تاریخ انتشار : ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۵  ، 
کد خبر : ۹۶۹۷۶
نگاهی تحلیلی به روندهای جهانی منتهی به اعدام صدام

خوب، بد، زشت

محمدرضا نوربخش

«قدرت از سلاح و ارتش نشات می‌گیرد»       مائو
شاید بسیاری از رهبران کنونی جمهوری خلق چین نیز به این شعار تاریخی «مائوتسه تونگ» رهبر انقلابی چین پایبند نباشند. قدرت سخت افزاری همگان را به یاد دوره ای از تاریخ جهان می اندازد که نام جنگ سرد را یدک می کشد و شاید پس از فروپاشی دیوار برلین و اضمحلال اتحاد جماهیر شوروی، فراموشی آن، آرزوی بسیاری از مردمان کره ناامن زمین بود.
اما پایان جنگ سرد آغازی بود بر گسترش تنها قدرت هژمونیک جهان، ایالات متحده. دولتمردان آمریکایی میلیتاریسم جدیدی را در قالب و فرم نوینی که آن را نظم نوین جهانی می نامند نهادینه کردند. اگر فرانسیس فوکویاما دوره کنونی را پایان تاریخ می نامد که لیبرال سرمایه داری غرب آخرین ایدئولوژی تاریخ ساز، (کمونیسم) را از پیش پای خویش برداشت، سیاستمداران ایالات متحده نیز قدرت نظامی را به عنوان حامی تام فرهنگ غالب لیبرال سرمایه داری به جهان عرضه کردند.
در یک دهه اخیر با بهانه های مختلف، از حمله نافرجام دیکتاتور دیوانه ای چون صدام حسین تا حملات بنیاد گرایی مانند اسامه بن لادن، جنگ سالاران آمریکایی بخت مساعدی برای توجیه نظامی گری خود در دست داشته اند. دیکتاتورهایی چون میلوشویچ و ناسیونالیست هایی همچون سرهنگ معمرقذاقی توجیه گران مناسبی جهت قدرت بلامنازعی بودند که قادر به ماندن در قفس سرزمینی نبود. قدرت روزافزون ایالات متحده دیگر در قالب دکترین قاره ای «مونروئه» و حتی نفوذ محدود قابل کنترل و ارائه طرح ژاندارم «نیکسون» قابل تبیین نبود.
دولتمردان آمریکایی با درک مناسب از توانایی های خود در عدم ایجاد امپراتوریهای قدیم به سبک بریتانیای کبیر سعی در فتح سرزمین ها بدون تغییر پرچم سرزمین مقصد داشتند. آنها دولتمردانی را که در فهم کهن مزدور نامیده می شدند نمی خواستند، اما دیگر سیاستمدارانی را که در توهم خود به دنبال تغییر در نظم طراحی شده توسط ایالات متحده بودند نیز تحمل نمی کردند. از بیل کلینتون به عنوان سیاستمداری که نظرات ویلسون را به زبان دهه 90 ترجمه می کرد تا جرج بوش پدر و پسر، خصوصاً پسر که ترکیبی از بنیادگرایی مسیحی و نئو محافظه کاری بود، سیر قابل فهمی از میلیتاریسم را در دولتمردان آمریکایی می توان مشاهده کرد.
پیامد نظامی گری ایالات متحده، سیاه بختی سیاستمدارانی بود که همواره در زیر یک سامانه دو قطبی به بازی موش و گربه ای دست می زدند که فرار از سرمایه داری پناه کمونیسم را در پی داشت، اما ادامه سیاست های پیشین در نزد بعضی دولتمردان در اقصی نقاط جهان تنها تقابل و لاجرم شکست را در پیش دیدگانشان نمایان ساخت. هنوز به لحاظ رسمی اتحاد جماهیر شوروی پا برجا بود که ایالات متحده در حمایت از کویت به عراق حمله کرد. شوالیه های نجات بخش به خاورمیانه آمدند، شیوخ عرب را نجات دادند، هلهله و شادی ایجاد کردند و متجاوزی را بر سرجای خویش نشاندند. اما این به واقع آغاز سیطره کامل ایالات متحده بر هسته سخت کره زمین، خاورمیانه بود که شریان نفت جهان در دستانش چون نگینی می درخشد. آمریکایی ها در پی آن بودند که ضمانت کافی از جریان انتقال منظم نفت به پالایشگاهای غرب در دستانشان باشد.
حمله ایالات متحده به عراق و پذیرش رهبری این کشور توسط بسیاری از قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای و عدم مقابله با مقاومت روسیه در برابر این حرکت، نخستین نشانه های عملی از کوشش جهان در کنار پذیرش هژمونی ایالات متحده بود. تبیین دلایل حملات ایالات متحده در دهه اخیر به بالکان و خاورمیانه و تعیین نحوه نگرش به این رویدادهای مهم در اواخر دهه نود و ابتدای هزاره سوم نیازمند نگاهی کلان به استراتژی ها و تاکتیک های ایالات متحده و فرصت های پیش آمده پیش پای این ابرقدرت در جهت ایجاد سامانه تک قطبی است.
می توان با اندکی تساهل و تسامح اینگونه مطرح کرد که قدرت هژمونیک و دولت مبتنی بر سیاست های میلیتاریستی نیازمند تعریف مشخصی از دشمن در نظام بین المللی است که قابلیت تهدید بالقوه یا بالفعل این قدرت را دارا بوده و این امر قابل تبیین و توجیه توسط سامانه امتناع کننده دولت هژمونیک باشد.
480 میلیارد دلار بودجه مستقیم نظامی و بیش از 100 میلیارد دلار بودجه سازمان های مختلف اطلاعاتی-امنیتی و مراکز تحقیقاتی در زمینه های مربوطه که سنت، سنت این بودجه از طریق مالیات های مختلف از شهروندان آمریکایی اخذ می شود، به طور حتم واجد منطق خاص و روشنی است که موجب اعتراض گسترده افکار عمومی شهروندان آمریکایی نشده و حتی در افواه عام، این تخصیص بودجه ضامن سعادت، امنیت و حتی رفاه زندگی شهروندان آمریکایی شناخته می شود.
پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، بسیاری از کارشناسان آمریکایی، سعی در معرفی چین به عنوان تهدید اصلی امنیت ایالات متحده داشتند. این کشور، اگرچه به عنوان تهدیدی بالقوه قابل بررسی بود اما به هیچ وجه تهدیدی بالفعل تلقی نمی شد و به هیچ عنوان توجیه کننده بودجه کلان نظامی ایالات متحده و گسترش و تعمیق وجوه سخت افزاری یک قدرت هژمونیک نبود. چینی که بعد از دنگ شیائوپنگ در عرصه بین الملل در حال تجربه رفتار پراتیک بود، قطعا قابلیت به دوش کشیدن چنین تصویری را نداشت.
کورسوی امید
بنیادگرایی اسلامی در خاورمیانه و ناسیونالیسم افراطی (شوونیسم) میلوشویچ در بالکان همیشه دوست داشتنی، برای جنگ سالاران می توانست دستاویز مناسبی قرار گیرد. از نقض حقوق بشر تا حمایت از تروریسم چنان فضای فراخی برای توجیه تحولات خشن سیاسی فراهم شده بود که تنها انگیزه حرکت کافی بود، و البته در این بïعد از «توبه یک اشارت از من به سر دویدن» را چشم آبی ها در طول تاریخ به خوبی صرف کرده اند.
فضای مهیا شده را آمریکایی ها از دست ندادند و در پی تحرکات میلوشویچ در مناطق مسلمان نشین بوسنی و هرزگوین، بیل کلینتون حقوق دان خوش سیمای آمریکایی ردای صلاح الدین ایوبی به تن کرد و به جنگ صلیبیون جدیدی رفت که همانند قرنها پیش قصد به هم زدن ترکیب جمعیتی سرزمینی را داشته و این بار ارض موعود آنها، بیت الحرب اروپا، بالکان بود.
میلوشویچ بر اریکه ای گام نهاده بود که پیش از او مارشال تیتو یکی از نمادهای جنبش عدم تعهد با حفظ فاصله با اتحاد جماهیر شوروی، یوگسلاوی را از قدرت های مهم اما بی طرف در جهان معرفی می کرد، اما همواره در حاکمیت شخص محور، مرگ یاسقوط فرد اضمحلال سیستم را در پی دارد. چند پاره شدن کنونی یوگسلاوی و جدایی اخیر مونته نگرو از صربستان و تبدیل شدن این قدرت بزرگ منطقه ای به کشوری محصور در خشکی، شاهکاری است که افراطیون صرب به بالکان و مردم صربستان هدیه کردند.
ایالات متحده با حمله نظامی خود به کوزوو به واقع مسلمانان را از دست دیکتاتور مجنون و خونخوار نجات داد. اما به واقع این دایه مهربان تر از مادر، گربه ای است که جهت رضای خدا موش نمی گیرد و به این ترتیب بالکان دست نیافتنی برای امپراتوری پروس، فرانسه و عثمانی به طرفه العینی و با کمک دوستان و دشمنان در دستان آمریکایی ها قرار گرفت و این بار نیز شوالیه های سیاه منجی گونه بشر را آزاد کردند!
آزمایش موفقیت آمیز
دوره ریاست جمهوری بیل کلینتون به پایان خویش نزدیک می شد و در یک رقابت جذاب و بحث برانگیز، جورج بوش به قدرت رسید. نئو محافظه کار و بنیادگرای مسیحی که معتقد بود عیسی مسیح او را از دائم الخمری رها کرده و جهت نجات بشر برگزیده است! و این بار شوالیه های صلیبی به نجات بشر و به جنگ با مسلمانان می پرداختند! شاید بتوان با این شواهد خط بطلانی بر نظریه کارشناسانی کشید که معتقد به idiosyncrasy (خصیصه فردی) در رئیسان جمهور و دولتمردان آمریکایی و غربی هستند که به شخصیت و جایگاه حکمرانان تاکید دارد.
روند سالهای اخیر نشان می دهد که استراتژی ابرقدرتی همچون آمریکا را نه رئیس جمهور و نه تیم او بلکه نهادهایی چون شورای امنیت ملی آمریکا(NSCA) تعیین می کنند و شاید تنها تاکتیک ها اندکی تغییر کند. چرا که کلینتون دموکرات و بوش جمهوریخواه هرگاه لازم باشد همچون کابوهای قرن 19 دست به اسلحه شده اند، هرچند شاید نوع اسلحه و میزان میل به تخریب در آنها اندکی متفاوت باشد.
چند ماهی از دوره ریاست جمهوری بوش نگذشته بود که سقوط برجهای دو قلوی آمریکایی ها با عرض اندام ترویستی توام شد، تا کوس ملحدین شخمی عمیق بر (خاورمیانه) وارد کند و شاید پس از سالها استبداد درختی دیگر با میوه هایی باب طبع منجیان جدید عالم بروید!
اسامه بن لادن تروریست و بنیادگرای عرب با دوستان طلبه خود که بعدها طالب ها (طالبان) نام گرفتند، پس از سالها زیست در پاکستان شمالی و جنگ با کمونیسم شوروی، افغانستان را ماوایی جذاب برای خود یافتند. در پی شکست اتحاد شمال، شیرهای دره پنج شیر و دوستانش در محاق قرار گرفتند، مجسمه های بودایی و چینی و دیپلمات های ایرانی مورد حمله واقع شدند تا بنیاد گرایان تمامی دنیا را به جنگ بطلبند.
زنان پیچیده در گونی و تلویزیون های شکسته و حرام دانستن هر حلالی شرایطی را فراهم کرد که دولت طالبان، هم ناقص حقوق بشر شود و هم دشمن آزادی و هم بر هم زننده نظم و امنیت جهانی و در عین حال همسایه ستیز. حمله جامعه ملل به رهبری آمریکا حتی به مذاق روس ها نیز خوش آمد، چون جنگ جویان چچنی یا در افغانستان آموزش می دیدند یا سلاحشان را از هرات و کابل می خریدند.
ایالات متحده این بار به خونخواهی برج های دوقلو حتی علم و کتل های چند متری افغان ها را که در پی 20 سال جنگ باقی مانده بود با خاک یکسان کرد تا درس خوبی به قلدری بدهد که ابزارقلدری ندارد! مردم منطقه، جهان و افغانستان نیز به واقع از این رخداد رضایت کامل داشتند، زیرا سقوط زبان نفهمانی را شاهد بودند که به هیچ صراطی مستقیم نبودند. اینگونه منافع همه در یک عمل، یعنی برکناری ملا عمر و دوستانش تلاقی می کرد.
شاید بسیاری سقوط طالبان را پایان جنگ طلبی بوش و دوستانش تلقی می کردند، اما نئومحافظه کاران هدف بعدی خویش را انتخاب کرده بودند؛ دیکتاتور دیوانه ای به نام صدام حسین جذاب ترین هدف تلقی شد. خون آشامی که مردمان ایران و کویت جنایات او را از یاد نخواهند برد، دیکتاتوری که کردهای سنی و شیعیان عرب در زمان زمامداری او سر آسوده بر بالین ننهادند و همسایگان عربش که در جنگ علیه ایران یاور او بودند از گزند زیاده خواهی وی در امان نماندند.
دولتمردان ایالات متحده پس از جنگ ویتنام به این نتیجه منطقی دست یافته بودند باید کشوری مورد تهاجم نظامی قرار گیرد که دارای حمایت داخلی و بین المللی نباشد و از این رو بود که صدام حسین را به عنوان منفورترین رهبر خاورمیانه به درستی برای سرنگونی برگزیدند. هنوز برفهای زمستانی در سال 2003 میلادی آب نشده بودند که آتش جنگ افروخته شد. دیکتاتور در لحظات آخر پیش از حمله هشدار های دوست قدیمی خود «یوگنی پریماکف» را جدی نگرفت.
او همچنان به گارد ریاست جمهوری و فدائیان اش می بالید و مطمئن بود یاران صدیقش به او خیانت نمی کنند. البته این بار به تاسی از افکار لئو اشتراوس، حمله پیشگیرانه علیه دولت صدام صورت پذیرفت اما نه تنها یاران صدیق صدام به وی خیانت کردند، بلکه خبری نیز از فدائیان صدام نبود!
قدرت هژمونیک ایالات متحده خود را بی نیاز از هر حمایتی احساس می کرد و بدون مجوز شورای سازمان ملل متحد و تنها با حمایت انگلستان حمله را آغاز کرد، و این میخی بود بر تابوت دیکتاتوری صدام حسین. فتح 21 روزه عراق نشان داد که حکومت های دیکتاتوری به واقع ببر کاغذی اند و از درون فاقد محتوا و مشروعیت هستند. عدی و قصی کشته شدند و سربازان آمریکایی به شمردن دندانهای صدام پرداختند! و در نهایت هفته پیش دیکتاتور به دار آویخته شد. دیکتاتوری که زمانی به شرق و زمانی دیگر به غرب دلگرم بود و مردم سرزمینش را از معادلات حذف کرده بود با سقوط هژمونی شرق و عدم حمایت هژمونی غرب، سقوط ننگینی را تجربه کرد.این سرآغازی بود بر داستانی طولانی که شاید سالیانی به درازا کشد و هزار و یک شب شهرزاد را به یاد آورد، ما ناچاریم به قصه سقوط دیکتاتورها به دست ایالات متحده با عشق و امید گوش فرا دهیم.
شاید حس تحقیر در مردمان این دیار تحریک شود که خود توان رقم زدن سرنوشت خویش را ندارند. آمریکایی ها نیز می توانند باد در غبغب اندازند که «هذا منبر، هذا مجلس، گرتو بهتر می زنی بستان بزن» و در این لحظه ناگاه آلزایمرمان به کنار می رود و به یاد می آوریم که صدام حسین، ملاعمر و میلوشویچ چه ها کردند و از رعیت جز خون و غصه کاری برنیامد. خونی که بی ثمر بر زمین ریخت و غصه ای که غم باد کردیم و از دق کردن پیاپی نزدیکانمان گریستیم.
عدو شود سبب خیر
مناطق نزاع در حال از بین رفتن هستند و این برای قدرت هژمونیکی که می داند زمانی افول خواهد کرد، بسیار مطلوب است. دیگر جایی برای به چالش کشیدن ایالات متحده وجود ندارد و دیگر دیالکتیک قدرت به راحتی صورت نمی گیرد. این به معنای پایان تاریخ در رخدادهای عملی آن نیست اما در بعد نظری تمامی منادیان آینده این جهان تاکنون فقط با استفاده از الگوهای غربی و آمریکایی قادر به عرض اندامند و ایدئولوژی جایگزین آن حداقل تا امروز به دنیا نیامده است و شاید اینجاست که اندکی به فوکویاما در باب نظریه اش می توان حق داد.
شاید حمله به عراق بنا به نظر عده ای در بدترین زمان و بدترین مکان صورت گرفت و هزینه ایالات متحده برای سامان بخشی به آن کشور و ایجاد نظم مستقر بسیار زیاد باشد، اما نئو محافظه کاران با علم به ناتوانی عراق در ضربه زدن به منافع غرب تنها می خواستند نظم موردنظر خود را در خاورمیانه پیاده و از انتقال منظم انرژی به جهان مطمئن شوند. خاورمیانه مدنظر آمریکا جایی برای یاغیان خودسری که در اثر خواب نما شدن می خواهند کشورگشایی کنند، ندارد. پایین آوردن هزینه رفتار سیاسی در نظام بین المللی با عبارات اخلاقی را ژرف اندیشان درک می کنند اما به آن معتقد نمی شوند.
زنان مورد حمایت ایالات متحده در افغانستان خونی رنگین تر از زنان عرب دارند که حتی شناسنامه به آنها اعطا نمی شود؟! و یا مردمان رواندا که یک میلیون نفرشان در چند ماه قتل عام شدند از مردمان کوزوو و عراق کمتر مستحق حقوق بشر اند!
تنها ابرقدرت دنیا براساس منافع کشور و ملت خویش به مناطق ژئوپلتیک و ژئواستراتژیک توجه می کند و هر تحرک منفی را که در راستای اهداف خویش نبیند تا حد توان سرکوب می کند. این واقعیتی است که شاید به کام عده ای تلخ آید. اما شاید بتوان با جمله ای کام امپریالیسم ستیزانی که همچنان به نظریه والرشتاین معتقدند را تلخ کرد، حملات ایالات متحده به هر انگیزه ای طراحی شده، خواب دیکتاتورها را آشفته کرده و جوامعی را که شاید قرن ها به دنبال تغییر ساختار بودند، چند ماهه به سوی بستری سوق داده است که امید تغییر در آنان وجود دارد.
زندگی به مثابه آلیس در سرزمین عجایب کار سختی نیست اما در زمین که مامن هبوط آدم گناهکار است، باید در واقعیات زیست و رخدادها را در بستری واقعی و مبتنی بر خوانشی دقیق از تاریخ جوامع تحلیل کرد. شاید بتوان این حملات را به یاد فیلمی وسترن «خوب، بد، زشت» تحلیل کرد که همه را تلخکام و دل همه را نیز به دست آورد. خوب، چون مردمان را از دست دیکتاتوری، دیوانه ای، مستبدی و آدم کشی نجات می دهد و ساختار توتالیتری را به جهنم تاریخ می فرستد. بد، به دلیل آنکه مردمان هر سرزمین دوست دارند خود سرنوشت خویش را براساس ایده و سنت و فرهنگ خود رقم زنند و این امر میسر نمی شود.
زشت، چون مرگ و نابودی و از دست رفتن سرمایه های انسانی و مادی هر جامعه ای جز زشتی صفتی را به یاد نمی آورد. اما با همه این زشتی، شاید زشت تر و بدتر استبدادی است که فقط مردمان را تنبیه می کند و قصد ایجاد انضباط ندارد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات