تاریخ انتشار : ۱۲ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۹:۳۹  ، 
کد خبر : ۹۷۲۵۷

نگاهی به نسبت علم و فرهنگ (بخش دوم و پایانی)

دکتر حمید پارسانیا مقدمه: در قسمت نخست این مقاله ضمن تعریف مفهوم فرهنگ وعلم، بیانی در رابطه با نسبتهای سه گانه علم و فرهنگ مطرح گردید. بر اساس این نوشتار سه نوع رابطه و تعامل میان علم و فرهنگ، بر مبنای سه نوع تعریف از علم می توان در نظر گرفت. بر پایه تعریف پوزتیویستی علم، رابطه میان آن دو بیرونی است و هیچ یک نمی توانند بر دیگری احاطه داشته باشند. بر مبنای تعریف پسامدرن از علم، ساختار درونی علم، توسط فرهنگ تعریف می شود و علم، هویتی فرهنگی دارد. مطابق تعاریف عقلانی و وحیانی از علم، علم، محیط بر فرهنگ بوده و از امکان ارزیابی انتقادی فرهنگ به گونه ای همه جانبه برخوردار است...

تعامل بیرونی علم و فرهنگ
این نوع ارتباط متأثر از تعریف پوزیتویستی علم است، علم در این تعریف، نظام معرفتی روشمندی است که مشتمل بر گزاره های آزمون پذیر است. خصلت استقرایی یا تجربی و آزمون پذیر علم در این تعریف به گونه ای بیان می شود که هویت آن را مستقل از دیگر حوزه های معرفتی بشر حفظ می کند. علم در این نوع تعریف دست کم در مقام کشف همواره مستقل از محیط فرهنگی خود است (پوپر، 1959) و به همین دلیل به حسب ذات خود مستقل از تاریخ و جغرافیاست.
تاریخ و جغرافیا تنها ظرف حضور آن است و فرهنگ با هویت تاریخی وجغرافیایی خود نظیر باندی است که شرایط حضور و ظهور آن را فراهم می آورد. فرهنگ می تواند دروازه های خود را به روی علم ببندد، نظیر فرهنگهای اساطیری یا می تواند ظرفیتهای خود را برای توسعه علم در برخی از زمینه ها و یا در همه زمینه ها فراهم آورد.فرهنگ می تواند از علم نیز به عنوان یک ابزار کارآمد برای بسط و توسعه خود استفاده کند. نکته قابل توجه این است که ذات و هویت علم در همه حالات فوق- یعنی چه در موقعی که بیرون از قلمرو فرهنگ قرار گرفته و امکان ورود به آن داده نمی شود و چه وقتی که بخشهایی از آن یا همه آن به فرهنگ وارد می شود-صورت و سیرتی واحد دارد.
نکته مهم در این تعامل این است که فرهنگ، حتی هنگامی که از همه ظرفیتهای علم استفاده می کند، مشتمل بر معارفی خواهد بود که به حسب ذات خود فاقد هویت علمی اند.
این بخش از معارف با آنکه ممکن است درباره بود و یا نبود اصل علم در عرصه فرهنگ داوری کنند و یا در خدمت بسط و توسعه علم قرار گرفته و حتی رهاوردهای علمی در حضور و بسط آنها مؤثر باشد، از سنخ معرفت علمی نیستند و غیر علمی بودن آنها به دلیل محدودیت معنای علم به گزاره های آزمون پذیر و ناتوانی تعریف علم در پوشش دادن به آنهاست.
هیچ فرهنگی بدون مجموعه ای از ارزشها و هنجارها، آرمانها و بدون یک تفسیر کلان از جهان و انسان نمی تواند وجود داشته باشد؛ اعم از این که این تفسیر دینی، اساطیری، معنوی، مادی، شکاکانه و لاادری گرایانه و مانند آن باشد و هیچ فرهنگی بدون مجموعه ای از باورها، تعهدات و انگیزه های گرایشی و به بیانی دیگر بدون مجموعه ای از حبها، بغضها، جاذبه ها و دافعه ها نمی تواند شکل گیرد و معرفت در معنای عام خود شامل همه این امور می شود. حال آنکه علم در معنای پوزیتویستی آن هیچ یک از این امور را پوشش نمی هد و از داوریهای مسانخ با آنها عاجز است.
بر اساس تعریف پوزیتویستی علم، علم همواره در تعامل با فرهنگ قرار می گیرد و در این تعامل، گاه، اجازه ورود به حوزه فرهنگ را پیدا نکرده و از آن دفع می شود و گاه، بخشی از آن و یا همه آن به درون فرهنگ وارد شده و با حضور خود تغییراتی را در دیگر عناصر فرهنگی به وجود می آورد؛ لکن تأثیرهای فرهنگ بر علم و تأثیرهای علم بر بخشهایی از فرهنگ که غیر از علم است، همواره بیرونی است؛ بدین معنا که علم، هویت و شکل خود را همواره حفظ می کند و معارف غیر علمی درونی فرهنگ نیز هرگز هویتی علمی پیدا نمی کنند.
غلبه فرهنگ بر علم
نوع دوم از ارتباط به گونه ای است که به غلبه فرهنگ بر علم منجر می شود و در این نوع ارتباط، علم همواره جزئی از فرهنگ بوده و در بیرون از فرهنگ، مقام و جایگاهی برای آن نمی توان تصور کرد و با این همه، علم، هویت و یا روشی مستقل از فرهنگ نیز نمی تواند داشته باشد. به بیان دیگر علم، در روش و ساختار درونی خود، همواره متأثر از فرهنگ است. این دیدگاه به لحاظ تاریخی با افول رویکرد پوزیتویستی به علم در شرایط غیبت نگاه عقلانی و یا دینی به علم، شکل گرفت.در رویکرد پوزیتویستی، روش علمی و علم به حسب ذات خود مستقل از فرهنگ است.
رویکرد پوزیتویستی در حلقه وین در نگاه استقلالی به حوزه معرفتی علم تا آنجا پیشرفت کرد که معرفت علمی را تنها معرفت معنادار دانسته و دیگر حلقه های معرفتی نظیر متافیزیک را فاقد معنا و ناشی از خطاهای زبانی دانست. بتدریج در مجموعه مباحثی که در حاشیه حلقه وین تحت فلسفه علم شکل گرفت، مجموعه معانی دیگری که خارج از دایره علم وجود داشت مورد قبول واقع شد و تأثیر آن معانی در ساختار درونی معرفت علمی پذیرفته شد و در نتیجه این حقیقت آشکار شد که حلقه معرفتی علم در ساختار درونی خود، متکی برمجموعه معارفی است که بر اساس تعریف پوزیتویستی از علم، هویتی غیر علمی دارند (رورتی، 1979). کوهن ( 1970) از این مجموعه باعنوان پارادایم یاد نموده است.
از نظر او تغییرات پارادایمی موجب تحول ساختار معرفت علمی می شود و این نوع تغییرات از نوع تغییرات تدریجی و فزاینده ای نیست که در درون ساختاری واحد شکل می گیرد. لاکاتوش (1970) معرفت علمی را متکی بر استخوان بندیهایی دانست که به تعریف پوزیتویستی علم منجر نمی شوند و فایرآبند (1979) بر قیاس ناپذیری مجموعه های مختلف علمی توجه نمود.
ارتباط درونی علم با معانی و معارف غیر علمی، ضمن آنکه استقلال علم را خدشه دار کرد، هویت ساختاری و ارزش روشنگرانه علم را نیز متزلزل ساخت.روشنگری از جمله خصایص اصلی مدرنیته است و تزلزل در هویت روشنگرانه علم به معنای تزلزل در ارکان مدرنیته است و به همین دلیل، مباحث و مسائل فلسفه علم که استقلال معرفت علمی را مورد انکار قرار داد، به عبور از اندیشه های مدرن و شکل گیری فلسفه های پست مدرن انجامید.فیلسوفان پست مدرن نظیر فوکو، بوردیا، لیوتار و دریدا با وجود اختلافهایی که دارند، در هویت فرهنگی علم، اتفاق نظر دارند.
بر اساس این رویکرد، علم، هویتی فرهنگی - تاریخی و تمدنی دارد و فرهنگ به حسب برخی از نیازهای خویش، معرفت علمی را متناسب با دیگر لایه های معرفتی خویش پدید می آورد.
در این نگرش، علم نیز به عنوان بخشی از فرهنگ، به نوبه خود، بخشی از نیازهای کلی و جزئی فرهنگ را تأمین می کند. با این بیان، گرچه بین علم و فرهنگ تعاملی دیالکتیکی و دو سویه برقرار است، لکن فرهنگ در کلیت خود غالب بر علم است.
احاطه علم بر فرهنگ
نوع سوم از ارتباط، بر احاطه علم بر فرهنگ مبتنی است. در این نوع ارتباط، هویت مستقل علم محفوظ است، چه اینکه اگر علم، هویتی فرهنگی داشته باشد، هرگز نمی تواند بر آن احاطه پیدا کند و زیر مجموعه آن خواهد بود. این دیدگاه، مبتنی بر رویکرد عقلانی و وحیانی به علم است.
اگر عقل، شهود و وحی، نظیر حس، به عنوان منابع معرفتی به رسمیت شناخته شوند، دانش علمی به گزاره های آزمون پذیر محدود نمی شود و علم، ساحتهای دیگر معرفت را نیز که در حوزه فرهنگ، ناگزیر حضور دارند در معرض نظر و داوری خود قرار می دهد؛ یعنی علم می تواند نسبت به ارزشها، هنجارها آرمانها و دریافتهای کلان از عالم و آدم و همچنین عواطف، انگیزه ها، گرایشها نیز نظر دهد و داوری نماید و از صدق و کذب و یا صحت و سقم آنها خبر دهد.
به همین دلیل، همه فرهنگ در همه حالات، در معرض داوری علم قرار می گیرد و بلکه علم می تواند نسبت به صورتهایی از فرهنگ که غیر واقعی اند، یعنی به عرصه واقعیت انسانی قدم نگذارده اند و حتی در قالب آرمانهای فرهنگی به صورت فرهنگ آرمانی نیز در نیامده اند، داوری کند و از حقیقت و یا بطلان آنها نیز خبر دهد.
فرهنگ حق و باطل، دو مفهومی است که بر مبنای این دیدگاه، توصیف و تبیین مناسب با خود را پیدا می کنند. فرهنگ حق، فرهنگی خواهد بود که در سنجشهای علمی، صحیح و صادق باشد و فرهنگ باطل، فرهنگی است که با ارزش گذاری علمی، کاذب و باطل شمرده شود. حق و باطل به لحاظ تاریخی می توانند واقعیت داشته و یا آنکه واقعیت نداشته باشند و هر کدام از این دو می تواند بخشی از واقعیت موجود را تصرف کرده و یا همه آن را در اختیار داشته باشد.
علم در هر یک از این صور، غالب بر فرهنگ است و احاطه معرفتی خود را بر همه آنها حفظ کرده، با داوریهای خویش قدر و منزلت حقیقی آنها را مشخص می کند. نوع سوم نسبت علم و فرهنگ را می توان به صورت زیر ترسیم کرد.
به لحاظ تاریخی، این دیدگاه با مراتب مختلف خود، تا قبل از غلبه نگرش پوزیتویستی به علم، یعنی تا قبل از نیمه دوم قرن نوزدهم، حضور فعال داشت. فیلسوفان نخست دوران روشنگری نیز با مبانی راسیونالیستی و عقل گرایانه، حوزه های مختلف معرفتی را در معرض نقد و داوری علمی قرار می دادند. اندیشمندان دنیای اسلام نیز با پذیرش مرجعیت وحی و عقل، عرصه های مختلف فرهنگ را در حوزه بررسیها و نقادیهای علمی قرار می دادند.
علوم نقلی که در حاشیه حضور وحی، فرصت بروز و ظهور یافتند، در قالب ابواب مختلف فقهی، بخشهای مختلف هنجاری فرهنگ اسلامی را پوشش دادند.
حکمت عملی در دنیای اسلام، با بهره وری از رهاوردهای عقل نظری و عملی در تقسیم بندی انواع جوامع، صور مختلف واقعیتهای اجتماعی را در انواع گوناگون مدن جاهله قرار داده و فرهنگ آرمانی خود را در صورت مدینه فاضله که مدینه حکمت و عدالت است، جستجو می کند (فارابی، 1964 و طوسی، 1356).

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات