تاریخ انتشار : ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۴  ، 
کد خبر : ۹۷۰۲۱
از جنگ‌های نامتقارن تا «آشوب راهگشا»

ملغمه ای در تفکر استراتژیک آمریکا

مروان بیشارا

رئیس جمهور آمریکا، جرج دبلیو بوش در مجمع عمومی سازمان ملل متحد اعلام کرد؛«ما شاهد هستیم که آینده ای روشن در «خاورمیانه بزرگ» ریشه می دواند». با این حال ناظران و تحلیل گران نتیجه گیری دقیق تری از «جنگ جهانی علیه تروریسم» ارائه می دهند؛ جنگی که پنج سال پیش توسط ایالات متحده آمریکا آغاز شد. روشن است که واشنگتن از اندیشیدن به شیوه های جدید درگیری ناتوان است.
دوازدهم سپتامبر 2001 باید در دانشگاه آمریکایی پاریس یک دوره آموزشی در مورد «جنگ نامتقارن در دوره جهانی شدن» ارائه می کردیم. بی شک رویدادهای روز قبل در ایالات متحده بررسی کامل موضوعی را فراهم کرده بود؛ القاعده، گروهی فراملی از الگوی گروه های شبکه ای چند پاره، چند مرکزی، ایدئولوژیک با ساختاری مبهم و افقی به شیوه گروه های طرفداران محیط زیست یا زنان، ولی هم چنین دارای سازمان های مخفی مانند مافیا، کارتل های مواد مخدر و دیگر شبکه های قاچاق.
با این وجود پس از یازدهم سپتامبر، واشنگتن متناسب با حال و هوا و خواست تصمیم گیرندگان و بدون آن که ارتباط زیادی با تهدیدهای «واقعی» داشته باشد، تنها با متمایز ساختن «آنانی که با ما هستند» و «آنانی که علیه ما هستند» تعریف جدیدی از تهدیدها و دشمنان نامتقارن ارائه داد. تبدیل جنبش های سنتی مقاومت علیه استعمار و حکومت های لائیک به اهداف «جنگ جهانی علیه تروریسم» و در ردیف القاعده و دیگر شبکه های جنایتکار، چیزی بیش از یک اشتباه که یک فاجعه بود.
طی ده سال گذشته، نزدیک به چهار میلیون نفر که بیشترشان نیز غیر نظامی بودند، در جنگ های غیر معمول وحشیانه، جان خود را از دست داده اند؛ هزینه این جنگ ها از طریق قاچاق الماس، مواد مخدر و اسلحه تامین می شد. این امر تا حدی از خوش بینی ناشی از پایان جنگ سرد می کاهد. پیش از آن، بیشتر درگیری ها، در رقابت بین دو ابرقدرت جای می گرفتند. از این پس، برنامه ریزی های پنتاگون جنگ های جدید را به جهانی سازی پیوند می دهد و تهدید آنها برای امنیت غرب را ارزیابی می کند.
به طور خاص آنها دو نوع تهدید موسوم به «نامتقارن» را مشخص می کنند؛ از یک سو جنگ های داخلی که بیشتر در راستای تضعیف و یا از هم پاشیدن برخی دولت های تحت فشار جهانی سازی هستند؛ و از سوی دیگر تهدید های فراملی که از سامانه، سرزمین یا دین دیگری نشات نگرفته اند بلکه اغلب از دید استراتژیک خشن تری مانند «جنگ های کوچک تبهکارانه »، عدم توسعه و یا تغییرات جمعیتی ناشی می شوند.
به طور کلی پذیرفته شده است که تهدیدهای جهانی نامتقارن به شیوه القاعده از طغیان انسان های تحت فشار جهانی سازی ناشی می شود. از کشورهای فقیر چون سومالی تا مناطق محرومی که در کشورهای ثروتمند وجود دارد، این تهدیدها علیه مراکزی صورت می گیرند که بر جهان فرمان می رانند. نابرابری های ناشی از سلطه اندیشه نئولیبرال این تهدیدها را برمی انگیزد که از فناوری نوین ارتباطی در جهت نزدیک ساختن طغیان ها در تمام کشورها سود می جویند.
حماس، فتح، حزب الله یا سایر جنبش های مقاومت ملی همچون جنبش های عراق،ارتباطی با این موارد ندارند. دولت رئیس جمهور جورج دبلیو بوش، به جای درگیر ساختن این گروه ها در روند سیاسی منتهی به آزادسازی سرزمین هایشان که می توانست به نبرد علیه القاعده بپیوندد، با یکی دانستن آنها با القاعده و معرفی این گروه ها همچون احیاگران«فاشیسم اسلامی»، آنها را برانگیخته است.
این امر که این جنبش ها، جنگ های چریکی شهری کم توان را رهبری می کنند آنها را همتراز القاعده نمی کند هر چند آنها گاهی هم به تروریسم متوسل شوند. از این رو این جنبش ها بی دلیل در زمره همان خطر نامتقارن جهانی به حساب آمده اند . برخلاف «جهاد علیه مسیحیان و یهودیان» آنها به زیرساختی مردمی متکی هستند، اهداف سرزمینی صحیح و دقیقی را دنبال می کنند و آمادگی خویش برای راه حل های سیاسی را اعلام می دارند.
اگرچه ایالات متحده (هنوز) مورد حمله جدید قرار نگرفته اما سوء قصدهایی که شهرهایی چون مادرید و لندن را تکان دادند از جانب مسلمانان غربی انجام پذیرفته بودند. این حملات ملهم از برنامه عوامفریبانه القاعده و همچنین تصاویر جنگ در عراق و فلسطین بودند (یعنی همان تعریف حملات همه گیر با ساختار جهانی و «نامتقارن»).
القاعده و دیگر گروه های این چنین از جنگی سود می برند که از پنج سال پیش برای نابودی آنان به راه افتاده است. توانایی این گروه ها در کسب حمایت و پشتیبانی مسلمانان مظلوم و خشمگین، منشا قدرت آنان است؛ مسلمانانی که خود را هدف«جنگ جهانی علیه تروریسم» می دانند که توسط واشنگتن و متفقینش در افغانستان، عراق، فلسطین و لبنان هدایت می شود.
هوش و ویژگی غیرقابل پیش بینی این عمل نامتقارن به نحو چشمگیری با کاربرد افراطی نیرو توسط ایالات متحده طی جنگهای سرزمینی در تضاد است؛ جنگهایی که همان قدر که قابل پیش بینی هستند ناموفق می باشند.
برخی از اخلاق گرایان صلح طلب، نخستین درگیری علیه«تروریسم آخر زمان»- در افغانستان- را «نخستین جنگ صحیح» ایالات متحده می دانستند. این جنگ با شیوه ها و اهداف محدودی آغاز شده بود. اما بی عدالتی ذاتی در استفاده از«شیوه های نابجاو استقرار اهداف افراطی» به سرعت آنها را آلوده می سازد.
در مقایسه با اهداف تعیین شده، استفاده نامتناسب از قدرت، مشروعیت جنگ را به زیر سوال برد، به شعله های مبارزه جویی اسلامی دامن زد و توجیهی برای فراخوان به جنگ مقدس را فراهم کرد. هواپیماهای اف±¶ و موشکهای توماهاواک آسمان را تسخیر کردند، ولی«روی زمین همچنان کلاشینکف ها هستند که فرمان می رانند».
ایالات متحده می توانست با ضربات مشخصی که طراحان و مجریان یازدهم سپتامبر را هدف قرار می داد، خود را از شر القاعده برهاند و در عین حال تمام افغان ها را با خود دشمن نکند، افرادی که بی تفاوت و حتی دشمن«افغان های عرب» شده بودند.
بنابراین تصادفی نیست که طالبان پنج سال بعد سرسخت تر از همیشه بازگشتند. رئیس جمهور پرویز مشرف در نطقی که روز دوازدهم سپتامبر 2006ایراد کرد، بر خطر«طالبانی شدن نوین»،تهدید استراتژیک برای افغانستان و پاکستان، صحه گذاشت. گسترش این نوع افراطی گرایی های دینی خشن، به مراتب خطرناکتر از روبنای القاعده است؛ در وهله اول باید با توسل به شیوه های سیاسی با آن مبارزه کرد.
نفی عملکرد نظامیان
از زمانی که جنگ آغاز شده، خارج از کابل هیچ چیز یا کمابیش هیچ چیز پیش نرفته است و مردم از جنگ و محرومیت رنج می برند. هرج و مرج همیشگی شده، قاچاق مواد مخدر از سر گرفته شده است (نود درصد مصرف جهانی تریاک را شامل می شود) و سران قبایل، «جنگ سالاران» و اسلامگرایان بر دیگر مناطق کشور فرمان می رانند.
پنج سال پس از سقوط آنها، سران طالبان به افراد سازمان پیمان آتلانتیک شمالی(ناتو) فشار می آورند و خسارت های بیش از پیش مهمتری را به آنان وارد می کنند، تا حدی که در سپتامبر آنان را مجبور به درخواست نیروی کمکی کردند. با وجود حضور بیست هزار سرباز آمریکایی، از ابتدای سال در حدود دو هزار نفر کشته شده اند که شامل نمایندگان مجلس، افراد مذهبی، شهرداران و ... می شود.
در عراق، دومین جبهه«جنگ جهانی علیه تروریسم»، پایانی نزدیک برای اشغال چهارساله وجود ندارد. تابستان امسال افزایش بی رویه خشونت، خوش بینی ناشی از مرگ ابومصعب زرقاوی، فرمانده محلی القاعده، را ازبین برد، ریچارد چنی در آن زمان می گفت؛ «مقاومت رو به زوال» است.
حال آنکه در گزارش اخیر، رئیس سرویس مخفی تفنگداران دریایی در عراق می نویسد؛«نیروهای نظامی ایالات متحده در عمل نمی توانند کاری برای بهبود وضعیت سیاسی و اجتماعی انجام دهند.» تعداد تلفات آنها در حال رسیدن به تعداد قربانیان... حملات یازدهم سپتامبر است.
خشونت چندگونه، عراق را به دو قطب شیعه و سنی تقسیم می کند، استبداد دولت جدید را افزایش می دهد و بیش از همیشه باعث وخامت اوضاع اشغالگران می شود. سازمان پزشکی قانونی بغداد بیش از هزار و پانصد جنازه عراقی را در ژوئن 2006 سرشماری کرده است و در ژوئیه به سقف هزار و هشتصد و پنجاه و پنج مرده رسید.
در ماه آگوست، با وجود استقرار هشت هزار سرباز آمریکایی و سه هزار سرباز دیگر عراقی، هزار و پانصد و بیست و شش نفر قربانی شدند، این امرنفی شدید عملکرد نظامیانی است که به کاهش 25درصدی آمار کشته شدگان مباهات می کنند. از این پس وزیر بهداشت مسئول شمارش اجساد است، مسئولین پزشکی قانونی که این ارقام را فاش کرده بودند،«بازنشسته شدند»!
پس از بیش از سه سال جنگ، یکی از این دو احتمال تحقق می یابد؛ یا همانگونه که انتظار داریم و محمود المشهدانی، رئیس مجلس پیش بینی کرده بود، وضعیت وخیم تر خواهد شد و کشور «در آشفتگی غرق خواهد شد»، و یا با معجزه ای نامعلوم، عراق از وخامت فعلی نجات خواهد یافت؛ اما این منجلاب عملیات«آزادی برای عراق» را به جنگ بدون برنده تبدیل خواهد کرد.
در هر دو صورت، افزایش گروه های شورشی، کانون های مقاومت و همچنین گردان های مرگ، گروه های جنایتکار و گروهک های شبه نظامی، بیش از اندازه عملیات بازسازی و خواباندن شورش را پیچیده خواهد کرد که این دو پایه و پیش شرط سایر موفقیت ها هستند.
پیچیدگی موقعیت در این است که از یک طرف ماندن در عراق، بیش از پیش برای ایالات متحده خطرناک می شود و از سوی دیگر، رها کردن کشوری که در جنگ داخلی غرق می شود، امکان اعلام پیروزی در جنگ را بیش از پیش غیرممکن می سازد. در هریک از دو فرضیه، این موارد مشکلات عظیمی برای منافع استراتژیک ایالات متحده و توان مذاکره آنها در این منطقه به ویژه بی ثبات ایجاد می کند.
شکست عراق دشمنان آمریکا را در منطقه را تقویت کرد و به امنیت کشور ضربه زد. از این پس چه جای شگفتی است که از هر پنج آمریکایی سه نفرشان فکر کنند که جنگ عراق به احتمال زیاد به حمله جدید تروریستی به سرزمین شان بینجامد؟
اگر چه تا به حال دشمنان ایالات متحده از جنگ های نامتقارن بیشتر از جنگ های سنتی سود برده اند اما این جنگ ها به ندرت به صلح و تمایز مشخصی بین برندگان و بازندگان ختم می شوند.
جنبشهای مقاومت هرگز نمی توانند از این بابت به خود ببالند که در زمانی که کشورشان اشغال، ویران و بمباران می شد، پیروزی کاملی به دست آورده اند، همچنان که دشمنانشان نیز نمی توانند مدعی رسیدن به اهدافشان شوند. هردو طرف بازنده هستند، ولی تنها به این دلیل ساده که جناح قوی تر نتوانسته است به اهدافش دست یابد، جناح ضعیف تر می تواند ادعا کند که به یک پیروزی استراتژیک دست یافته است.
با این حال، گزارش منتشر شده از طرف کاخ سفید در سپتامبر 2006، با عنوان«گزارش استراتژی ملی در جنگ با تروریسم» تنها به «موفقیت ها» و «چالش هایی» می پردازد که در عراق و افغانستان و دیگر مناطق داشته اند و هرگز به شکست ها اشاره ای نمی کند. توان واشنگتن در ادامه «شکست همراه پیروزی» تنها سبب بالا رفتن ادعاها و داو های جنگ می شود؛ این امر بیش از پیش سبب می گردد تا امکان جلوگیری از به ورطه نابودی کشیده شدن این جریان از بین برود.
گسترش بی رویه میدان جنگ خطرناک است. تفسیر اصطلاح استعاره ای «جنگ ابدی برای صلح ابدی» که در معنا متناقض است، در مقیاس انسانی تنها می تواند به مرگ ختم شود؛ استعاره ای همچون «برپا کردن جنگ» علیه جنایت یا فقر که گمان نمی رود به نتیجه مشخصی منتهی شود. ما با برنامه راهگشای... تخریب، وارد حوزه استراتژی فرجام شناختی علیه شر مطلق شده ایم.
در چنین رویکردی، واشنگتن می توانست با گسترش «اغتشاش راهگشا» در منطقه، تحریک دولت ها، گروه ها و قوم های رقیب علیه یکدیگر، به «موفقیت» استراتژیکی دست یابد. در حقیقت این خواست بیشرمانه برای جنگیدن در کشور دشمن، تخریب، تفکیک و سپس حکومت کردن را دنبال می کند. جنگ داخلی عراق از فشار اشغالگر سرچشمه می گیرد.
از خرس های قدرتمند تا روباه های خطرناک
تنش ها و جنگ ها با سست کردن اقتدار دولت ها و باز کردن راه بر بازیگران موثر تر جدید، دولت های مرکزی را تضعیف می کنند. دولتی که دیگر از شهروندانش حمایت نمی کند، تمام مشروعیت خویش را از دست می دهد؛ به این دلیل است که جایگزین کردن دولت های خاورمیانه- حتی اگر سرکوبگر باشند- با بازیگران میان دولتی یا فرادولتی در مدیریت امنیت، لاجرم به فاجعه ای بدل خواهد شد.
دولت می تواند اصلاح شود. در مقابل طبق الگوی آلن جوکس، حاکمیت این بازیگران به «پادشاهی آشوب» منتهی می شود که از سومالی به افغانستان و از آن جا تا کمربند فقر گرداگرد پایتخت های غربی کشیده خواهد شد.
می توان تصور کرد که سرانجام این جنگ با این پرسش آقای دونالد رامسفلد پایان یابد که می پرسد؛ «آیا سریع تر از آنکه جهادگرایان متولد شوند، ما آنها را می کشیم یا دستگیر می کنیم؟»
بیشتر ناظران پاسخ آقای جان لهمن، یکی از رئیسان پیشین تفنگداران دریایی را قبول دارند که پاسخ می دهد؛ «به طور یقین نه». پنج سال جنگ همه گیری که واشنگتن علیه تروریسم به راه انداخته است، پنج درگیری و بیش از پنج میلیارد دلار هزینه، دشمنان بنیادگرایش را تقویت و هواداران«مدرنش» را تضعیف کرده است، حتی محافظه کاران آمریکایی نیز به این امر اذعان دارند.
دولت بوش همچون آتش نشانی عمل می کند که خود آتش برمی افروزد، این دولت به منظور حفظ خود در برابر حملات تروریستی از راهکارهای پیشگیرانه چند جانبه و تدابیر ویژه اطلاعاتی استفاده می کند. در واقع به نظر می رسید که کاخ سفید تهدیدهای ناشی از حملات به نیویورک و و اشنگتن را تشدید کرده است.
برخلاف نتیجه گیری های گزارش خودفریبی که در سپتامبر 2006 ارائه شد، دامن «پیروزی های» عملیاتی آمریکا به شکست های استراتژیک آلوده شده و عهدشان به پیروزی را به خیالی واهی بدل کرده است. از افغانستان تا سومالی و جوامع اسلامی سراسر جهان، تهدیدهای نامتقارن علیه ایالات متحده و هم پیمانانش رشد کرده است. به نظر می رسد تنها ابرقدرت جهانی، بیش از پیش در پیشبرد برنامه ویرانگرش ناتوان شده است.
اکنون از وضعیت پیش از یازدهم سپتامبر بسیار فاصله داریم. هرچند مردم خاورمیانه برای برجهای دوقلو اشکی نریختند، برای سقوط طالبان و القاعده نیز نگریستند.
با وجود حملات به عراق و یورش های اسرائیل به فلسطین، ایالات متحده از همکاری وسیع دولت های عربی در جنگی که علیه تروریسم به راه انداخته، سود برده است. همچنین این کشورها در سال ²°°² با امید به اینکه واشنگتن سیاست آرامش را برگزیند، در راستای پایان دادن به درگیری فلسطین و اسرائیل، برنامه بلند پروازانه ای را پیشنهاد کردند.
این برنامه بی فایده بود، چرا که دولت بوش انتقام را به بازسازی ترجیح می داد و استراتژی که می خواهد آن را جایگزین راهکار سدبندی در مقابل اتحاد جماهیر شوروی سازد بر این اساس استوار است. یک برنامه تبلیغات انتخاباتی جمهوری خواهان نتیجه گیری این چنین ارائه می کند؛ تعداد بیشماری روباه خطرناک و مخوف جایگزین تنها یک خرس قدرتمند می شوند.
دولت بوش به طور خاص در زمینه استقرار جدید نیرو در سطح جهان تلاش می کند. مارک گروسمن، معاون وزیر امور خارجه در یک سفر اروپایی در سال 2004با اشاره به قابلیت صف آرایی دوباره نیروهای ذخیره آمریکایی مستقر در اروپا به سوی آسیا، آفریقا و خاورمیانه، هم پیمانان کشورش در ناتو را شگفت زده کرد.
حتی برخی در این امر نشانه ای از یک جنگ جهانی جدید را دیده اند. این صف آرایی فعالیت های خرد احتمالی نیروهای ویژه را ابتدا به مرکز و جنوب آسیا و سپس به آفریقا و مدیترانه می کشاند. در مورد آمریکای لاتین هم بحثی نیست، چرا که هم اکنون نیز تحت نفوذ آمریکا می باشد. در نهایت لشکرها می توانند در برخی کشورهای قاره پیر مستقر شوند. ایالات متحده حق داشت که تهدیدهای نامتقارن پیش از یازدهم سپتامبر را جدی بگیرد، ولی راه حل هایی که برای آن توصیه می کند، نامناسب هستند.
اگرچه اروپا چالش های نوین را کوچک می شمرد، اما به راستی بر پایه تلاش های چند جانبه و مدیریتی (حکومت جهانی) درست تر و حساس تر، بهترین رویکرد را نسبت به تهدیدها پیشنهاد کرد. این رویکرد بیانگر جهت گیری های اروپا در برنامه مسالمت آمیز منطقه ای است که راه دیپلماسی را برتر می داند.
عادی جلوه دادن جنایت در سایه درگیری های بی پایان «خاور میانه بزرگ»، تاثیر شگرفی بر جوامع عرب- مسلمان شرق داشته است، چندان که بیم آن می رود که شکاف ها از حومه بغداد و قاهره تا حومه شهرهای بزرگ غرب کشیده شود. واشنگتن در باتلاق شن های روان«خاورمیانه بزرگ» و تک تک جنبش هایش وامانده است، چراکه دولت بوش از پذیرش دو درس جنگ نامتقارن در این منطقه سر باز می زند.
ابتدا آن که یازدهم سپتامبر نشان داد که در دوران جهانی شدن، خشونت و افراط گرایی ناشی از جنگ های جنایتکارانه، اشغال های غیر قانونی و تضعیف برخی دولت ها می تواند برای به خطر انداختن قلب دنیای غرب نیازی به گذر از مرزهای ملی و منطقه ای نداشته باشد، این امر به مدد امکانات ناشی از حمل و نقل نوین و انتقال مستقیم تصاویر جنگ و پیام های خصمانه به کمک ماهواره انجام می شود که تااندازه ای نشان دهنده تحریکات و انگیزش ها هستند.
با این حال، تلاش های غرب بر روی تدابیر آشتی جویانه و سازنده همچون بازسازی افغانستان یا راه حلی برای مسئله فلسطین استوار نشده است که بیش از همه درگیری های دیگر سرچشمه تمایلات ضد آمریکایی است. تحت فشار گروه های بزرگ نفتی و صنایح نظامی، دولت بوش ترجیح داد تا قدرت نظامی اش را به نمایش بگذارد؛ عراق و ذخایر نفت افسانه ای آن را تسخیر کرد، از آخرین حمله اسرائیل به فلسطین حمایت نمود و در کل بی ثبات سازی منطقه را دنبال کرد.
درس دوم این جنگ درپایان قرن بیستم این است که هیچ کس یک مقاومت چریکی یا شورش را در چارچوب جنگی کلاسیک در خاک بیگانه شکست نداده است. با توجه به تجربه های دولت شوروی در افغانستان یا فرانسوی ها در الجزایر و حتی تجربه خود آمریکایی ها در ویتنام، ایالات متحده باید می دانست که ویرانگرترین و پیچیده ترین تسلیحات مانع از این نمی گردد که انگیزه سربازانش کمتر از انگیزه نیروهای دشمن نشود، حساس تر نگردند و بنابراین بیشتر مستعد جا زدن نشوند.
در درگیری ای که همچون یک جنگ صلیبی خودخواهانه علیه جهادی خیرخواهانه در نظر گرفته می شود، سربازان آمریکایی، اسرائیلی و بریتانیایی که هرچند بهتر تعلیم دیده، حقوق گرفته و تجهیزشده اند، بیش از هرچیز برای زنده ماندن تلاش می کنند، آن هم در جنگی که از نظر اکثرشان غیرضروری است. در مقابل دشمنانشان، داوطلبانی مبارز با تجهیزاتی ساده می باشند اما برای فدا کردن جانشان در رویارویی آماده هستند که آن را ضروری می دانند. درحالی که ایالات متحده بر کشته شدگانش می گرید، گروه های مقاومت برای شهدایشان جشن می گیرند.
در هریک از پنج درگیری که ذکر شد، زورآزمایی نامتقارن، عدم تمرکز گروه های چریکی، شورشی و مقاومت به مشکلات ایالات متحده دامن زده است، چرا که احساسات ضدآمریکایی در مناطق ویران شده افزایش می یابد.
سرانجام تمام جنگ ها باید به صلح ختم شود که تنها از مذاکره سیاسی منتج می شود. حال آن که عاقبت جنگ عراق بیش از پیش غیرقابل پیش بینی می شود چرا که ایالات متحده اهداف منسجم و مشخصی ندارد. این مسئله «دورنمای راهبردی (استراتژیک)» را پیچیده می کند، واشنگتن دشمنان زیادی دارد که اگرچه سرزمین خود را از دست داده اند ولی برنامه سیاسی مشخصی دارند.
حال چه کسی از پرسش اصلی طفره می رود؛ به راستی کدام راهبرد (استراتژی) باعث جنگ علیه تروریسم شد؟ در ایالات متحده، رسانه ها و کنگره پس از مجموعه شکست های پدید آمده از طرح «خاورمیانه بزرگ» در پاسخ به این پرسش مشکل دارند.
آیا دولت بوش اشتباه کرده است؟ آیا در جنگ هایش در خاور نزدیک (از پرونده سلاح های تخریب جمعی تا گل هایی که از سوی مردم آزاد شده به سوی سربازان پرتاب می شد) استنباط اشتباهی کرده است، آیا به راستی از دید بین المللی دولت بوش مردم ایالات متحده را به عمد با سیاست فریبنده ای اغفال کرده که در خدمت برخی اهداف ویژه بوده است؟
فرضیه اغفال محتمل تر از فرضیه اشتباه کردن به نظر می رسد. برای اثبات آن کافی است ببینم چگونه رئیس جمهور بوش در جریان پنجمین سالگرد یازدهم سپتامبر، علاقه داشت تا تمام دشمنان ایالات متحده را که با عنوان «تهدید تروریستی» توصیف می شوند، درهم آمیزد تا به این ترتیب «پیروزی با کمک خدا در بزرگترین نبرد ایدئولوژیک قرن بیست و یکم» را بهتر نوید دهد.
چگونه می توان چنین رویاهایی را با افشاگری های چشمگیری تطبیق داد که جنگ رئیس جمهور را حتی پیش از آغاز آن نامشروع می ساختند، جنگی که اکنون فراتر ازآن به یک کابوس بدل شده است؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات