها وضعشان بهتر است ، آن را که سالم تر است به کار می گیریم . تیپ های انتخابی سه محور را تشکیل دادند. محور غربی ، یعنی سمت راست را حضرت رسول (ص ) با تیپ یک از لشکر 21 ، محور وسطی را تیپ 3 لشکر 77 و یک تیپ از سپاه (احتمالا همان فجر است ) محور سمت چپ که به خونین شهر وصل می شد ، تیپ 8 نجف . البته محور سمت راست و چپ اصلی بودند; محور وسط فقط یک مقدار تعرض می کرد; سمت راست و چپ با دشمن تماس داشتند ولی وسطی از جلو با دشمن تماس داشت و به آب میخورد.
* ظاهرا گسترش منطقه ی عملیاتی مانع از آن شد که بتوانید هر سه محور را با هم هماهنگ کنید؟
** کاملا ، قرار شد هر سه محور با هم تک کنند و کار را انجام بدهند.
اما از همان اول شب محور سمت راست توش و توان دشمن را برید ، شکاف را ایجاد کرد و رفت جلو ، ولی آنقدر جلو رفت که دادش درآمد.
احمد متوسلیان داد و بیداد می کرد می گفت : هنوز سمت چپ من آزاد است . من دارم هم از راست می خورم و هم از چپ . دو محور دیگر جلو نمیرفتند.
* فکر می کنیم حالا وقت این است که عملیات را کنار بگذاریم و در چنین شرایط حساسی ، صحبت های شما را به عنوان فرمانده های که طرح را ابلاغ کرد بشنویم؟
** اگر من به شما بگویم که چه گذشت به ما . همه ی این اتفاقات 25 روز یک طرف و این یک دو ساعت یک طرف . ساعت 10 شب عملیات شروع شده بود و حالا 4،30 صبح بود . هر کار کردیم دو محور را بگیریم ، نشد. به صبح که می رسیدیم . دیگر اوضاع ما به هم می ریخت و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم . آن هایی هم که جلو رفته بودند باید برمی گشتند. بچه ها همه از شدت خستگی از حال رفته بودند. یکی دو شب می شد که نخوابیده بودم . حدود نماز صبح بود ، نمازم را که خواندم، گفتم: «بخوابم». ولی دلم نمی آمد از کنار بی سیم کنار بروم در همان اتاق جنگ زیر نورافکن ملحفه ای پهن کردم، گفتم دراز بکشم، یک مقدار آرامش پیدا کنم . حالم خیلی گرفته بود گفتم: «دیگر امیدی نیست، هر کاری از دستمان برمی آمد انجام دادیم، خدایا خودت می دانی ! دریغی نکرده ام، هیچ کس دریغی نکرده، پس کمکمان کن.»
* جایی شنیدیم در همان لحظات ، از فرط خستگی خوابتان میبرد؟
** بله ، و بلافاصله خواب سید عالیقدری را دیدم که با عمامه ی مشکی آمد داخل قرارگاه ما ، صورتش را گرفته بود ، چهره اش گرفته و غمناک بود. همه یکپارچه احتراممان برانگیخته شد. ایشان مثل اینکه کاش را انجام داده باشد و کار دیگری نداشته باشد گفت : « می خواهم بروم ، کسی نیست مرا راهنمایی کند » بلافاصله دویدم جلو و گفتم « من آمادگی دارم ! به نظرم اینطور آمد که حیف است این سید عالیقدر راه برود; ایشان را روی دست گرفتم که راه نرود. همان طور که روی دست های من بودند به حالت تبسم به من نگاه کردند; این اظهار محبت ، خیلی من را متاثر کرد و به گریه افتادم ، گریه ام آن قدر شدت داشت که از خواب پریدم ، 20 دقیقه از زمانی که خواب دیده بودم گذشته بود ولی انگار اصلا خوابم نمی آمد ، حالت خاصی را احساس کردم . همان موقع توی بی سیم داشتند تکبیر می گفتند; دو محوری که گیر کرده بودند ، باز شده و رسیده بودند به اروند. یعنی سه محور با هم رسیده بودند به اروند و به لطف خدا تمام مشکلات ما در پیشروی حل شده بود.
* می شود گفت دیگر خرمشهر را محاصره کردهاید، پس حالا وقت این است که بزنید به شهر؟
** ریسک بزرگی بود . اتفاقا برادر خرازی (2) با کد و رمز اطلاع داد وضعیت ما خوب است و گفت ، توانسته ایم حدود 700 نفر از نیروها را متمرکز کنیم، اگر اجازه بدهید ازجایی که عراقی ها خط محکمی ندارند بزنم به خط دشمن ، توی خونین شهر ، اما 700 نفر نیرو چی بود که ما می خواستیم به خونین شهر حمله کنیم!
* دوباره یک تصمیم و یک دستور سرنوشتساز؟
** حالت خاصی بر دنیای ما حاکم شده بود. زیاد خودمان را پایبند مقررات و فرمول های جنگ نمی کردیم که این کار بشود یا نشود، گفتم، بزنید! ایشان زد ، یک ساعت هم طول نکشید . ساعت 8 صبح بود که داد و بیداد و فریاد آن ها بلند شد، گفتند « ما زدیم ، خوب هم گرفته ، عراقی ها جلوی ما دست ها را بالا برده اند ولی تعداد آن ها دست ما نیست.
* آقای خرازی توانست با 700 نفر نیرو آن همه اسیر را جمع کند؟
** نمی شد که به عراقی ها بگوییم شما بروید توی سنگر ما نیرو نداریم ! باز خداوند یاری کرد و تدابیری اتخاذ شد ، جالب هم بود ، به نیروهایی که در خط داشتیم گفتیم به صورت دشتبان ، به صورت صف یعنی طرف غرب بایستند; منظورمان این بود که اینها را هدایت کنیم بیایند روی جاده و از طریق جاده فعلا پیاده بروند به طرف اهواز. مگر تمام می شدند! آمدنشان تا بعد از ظهر طول کشید ، درست 14 هزار و پانصد نفر اسیر گرفتیم . بالاخره رفتیم توی خرمشهر و خرمشهر را گرفتیم .
* با وجود مواضع و استحکامات عراق در خرمشهر تصور دشمنان ماو جهان غیر اسلام این بود که ما توان دفع عراقی ها را نداریم؟
** هیچ کس تصورش را نمی کرد. موقعی که خرمشهر گرفته شد ، اصلا ورق برگشت . صدام هم کاملا تغییر موضع داد. صدامی که دم از قادسیه و پیروزی می زد ، یک دفعه دم از پایان قادسیه زد و به خودش 10 روز مهلت برای برگشتن داد . خداوند متعال در این نمایش قدرت نشان داد و چه وحشت و رعبی در دل اینها انداخت . با اینکه هنوز عقبه شان قطع نشده بود و با این که توی سنگرهای مستحکم بودند و با اینکه اگر باز هم به آنها امکانات نمی رسید ، اقلا 15 ـ 10 روز دیگر می توانستند مقاومت کنند ، ولی خداوند رعبی به دل آن ها انداخت که حتی یک ساعت هم مقاومت نکردند.
* فکر می کنم تلاش فرماندهان عراقی در این شرایط برای نگه داشتن نیروهایشان شنیدنی باشد؟
** در همان فاصله ای که ارتباط شلمچه را با خرمشهر قطع کرده بودیم ، دشمن مانورهای زیادی توی بی سیم می داد. مرتب می گفتند « واحد فلان می آید ، مقاومت کنید ، هیچ کس حق ندارد عقب بیاید » از طرف دیگر متوجه شدیم تعدادی از سربازها می خواستند از طریق رودخانه فرارکنند ، دعوایشان می شود ، توی قایق جا نمی شدند ، دستور از بالا می آید هیچ کس حق ندارد عقب بیاید; که ارتباط قطع می شود و همهشان اسیر میشوند.
* اگر از فتح خرمشهر که نقش کلیدی در تغییر جهت جنگ داشت بگذریم، چرا شما معتقدید که نبردی عظیمتر از عملیات بیتالمقدس نداریم؟
** ممکن است عملیات های دیگر سر و صدا کرده باشند ولی بعد از عملیات بیت المقدس تمام منطقه ی عملیات تا پایان جنگ دست خودمان ماند . 170 کیلومتر طول جبهه ی ما بود، وسعت عملیات حدود 6 هزار کیلومتر مربع بود، دشمن از آغاز تجاوز در این منطقه مستقر شده بود و بالاترین رقم اسیر در همین عملیات گرفته شد، حدود 20 هزار نفر. می توانیم بگوییم بالاترین رقم غنائم جنگی در این عملیات به دست آمد، طولانی ترین نبردی که شبانه روز جنگیدیم و پیشروی کردیم، در همین عملیات بود; حدود 25 روز هیچ عملیاتی نداشتیم که به این اندازه از پل تاکتیکی به این سرعت استفاده کنیم، 5 پل شناور زده شد و حدود 40 هزار نفر یک شبه عبور کردند و بیش از 2 هزار خودرو سبک و سنگین و تانک و نفربر در همان شب عبور کردند. رهبر معظم انقلاب هم نکته ی ظریفی را فرمودند که پس از عملیات صحنه ی سیاست به نفع جمهوری اسلامی برگشت.
* و حرف آخر؟
** عظمتی که در عملیات بیت المقدس بود برای ما درس داشت. درسش همین بود که هر گاه با توکل به خدا می جنگیم و دشمنان را سرکوب میکنیم، کاملا امیدوار کننده است. یعنی انتظار داریم خداوند ما را یاری کند تا پیروز شویم.
باتشکر از: معاونت پژوهش و ارتباطات فرهنگی سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران خراسان رضوی