تاریخ انتشار : ۲۶ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۹:۴۸  ، 
کد خبر : ۹۶۷۳۸

قیام 15 خرداد، «خمین» و «خمینی‌ها» در گفتگو با «آیت‌الله جلالی خمینی»

اشاره: آیت الله جلالی خمینی هم اکنون مسئولیت حوزه علمیه شرق تهران و امامت جماعت مسجد احمدیه منطقه تهرانپارس را به عهده دارد، او از اولین روزهای دهه 1340 فعالیتهای مذهبی و سیاسی خود را در منطقه شرق تهران آغاز کرده است و هر چند که به دستور امام خمینی، از خمین و قم به تهران هجرت کرده است، اما هم اکنون آیت الله جلالی فردی است که در شرق تهران از خمین و قم مشهورتر است و مردم منطقه همیشه قدرشناس زحمات او بوده و خواهند بود:

* وقتی قرار است با آقای جلالی خمینی مصاحبه انجام بدهیم ، به طور طبیعی اولین سئوالی که به ذهن می رسد این است که آیا آقای جلالی خمینی با امام خمینی نسبتی دارند دور یا نزدیک ...
** نه خیر. جمعی از مردم منطقه شرق تهران خدمت امام خمینی می رسند و درخواست می کنند یک امام جماعت برای مسجد احمدیه نارمک تعیین بکنند. امام خمینی در پی این درخواست مردم ، به بنده دستور دادند تا بیایم اینجا. وقتی من آمدم مسجد احمدیه ، مسایل انقلاب و نهضت اسلامی در پیش بود. چیزی که به نظر خودم جالب و خوب آمد که من به وسیله آن بتوانم افکار امام را در منطقه شایع کنم و آن جور که دلم می خواهد برای نهضت و انقلاب قدمهایی برداریم ، کلمه « خمینی » را اضافه کردم به لقبم.
ساواک و سازمان امنیت شاه هم نسبت به این کار خیلی حساسیت نشان دادند. وقتی من در روزنامه ها اعلامیه می دادم که مثلا بمناسبت میلاد حضرت قائم(ع) در مسجد احمدیه مراسم است و زیرش را امضا می‌کردم جلالی خمینی، ساواک مرا احضار می کرد و می‌گفت: خوب! این کلمه خمینی چیه آخر اسمت گذاشتی.
* کلمه خمینی در شناسنامه شما نیست یعنی ثبت نشده!
** نه در شناسنامه من خمینی نیست.
* اسم شناسنامه ای شما چیست؟
** اسم شناسنامه ای من «حیدر علی جلالی» است. خلاصه، ساواک از این لقب من ناراحت بود. چندین بار احضار شدم . بازجوهای ساواک می گفتند این چیه که شما می نویسید جلالی خمینی گفتم : خوب ! چی بنویسم ! چه جوری بنویسم این کلمه چه اشکالی دارد اشکالش چیه ساواکیها می گفتند : این کلمه بو داره . خودم را می زدم به نادانی و می گفتم : من نمی دانم این کلمه بو دارد. من اهل خمین هستم . من بچه خمین هستم ، من زادگاهم خمین است . خوب ! اگر شما می خواهید من دفعه دیگه تو روزنامه ها بنویسم جلالی دلیجانی ، جلالی گلپایگانی ، جلالی قمی ... حرفی نیست .
* چه تاریخی از امام خمینی حکم گرفتید و آمدید منطقه شرق تهران.
** فکر می کنم 1341 یا 42 بود . اوایل نهضت پانزده خرداد بود.
* شما در قم بودید؟
** بله من در قم بودم که جمعی از مردم منطقه شرق تهران آمدند خدمت امام و در خواست امام جماعت برای مسجد محله شان کردند و امام به من دستور دادند بروم منطقه شرق . مردم تازه این مسجد را درست کرده بودند.
* یک نکته اینجا وجود دارد. چرا مردم منطقه شرق نرفتند سراغ بقیه مراجع؟
**سئوال خوبی کردید. آن موقع مبارزات امام مطرح بودو مردم به طور طبیعی به امام گرایش بیشتری داشتند. در منطقه شرق عده ای بودند که از طرفداران محکم وقوی امام خمینی بودند. متولی همین مسجد (مسجد احمدیه نارمک (برادر زن شهید واحدی) از فدائیان اسلام بود.
* اسم و فامیل ایشان چه بود؟
** حاج آقا رضا عباسی مرحوم شده اند. موقعی که ما آمدیم اینجا در شرق تهران چند تا مسجد بیشتر نبود. دیدم بهترین کاری که باید دراینجا بکنم ساخت مسجد است . واقعا در این منطقه مسجد خیلی کم بود.
ما شروع کردیم به مسجد ساختن. در واقع نهضت مسجدسازی در شرق تهران راه انداختیم . اولین مسجدی که ساختیم در فلکه دوم تهرانپارس بود.
زمانی در تکیه ای در فلکه دوم تهرانپارس یک دهه محرم مرا برای سخنرانی دعوت کردند. تهرانپارس در زمان رژیم طاغوت و شاه جای عجیب و غریبی بود. بیشتر کازینوها و کاباره ها و مشروب فروشی ها و سینماها و... در این منطقه فعال بودند. قرار بود تهرانپارس توسط زرتشتی ها بازسازی بشود و تقریبا منطقه آزاد تجاری زرتشتی ها بشود. شاه در تلاش بود تهرانپارس را منطقه زرتشتی ها بکند. مذاکراتی هم با زرتشتی های مقیم هند انجام شده بود که آنها بیایند ایران . اما دولت هند با حمایتهایی که از زرتشتی ها و سرمایه گذاریهای آنان در هند انجام دادمانع شد و شاه نتوانست در اجرای نظراتش موفق شود. در چنین جو وشرایطی من دعوت شدم به سخنرانی . من از شب هفتم سخنرانی متوسل به امام حسین (ع ) شدم و گفتم : یا امام حسین (ع ) کمکم کن . شروع کردم به صحبت کردن و گفتم : آقایان و خانمهایی که نشسته اید پای منبر من . شما مسلمانید. شما حساب کنید زرتشتی ها در تهرانپارس معبد دارند ، چطور شما مسلمانها مسجد ندارید.
چرا باید زیر چادر ، جلسه سخنرانی داشته باشیم شب عاشورا هم باز به امام حسین (ع ) متوسل شدم و در همان شب در سخنرانی گفتم : هر کس مایل است به ساخت مسجد در این منطقه کمک کند ، بلند شود و کمک کند. پول برای ساختن مسجد جمع شد . آن شب 35 هزار تومان (به پول آن زمان ) پول جمع شد. سران زرتشتی منطقه ، خیلی حسابشان جمع من بود. با خودشان فکر کردند نکند این شیخ آمده که اینجا را پایگاهی برای امام خمینی بکند.
وقتی عاشورای آن سال تمام شد ، من این جلسه را به صورت سیار و هفتگی ادامه دادم . یعنی برای اینکه مشعل مبارزه با رژیم شاه و طاغوت به رهبری امام خمینی خاموش نشود ، جلسات را به صورت هفتگی ادامه دادیم . یک شب دیدم در خانه ما را دارند می زنند. آخر شب بود. دیدم دو سه نفر آمده اند. یکی از اینها هم از هیئت مدیره همان مسجدی بود که ما برایش پول جمع کردیم . گفتند : « ارباب هرمز » ما را فرستاد خدمت شما. ارباب هرمز یکی از ارباب هایی بود که اکثر زمینهای تهرانپارس مال اون بود. رئیس دفترش یکی از ایادی دربار شاه بود. خیلی برو وبیا داشت . پیغام آوردند که ارباب هرمز گفته من هزار متر زمین به شما می دهم ، همین فردا صبح بروید محضر ، ولی دور مسجد و تهرانپارس و این حرفها را خط بکشید.
گفتم : به ارباب هرمز سلام برسانید و بگویید ما می خواهیم مسجد بسازیم . کار دیگری نمی خواهیم بکنیم . چطور زرتشتی ها معبد داشته باشید ، اما ما مسلمانها مسجد نداشته باشیم بعد ازچند شب دیگر ، دیدم دوباره در می زنند. دو سه نفر دیگه آمدند ، باز با یکی از اعضای هیئت مدیره مسجد. آنها هم گفتند : ما از طرف ارباب رستم گیو آمده‌ایم. ارباب هرمز و ارباب رستم گیو دوتا ارباب بودند در منطقه تهرانپارس ، شاخ به شاخ بودند در ملک با هم . منتهی ارباب هرمز قدرتش بیشتر بود. گفتند : ما از طرف ارباب رستم آمده ایم و ارباب رستم هم سلام رسانده اند خدمت شما و می گوید : شنیده ایم که شما در تهرانپارس دارید دنبال مسجد می گردید ، و می خواهید مسجد درست بکنید. من حاضرم به شما زمین بابت مسجد بدهم.
گفتم: ما که پولی نداریم . ما فقط 35 هزار تومان تا حالا توانسته ایم پول جمع کنیم . گفتند : باشه . هزار متر زمین می‌دهیم، شما فلان روز بیایید محضر و به اسم مسجد سند زمین را تحویل بگیرید. ما رفتیم فلان محضر سند هزار متر زمین را که رو به روی معبد زرشتی ها بود تحویل گرفتیم . من همان جا زمین را تحویل گرفتم و وقف مسجدش کردم.
* انگیزه آقای ارباب رستم گیو که زمین بابت ساخت مسجد به شما داد چه بود؟
** در تضاد با ارباب هرمز این کار را کرد. برای شکستن ارباب هرمز. از این حرکت هم سود خودش را در مبارزه با ارباب هرمز برد. بالاخره زمین مسجد خریده شد. رفتند به ساواک گزارش کردند و گفتند این جلالی خمینی می خواهد در تهرانپارس یک پایگاهی برای خمینی درست کند. هنوز امام را به ترکیه تبعید نکرده بودند. ما دیدیم کار دارد خراب می شود وممکن است ساواک ما را دستگیر کند و طرحهایمان در منطقه شرق عقیم بماند. من رفتم قم و رسیدم خدمت امام . امام گفت : برای چی آمدی قم گفتم : مسئله ای پیش آمده . ماجرا این است که یک دهه رفتم سخنرانی در محرم . در آن جا از مردم خواستم پول جمع کنند مسجد بسازیم . اسم مسجد را هم گذاشتیم مسجد اباعبدالله(ع). در فلکه دوم تهرانپارس است . و حالا دارند توطئه می کنند که این شیخ آدم خمینی است و آمده اینجا را پایگاه خمینی بکند.
ممکن است مرا دستگیر کنند ونگذارند مسجد ساخته شود. دستگیری من مسئله نیست . امام خمینی کمی به فکر فرو رفت و گفت : طرح خودت چیست گفتم : اگر اجازه بدهید من بروم خدمت آیت الله سید احمد خوانساری . ایشان شخص بانفوذی است و مسئله را از طریق ایشان پیگیری کنم .
امام گفتند : فکربسیار خوبی است. بروید خدمت ایشان ، سلام مرا هم برسانید. من از قم آمدم تهران و یک راست رفتم منزل آیت الله خوانساری.
گفتم: من طلبه ای هستم از خمین آمده ام به تهرانپارس . رفته ام یک جایی را جور کرده ایم برای ساخت مسجد. در تهرانپارس هم مسجد کم است.
زرتشتی ها معبد دارند ، اما مسلمانها مسجد ندارند. زمین راهم خریده ایم وقف مسجد هم کرده ایم . حالا ساواک ما را اذیت می کند. می گوید شما می خواهید برای خمینی پایگاه بسازید. شما بیائید کلنگ مسجد را بزنید.
ایشان فرمود : من از شما پشتیبانی می کنم . ناراحت نباشید. من آمدم یک اطلاعیه در روزنامه دادم . اطلاعیه دادم در روزنامه که در فلان روز کلنگ مسجد تهرانپارس در فلکه دوم تهرانپارس به زمین خواهد خورد. اطلاعیه پخش شد در نارمک و تهران نو و تهرانپارس . فردا صبح ریختند خانه ما. ما را بردند ژاندارمری تهرانپارس تا از آنجا ببرند ساواک . در آنجا افسری آمد جلو و به من گفت : جلالی خمینی شما هستید گفتم : بله . گفت : شما به چه اجازه اطلاعیه داده اید ، بدون اجازه ساواک و سازمان امنیت گفتم : ما تا به حال نشنیده بودیم که برای مسجد ساختن باید از ساواک اجازه گرفت . آقا ، من دارم مسجد می سازم ، ساواک چیه دیگه گفت : نه ، اگر شما بخواهید این کار را بکنید ، درگیری بین مسلمانها و رزتشتی ها می شود. مردم کشته می شوند. گفتم : من فکر نمی کنم برای مسجد ساختن کسی کشته شود. حالا در ژاندارمری هی دارد تلفن رد و بدل می شود. من به بچه های خانه گفته بودم که اگر مرا دستگیر کردند فوری به آیت الله خوانساری تلفن کنید و اطلاع دهید. خبر دستگیری من توسط ژاندارمری به اطلاع آیت الله خوانساری می رسد و ایشان فوری به آقازاده شان آقاجعفر دستور می دهند که تلفن کند به رییس ژاندارمری و بگوید آقاشیخ جلالی خمینی را آزاد کنند.یک دفعه دیدم تلفن صدا کردو آن طرف به افسر مربوطه گفتند که چرا این فرد را دستگیر کرده اید. بعد از آن تلفن من دیدم این افسره آمد با من دست داد و گفت : آقای جلالی ، معذرت می خواهم. اشتباه شده.
من هم از موقعیت استفاده کردم و شروع به موعظه افسر ژاندارمری کردم. گفتم: سروان! آخر غیرت تو چطور به تو اجازه داد که به من شیخ که آمده ام اینجا یک مسجدبسازم، من شیخ را آورده ای اینجا تهدید می کنی که چرا می خواهی مسجد بسازی . چرا گفت : آقاجان ما ماموریم و معذور. ما کاره ای نیستیم.
شکر خدا با تلفن آیت الله خوانساری وضع عوض شد و مرا آزاد کردند. من وقتی آزاد شدم دیدم ساواک عده ای از منابع خودشو و مقدس نماها را تحریک کرده و فرستاده خانه آیت الله خوانساری وگفته اند زمینی مسجد غصبی است . من باعجله رفتم منزل آیت اله خوانساری .دیدم دو سه نفر آدم ریش دار از تهرانپارس ، از بساز بفروش های ارباب هرمز ، عوامل و ایادی ارباب هرمز نشسته اند خانه آیت الله خوانساری و به آقای خوانساری گفته اند که آقا این زمین غصبی است و شما نیائید کلنگ این مسجد را بزنید.
این زمین غصبی است. من گفتم: حضرت آیت الله خوانساری، این زمین سند دارد. سند منگوله هم دارد. غصبی هم نیست. مال فلان کس است.
آیت الله خوانساری گفت: حرف شما درست است ، اینها بیخود می گویند. من می آیم و کلنگ مسجد را به زمین می زنم . خلاصه آیت الله خوانساری آمدند.
ما چندین ماشین آدم جمع کردیم و بردیم سه راه تهرانپارس و نارمک ، برای استقبال و بدرقه ایشان . بعدازظهر آیت الله خوانساری آمد تهرانپارس .ساواک وژاندامری هم وقتی فهمید آیت الله خوانساری می آید تهرانپارس ، تهرانپارس را حکومت نظامی کرد . هر 50 متر دوسه تا سرباز افسر وگاردی گذاشتند و نگران بودند که تظاهرات و درگیری بشود. با یک وضع عجیب و غریبی آیت الله خوانساری را آوردیم مسجد. من در خدمت آیت الله خوانساری سخنرانی مفصلی کردم . کلنگ مسجد توسط آیت الله خوانساری به زمین زده شد و مسجد را ساختیم . مسجد اباعبدالله الحسین (ع ) فلکه دوم تهرانپارس . یکی از رفقای ما آیت الله مفید که آلان در دیوان عالی کشور است را امام جماعت آن جا کردیم .ایشان با من از رفقای درس امام خمینی بودند. ایشان را دعوت کردم بیاید تهران ومسئولیت امامت جماعت مسجداباعبدالله (ع) رابه عهده بگیرد.
مسجد ساخته شد و ما یک روز قرار گذاشتیم مسجد را افتتاح کنیم. روز افتتاح مسجد من وقتی وارد مسجد شدم ، یک نفر با صدای بلند فریاد زد.
برای سلامتی حضرت آیت الله العظمی خمینی صلوات. توی دلم گفتم: عجب نونی برای ما پخت . تمام شد. دوباره دستگیر می شوم . مسجد افتتاح شد. آمدم خانه . همان شب به من پیغام دادند که ساواک ریخته وهمه اعضای هیئت مدیره مسجد را دستگیر کرده . من منتظر ماندم تا نوبت دستگیری من بشود.
آن شب منتظر دستگیری بودم . امادستگیر نشدم . فردای آن روزوقتی می خواستم برای نماز ظهر و عصر وارد مسجد بشوم دیدم دو نفر ایستاده اند دم در مسجد. یکی اینطرف در و یکی هم آن طرف در. قیافه شان هم معلوم است که مسجدی نیستند. تا من پایم را توی پله گذاشتم یکیشان آمد جلو و گفت : جلالی خمینی شما هستی؟ گفتم: بله. کارت شناسایی اش را به من نشان داد. گفت: یک جای خلوت می خواهیم تا با هم صحبت کنیم. گفتم: بفرمایید دفتر مسجد. آمد دفتر مسجد و گفت: این داستان دیشب چی بود؟ شما جلسه را برای چی درست کرده بودی؟ من خندیدم و گفتم: چی بود آقا؟ ما دیشب چی کار کردیم؟ مامور ساواک گفت: چی بود؟ برای سلامتی آیت الله العظمی خمینی صلوات ... این چی بود؟ به آن مامور ساواک گفتم: شما نمی‌دانید من کجایی هستم؟ ساواکیه گفت: نه. گفتم: من خمینی هستم. من مسجدی اینجا ساخته ام حالا یکی هم پا شده گفته برای سلامتیش صلوات بفرستید. کفر گفته؟ ساواکیها گفتند: نه آقا، این حرفها چیه طرف منظورش اون آقا بوده.
گفتم: اون آقا کیه؟ اون آقا چیه؟ اون آقا نجفه. به من چه مربوطه!
ساواکیها با این بر خورد من وا رفتند. وقتی دیدم وا رفتند من ادامه دادم و گفتم: من شنیدم شما عده ای از مردم را دیشب گرفته اید. این برای شما بد است. زشت است. چرا مردم را بیخودی گرفته اید. پدرجان من خمینی هستم . من مسجد ساخته ام.
از شما چیزی نخواستم. از دولت که کمکی نگرفته ام . حالا یک بنده خدایی بلند شده ، دو تاصلوات فرستاده . این کفر گفته؟
ساواکیها بلند شدند رفتند و سایر دستگیر شده ها را هم آزاد کردند.
آیت الله خوانساری در مبارزات ما در منطقه شرق ، در مسجدسازی و سایر امور خیلی به ما کمک کرد. خیلی از مشکلات را برایمان حل کرد. بعد از مدتی رفتیم فلکه هفت حوض سینما را خریدیم . سینما مونت کارلو. سینما را خریدیم . چند تا از رفقا را جمع کردیم و گفتیم بیایید یک باقیات الصالحات برای خودتان بخرید. یکی از اینها از خمین و خمینی بود.
سینما خریده شد و وقف مسجد شد. از آیت الله خوانساری هم برای افتتاحش دعوت کردیم . روزنامه های شاهنشاهی شروع کردند به فحش دادن.
نوشتند یک شیخی آمده و با مظاهر تمدن مخالفت می کند. سینما را کرده مسجد.
روزی که آیت الله خوانساری را برای افتتاح مسجد دعوت کردیم ، مسجد به همان صورت سینما بود. روز افتتاح خیلی شلوغ بود. هم هواداران امام خمینی آمده بودند ، هم سینما و دور و اطراف پر از ساواکی شده بود.
آیت‌الله خوانساری آمد و کلنگ را به زمین زد و بعد در همان جا که به صورت سینما بود نماز خواند و رفت . وقتی آیت الله خوانساری رفت بین بچه های مذهبی و ساواکیها بزن بزن شروع شد. بچه ها به طرفداری از امام خمینی شعار دادند و با ساواکیها درگیر شدند.
بعد آمدیم رفتیم دیدیم میدان رسالت منطقه حساسی است و مسجد می خواهد. هدف من از این کارها این بود که اولا مسجد ساخته شود ثانیا امام جماعت های در خط امام بیاوریم در مسجدها. آقای مفید ، از شاگردان امام بود. آقای موسوی کاشانی در خط امام بود. آمدم با مسجدی ها صحبت کردم و گفتم میدان رسالت مسجد ندارد ، باید کاری کنیم که آنجا مسجد ساخته شود. یک نفر بلند شد و گفت : من بچه ندارم ، و یک خانه دارم . بیائید خانه را که بر میدان رسالت است بردارید و یک خانه کوچکتر در جای دیگر برای من بخرید. خانه را بکنید مسجد. اسمش حاج آقا حقی بود. این بنده خدا خانه اش را داد و ما کردیم مسجد. یک مسجد هم در « دردشت » ساختیم ، به نام مسجد امام . امام جماعتهایی که ما در این مسجدها می گذاشتیم همه از شاگردان امام خمینی بودند. در مسجد امام دردشت یک نفر را گذاشتیم که برادرش در دفتر امام بود. یک وقتی همین امام جماعت آمد پهلوی من و گفت : فلانی کار ما خراب شده . یک نفر پا شده به نام تولیت مسجد ، رفته پهلوی یکی از مراجع قم و گفته یکی هست به نام جلالی خمینی ایشان از طرف خمینی (امام ) آمده و دارد تمام مسجدها را تصاحب می کند. من متولی مسجد هستم و من راضی نیستم که مردم در آنجا نماز بخوانند. مرجع مورد نظر برمی دارد و چیزی می نویسد که هر امام جماعتی که متولی مسجد راضی نباشد ، نماز در آن مسجد بخواند نمازش باطل است.
متولی مسجد هم این نامه آن مرجع را می آورد و در تمام مغازه ها و خانه های دور تا دور مسجد پخش می کند. آقای خادمی آمد پیش من و ناراحت بود.
گفتم : نترس . هیچ ترس نداشته باش . محکم بایست . آقای خادمی شب رفت مسجد و سخنرانی کرد و گفت : مگر جنازه مرا از این مسجد بیرون کنید. آقای جلالی خمینی به من دستور داده در این مسجد بمانم.
از آن طرف هم من نامه ای نوشتم خدمت حضرت امام و گفتم : من امام جماعتهایی را که نصب می کنم ، می گویم از طرف امام است . آیا این کار اشکال دارد امام پاسخ دادند : اشکالی ندارد. اما سعی کن طوماری هم از طرف مردم داشته باشی . خلاصه آقای خادمی هم محکم ایستاد. مردم به طرفداری از امام خمینی و امام جماعت منصوب امام ریختند مسجد را شلوغ کردند و نامه آن آقا بی اثر شد. ما دو نفر بودیم در تهران که مسجد می ساختیم . یکی مرحوم آیت الله ایروانی در غرب تهران و یکی هم بنده در شرق . با هم رفیق بودیم ، جزو جامعه روحانیت هم بودیم . تفاوت من با او این بود که آن بنده خدا دچار اختلاف بود. یک عده طرفداران امام خمینی بودند و یک عده مقلدین آیت الله العظمی خویی . اما در شرق تهران مردم یک دست مقلد و پیرو امام خمینی بودند. مردم یک دست بودند و همه امام جماعت ها از طرفداران و شاگردان امام خمینی بودند.
* شما متولد سال 1311 از شهرستان خمین هستید و دوران کودکی و نوجوانی تان در خمین گذشته است . از آن دوران چه خاطراتی دارید در ارتباط با خاندان امام خمینی، شخص امام خمینی، حشر و نشر آنها در خمین خاطرات ویژه دارید؟
** پدر من هم سن و سال امام خمینی بود. پدر من تعریف می کرد که امام خمینی در ایام کودکی و نوجوانی بسیار چابک ، چالاک ، زرنگ و باهوش بوده . از همه بچه ها در بازی و تفریح پیش تر بوده است . خانواده امام خانواده بسیار اصیل هستند. یک روستایی هست در خمین به نام « فرفهان » . فرفهان مردم بسیار خوب و متدینی داشته و دارد. بزرگان فرفهان می روند نجف و خدمت جد مرحوم امام خمینی می رسند. جد امام یک عالم برجسته در نجف بوده . از جد امام دعوت می کنند بیاید خمین . آن سید محترم ، سیدی بوده به نام سید احمد. ایشان از آنجا حرکت می کند و می آید فرفهان . در فرفهان ازدواج می کند. پدر امام در فرفهان متولد می شود. بعدها پدر امام از فرفهان می آید خمین . پدر امام شخصی بوده به نام حاج آقا مصطفی . عالم برجسته و مقربی بوده . مبارز هم بوده . تا کسی خمین نرود و خانه این مرد را نبیند پی نمی برد که این شخصیت کی بوده . تا خانه پدری امام را نبینید نمی توانید خیلی از مسایل را تحلیل کنید. این خانه الان موزه شده . در جوار این خانه یک برجی ساخته شده به اندازه یک ساختمان 4 طبقه . این برج پناهگاه مردم بوده . وقتی دزدها به شهر خمین حمله می کردند تنها جایی که از مردم خمین دفاع می کردند همین برج و همین خانه بوده است . مرحوم آیت الله پسندیده تعریف می کرد و می گفت : من چندین بار از این برج تیراندازی کرده‌ام.
* آشنایی شما با امام خمینی از کجا و از چه تاریخی شروع شد؟
** پدر من و پدر آیت الله رضوانی ، ما دو نفر را با هم می برند درس امام خمینی . من با آیت الله رضوانی هم درس و هم کلاس و هم بحث بودیم . پدر من و پدر آیت الله رضوانی ما را از خمین آوردند قم و تحویل کلاس امام خمینی دادند. ما در خمین جامع المقدمات را خوانده بودیم . این نکته را هم تذکر بدهم که ما در خمین با خانواده امام خمینی ، خانواده آیت الله پسندیده رفت و آمد خانوادگی داشتیم. سه چهار سالی هم درس آیت الله بروجردی می رفتیم . بعد از فوت آیت الله بروجردی فقط در درس امام خمینی شرکت می کردیم . هم درس فقه ، هم درس اصول ، هم درس فلسفه و هم درس اخلاق امام شرکت می‌کردیم.
* بعد از تبعید امام خمینی شما به نجف رفتید؟
** یک بار رفتم نجف . زمانی آیت الله حکیم آمده بود نجف . آیت الله حکیم از دولت ایران درخواست کرد اجازه دهد تا حاجیان ایرانی که آمده اند مکه بتوانند بروند کربلا زیارت . من از این موقعیت استفاده کردم و رفتم نجف خدمت امام رسیدم.
* در جلسه ای که با امام در نجف داشتید آیا صحبت خاصی شد درباره ایران ، درباره نهضت و....
** من خدمت امام گزارشات ایران بویژه مسایل منطقه شرق تهران را دادم . امام خمینی در جریان گزارشات منطقه بود. من وجوهات مردم را به امام خمینی از طریق واسطه ها می فرستادم به نجف . از طریق کسانی که وجوهات را به امام خمینی می رساندند ، اخبار و گزارشات را هم به امام می رساندم . آن شب درباره روحانیت نجف و قم بحث پیش آمد. امام می گفت: تقاضاهای مادی طلبه های قم کمتر از طلبه ها و اهل علم نجف است. خواسته های طلبه های قم خیلی سبک است.
* آیا امام خمینی از نظر علمی بین حوزه قم و نجف تفاوتی قائل بودند.
** خیر. امام عجیب بود. بین قم و نجف تفاوتی قائل نمی‌شدند.
* مگه میشه بگویید بین حوزه قم و نجف تفاوتی وجود نداشته باشد؟
** امام خمینی وارد این بحثها نمی‌شد.
* باز فکر کنید از آن ملاقاتتان نکته ای بگویید.
** در همان چند روزی که من در نجف بودم ، یک شب با ایشان راه افتادم تا برویم حرم حضرت علی (ع ). من همراه امام از خانه بیرون آمدم . چند قدمی از خانه دور شده بودیم که یک مرتبه امام برگشت و نگاه غضبناکی به من کرد و گفت: آقای جلالی کجا می آیید گفتم : من خدمتتان می آیم برویم زیارت . امام گفت : شما بفرمائید خودتان بروید.
* امام اجازه نمی داد کسی دنبالش راه برود؟
** بله . اصلا اجازه نمی داد کسی دنبالش راه برود این کارها را تشریفات میدانست و مخالف بود.
* در این مدتی که با امام خمینی و خانواده ایشان در تماس نزدیک بودید، بویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی آیا از طرف امام خمینی یا مرحوم حجت الاسلام حاج سید احمد آقا خمینی تماسهایی با شما برای پذیرش پست اجرایی گرفته شد؟
** بله. 2 بار. من از ابتدا نظرم به همین مسئولیتی که دارم بود . خدمت در مسجد را به بقیه خدمات ترجیح می‌دادم. یک بار حجت الاسلام حاج احمد آقا خمینی مرا خواستند دفتر امام و گفتند آقای موسوی تبریزی از دادستانی کل کشور استعفا داده اند و ما نظرمان این است که شما مسئولیت دادستانی کل کشور را بپذیرید. من گفتم: فرصت بدهید فکر کنم و شب جواب می‌دهم.
شب به منزل حاج آقا احمد تلفن زدم و گفتم : حاج احمد آقا ، من دوست دارم همین کارهایی را که در مسجد دارم انجام بدهم . مایل نیستم مسجد و حوزه علمیه شرق تهران را رها کنم . یک بار دیگر هم با من تماس گرفتند و حاج احمد آقا پیشنهاد ریاست اوقاف را که آن زمان معاونت نخست وزیر بود را به من بدهند. باز هم به حاج احمد آقا عرض کردم که نظر من همان نظر قبلی است . من پست اجرایی غیر از مسجد و حوزه علمیه قبول نمی کنم. پیشنهاد نماینده مجلس شدن و.... هم بارها آمد و نپذیرفتم.
* شما به عنوان نماینده امام در منطقه شرق تهران چند صد قطعه زمین بین مردم منطقه بویژه مردم خاک سفید توزیع کرده اید. درباره نحوه توزیع زمین بین مردم خاک سفید توضیحاتی بدهید.
** یک روز آقای مهندس توسلی شهردار محترم وقت تهران آمدند منزل من و گفتند بیا با هم برویم خاک سفید. من با ایشان رفتم خاک سفید. در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی محله خاک سفید و حلبی آبادهای تهرانپارس منطقه ای شده بود که کمونیستها و منافقین (فرقه رجوی ) خیلی در آنجا فعالیت می‌کردند.
در واقع خاک سفید و حلبی آبادهای تهرانپارس پایگاهی شده بود برای تحریک مردم علیه انقلاب. من وقتی با آقای توسلی وارد منطقه شدیم بعضی از جوانان که در واقع هیچ کدام هم ساکن و مقیم حلبی آباد و خاک سفید نبودند و سمپاتهای کمونیستها و منافقین بودند شروع کردند تظاهرات علیه انقلاب و مسئولین انقلاب . ما به ناچار از آنجا برگشتیم . من فردای آن روز رفتم قم خدمت امام خمینی . امام وقتی مرا دید گفت : برای چی آمدی قم؟
گفتم: من با آقای توسلی رفتیم خاک سفید و یک عده دانشجونما ، مستضعف نما که همگی از سمپاتها و تحریک شدگان کمونیستها و منافقین بودند تظاهرات کردند و می خواستند با پاسداران درگیری ایجاد کنند و در این درگیری پاسداران را وادار به تیراندازی به مردم کنند و برای انقلاب اسلامی دردسر درست کنند. من سعی کردم غائله را بخوابانم و حالا آمده ام از شما رهنمود بگیرم . امام گفت : این کارها تب انقلاب است و طبیعی است.
اما شما یک کاری بکن . گفتم : چه کار کنم امام گفت : برو و در تهرانپارس یک جایی را آماده کن و چند نفر مهندس بگذار و بگو به مردم که ما تحقیق می کنیم هر کس خانه نداشت ما بهش زمین می‌دهیم.
من آمدم در فلکه سوم تهرانپارس یک دفتر تاسیس کردم . 4 ، 5 تا اتاق داشت . 4 ، 5 تا مهندس هم گذاشتیم آنجا . به مردم خاک سفید و حلبی آباد هم گفتم که امام به من دستور داده مردم بیایند در این دفتر ثبت نام کنند. ما تحقیق می کنیم اگر کسانی زمین نداشتند ، بهشان زمین می دهیم . خلاصه با تاسیس آن دفتر جلوی ساخت و سازهای زورآبادی که به تحریک کمونیستها و منافقین انجام می گرفت را گرفتم و چند صد قطعه زمین به طور عادلانه و با تحقیق بین مردم توزیع شد.
* یکی از مهم ترین بخش های فعالیتهای شما موضوع خمین است. خمین بعد از انقلاب چه اتفاقاتی افتاد که شما را به عنوان نماینده امام فرستادند به خمین. چرا شما را فرستادند؟
** بعد از پیروزی انقلاب اسلامی خمین دچار مشکلات بود. تحریکاتی توسط گروهکها ، کمونیستها ، منافقین انجام می شد. هر موقع هم من یا فرماندار یا استاندار به خدمت امام می رسیدیم و گزارش مشکلات خمین را می دادیم امام می گفت : من در مسایل خمین دخالت نمی کنم . در کار خمین من دخالت نمی کنم . یک روز حاج احمد آقا به من تلفن کرد و گفت : بیا امام با شما کار دارد. من تعجب کردم . چون روزهایی بود که امام ملاقات عمومی نداشت . مثل ماه مبارک رمضان . مثل دهه اول محرم . رفتم دفتر امام . رفتم خدمت حاج احمد آقا گفتم : چی کار دارید حاج احمد آقا گفت : امام با شما کار دارد. رفتم خدمت امام ، گفتم : چه فرمایشی دارید امام نشسته بود روی همان مبل خودشان . دیدم امام کسل است . ناراحت است . فرمودند : درباره خمین با شما کار دارم . من لبخندی زدم گفتم : آقا ، مسئله خمین فکر نمی کنم اینقدر مهم باشد که شما را کسل و ناراحت و گرفته بکند. من بچه خمین هستم . 30 سال سابقه مبارزات دارم . بالاخره می روم به امید خدا مسایل خمین را حل می کنم . شما نگران نباشید. ناراحت نباشید. وقتی من این جور حرف زدم ، دیدم چهره امام کمی باز شد. گفتم : البته شما می دانید من تهران و مسایل مساجد و حوزه علمیه شرق تهران را دارم ، شما مسئولیت نمایندگی امام و امام جمعه خمین را دائمی به من ندهید. حکم موقت بزنید.
فعلا موقت حکم بزنید.
امام دستور دادند امامت جمعه موقت خمین را برای من حکم زدند. من رفتم خمین . وقتی رفتم خمین مدیر اداره کل اطلاعات استان مرکزی آمد دفتر من و جلسه خصوصی با من گذاشت و اوضاع و احوال خمین را برای من تشریح کرد. او به من گفت : ما در استان مرکزی بررسی کرده ایم و نتیجه گرفته ایم که تمام نیروی گروهکها روی خمین گذاشته شده است . تمام قوای کمونیستها و منافقین متمرکز شده روی خمین . آنچه توان دارند روی خمین گذاشته اند و از این کارشان دو هدف دارند اول اینکه نگذارند دولت موقت و دولت انقلاب در خمین سازندگی و آبادانی بکند و خمین خراب بماند و مردم ناراضی بشوند از امام خمینی و انقلاب اسلامی . دوم اختلافات را از هر جا و هر کس هست دامن بزنند. کاه را بکنند کوه . قبل از من هم دو سه نفر را فرستاده بودند که مسایل خمین را حل کنند نتوانسته بودند.
* اسم آن دو سه نفر را می توانید ببرید؟
** نه. درست نیست.
* خمینی بودند؟
** بله خمینی بودند. مثل نماینده خمین در مجلس شورای اسلامی و یک نفر دیگر هم از علمای محترم خمین بود.
اختلافات در خمین خیلی عمیق شده بود. خانواده شهدا دو دسته شده بودند. سپاه دو دسته بودند. علما و روحانیون خمین دو دسته شده بودند.
دعوا بود. گروهکها هم به این دعوای قدرت دامن می زدند و سواستفاده می کردند. به قدری در شهر خمین ناامنی شده بود که اگر کسی بیرون می آمد و مخالف فلان دسته بود ، یک بسته تریاک می گذاشتند توی ماشینش و بعد به نیروی انتظامی می گفتند دستگیرش کنند. مردم اصیل خمین به من می گفتند آقای جلالی ما می خواستیم کوچ کنیم بریم تهران . من خودم چند نفر بیگناه را که برایشان پرونده سازی کرده بودند از زندان آزاد کردم .
صبحها این دسته علیه آن دسته راه پیمایی می کردند. بعدازظهرها آن دسته علیه این دسته شعار می دادند. شیشه می‌شکستند. سر آدم می‌شکستند.
شیشه ماشین مرا هم شکستند. دستهای پشت پرده هم خیلی تلاش می کردند که با شلوغ کردن خمین کاری کنند که من هم مثل بقیه از خمین فراری بشوم.
شبها علیه من اعلامیه پخش می کردند. من رفتم نماز جمعه و خیلی خونسرد گفتم : من یک طلبه صفر کیلومتر نیستم که از گوشه مدرسه فیضیه آمده باشم خمین . شما خیال کردید اگر یک شب ، دو شب علیه من اعلامیه پخش کنید ، من بساطم را جمع می کنم و از خمین در می روم من 30 سال سابقه مبارزاتی در نهضت و قیام امام خمینی دارم . خیال نکنید شما با پخش شبنامه و چهار تا فحش دادن می توانید مرا از میدان به در کنید. من تا خمین را آرام نکنم از این شهر بیرون نمی روم . من دیدم اولین کاری که باید در خمین انجام بدهم این است که با گذشته کاری نداشته باشم . نقطه ضعف دو سه نفر قبلی این بود که می گشتند مقصر را پیدا کنند. وارد جزئیات مسایل می شدند. تو بیخود می گی ، تو با خود می گی . اما من این طور عمل نکردم.
گفتم: مردم خمین! من به گذشته ها کاری ندارم. من از حالا به بعد کار دارم.
اولین اقدام عملی من تعویض فرماندار بود. من رفتم به امام عرض کردم فرماندار را باید عوض کنم . امام فرمودند : به آقای ناطق (وزیر کشور بود) بگویید. به آقای ناطق گفتم . آقای ناطق گفتند : هر کس را خودت می خواهی انتخاب کن . فرماندار انتخاب شد. دومین کارم این بود که ملاقات عمومی جداگانه با زنها و مردها گذاشتم و سخنرانی کردم . پیش از ظهرها برای خانم های خمینی ، جلسه سخنرانی می گذاشتم و بعد از ظهرها برای آقایان خمینی ، سخنرانی می گذاشتم . در سخنرانی هایم می گفتم که آی مردم خمین ، اینجا شهر امام است . مواظب باشید. صدام گفته ای کاش خمین نزدیک مرز بود ما بهش اسلحه می رساندیم . رادیو و تلویزیونهای خارجی ببینید چه ها می گویند. رادیوهای ضد انقلاب می گویند لازم نیست امام خمینی برای جهان اسلام رهبری کند ، برود شهر فسقلی خودش را درست کند. امام هیچ وقت در مسایل خمین دخالت نمی کرد. اما اختلافات داخلی شما مردم آن چنان بالا گرفته که امام مجبور شده مستقیم در مسایل خمین دخالت کند.
خدای نکرده اگر اختلافات را کنار نگذارید یک باره امام در سخنرانی خودش به طور علنی می گوید این شهر خمین کجاست که دارد این طور به حیثیت انقلاب لطمه می زند و این حرف امام برای همه تان تا ابد ننگ می‌ماند.
خلاصه بدون اینکه وارد دسته بندیهای خمینی ها بشوم ، سعی در فروکش کردن مسایل خمین کردم . حتی وزارت اطلاعات دو سه نفر از محرکین عمده گروهکی خمین را دستگیر کرد. من مستقیم وارد عمل شدم و با آقای ری شهری وزیر محترم اطلاعات وقت مذاکره کردم و گفتم : اگر این دو سه نفر را به خاطر من دستگیر کرده اید آزاد کنید. آقای ری شهری گفتند : نه . ما این دو سه نفر را به خاطر شما دستگیر نکرده ایم . اینها فعالیتهای ضد انقلابی دارند. با این حال من باز ریش گرو گذاشتم و از آقای ری شهری خواهش کردم که دستگیر شدگان را آزاد کنند.
آقای ری شهری هم محبت کردند و فورا تمام دستگیر شدگان را دستور دادند تا آزاد شوند. یکی دو بار هم رفتم پیش امام و از امام برای فعالیتهایم در خمین رهنمود خواستم . در یکی از ملاقاتهایم با امام ، امام یک حرفی زدند خیلی جالب و تکان دهنده . در خاتمه یکی از ملاقاتهایم هنگام خداحافظی به امام گفتم : توصیه خاصی ندارید. پیغامی برای مردم خمین ندارید. امام فرمود : سلام مرا به مردم خمین برسانید و از قول من به آنها بگویید که من از شما می خواهم که شما مردمانی نمونه باشید. این پیغام امام را بردم خمین و در نماز جمعه و سخنرانیها گفتم . مردم خمین به گریه افتادند. خیلی ها این جمله را تابلو کردند و در مغازه ها و خانه ها زدند. سلام مرا به مردم خمین برسانید و از قول من به آنها بگویید که من از شما می خواهم که مردمانی نمونه باشید. و انصافا هم مردم خمین نمونه شدند.
خمین در دفاع مقدس هزار شهید داد. آقای محسن رضایی به من می گفت که ما هر وقت در جبهه به مشکل برخورد می کنیم و به مدیریت بحران نیازمند می شویم ، از مدیران و فرماندهان خمین استفاده می کنیم . بچه های خمین خیلی در جبهه فعالیت کردند . خمین 9 فرمانده شهید دارد . یک بار معاون شهردار تهران (آقای توسلی ) را با یک کامیون گل بردم خمین . مامورین شهرداری روزها گلها را می کاشتند و گروهکها شبها گلها را می کندند و می ریختند دور تا آثاری از آبادی در خمین نماند. من رفتم نماز جمعه و گفتم : خودتان را سبک نکنید . 50 تا کامیون گل می آورم و شهر خمین را گلباران می کنم . اینقدر گل بکارم تا از کندن گلها خسته شوید. چند ماهی که از ماموریت من گذشت داماد ما شهید شد.
* اسم دامادتان چیست؟
** شهید مصطفی زاده.
من رفتم خدمت امام . گزارشات خمین را دادم و گفتم که من می خواهم بیایم تهران و دیگر خمین نروم . امام نپذیرفت و گفت : آقای جلالی شما صلاح است خمین بروید و خمین را ترک نکنید. من پذیرفتم . دستور داد امامت جمعه دائم خمین را برای من حکم زدند. در آن جلسه امام به من گفتند اگر رفتی خمین ، برو خانه ما دو تا اسلحه هم هست ، جاسازی شده است . اگر توانستی آن دو تا اسلحه را پیدا کن . جاسازی شده بود. من نمی دانستم چه کسی به امام گفته بود که پدرش در خانه شان دو تا اسلحه جاسازی کرده است . پدر امام (آقا مصطفی ) وقتی شهید شد ، امام 4 سالش بود. حالا از کجا فهمیده که پدرش دو تا اسلحه در خانه شان جاسازی کرده؟
من احساس می کنم عمه اش به امام گفته بود. امام خمینی عمه بسیار شجاعی داشت که بعد از شهادت آقا مصطفی ، بچه ها را می آورد تهران و بست می نشیند و حکم اعدام قاتل شهید آقا مصطفی را می گیرد و برمی گردد خمین . ما رفتیم خمین و به چند تا معمار و مهندس گفتیم امام چنین پیغامی داده است . بگردید و اسلحه ها را پیدا کنید. گشتیم و یکی از اسلحه ها را از جاسازی بالای یکی از درها پیدا کردیم . اسلحه عجیب و غریبی بود . 2،5 متر فقط لولش بود.
* الان آن اسلحه کجاست؟
** امام هدیه کردن به موزه آستان قدس رضوی.
* شما در زندگی شخصی تان ویژگیهایی سراغ دارید که دقیقا از شخصیت امام خمینی برداشت کرده باشید؟
** بله. عنایت خدا و فضل خدا به ما و نسل ما این بود که امام خمینی را دیدیم و با او در دنیا محشور بودیم. من نکته هایی از امام دارم که خیلی شنیدنی است . بیشترین تاثیری که از شخصیت امام گرفتم روحیه ساده زیستی و بی اعتنایی امام به دنیا بود. امام واقعا به دنیا بی اعتنا بودند. من یک نمونه از دهها نمونه را عرض می کنم . قبل از پیروزی انقلاب اسلامی یک مهندس و پیمانکای بود که معروف بود بعد از شاه این دومین ثروتمند ایران است. اهل خمین بود.
* اسمش را می‌گوئید؟
** نه. نه. این آقا برادرش فوت کرده بود. جنازه برادرش را آورد قم و به قیمت گرانی هم یک قبر بالای سر حضرت معصومه(س) خرید و جنازه را آنجا دفن کرد. با من از قدیم آشنایی داشت . پدر خانم بنده در خمین اسمش حاجی یدالله بود. حاج یدالله ، ضابط این آقا بود. فرد مورد نظر مالک بزرگ خمین بود. املاک زیادی از آبا و اجدادی به ارث برده بود. سالی چندین خروار گندم و جو و لوبیا و... برداشت می کرد و همه اش را هم می بخشید به مردم . برداشت کننده محصول املاک این آقا و پخش کننده محصول بین مردم فقیر همین پدر زن ما بود. حاجی یدالله تمامش را هم می بخشیدند به فقرا. چنین آدمی بود. ایشان به خاطر ارتباطی که با پدر خانم من داشت ، در قم با من تماس گرفت و گفت : میشود ما خدمت آقا برسیم گفتم : من باید بروم و اجازه بگیرم . اگر امام اجازه فرمودند با هم می رویم آنجا ، اگر کسالت داشته باشند ، حالشان مساعد نباشد ، ملاقات منتفی می شود ، گفت : خیلی خوب ، من در حرم می نشینم تا شما بروید و وقت ملاقات بگیرید. من رفتم خدمت امام . ساعت 4 بعد از ظهر بود . به امام عرض کردم : آقا ، شما فلان کس (مهندس خمینی ) را می شناسید گفت : بله ، گفتم: ایشان برادرش فوت کرده، جنازه اش را آورده اند و در حرم حضرت معصومه(س) دفن کرده اند.
به من گفته اگر شما اجازه می دهید بیاید خدمت شما. امام گفت: بیاید. ما این آقارا از حرم برداشتیم و آوردیم طرف خانه امام . من حالا در فکر طلبگی خودم ، با خودم می گفتم : چه خوب شد ، حالا ما یک نیزه ای به این می زنیم و یک پول خوب ازش می گیریم و خرج نهضت می کنیم . تازه هم مرحوم آقای بروجردی فوت کرده بود. بحث مرجعیت بود و امام پول نداشت . سایر مراجع پول بین طلاب پخش می کردند. رساله پخش می کردند. حقوق می دادند. اما ، امام پول نداشت . شهریه هم نمی داد. گفتم : حالا وقتش است ، این طرف هم میلیاردر هست و هم دست به جیب ، آدم سخی است . بین راه بهش گفتم : آقای مهندس ، گفت : بله ، گفتم : درسته که تو همشهری ما باشی ، همشهری امام باشی و به امام خمینی و مرجعیت کمک نکنی گفت : من در خدمتم . هر رقمی که دوست داشته باشید حاضرم به امام خمینی کمک بکنم.
ایشان فقط یک کلمه بگوید من چک نقد می کشم و در جا می گذارم جلویشان.
من داشتم از خوشحالی بال درمی آوردم. با خود گفتم: عجب حرفی ما زدیم.
قم را از غربت درآوردم . مرجعیت را از غربت درآوردم . امام خمینی را از انزوا نجات دادم. امام را از غربت درآوردم . حالا اگر این دست به جیب بکند و چک بکشد چی میشود! حالا این آقا کی بود این کسی بود که مجلس سنای شاه را ساخته بود. سد دز را ساخته بود. صدها ماشین و بولدوزر و کامیون و... داشت. همچین آدمی بود.
این آقا را بردیم پیش امام . نشستیم در اطاق بیرونی و یک ربع بعد امام از اندرون آمد و نشست و احوالپرسی کرد. بعد این آقای مهندس گفت : من آمده ام خدمت شما برای دو چیز یک: شنیده ام شما کسالت دارید ، اگر اجازه می فرمائید من چند تا دکتر از اروپا بخواهم بیایند ایران و شما را معالجه کنند دوم: از طریق آقای جلالی در جریان مشکلات مالی شما، مشکلات شهریه طلاب ، مشکلات چاپ رساله عملیه و سایر کتابهای فقهی قرار گرفتم . حالا من در این فکر هستم که این طرف دستش می رود تو جیبش و یک چک درمی آره و می گذارد جلوی امام و امام خوشحال می شود! دیدیم نه . امام با کمال بی اعتنایی در پاسخ هر دو پیشنهاد این آقای مهندس خمینی گفت: نه. خیر. اما راجع به دکتر. من یک دکتر قدیمی دارم که می آید مرا معالجه می کند. آقای دکتر امینی هم که نخست وزیر شدند آمدند اینجا و همین پیشنهادات شما را کردند. به ایشان هم عرض کردم.
* کی بود دکتر امام؟
** همون دکتر مدرسی ودکترهای قدیمی قم امثال دکتر مدرسی . و اما راجع به مسئله دوم . ابدا. ابدا. خیر.
الله اکبر. سید تو کی هستی به جان شما قسم اگر این پیشنهاد به بعضی دیگر می شد حتی به دیدنش می آمدند. ما پاشدیم آمدیم بیرون.
حالا شما ببینید این واقعه چقدر در من اثر گذاشت. این یک نمونه.
یک نمونه دیگر هم از یکی از رفقایم ، از همدرسهایم نقل می‌کنم.
* اسم آن رفیق‌تان را بگویید.
** از اهل علم است. راضی نیست. نمی گویم . الان امام جماعت یکی از مساجد شرق تهران است . از فضلای درس امام بود. درس امام را با هم می رفتیم . این آقا برای من تعریف کرد و گفت : ما بعد از فوت مرحوم آقای بروجردی خیلی نسبت به امام و مشکلات امام ناراحت بودیم . با خودمان می گفتیم : سطح درس امام از همه مراجع بالاتر است . شاگردانش از همه شاگردان مراجع بالاتر هستند. شهید مطهری ، شهید بهشتی و امثال اینها شاگردان امام بودند. هر کاری می کردیم که امام رساله اش را چاپ بکند ، قبول نمی کرد . می گفت : یک روز ساعت 4 بعد از ظهر رفتم در خانه امام را زدم . خادم امام مشهدی علی بود. مشهدی علی آمد در را باز کرد. گفتم : می خواهم خدمت امام برسم . مشهدی علی رفت به امام گفت: فلانی است.
می‌خواهد بیاید خدمتتان . امام گفته بود. بیاید داخل . ما رفتیم خدمت امام و خودمانی شروع کردیم به حرف زدن گفتم : آقا شما چه نشسته اید. مرجعیت را بردند . مرجعیت رفت . شما گوشه خانه چه نشسته اید. می گفت : حالا من این جوری داغ صحبت می کردم ، امام هم چپ چپ به من نگاه می کرد. باز گفتم : آقا چرا حرکت نمی کنید چر اقدامی نمی کنید امام برگشت به من گفت : حرفهایت تمام شد گفتم : بله . گفت : من از شما انتظار چنین حرفهایی را نداشتم . من انتظارم از شما این بوداگر من چنین کارهایی را در زمینه مرجعیت می کردم، شما باید می آمدی و مرا نصیحت می کردی که در زمینه مرجعیت این کارهارا نکن . من انتظار از شما نداشتم.
امام واقعا انسان خود ساخته ای بود. ما سالها در خانه امام بودیم . یک بار نشنیدیم که امام غیبت بکند. یا کسی جرات کند جلوی امام غیبت کسی را بکند.
یک بار تمام شاگردان امام جمع شدیم و با هم قرار گذاشتیم همگی بگردیم و یک عیب از امام پیدا کنیم . کاری پیدا کنیم از امام که از آن بوی هوی و هوس بیاید ، نتوانستیم .
* یعنی دست به دست هم دادید تا یک نقطه ضعف از امام پیدا کنید؟
بله . می خواستیم ببینیم امام می تواند مرجع تقلید بعد از آیت الله بروجردی باشد. دنبال عیب می گشتیم . نتوانستیم . شجاعت امام هم کم نظیر بود. این داستان را هم بگویم . موقعی که امام را دستگیر کردند ، چند روزی گذشت . رفتم خدمت یکی از علمای بزرگ تهران . آیت الله کمره ای . کمره از اطراف خمین است .
* منظورتان آیت‌الله میرزا خلیل کمره‌ای است؟
** بله . رفتم خدت ایشان . با ما آشنایی داشت . بهش گفتم : می توانی کاری بکنی که من برم ملاقات امام . گفت : چشم ! تماسی گرفت و به یکی از مسئولین آن وقت تلفن کرد و گفت : یک طلبه ای از خمین آمده و می خواهد دو سه دقیقه با آقای خمینی ملاقات کند. کمکش کنید. آن طرف هم گفت : چشم . بعد از ظهرساعت 4 بیاید قیطریه . رفتم قیطریه ، دیدم تمام خیابانها کنترل است . پشت بام ها ، خیابانها و کوچه ها قدم به قدم مامور بود. به یکی از مامورین گفتم : رئیس تان کیه گفت: اون آقا. رفتم و گفتم: من جلالی هستم.
اهل خمین هستم. آیت الله کمره ای برای من تلفن کرده بود. اگر اجازه می دهید من دو سه دقیقه بروم دیدن امام خمینی . من فکر می کنم اولین نفری بودم که امام را ملاقات کردم . رفتم داخل دیدم در یک خانه بزرگ امام تنهای تنهاست . هیچ کس نیست . امام چه ابهتی داشت . من وقتی داشتم با امام صحبت می کردم ، افسرها از پنجره یواشکی ما را زیر نظر داشتند. تا امام سرش را بلند می کرد و چشمش به چشم آنها می افتاد آنها فوری سرشان را می دزدیدند و می رفتند. ابهت امام اینطوری بود. گفتم : آقا ، من دلم می خواهد از آن موقعی که ریختند خانه و شما را دستگیر کردند یک قدری برای من تعریف کنید. ایشان لبخندی زدند و گفتند : بله . آمدند و دستگیر کردند. مرا سوار ماشین کردند صندلی عقب . صندلی عقب یک سرهنگ طرف دست راست من نشسته بود. یک سرهنگ هم طرف دست چپ من . بی سیم ، کلت ، دستبند و همه چیز مجهز بودند. یک سرهنگ هم جلو نشسته بود. چند تا ماشین ارتشی هم جلو بودند. وقتی ماشین شروع کرد به حرکت کردن من دیدم طرف دست راستی من پایش تکان تکان می خورد. نگاه کردم دیدم رنگش هم پریده . گفتم : آقا چرا رنگت پریده چرا پایت تکان تکان می خرود گفت : آقا ما می ترسیم . من دست گذاشتم روی پایش و گفتم : نترسید. من همراهتان هستم.
* از ویژگیهای رفتاری امام در خانه و خانواده بگویید.
** امام خمینی به همسرشان خیلی احترام می گذاشتند. تا همسرشان سر سفره نمی آمدند غذا خوردن را شروع نمی کردند. یک نکته هم در مورد خمین یادم رفت بگویم و آن اینکه امام مرا وکیل کردند. به من وکالت دادند تا بروم خمین و هر چه دارند بدهم به فقرا ، من رفتم و بررسی کردم . امام خمینی 4500 متر زمین در خمین داشتند که از پدرشان به ارث رسیده بود.
من رفتم و آن 4500 متر زمین را بخشیدم به فقرا با اولویت خانواده شهدا و مفقودین . سند هم برایشان صادر کردم . الان آن 4500 متر زمین توسط مردم ساخته شده است .
* شما از افراد نزدیک به امام خمینی بودید امام نصیحت در گوشی و خصوصی به شما نداشتند؟
** چرا. یک بار در قم مرا صدا زدند و گفتند: تو خمینی هستی و درست نیست از من تعریف کنی . از من تعریف نکن . امام خمینی از تعریف و تمجید و تملق خیلی بدش می آمد. اگر کسی از امام تعریف می کرد خیلی ناراحت می شدند و برخورد می‌کردند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات