* انتخابات در کشورهایی که احزاب فعال دارند و دموکراسی در آنها نهادینه شده است، دارای ساز و کارهای تعریف شده و مشخصی است. با نظرسنجی های پیشینی همه چیز قابل پیش بینی است. اما در کشور ما از پیچیدگی های خاصی برخوردار است که نتیجه آن قابل پیش بینی نیست. در هر انتخابات ما با وضعیتی غیرمنتظره مواجه می شویم. اکنون می خواهیم تجربه های گذشته را بازخوانی کنیم، شاید به قانونمندی های آن تا حدی پی ببریم. یکی از مسائل نحوه تصمیم گیری و رای دادن مردم است به خصوص در بخش هایی از کشور که بافت سنتی تر دارد یا مناسبات قبیلگی حاکم است. شما در این رابطه چه مشاهدات و تجربه هایی دارید؟
** اولین تجارب من در انتخابات محلی به دومین یا سومین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی برمی گردد. در آن دوره من هم مثل همه جوان های دیگر دیدگاه های روشنفکرانه یی داشتم که نزدیک به این عرصه ها را خیلی مطلوب نمی شمرد. ولی در همان موقع شاهد یک نقیصه عجیب بودم. بسیاری از دوستان روشنفکر ما که اصلاً در انتخابات سراسری ریاست جمهوری مشارکتی نمی کردند، در انتخابات محلی کاملاً فعال می شدند. مثلاً برای انتخابات مجلس شورای اسلامی یا شورای شهر برای کاندیدایی فعالیت می کردند. این مساله از آن موقع تا الان هنوز هم هست. این دوگانگی رفتاری به نگاه قومی که در جامعه ما وجود دارد، برمی گردد. به نظر من اگر بخشی از تحریم ها پایه ملی داشته باشد، اغلب گریز از تحریم ها پایه قومی دارد. در اغلب نقاط ایران شما یا با ترکیب قومی مواجه هستید یا با شهرنشینی ویژه قومی که می شود آنها را نوعی شبه قوم به شمار آورد. مثلاً در اصفهان، اصفهانی ها قوم نیستند ولی یک شبه قوم هستند. وابستگی شان کم از تعصب قومی نیست. قدرت و کارکردش بسیار قوی تر از کارکرد قومی است. دوران جنگ در مناطق جنگی اصفهانی ها از قوی ترین شهرهایی بودند که نسبت خوبی را با هم برقرار می کردند یا مثلاً در جهاد اصفهانی ها بسیار فعال بودند. نمونه اش را شما در قزوینی ها هم دارید. الفت های درونی همشهری گری که دارند کارکرد قومی دارد. از این جهت با دو ساختار کاملاً متناقض اما در باطن با هم سازگار روبه رو هستیم. این خرده فرهنگ کارکردهایی دارد که در سطح ملی عمل می کند. فرهنگ ملی که مدعی هستیم هنوز شکل کاملی به خود نگرفته است. من سیستانی یا بلوچ یا کرد یا ترکمن در انتخابات مجلس شورای اسلامی یا انتخابات شورای شهر یاد چیزی به اسم تحریم نمی افتیم چون سهم مان را می خواهیم. اینجا مستقیماً با نان و آب و کوچه مان بستگی دارد لذا فعالانه شرکت می کنیم. اما وقتی انتخابات ملی است مساله فرق می کند. روی این باید تامل ویژه یی بشود. از مشروطه تاکنون هنوز نتوانسته ایم ساختار ملی، نگاه ملی و فرهنگ ملی را در یک سپهر واحد نهادینه کنیم.
* شاید دلیلش این باشد که منافع شهری و قومی ملموس تر از منافع ملی است. در کشورهای غربی منافع ملی تعریف شده تر و متعین تر است. اما اینجا اختلاف دیدگاه و سلیقه ها در تشخیص منافع ملی دخالت زیادی دارد.
** کشورهای غربی هم همین مساله را دارند. آنها این را از ما بهتر می فهمند چون بیشتر درگیر مطالبات خودشان هستند. اروپایی یا امریکایی مالیات می پردازد و مدام آن را به رخ حکومت می کشد چون در مقابل آنچه می دهد چیزی می خواهد. ولی ما که یک کشور نفتی هستیم و برای پول درآوردن خیلی زحمت نمی کشیم به نظر می رسد کمتر باید مطالبه محور باشیم اما هستیم. اما من حرف دیگری دارم، پس از اسلام تا دوره مشروطه نگاه ما جست وجوی ملیت نبود. از مشروطه به این طرف جست وجوی ملیت را داریم ولی به آن نمی رسیم. به همین دلیل است که هنوز قوم گرایی و خرده فرهنگ مثل یک فرهنگ ملی غلبه دارد. گاهی هم ویرانگر می شود. گاهی در این دعوا ها می بینید دو طرف یکی هستند. در سیستان و بلوچستان ما در کل استان بحث سیستانی ها و بلوچ ها را داریم که به نظر من این بحث خیلی ریشه دار و دامنه داری هم نیست. شاید همین صد ساله به وجود آمده باشد. پیش از آن این تفکیک وجود نداشته است.ما کم کم ناگزیر شدیم برای سهم خواهی هایمان به هم پیوسته تر شویم و ارتباطات بیشتری پیدا کنیم. اما نکته اساسی این است که همان آدمی که در انتخابات شورای شهر یا مجلس شرکت می کند در انتخابات سراسری شرکت نمی کند. اگر با نظام و حاکمیت مشکل دارد، نباید در هیچ یک شرکت کند. باید اینجا ما تردید کنیم. من معتقدم اگر روشنفکران ما به این موضوع فکر می کردند دچار چنین نوساناتی نمی شدیم.
دوره های اول انتخابات جدال چپ و راست در ایران بود. آن موقع آرمان های سوسیالیستی قوی بود. قانون بند (ج)و قانون اراضی شهری بسیار اهمیت داشت. در زمان خودش شعارهای مدرنی بود. ما فکر می کردیم این شعارها اگر اجرا شود تحولات شگرفی صورت خواهد گرفت. در انتخابات دوره اول سن من کم بود و به جز پوستر چسباندن و شرکت در جلسات و اعتراض کردن حرکتی نداشتم ولی دوره های بعد ما یک روحانی جوان را برای مجلس کاندیدا کردیم که خیلی از مطالبات ما را بیان می کرد. دوستانی که در آن دوره در انتخابات شرکت کردند بعدها اغلب شان جزء تحریمی ها شدند و این دوره همه جزء غیرتحریمی ها هستند.
* حوزه تحت نفوذ و سازماندهی کاندیداها چه بود؟
** یک سازماندهی سنتی و کلاسیک وجود داشت. قبایل، فامیل ها و عشیره ها دور هم جمع می شدند چون هر کاندیدا یک شناسنامه عشیره یی داشت. بحث چپ یا راست مطرح نبود. وابستگی عشیره یی مهم بود. به نظر من انتخابات شوراها در مناطق عشیره یی یا قومی مدلی برای اجرا ایجاد می کرد که همان مدل مدرن شده در فضای ملی می تواند ایجاد شود تا مفهوم مطالبه محوری محقق شود.
* منظورتان این است که منافع عینی و مشخص به جای منافع انتزاعی و آرمانی محور قرار گیرد؟
** دقیقاً. مثلاً کاندیدا می گفت اگر به من رای بدهید این بخش را به شهر تبدیل می کنم. اینجا را آسفالت می کنم. این جاده را می زنم. افراد فامیل یا قبیله هم می آمدند گوش می کردند و می رفتند. آنها مطالبه های روزمره خود را داشتند. بزرگ فامیل هم نقش تعیین کننده داشت. اخیراً جایگاه ها عوض شده. حالامدتی است که روحانیت محلی این کار را انجام می دهد. در بعضی از شهرها مثلاً در سیستان می بینیم حتی روشنفکران در راس قوم نشسته اند و دارند شورایی عمل می کنند. یعنی دیگر مثل گذشته نیست که یک فرد تصمیم بگیرد. چهار نفر، پنج نفر، 10 نفر تصمیم می گیرند. البته در مناطق مختلف شکل مناسبات تفاوت دارد. در سیستان بیشتر فامیل داریم نه عشیره. درحالی که مناطق غرب ایران یا کوچ روها بیشتر عشیره یی هستند. در مناسبات عشیره یی همه گروه ها و آدم ها اعم از روشنفکر و راست و چپ، پیر و جوان اعم از زن و مرد مشارکت می کردند. در انتخابات محلی خانم ها خیلی فعال بودند. البته در سیستان تا حدودی زن سالاری است. آنها با سفره ابوالفضل و امثال آن نوعی ارتباط عاطفی برای یارگیری ایجاد می کردند. البته جنس یارگیری مثل امروز نبود که بیشتر اقناعی باشد. رودربایستی، قول گرفتن، سر سفره نشستن و... تاثیرات زیادی داشت ولی کم کم مطالبه محوری غلبه پیدا کرد.
* نوع تبلیغات هم در آنجا تاثیر داشت یا صرفاً همان مناسبات سنتی عمل می کرد؟
** در همان انتخابات اتفاق جالبی افتاد. دوست روحانی ما که کاندیدا بود به دور دوم رفت. در دور اول ما به روستاها رفتیم و چهره به چهره با جوان ها برخورد کرده آنها را بسیج کردیم. این روش باعث شد آن دوست روحانی ما در مرحله اول رای خوبی بیاورد ولی در مرحله دوم باخت برای اینکه آن مدل موفق را دیگر استفاده نکرد. به روش های سنتی برگشت در حالی که وقتی در مرحله اول از مدل مدرن استفاده می کنی و موفقی، در مرحله دوم هم باید از همان مدل استفاده کنی. چند تن از دوستان به ایشان گفته بودند فضا را مساعد نمی بینیم، روش گذشته خوب بود. کاندیدای ما گفته بود بزرگان قوم آمده اند و دستار خودشان را زمین زده و گرو گذاشته اند- گرو گذاشتن دستار یعنی همه حیثیت طرف، مثل تار سبیل پهلوانان- در حالی که همان آقایانی که صله و دستار خودشان را گرو گذاشته بودند رایشان را بردند جای دیگر. در انتخابات محلی که فامیل ها نقش دارند، کسانی از طرف آن قوم و قبیله و فامیل می آیند و اظهار همراهی می کنند و حتی آمار رای اطرافیان شان را می دهند. معمولاً جمع آرایی که این افراد اعلام می کنند دو تا سه برابر جمعیت کل آن شهر است. در آنجا هرکس آمار رایش کلان تر و انبوه تر باشد به همان اندازه کلان تر و انبوه تر مطالبه می کند. لذا در این مناسبات امکان خطا زیاد است.
* ولی باز همین مناسبات حفظ شده و افراد همچنان به آن متکی اند، چرا؟
** این نکته ظریفی است. ساختار قبیله یی و قومی به این راحتی حذف شدنی نیست چون کارکردش درمجموع مثبت است. وجوه عاطفی اش تامینت می کند. در سخت ترین شرایط کنارت می ایستد.اگر با نگاه منفی وارد این مناسبات شوی او هم انرژی منفی به تو می دهد. به محض اینکه با نگاه مثبت می روی بازخوردش را می بینی. می توانی تغییر ایجاد کنی. می بینی اتفاقاً آنها هم عقب مانده و واپس گرا نیستند. زنان آنها کنار تک تک مردها می ایستادند کار می کردند، تصمیم می گرفتند.مناسبات فامیلی و عشیره یی نقش فردی ات را به رسمیت می شناخت، در عین حال در بزرگ کردن و مطرح کردنت تاثیرگذار بود. اگر من تهران زندگی می کردم ممکن بود هیچ وقت به تلویزیون راه نمی یافتم ولی به خاطر مناسبات آنجا در تلویزیون و رادیو برنامه اجرا کردم، شعر می خواندم.
فرد در آن مناسبات نقش وجودی می یابد. حس پیدا می کند. حتی پس از سال ها دوری از آن روابط باز خودش را آنجا می یابد. قوم واقعیت دارد. اما یک واقعیت دیگر هم هست که من ایرانی در چارچوب جغرافیای فرهنگی این سرزمین تصمیم می گیرم. ما تصمیم گرفته ایم و می خواهیم با هم باشیم. چون در دوره قاجار قبل از مشروطیت بهترین فرصت بود که هر کسی ساز خودش را بزند ولی نزدیم. اشکال کار اینجاست که با وجود اینکه تصمیم گرفته ایم یکی باشیم نمی خواهیم برای تصمیم مان هزینه کنیم. وقتی می خواهیم رئیس جمهور انتخاب کنیم غلبه مطالبات قوم محور آنقدر زیاد می شود که کل قضیه را فراموش می کنیم. بحث های کلی و کلان یادمان می رود. به محض اینکه موضوع سیستانی ها شد کنار سیستانی ها ایستادیم. نگفتیم اگر چابهار توسعه پیدا کند سیستان را متحول می کند. اگر سیستان تحول پیدا کند حتماً روی خاش اثر می گذارد. اگر سیستان آب داشته باشد زاهدان که 50 درصدش اهل سنت هستند هم از این آب برخوردار می شوند. توجه نداریم برخی مطالبات جایش انتخابات شوراها و مجلس است، اما در ریاست جمهوری باید به وجه کلان قضیه نگاه کنیم. با یک نگاه ملی اقوام باید هویت خودشان را حفظ کنند. درحالی که گاهی به محض اینکه انتخابات می شد هویت قومی برجسته تر از هویت ملی می شد. خیلی مطلق می شد.
* یعنی شما می گویید مطالبات قومی سر جای خودش و منافع ملی در جای دیگری تعقیب شود.
** هر کدام نقشی دارند. اگر این نقش ها با هم خلط نشوند مطمئن باشید سر چیزی دعوا نمی کنیم. مثال خانواده را بزنم. در ساختار فامیلی و عشیره یی مردها خیلی نمی توانند زور بگویند. خیلی هم نمی توانند زور بشنوند. در ساختار عشیره یی مردها به ظاهر قلدر می آیند اما در آنجا زن هم همان قدر قدرت دارد. هنجارهای خاص خودش را دارد. هویت قومی و هویت ملی هم می توانند این همزیستی را داشته باشند. ولی هویت ملی من گاهی گم می شود. همین کاندیداهای مطرح ریاست جمهوری یکی از منطقه خوزستان و عشایر آنجاست، یکی ترک و آذری است و دیگری لر است. ما متوجه این نکته نیستیم. همان طور که در امریکا اکثریت اوبامای سیاهپوست اقلیت را برمی گزینند، در اینجا هم یک دوره ترک می آید، یک دوره لر می آید، می تواند یک دوره هم بلوچ بیاید. این فرصت نسبتاً وجود دارد یعنی اقوام می توانند نقش ملی بازی کنند. برای ایجاد این نقش روشنفکران و نخبگان ما باید حداقل پنج تا 10 سال کار کنند. باید به نقش های ملی که هویت قومی ما می تواند بازی کند توان بدهند. این نقش ها گم است. حتی ما گاهی نقش های فرامنطقه یی داریم که آنها را هم از دست می دهیم. ما مناطق فارسی زبان منطقه مان را در انتخابات هیچ دخالت نداده ایم. ما جغرافیای فرهنگی بزرگی داریم که حداقل در حوزه مطالعات زبان و فرهنگ پارسی کل شبه قاره هند به اضافه ماوراء النهر و خوارزم و سمرقند و بخارا و مرو و چاچ و خوقند و... را دربر می گیرد. چه کسی تاکنون از کاندیداهای ریاست جمهوری پرسیده است برای استفاده از این فرصت چه برنامه یی دارد؟ چرا کاندیدای ریاست جمهوری ما وقتی از فرصت های منطقه یی یاد می کند افغانستان و تاجیکستان و سرزمین های مهجور مانده بخارا و سمرقند را نام نمی برد؟ به ونزوئلاو کره شمالی بیشتر توجه می شود، هرچند آنها هم در جای خودشان مهم هستند. اما این همسایه ها با ما خویشاوند هستند. اصلاً ما یکی بودیم. اگر این هویت ها تعریف بشود آن کارکردها را دارد.
* یکی از مشکلاتی که داریم این است که رفتار مردم ما قابل پیش بینی نیست. حتی نظرسنجی هایی که انجام می شود اغلب جواب درستی نمی دهد. گاهی برعکس می شود. همین طور توقعات مردم مشخص نیست و کسی هم که مسوول می شود با سیلی از توقعات روبه رو است که معلوم نیست چقدر عملی باشد. در این زمینه شما چه تجربیاتی دارید؟
** مشکل این است که مطالبات یکباره بیان می شود. به محض اینکه ما وارد انتخابات می شویم، همه مطالبات مان را بیان می کنیم. انتظار داریم همه مطالباتی که حداقل صد سال پیش از من درازنا دارد و ناشی از اقتصاد، فرهنگ و مذهب و جدال های قومی و جابه جایی های منطقه یی است در کوتاه ترین مهلت حل شود. فرد مسوول اگر برنامه ریزی هم بکند چقدرش را می تواند عملی کند؟ حداکثر 10 درصد، درحالی که آدمی که رای داده صد درصد می خواهد. ذهن ایرانی صفر هزینه می کند، صد مطالبه دارد. مطالبات ما حداکثری است، نقش گیری ما حداقلی است. یعنی اگر قرار است پا پیش بگذاریم حتی برای رای دادن هم ناز می کنیم. فکر می کنیم سنتی نیستیم. کسی نیست بگوید اگر سنتی نیستی چرا سنتی فکر می کنی؟ رای که مقدس نیست، امکان خطا هم در آن هست. رای دادن امکانی است برای ایجاد تغییر و تحول و جابه جا کردن قدرت. سنتی فکر می کنیم بعد می خواهیم مدرن برای ما عمل شود. رئیس جمهور یا نماینده مجلس اگر 10 درصد هم موفق باشد به چشم مردم نمی آید. چون صد درصد طلب دارد. هر وقت مردم ما آرام آرام برگردند به این نقطه یی که امروز رسیده اند یعنی مطالبه ها را پایین بیاورند و عملیاتی فکر کنند درست می شود. این ناشی از این نیست که چه حکومتی دارد بر ما حکومت می کند. این ناشی از این است که چه فرهنگی بر مغز ما حکومت می کند. قدرت را خودت گذاشته یی، با کرده خودت دچار مشکل می شوی، خودت قدرت بیشتر داده یی حالابرای اینکه تعدیلش کنی زورت می آید. خودت زمانی که می خواستی رای بدهی مطلقش کردی. به نظر من ما دچار یک مشکل اساسی هستیم. باید روی یک نقطه متعادل بایستیم. اما گاهی این سو می افتیم گاهی آن سو. عبارت مطالبه محور عبارت قشنگی است اما بدآموزی هم دارد. باید بگوییم مطالبه محوری مبتنی بر شرایط، مناسبات و واقعیت ها. ما دو تا دعوا داریم سر مسائل سیاسی خاص که برایش باید کارکرد ایجاد کنیم. باید یاد بگیریم کسی که این قدرت را دارد و ما موافقش نیستیم، فردا اگر آن قدرت نباشد ما باید موافق شویم. اگر گله مند هستیم که مذهب دارد همه نقش ها را بازی می کند، نمی توانیم مطلقاً آن را نفی کنیم. لگد می زنیم به انرژی مثبتی که به من کمک می کند. چیز منفی وجود ندارد. باید یاد بگیریم چه جوری با آن برخورد کنیم. ما دو عرصه داریم. یک عرصه مطالبات روزمره و وابسته به زیست اولیه من است که نان و آب و مسکن و خیابان و کوچه و بازار من است. تا این مسائل به طور متعادل حل نشود بقیه مطالبات هم محقق نمی شود. اگر مطالبات قومی ما آرام آرام و طبیعی رشد نکند مطالبات ملی ما هم رشد نمی کند. اگر یک قوم رشدیافته داشته باشیم ملت رشدیافته هم داریم. ما باید یاد بگیریم مطالبات قومی خودمان را در این انتخابات آرام آرام طرح و دنبال کنیم. ما تجربه تلخی در سیستان و بلوچستان داریم، که به دلیل وابستگی ام باید آن را بگویم. کمتر از صد سال است با جنوب خراسان درگیری داریم یعنی جدال میان سیستانی ها و بیرجندی ها. جالب اینجاست که کسی از خودش نپرسیده است اصلاً این جدال از کجا شروع شده، برای چی شروع شده، کی شروعش کرده است. ریشه اش را می کاوی، می بینی به دم انگلیس وصل است. در همین بخش خراسان یک خانواده مهاجر عرب بوده که اتفاقاً خانواده خیلی بافرهنگی بودند. به علت اینکه هم مرز سرزمین ما بودند در فقیر نگه داشتن سرزمین ما نقش داشتند. ولی امروزه مردم همان منطقه خراسان جنوبی از ما فقیرتر هستند اما این جدال و جنگ تاریخی مانده است. خانواده علم در بیرجند به مردم سیستان ظلم روا داشتند. نماینده تعیین کردند، سیستان را ندیدند. در همین جنگ میان سیستانی ها و بیرجندی ها آدم کشته شده است. در سال 63 حوادث تلخی در زاهدان به وجود آمد و آخر هم نفهمیدیم چی بود. حاصلش هم جز گسترش کینه چیزی نبود. بعد از این حوادث یکی از رهبران قوم بیرجندی در سیستان توسط یکی از قاچاقچی ها کشته شد و او هم مرد محترمی بود.
همین طور در این سرزمین جدال شیعه و سنی هم خیلی تاریخ و مبنا ندارد. در این جدال ها دچار سهم گیری هایی می شویم که نه من به سهم خودم می رسم نه او. هم او فقیر است هم من. هم او ناگزیر است از این سرزمین کوچ کند هم من دارم کوچ می کنم. چهار روز بعد نه او در آن سرزمین هست نه من. ما سر چی داریم می جنگیم. همین معضل را در سطح کلان هم داریم. هنوز ما جامعه رشدیافته یی نداریم. در همین تهران ساختار محله یی و قومی را می بینیم. در حالی که همین بلوک های منطقه یی و تنوع قومی می تواند مبدل به یک فرصت بشود. این برمی گردد به بلوغ فکری روشنفکران و نخبگان ما.
* به هرحال این مشکل را چه کسی باید حل کند و از کجا باید شروع کرد؟ دولت مسوول این ماجراست یا روشنفکران و فرهیختگان جامعه باید پیشقدم شوند؟
** به نظر من دولت کارش اجرایی است، در همه دنیا این نخبگان هستند که باید خیلی صبورانه و ظریف روی این نکته ها کار کنند و فرهنگ و عادات مردم را تغییر دهند. نسل اول ما روی این مساله خوب کار کرد، هدایت روی داستان های عامیانه ما کار کرد اما فولکلور مبدل به افسانه های عامیانه شد نه چیزهایی که در زندگی مردم نقش دارد. کارکرد فولکلور را برداشتیم و آن را به عنوان یک خرافه دیدیم. یکی از کارکردهایش خرافه است اما باید به مردم یاد می دادیم کارکرد خرافی اش را کنار بگذارند و از کارکرد مثبتش استفاده کنند. الان یکی از مسائلی که کاندیداهای ما می گویند، شاد کردن فضا است درحالی که این مساله را باید تحلیل کنند. طرح خواسته های مقطعی دردی را دوا نمی کند. مگر می شود حکم کنند از فردا هیچ کس حق ندارد برای امام حسین گریه کند. تجربه تاریخی داریم وقتی صوفیه اهل سنت ذکر گفتن را ممنوع کردند، در سلسله نقشبندیه ممنوع شد اما کار به جایی می رسد که در دوره جامی آدمی مثل ملاحسین کاشفی از بطن صوفیه نقشبندیه روضه الشهدا را می نویسد و پایه گذار روضه خوانی و عزاداری سنتی می شود. چرا چنین شد؟ چون صوفیه نیاز به یک تهییج درونی داشتند، آدمی مثل ملاحسین کاشفی این کتاب را نوشت که مضمون روضه ها راه بیفتد و آن تهییج اینجا جبران بشود. من پدرم می میرد باید گریه کنم. گریه همان اندازه نیاز است که خنده. کاندیدای ریاست جمهوری برای اینکه رای جوان ما را که صبح تا غروب اندوه دیده جذب کند این حرف ها را می زند. اینجاست که این نقش ها جابه جا می شود. روشنفکر ما باید در این زمینه ها عمل کند. روشنفکر ما فکر می کند همه مردم باید حرف هایش را گوش کنند. روشنفکر ما باید یاد بگیرد با مخاطب خاص خودش حرف بزند.
* ولی بعضی لایه های زیرین جامعه ما با روشنفکر و زبان و فرهنگ او کاملاً بیگانه اند. همچنین روشنفکر ما با توده مردم ارتباطی برقرار نمی کند.
** جامعه ما دچار انشقاق است یعنی سنتی و مدرن در عین حال که دوست دارند با هم کار کنند و کار هم می کنند، ناگهان زیر قید همه چیز می زنند. این قابل ارزیابی و محاسبه نیست. به خاطر اینکه این آدم هنوز حوزه های شخصیتی اش مشخص نشده میان سنت و مدرنیسم متزلزل است. میان قرن دوم هجری (نهم میلادی) و قرن بیست و یکم سرگردان است. میان ایران باستان و ایران جدید، میان قوم و تهران گم است. با نقش قومی اش قضاوت می کند، حرف می زند، با نقش ملی اش می خواهد تصمیم بگیرد. می بینید یک رسانه مدرن دقیقاً دارد سنتی عمل می کند. یک رسانه سنتی مدرن عمل می کند. چرا نمی شود آینده را محاسبه کرد، چون نمی فهمیم مردم چه می خواهند. همه چیز می خواهند. بعضی از کاندیداها در دوره بعد هم توهم دارند که نکند مطالبات مردم همین هایی است که دارم می گویم. بعضی ها را روشنفکرها و بعضی ها را عوام دربر می گیرند. به هرحال جنس کار عوامانه است. تجربه ما در دوره های مختلف نشان داده مرز میان تعریف ها، ذهنیت ها، کلیپ های تبلیغاتی، مطالبات و... به هم ریخته است. هیچ کدام جایگاه صحیح خودش را ندارد.