تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۴  ، 
کد خبر : ۹۷۹۴۰

امام زدائی در خاطره نگاری‌های اخیر


*سوال: در ده ساله اخیر، یکی از محورهای ثابت برخی خاطرات و تحلیل‌هائی که مخالفین انقلاب و نظام یا کسانی که در میانه راه بریده‌اند،نوشته و منتشر کرده اند، مسئله کانالیزه بودن امام است، بدین معنا که اینها مدعی هستند‌ پس از انقلاب، به خصوص هنگامی که امام به جماران آمدند، اطلاعات از کانال‌های خاصی به ایشان داده می‌شد و لذا بر مبنای آن به گونه‌ای تصمیم‌گیری می‌کردند که به اعتقاد اینها ناروا و نادرست بوده است،البته بسیاری بر این باورند که این طیف با طرح این مسئله، در واقع در پی رفع و رجوع و توجیه علل اختلاف امام با خودشان یا بالعکس هستند. با توجه به جایگاه شغلی خود در مقطع پس از پیروزی انقلاب و نیز رفت ‌وآمد زیادی که به محضر امام داشتید، این ذهنیت را در چه پایه‌ای از صحّت و اتقان می بینید؟
**موسوی تبریزی: قبل از هر چیز از شما تشکر می کنم که بر خلاف برخی تاریخ پژوهان و خاطره‌خوان‌ها،از مسئله‌ای شروع کردید که بسیار مهم است، هم در مورد شأن حضرت امام به عنوان یک مرجع تقلید و هم از لحاظ شأن ایشان به عنوان رهبر و مدیر جامعه.این مسئله مهم است که اگر کسی در این موقعیت باشد، یکی از بدترین نقص‌ها، جوّگیری‌ و به تعبیری تحت تأثیر اطرافیان قرار گرفتن است. من در این گفت و گو سعی می کنم بدون حبّ و بغض، چه در مورد امام و چه در مورد دیگران، واقعیت را بگویم. دو طائفه بودند که مسئله را در زمان خود امام مطرح می‌کردند. یک طائفه متأسفانه از دوستان بودند و طبیعتاً خیلی دلشان می‌خواست حضرت امام مثل ایشان فکر و عمل کند و در انحصار آنها باشد. امام هم آنها را دوست داشت، ولی انحصار را دوست نداشت. یک طیف هم مجموعه‌ ملی‌گرایی‌ها و به تعبیر امروز،ملی مذهبی ها بودند. به منافقین و کمونیست‌ها کاری نداریم. از مجموعه ملی‌گراها، آنهائی که در کنار امام بودند، اعم از بنی صدر و طیف نهضت آزادی و حتّی جبهه ملی، تمایل داشتند امام مثل آنها فکر کند و فقط در انحصار آنها باشد و لذا این حرف‌ها را می‌زدند که اطرافیان امام روی ایشان تأثیر می‌گذارند و دیگران به محضر ایشان راه ندارند.
امام رحمه‌الله علیه کهولت سن داشتند که رهبر شدند و متأسفانه خیلی زود و هنوز یک سال از پیروزی انقلاب نگذشته بود که سکته قلبی کردند و مشکلات جسمانی ایشان شدت پیدا کرد،‌ ولی در عین حال از نظر ملاقات، هم در مورد مسئولین و هم در مورد افرادی که قبل از انقلاب در پیروزی انقلاب سهیم بودند و هم در مورد مردم عادی و نیز علما،به طور جامع رفتار می کردند، یعنی طوری نبودند که ملاقات‌هایشان اختصاص به یک گروه داشته باشد.همیشه بیش از حد ملاقات داشتند که گاهی پزشکان منع می‌کردند. قبل از سکته، ملاقات‌ها به قدری حجیم و زیاد بود که گاهی پزشک می‌آمد و می‌گفت ملاقات ممنوع است و ناچار بودند یک هفته، ده روز ملاقات‌ها را تعطیل کنند. در این ایام امام از دفتر خودشان به منزل مرحوم آقای اشراقی در خیابان دورشهر، مقابل مسجد صدوق که منزل دو طبقه ای بود،می رفتند.مرحوم امام را می‌بردند که فشار ملاقات‌ها کم شود، با این همه باز هم ملاقات‌های خصوصی انجام می‌گرفت. روز آن شبی که حال امام رو به وخامت گذاشت و ایشان را به بیمارستان قلب تهران آوردند و دیگر به قم برنگشتند، بعد از جریان خلق مسلمان،از تبریز برگشتم و رفتم منزل آقای اشراقی و خدمتشان رسیدم. یکی دو ساعت بعد امام را برده بودند تهران. ملاقات‌ها گاهی تا این حد امام را خسته می‌کرد. کسانی هم که در اطراف امام بودند، به خصوص مرحوم حاج احمدآقا، عنایت خاصی داشتند که همه گروه‌هائی که در انقلاب سهیم بودند، امکان ملاقات با امام را داشته باشند، به خصوص افرادی که صاحبنظر بودند؛ شاید به همین دلیل هم از طرف گروه‌های مختلفی که دلشان می‌خواست امام در انحصار آنها باشد، حرف و حدیث‌ زیادی در باره احمد آقا بود.
هم در قم و هم در تهران این حرف‌ها گفته می‌شد که چند نفر اطراف امام را گرفته‌اند و نمی‌گذارند اطلاعات صحیح به ایشان برسد. گاهی اصحاب آیت‌الله منتظری این را می‌گفتند، گاهی از طیف راست سنّتی که دوست نداشتند امام با غیر از آنها ارتباطی داشته باشد و از غیر آنها حمایت کند، این حرف‌ها را می‌زدند؛عده‌ای می‌گفتند که امام در حیطه حاج احمدآقا قرار گرفته است؛مثلاً در قضیه رادیو تلویزیون که شورای سیاستگزاری،آقای محمد هاشمی را برداشت، امام دستور داد که صلاح نیست، ‌بگذارید بماند. بعد حتی در مجلس هم گفتند که اطراف امام را افرادی گرفته‌اند. امام در یکی از نامه‌هایشان می‌گویند: "هنوز من زنده هستم و این طور می‌گویند ".
*سوال: سردمدار القای این ذهنیت،دست کم در دهه اخیر،طیف مهدی هاشمی هستند که از قول آقای منتظری خاطراتی را پخش می‌کنند.
**موسوی تبریزی: بله، یک عده هم‌ آنها هستند.
*سوال: چرا اطرافیان آقای منتظری به این نتیجه رسیدند که امام توسط احمد آقا و دوستانش کانالیزه شده است؟
**موسوی تبریزی: تنها یک دلیل دارد. وقتی من دلم می‌خواهد که شما همیشه حرف مرا گوش کنید و نمی‌کنید، یک بهانه‌ای می‌آورم و می‌گویم لابد فلانی نمی‌گذارد گوش کنید؛دلم می‌خواهد همیشه من باشم، گروه من باشد؛ریشه اش همین منیّت‌هاست؛غیر از این هیچی نیست. مهدی هاشمی و دوستانش دوست داشتند هرچه آنها می‌گویند، باشد و احمدآقا گوش نمی‌کرد. احمدآقا حرف همه را به امام منتقل می‌کرد.
*سوال: آقای منتظری در خاطرات و تحلیل‌هائی که از قولش منتشر می‌کنند...
**موسوی تبریزی:خاطرات مال خودش است.
*سوال: و در کتابی به اسم واقعیت‌ها و قضاوت‌ها از ایشان منتشر کرده‌اند...
**موسوی تبریزی: این مال او نیست. من خودم خوانده‌ام و خلاف هم در آن زیاد است.
*سوال: در این دو کتاب،نویسندگان،عامل اصلی کنار گذاشته شدن آقای منتظری را احمدآقا می‌دانند و می‌گویند که او می‌خواست جای امام بنشیند.
**موسوی تبریزی: دروغ است. خدا رحمت کند احمد آقا را.در اولین جلسه‌ای که بعد از اعلام قائم مقامی آقای منتظری تشکیل شد، منزل مرحوم آقای توسّلی ناهار دعوت بودیم. من بودم و احمدآقا و آقای هاشمی و آقای امام جمارانی.در آنجا احمدآقا سر ناهار به آقای هاشمی گفت که شما از این به بعد در نماز جمعه در باره آقای منتظری بگوئید: " آیت‌الله‌العظمی، و ایشان را مطرح کنید ".در آن مقطع احمدآقا شدیداً به آقای منتظری علاقه داشت و شدیداً‌ هم تمایل داشت که ایشان بعد از امام، رهبر شود و بعد از امام هم در مورد مسائل فقهی و شرعی می‌گفت که من مقلد آقای منتظری هستم، مادرم هم همین طور و آقای پسندیده هم همین طور؛ البته نه مسائل سیاسی.در قضیه برکناری آقای منتظری، من معتقدم که برخوردهائی که بین احمدآقا و نه مهدی هاشمی که با هادی هاشمی، داماد آقای منتظری پیش آمد، تأثیرگذار بود.تأثیر هادی در بیت آقای منتظری بیشتر از مهدی هاشمی بود.البته مهدی از اول هم آدم‌ تندروئی بود.
آنچه که مسلم است و من یقین دارم این است که احمد آقا رحمه‌الله علیه حرف همه را به امام می‌رساند. من غیر از رفت و آمدی که به خاطر مسئولیتم به بیت امام داشتم، با احمدآقا از قدیم خیلی رفیق بودیم. همسایه هم بودیم و دیوار بین منزلمان هم دیوار نبود، از این درخت‌های شمشاد بود. در طول ده دوازده سالی که در جماران بودیم، مراوده داشتیم و ایشان محبت داشت و ما هم که بدیهی است بسیار به ایشان علاقه داشتیم. من می‌دانم که احمدآقا گاهی برای اینکه حتی کلمات شفاهی امام را طور دیگری منتقل نکند، آنها را یادداشت می‌کرد، یا مثلاً اگر در اطلاعیه‌ها کلمه‌ای یا مطلبی بود که نیاز به اصلاح و بازنگری داشت، بدون اجازه امام هیچ دخل و تصّرفی نمی‌کرد. اگر نظر داشت، اول می‌رفت به امام می‌گفت، اگر امام قبول می‌فرمود، تغییر می‌داد و اگر نمی‌پذیرفت، ابداً ‌دخل و تصرف نمی‌کرد. همین طور در سخنرانی‌هائی که قرار بود از رادیو و تلویزیون پخش شود و مثلاً به نظر احمد آقا می‌آمد که بهتر است این جمله پخش نشود، این را می‌رفت به امام می‌گفت، امام می‌فرمود آره یا نه و همانی را که امام می‌فرمود انجام می‌شد. در ملاقات‌ها هم به هیچ وجه این طور نبود که برای کسی ملاقات نگذارد. البته ممکن است که مثلاً چون با من دوست بود،وقت ملاقات مرا کمی بیندازد، ولی درخواست هیچ کس را برای ملاقات بی‌پاسخ نمی‌گذاشت و اتفاقاً بیشتر تهمت‌هائی هم که به او می‌زدند به همین خاطر بود که مثلاً جناحی تمایل نداشت کسانی از جناح دیگر با امام ملاقات داشته باشند. به نهضت آزادی‌ها وقت ملاقات می‌داد،صدای عده ای در می آمد؛ به جناح چپ آن موقع،یعنی حامیان آقای میرحسین موسوی وقت ملاقات می‌داد، صدای راست سنتی در می‌آمد؛به راستی ها وقت ملاقات می داد،ماها ناراضی بودیم! خلاصه هر جوری که عمل می‌کرد، صدای یک عده‌ای در می‌آمد. واقعاً احمد آقا شأن رهبری امام را حفظ کرد و آنچه را که در بیرون بود،‌ عیناً به امام منعکس می کرد و هر کسی که با امام کار داشت، امکان ملاقاتش را فراهم می‌کرد.من در خاطراتم شرح شصت هفتاد بار ملاقاتم با امام را نوشته‌ام،‌ولی دو سه برابر آن با امام ملاقات داشتم.حتی یک بار پیش نیامد که احمد آقا بیاید بنشیند و ببیند که من دارم به امام چه می‌گویم، مگر اینکه خودم این را می خواستم و میل داشتم احمد آقا مطلبی را تأیید کند. گمانم فقط یک بار خودم خواستم که بیاید و آمد و نشست. در مابقی ملاقات‌ها، امام تنها بود.
*سوال: بعضی‌ها می‌گویند احمد آقا می‌آمد می‌نشست و امام می‌گفت بلند شو و برو!
**موسوی تبریزی: شاید در موارد معدودی پیش آمده بود که امام این را بفرماید،ولی من شخصاً‌ در طی این همه ملاقاتی که با امام داشتم، حتّی یک مورد هم ندیدم که احمد آقا بیاید بنشیند که امام چنین چیزی بگوید، در حالی که وقتی به بیت آیت‌الله منتظری می‌رفتیم، گرفتار بودیم و این آقا هادی می‌آمد می‌نشست و بالاخره گاهی هم ما نمی‌خواستیم بنشیند وتذکر می‌دادیم و می‌گفتیم کار خصوصی داریم، ولی احمد‌ آقا این کار را نمی‌کرد، یعنی آن قدر هم باهوش و زرنگ بود که ننشیند که امام به او تذکر بدهد.
*سوال: به بحث اصلی برگردیم.در خاطرات منتشر شده،به طور مشخص چند مسئله یا چند رویداد مهم تاریخ انقلاب هست که نحوه شکل گیری و فرجام آن رویدادها به کانالیزه بودن امام مرتبط شده است.خاطره نویسان از یک طرف به ارائه اطلاعات غلط یا یکسویه به امام تاکید دارند و از طرف دیگر بسط ید شدید احمد آقا در این موارد و کلاً در اداره کشور.یکی از مواردی که شما به دلیل مسئولیت قضائی و نیز ارتباطی که قبل و بعد از انقلاب با آن کانون داشتید،در جریان آن هستید، مسئله حزب خلق مسلمان و سرنوشت آقای شریعتمداری است. در این مورد چه گفتنی هائی دارید؟
**موسوی تبریزی: مسلم است که آقای شریعتمداری از اول انقلاب، سر ناسازگاری با امام داشت.در مقابل تمام همّ و غمّ امام این بود که شأن او به عنوان یک مرجع محترم حفظ شود؛علاوه بر این،نکته جالب این بود که امام فکر می‌کرد تمام آذربایجانی ‌ها مقلد آقای شریعتمداری هستند. روی این مسئله، امام در مخالفت با ایشان احتیاط می‌کرد، در حالی که در مورد بقیه آقایان مراجع این طور نبود.
*سوال: یعنی اگر با مراجع دیگر مخالفتی داشتند،‌ جدی تر برخورد می‌کردند؟
**موسوی تبریزی: امام با دیگر مراجع، مخالفت خاصی نداشت، ولی اگر با آنها در شرایطی مشابه آقای شریعتمداری قرار می‌گرفت، آن همه دغدغه نداشت. امام می‌خواست مسئله آقای شریعتمداری به شکل درست و مسالمت آمیزی حل شود و ادامه آن را برای انقلاب خطرناک می‌دید، چون غیر از مسئله مرجعیت، در اینجا یک مسئله ناسیونالستی و اختلاف بین ترک و فارس هم پیش می‌آمد. کافی بود مسئله را برگردانند و بگویند چون آقای شریعتمداری ترک است، چنین برخوردی با او می‌شود و ترک‌ها را نسبت به انقلاب و امام تحریک کنند که این کار را هم کردند. ترک‌های مختلف شاهسون، همدان، تبریز و دیگران، از جمله ترک‌های خود قم، زیاد هستند.همین الان فقط ترک های قم در حدود ششصد هفتصد هزار نفر می‌شوند.
در همان مقطع در اثر تحریکات خلق مسلمان،عده ای از ترک ها به منزل امام حمله کردند.اغلب اینها طرفداران آقای شریعتمداری بودند و با چوب و چماق و سنگ تا نزدیکی خانه امام هم آمدند،اما ایشان دستور دادند که اطرافیانش هیچ نگویند؛مردم قم آمدند و جلوی آنها را گرفتند و کارها حساب شده پیش رفت. یا مثلاً‌ ما تبریز که بودیم، مشکل خلق مسلمان پیش آمد. خلق مسلمان ظاهر قضیه بود، ولی جریان کومله ها که مال عزالدین حسینی بود و دمکرات که مال قاسملو بود و اشرف دهقان که خلق کرد را درست کرده بود و چریک های فدائی و کمونیست‌ها همه در آن جمع بودند. اینها در تبریز با خلق مسلمان همکاری می‌کردند. من مقداری با امام رک حرف می‌زدم؛ یک روزی خدمتشان عرض کردم که شما تصور می‌کنید که تمام آذربایجان یا اکثریت قریب به اتفاق علما و تجّارش مقلد آقای شریعتمداری هستند،ولی واقع امر این جور نیست و واقعاً هم این را عین حقیقت گفتم. واقعیت امر این بود که بعد از فوت آیت‌الله بروجردی، تبریز لااقل دودسته شده بود. یک دسته مقلد آقای حکیم شده بودند، یک دسته مقلد آقای شریعتمداری. آن دسته‌ای که مقلد آقای حکیم بودند، علما، تجّار بزرگ و محترم و فرهنگیان و دانشگاهیان بودند. اصناف عادی و متوسط و طبقه پائین مقلد آقای شریعتمداری بودند. آقای ایروانی یکی از علمای بزرگ تبریز که خدا رحمتش کند، می‌گفت چهار "خوان(خان) " طرفدار آقای شریعتمداری هستند. یکی خان‌های دهات، یکی عرشی خوان‌ها، اینها کسانی هستند که در فاتحه‌ها قرآن می‌خوانند، یکی هم روضه‌خوان‌ها، یعنی منبری‌های کم سوادی که فقط روضه می‌خوانند و دسته چهارم هم نوحه‌خوان‌ها.اینها کم نبودند، ولی از این طیف‌ها بودند.به هر حال در زمان شاه هم بین این دو دسته مخالفت‌هائی وجود داشت.
خدا رحمت کند آقای انزابی را،یک بار سر این قضیه نزدیک بود کتک بخورد. ایشان در فوت آقای بروجردی خواست آقای حکیم را تبلیغ کند و بالای منبر گفت وقتی خبر فوت آقای بروجردی به آقای حکیم رسید، ایشان گفت کمرم شکست و بعد هم زد به قضیه کربلا و فرمایش اباعبدالله (ع) بعد از کشته شدن حضرت عباس (ع). بنده خدا وقتی از منبر آمد پائین، عده‌ای از روضه‌ خوان‌ها می خواستند او را کتک بزنند که چرا اسم آقای حکیم را بردی؟ این قضیه مال فروردین سال 41 است و لذا قبل از اینکه اسم امام هم مطرح شود، در تبریز این اختلافات وجود داشت. بعد هم این اختلافات بیشتر شد تا سال 49 که آقای حکیم فوت کرد.البته باید بگویم که پس از سال 42 عده‌ای از جوان‌ها اعم از دانشگاهی و غیر دانشگاهی که سیاسی بودند، مقلّد امام شدند. در سال 49 که آیت‌الله حکیم فوت کرد، عده‌ای از علما و بازاری‌ها مقلد آیت‌الله خوئی شدند، یک عده‌ای هم مقلد امام شدند، یعنی مقلدین آقای حکیم هیچ کدام به آقای شریعتمداری مراجعه نکردند و از همان زمان بین مقلدین آقای حکیم و آقای خوئی و امام با مقلدین آقای شریعتمداری اختلاف بود. گروه اول می‌گفتند که آقای شریعتمداری مرجع درباری است. طرفداران آقای شریعتمداری حتّی با مقلدین آقای خوئی هم مشکل داشتند و درگیری و اختلاف، همیشه بود. به هر حال،من خدمت امام عرض کردم این جور نیست که کل آذربایجان مقلد آقای شریعتمداری باشند.محترمین و علمای بزرگ تبریز طرفدار شما و طرفدار آقای خوئی هستند. طرفداران آقای خوئی هم در این نزاع نهایتاً‌ طرفدار امام بودند. وضعیت آذربایجان این گونه بود.وقتی این را خدمت امام عرض کردم،کمی آرامش پیدا کردند و به همین دلیل هم توانستیم مشکل تبریز را خیلی راحت حل کنیم.
یکی از کارهائی که انجام دادیم این بود که می‌گفتیم ما اصلاً با تقلید کار نداریم. آیت‌الله شریعتمداری مرجع تقلید و محترم است،ولی مسائل سیاسی باید از طریق حکومت حل و فصل شود. تعیین امام جمعه و قاضی و اینکه حزب خلق مسلمان کمیته داشته باشد، صحیح نیست. اینها سی تا کمیته و گروه مسلح داشتند و به بعضی‌ جاها حمله و مشکل ایجاد می‌کردند. ما تنها کاری که توانستیم با موفقیت انجام بدهیم این بود که حساب مسئله مرجعیت آقای شریعتمداری را از قضایای سیاسی و حکومتی جدا کردیم و این، کار ما را خیلی راحت کرد.حتی مقلدین متدین آقای شریعتمداری هم با این کار ما مخالفتی نداشتند و از این جریان جدا شدند و ته قضیه یک عده کردهائی که برای ایجاد آشوب آمده بودند، ماندند.
*سوال: اینها مقلدان آقای شریعتمداری بودند؟
**موسوی تبریزی: نخیر آقا! اینها اهل سنّت و جزو کومله ها و دموکرات ها بودند، چه ربطی به مقلد آقای شریعتمداری بودن، دارد؟ آمده بودند آشوب کنند. خلاصه نهایتاً غائله خلق مسلمان با دستگیری بیست سی نفر و اعدام ده، دوازده نفر فیصله پیدا کرد و کل ماجرای تبریز، به راحتی حل شد. مسئله خود آقای شریعتمداری یکی دو سال بعد پیش آمد که پرونده قطب زاده بود که آقای ری شهری به آن رسیدگی کرد.
*سوال: نقش احمد آقا در این ماجرا چه بود؟
**موسوی تبریزی: واقعاً تهمت‌هائی که به حاج احمد آقا زده می‌شود، ظلم بزرگی است. یادم هست بعد از آن شبی که جامعه مدرسین اطلاعیه‌ داد که آقای شریعتمداری دیگر صلاحیت مرجعیت ندارد،صبح، من و آقای محمدی گیلانی خدمت امام رفتیم. من دادستان کل انقلاب بودم و آقای محمدی گیلانی هم رئیس دادگاه‌‌های انقلاب در اوین بود و وقت قبلی داشتیم. حضرت امام همیشه اجازه می‌داد کسی که آمده، صحبت کند و سکوت می‌کرد و دقیق گوش می‌داد و آخرش اگر سئوالی داشتیم، امام جواب می‌داد، اما آن روز وقتی رسیدیم و من پرسیدم: " آقا! حالتان چطور است؟ انشاءالله که بهترید "، امام با تأثر بسیار شدیدی فرمود: "خیلی بد شد. هیچ وقت در تاریخ شیعه این طور نشده بود که مرجعیت زیر سئوال برود. من نمی‌خواستم چنین اطلاعیه‌ای صادر شود ". برداشت من این بود که اگر می‌دانست، جلوی پخش اطلاعیه را می‌گرفت. بعد هم فرمود که من خیلی تلاش کردم آقای شریعتمداری را حفظ کنم، ولی ایشان حاضر نشد. تلاش امام هم با واسطه‌های مختلف بود. یکی مرحوم آقای فلسفی بود که الحمدالله در خاطراتش هم اینها را گفته. آن قدری که امام و حتی حاج احمدآقا در مورد آقای شریعتمداری تلاش کردند و کوتاه آمدند، درباره هیچ کس نکردند، ولی در اطراف آقای شریعتمداری کسانی بودند، به خصوص پسرش حسن آقا و عده‌ای از سیاست بازها که در نهایت کار را خراب کردند.
ای کاش اطرافیان ایشان از طیف آقای بازرگان بودند،ولی آقای شریعتمداری به حرف آنها هم گوش نمی‌داد. به حرف آدم‌هائی مثل رستم خانی گوش می‌داد که از انگلستان آمده بود و هیچ کسی جز بنی صدر او را نمی‌شناخت و ظاهراً ملی گرا، اما در حقیقت، چپ بود. در غائله تبریز وقتی که خلق مسلمانی‌ها رادیو تلویزیون را گرفتند، حسن آقا او را فرستاده بود آنجا و در سه چهار روزی که رادیو تلویزیون دستشان بود، اعلامیه‌های کومله، دموکرات، منافقین، اشرف دهقان، حزب توده و خلاصه هرچه را که از ضد انقلاب به دستشان آمد،‌خواندند.وقتی چنین آدم‌هائی در اطراف آقای شریعتمداری جمع شدند،همه ملی گراهای باسابقه و علمای باوجهه، خودشان را کنار کشیدند. آقای سید هادی خسروشاهی با آقای سبحانی و مرحوم آسید یونس عرفانی اردبیلی از طرف آقای شریعتمداری آمدند تا با هیئتی که امام تعیین کرده بودند، در تبریز صحبت کنند. مرحوم عرفانی خودش به من گفت که برگشتم و به آقای شریعتمداری گفتم: "آقا! جز یک مشت اراذل و اوباش، کسی در خلق مسلمان نمانده و مقلدین خودتان هم از این وضعیت ناراحتند.راه حل این است که خودتان را از این خلق مسلمان بکشید کنار و تبّری کنید و کاری به آنها نداشته باشید ". آقای شریعتمداری این کار را کرد، ولی خیلی دیر و دیگر فایده نداشت، چون ما کار خودمان را کرده بودیم. بعد هم دو باره همین حسن آقا و دامادش و عده دیگری دورش را گرفتند.وقتی که جریان قطب‌زاده پیش آمد،من به خود امام گفتم که اطلاق لفظ کودتا به این جریان، جمهوری اسلامی را کوچک می‌کند. حمله به خانه‌ای که فقط 13 نفر در آن بوده‌اند که پنج، شش‌ تای آنها هم منقلی بودند و سه چهار نفرشان بازنشسته و دو سه تا زن فاسد،اینها کجا می توانند کودتا کنند؟مگر نظام جمهوری اسلامی به این عظمت را می‌شود به این ‌آسانی‌ها ساقط کرد؟ امام از آن به بعد به آقای ری شهری دستور دادند که دیگر لفظ کودتا را مطرح نکنید. باز کودتای نوژه یک چیزی!اطلاق لفظ کودتا به این ماجرا، وجهی نداشت و برازنده نظام نبود.
*سوال: در آن جریان اتهام آقای شریعتمداری این بود که از جریان کودتا خبر داشت و خبر نداده بود.
**موسوی تبریزی: تا آنجا که من می دانم این هم نبود! پانصد هزار تومان پول داده بود به کسی که برود کمک کند. قطب‌زاده گفته بود این را داده بود به من که در این جهت خرج کنم. آقای شریعتمداری می‌گفت داده‌ام به مهدوی نامی که ببرد در جای مناسب خودش هزینه کند!
*سوال: آقای شریعتمداری در یکی از بازجوئی‌هایش گفته بود که اطلاعاتی داشتم که قطب‌زاده می‌خواهد چنین کاری بکند، ولی چون کاری انجام نداده بودند، جا نداشت عده‌ای را گرفتار کنم!
**موسوی تبریزی: فتوکپی بازجوئی نزد من هست. آن موقع آقای ری شهری قاضی دادگاه انقلاب ارتش بود و من دادستان کل انقلاب بودم و مسئولیت همه دادسراهای انقلاب با من بود. آقای ری شهری خودش متن آن بازجوئی را برای من آورد.
*سوال: بسیاری از مطلعین می‌گویند اتفاقاً در دورانی که آقای شریعتمداری در حصر بود، بهترین کانال برای عرض حال نسبت به امام و رفع مشکلاتش، باز هم احمدآقا بود.
**موسوی تبریزی: بله،آقای شریعتمداری در آن دوران،عمدتاً با احمد‌ آقا تماس می‌گرفت و بعد از جریان کودتا،‌ چند تلگراف زده بود برای امام که توسط احمد آقا به امام داده شود و مثلاً درخواست کرده بود دامادش را عفو کنند. ‌یک نامه هم در مورد دارالتبلیغ بود که گفته بود این از بیت‌المال درست شده و نگذارید از بین برود.حداقل دو تا از تلگراف ها را احمد آقا به خود من نشان داد. نامه‌ای هم در جواب احمد آقا که به او گفته بود گروه‌ها می‌خواهند از شما سوء استفاده کنند و شما از اینها تبّری بجوئید؛نوشته بود که دو صفحه نامه مفصّل است و احمد آقا آورد پیش من و گفت که آقای شریعتمداری پیشنهاد کرده این نامه را به عنوان برائت از ضد انقلاب بنویسد. آیا کافی است؟ این دیگر خیلی خصوصی است. حتّی آقای ری شهری هم نمی‌داند!من دیدم یکی دو تا نکته کم است. بعضی از گروه‌ها را می‌دانستم که پشت پرده دارند دخالت می کنند؛ گفتم اینها را هم بنویسد. می‌خواهم بگویم که قبل از امضا کردن نامه،‌آن را برای احمد آقا فرستاده بود که ببیند و بعد که اینها را اضافه کردیم، برای امضای آقای شریعتمداری رفت. گمانم همان موقع هم چاپ شد.
*سوال: آقای ری شهری آن را در خاطراتش آورده است که او همه گروه‌های ضد انقلاب را محکوم کرده است.
**موسوی تبریزی: همان است. احمد آقا خیلی تلاش کرد که ماجرا به اینجا نکشد. البته من معتقد نیستم که همه اطلاعاتی که وزارت اطلاعات داده بود، درست بود. آقای ری شهری در خاطراتی که اخیراً نوشته و من یک مقداری از آن را خوانده ام،‌ ذکر کرده که مثلاً اطلاعات قم گفته اگر تشییع جنازه آقای شریعتمداری برگزار شود، چنین می‌شود،اگر علنی دفن شود، چنان می‌شود،ولی من به جدّ معتقدم که هیچی نمی‌شد. اشتباه کردند.
*سوال: تشییع آقای شریعتمداری که قطعاً موجب سوء استفاده می‌شد.
**موسوی تبریزی: نه، در آن موقع نمی‌شد، چون دیگر هم هیبت آقای شریعتمداری شکسته و هم خیلی چیزها معلوم شده بود. عده‌ای در تشییع او شرکت می‌کردند و تمام می شد و می رفت. مرحوم حاج آقا رضا صدر هم می رفت و نمازش را می خواند!هیچ مشکلی پیش نمی‌آمد. می‌بردند علنی دفن می‌کردند و روی سنگ قبرش هم می‌نوشتند حضرت آیت‌الله العظمی آقای شریعتمداری! هیچی نمی‌شد!کار خوبی نبود که کردند. این کار را نکردند،ولی بعد از‌ پنج ماه آمدند یک پارچه سبز گذاشتند روی قبرش که بر آن نوشته بود یا حسین مظلوم! آن وقت از دهات تبریز و دیگران گروه گروه سر قبرش آمدند.
*سوال: البته این اتفاق موقعی افتاد که امام سکته کرده بودند و اطلاع نداشتند.
**موسوی تبریزی: من یقین دارم که امام اطلاع نداشت.من به احمد آقا اعتراض کردم و گفتم امام یقیناً نمی‌خواست با قضیه آقای شریعتمداری این گونه برخورد شود. گفت قرار نیست که امام در همه کاری دخالت کند،امام در محدوده کاری مسئولین کمتر دخالت می کرد.
*سوال: یکی دیگر از گروه‌‌هائی که ادعا می‌کنند به دلیل کانالیزه بودن امام،از ایشان دور افتادند،‌ نهضت آزادی‌ و ملی‌گراها بودند و این سیر جدائی تا جائی ادامه پیدا کرد که در سال 67 امام طی آن نامه مشهور، رسماً‌ اعلام کردند که اینها به هیچ روی صلاحیت حضور در حکومت را ندارند.شما و دوستانتان از آغاز انقلاب نسبت به رفتار اینها حساسیت نشان می‌دادید و به عناوین مختلف به آنها اعتراض می‌کردید. آیا رفتار این آقایان کار را به اینجا کشاند یا کانالیزه بودن امام و ذهنیت ایجاد کردن درباره آنها نزد ایشان؟
**موسوی تبریزی: بیشتر این ادعاها را باید به نفسانیت‌ آدم ها برگرداند. گاهی این نفسانیت، حکومت خواهی است، گاهی هم خودستائی است و در مواردی خود انسان هم نمی‌داند که این صفت را دارد. امام "رحمه‌الله علیه "، در آغاز همه چیز را در اختیار نهضت آزادی گذاشته بود. از نخست وزیری گرفته تا رادیو تلویزیون گرفته و روزنامه مهم حکومت یعنی کیهان.وزرا هم که غالباً از اینها بودند،در شورای انقلاب هم که بودند. با اینکه در جامعه گروه مفصّلی هم نبودند، اما مورد احترام بودند و من تفصیل این مسئله را در خاطراتم گفته‌ام.در آغاز، امام کار را داد دست اینها. اینها الان می‌گویند آزادیخواه هستند و این حرف‌ها، ولی من معتقدم انحصار طلب‌ترین گروه ها در نظام جمهوری اسلامی، اول اینها بودند، بعد هم حزب جمهوری اسلامی!
*سوال: در مورد حزب جمهوری جای تأمل دارد.
**موسوی تبریزی: من عقیده خودم را می‌گویم و کاری به حرف دیگران ندارم. به هر حال،آقای بازرگان در اوج قدرت حاضر نبود در چهار تا کمیته شکسته بسته چند تا آخوند محلی باشند. اصلا‌ً دردش این بود که چرا در این کمیته‌ها آخوندها هستند و دخالت می‌کنند.با وجود اینکه وزیر دادگستری از اینها بود؛وقتی چهار تا دادگاه انقلاب تشکیل شد که در رأس آن یک آخوند بود؛آقای بازرگان مرتباً علیه دادگاه انقلاب صحبت می‌کرد. یا مثلاً اولین جلسه‌ای که برای مجلس اول در روز 4 خرداد سال 59 گرفته شد، من هم دوره اول نماینده مجلس بودم و آمدیم خدمت امام. عصر آن روز جامعه مدرسین، ما را به مدرسه فیضیه دعوت کرده بود و ماعصر رفتیم قم. احترام بالاتر از این نمی شد به آقای بازرگان گذاشت که بعد از آن همه حرف و حدیث و از نخست وزیری کنار رفتن، همه کمکش کرده بودند و در فهرست انقلابی‌ها قرار گرفته و برای نمایندگی مجلس، رأی هم آورده بود. آنجا هم گفتند آقای بازرگان یکی از سخنران‌هاست.
اوّلاً که ایشان برخلاف عادت همیشگی که مرتب و با انضباط بود، دیر آمد. همه علما هم منتظر نشسته بودند،وقتی هم که آمد، رفت پشت میکروفن و عذرخواهی کرد و گفت رفته بودم خدمت آقای شریعتمداری؛ به این خاطر دیر شد؛ بعد هم شروع کرد به صحبت درباره اینکه در طول تاریخ،تقریباً هیچ آخوندی سیاسی نبوده و فقط‌ آقای شریعتمداری مختصری در سیاست دخالت می‌کرده! و الان هم اگر علما در سیاست دخالت نکنند،بهتر است! من همان جا بلند شدم و اعتراض کردم که چطور این همه سوابق مبارزات روحانیت را نادیده می‌گیرید؟ و رفتم به طرف تریبون که بلندگو را بردارم! آیت‌الله نوری می‌گفت فردای آن روز خدمت امام رفتم و برخورد شما را گفتم و امام خیلی خوشحال شدند. غرض اینکه حتی مبارزه و انقلاب را هم می‌خواستند به خودشان منحصر کنند. همین آقای دکتر یزدی رئیس کیهان بود و همراه با مصطفی کتیرائی که از اینها بود،علیه دادگاه‌های انقلاب و شخص من مقاله می نوشتند.من طبق قانون مطبوعات، جوابیه نوشتم، ولی او چاپ نکرد. هر دو در مجلس نماینده بودیم.در آنجا از او پرسیدم: " تو که این قدر دم از قانون می‌زنی، چرا جوابیه مرا چاپ نکردی؟ " گفت: " تو یک زمانی در فلان جا به آقای بازرگان توهین کردی، عذرخواهی کن تا چاپ کنم ".گفتم اصلاً چه ربطی دارد؟ آزادیخواهی مثل دینداری،مثل اصلاح طلبی یا هر عنوان دیگری، گاهی ابزاری می‌شود برای اینکه کارهایمان پیش برود. متأسفانه در همه جا هم هست. بعضی از برخوردهائی که در این کشور پیش آمده، تضاد بین حق و باطل است، ولی در بعضی هم هواهای نفسانی دخیل بوده اند و جریانات مختلف سعی داشته‌اند یکدیگر را حذف کنند و حتّی حق نفس کشیدن را هم برای دیگری قائل نبودند.
*سوال: بعدها امام گفتند که به انتخاب آقای بازرگان برای نخست وزیری تمایلی نداشته‌اند. چه کسانی در این امر دخیل بودند؟
**موسوی تبریزی: همه؛این را من در خاطراتم گفته‌ام. همه کسان دخیل بودند. آقای طالقانی...
*سوال: البته نزدیکان آقای طالقانی می گویند که ایشان معتقد بوده که ایشان مرد متدینی است،ولی به درد این منصب نمی خورد...
**موسوی تبریزی: به هر حال من این طور شنیدم؛آقای منتظری، آقای مطهری، آقای بهشتی، همه دخالت داشتند. به نظر من اتفاقاً یکی از جاهائی که امام ابداً اشتباه نکرده، همین جائی است که می‌گوید اشتباه کردم،هیچ اشتباهی نکرده است. بهترین موقع بود و استفاده از آنها بهترین استفاده بود.غیر از اینها کسی را نداشتیم. بعدها در جریان حزب جمهوری اسلامی که امام اول اجازه نمی‌داد و بعد اجازه داد، آقای هاشمی رفسنجانی به امام گفته بود که شما دیدید در اول انقلاب، دست همه ما خالی بود و همه اجباراً پناه بردیم به نهضت آزادی !گاهی ممکن است انسان با دادن پستی به کسی مخالف باشد، ولی چاره نداشته باشد یا مصلحت این طور باشد و یا با مشورت دوستان این کار را کرده باشد. خلاف شرع که نیست و واقعاً هم غیر از این گروهی که هم مسلمان بودند، هم سابقه سیاسی داشتند و هم قبلاً ‌در مدیریت‌هائی بودند، ‌کسی را نداشتیم. یک گروه مجاهدین خلق داشتیم که وضعش معلوم بود؛یک گروه سنّتی بازاری داشتیم که هیئت موتلفه بودند و خیلی‌هایشان شهید شده بودند. چند تائی مانده بودند که آنها را در مناصبی گمارده بودند.در روحانیت هم که تشکیلات اجرائی نداشتیم.مثلاً قبل از هر کس در مورد خودم بگویم. امام با دستخط خودش فقط به پنج نفر حکم داده که یکی منم. نه به عنوان دادستان کل انقلاب، بلکه قبل از آن به عنوان قضاوت در آذربایجان شرقی و غربی.من در عین حال مدرس حوزه هم بودم و سیصد چهارصد تا شاگرد هم داشتم. وقتی رفتم قضاوت کنم، اجرای قضاوت و آئین دادرسی را که نخوانده بودم و مجبور شدم چهار پنج تا از دوستان قاضی دادگستری را دعوت کنم. چاره‌‌ای نداشتم. روحانیت تشکیلات اجرائی نداشت، فقط داشتیم انقلاب می‌کردیم و امید هم نداشتیم که به این زودی‌ها به نتیجه برسد. آن روز بهترین انتخاب، آقای بازرگان بود. بودن اینها باعث شد که کل طیف نهضت آزادی، جبهه ملی، داریوش فروهر، دکتر پیمان، ‌بنی صدر که جبهه ملی سوّم بود، همه‌شان دهانشان بسته شود.امام هم گفته بود از همه اینها استفاده کنید. اگر روز اول کنار گذاشته می‌شدند، موج تبلیغی عظیمی علیه انقلاب به راه می‌افتاد.عده ای بودند که به اینها علاقمند بودند،مثلاً طیف آقای شریعتمداری به آقای بازرگان امیدوار بودند و با او رفت و آمد داشتند و یا طیف بازاری‌های سنتی که غیر از آن طیف دو آتشه و انقلابی بودند. آنها هم طرفدار آقای بازرگان بودند. از همه اینها گذشته، حتی اگر این انتخاب، برنامه‌ریزی شده هم بود که نبود،نتیجه قهری آن این طور از آب درآمد که تا اینها بودند، امریکا خیلی حساسیت نشان نداد و در این فرصت، نظام جا افتاد و ما توانستیم در این بی حساسیتی امریکا،‌ خبرگان قانون اساسی را انتخاب و قانون اساسی را تصویب کنیم، رئیس جمهور را انتخاب کنیم و مجلس را راه بیندازیم. دولت بازرگان پنج تا مأموریت داشت که همه را انجام داد و لذا در آن مقطع، بهترین انتخاب بود، بعد هم دو قورت و نیمشان باقی نماند که اگر حکومت دست ما بود چنین و چنان می‌کردیم. من بارها بالای منبر گفته‌ام که امام همه امکانات را در اختیار اینها گذاشت و از همه ملت هم خواست که از آنها حمایت کنند، ولی اینها جز انحصارطلبی و جز اضافه‌خواهی کاری نکردند. آقای بازرگان گفت امام برود قم، ما مملکت را اداره می‌‌کنیم. در عین حال که ایشان را متدیّن می‌دانیم، ولی این نقاط ضعف را هم داشتند.
*سوال: پاسخ امام به آقای محتشمی که درباره نهضت آزادی نوشته شده بود، هرسال چندین بار مطرح می‌شود و حرف و حدیث‌هائی را هم برمی‌انگیزد.اینها ادعا می‌کنند که نامه را امام ننوشته؛شما هم یکی دو سال پیش گفتید که احمد آقا گفته نامه را من نوشته‌ام؛اما آقای محتشمی می‌گویند کارشناسان دادگستری نامه را با خط امام تطبیق داده و گفته‌اند که خط امام است. کم و کیف این ماجرا چیست؟
**موسوی تبریزی:احمد آقا خودش به من گفت که خط من و امضای امام است. خط که مهم نیست،مسئله امضاست که امضای امام است و همان سندیّت را دارد. جریان هم از این قرار است که آقای بارزگان به دادگستری شکایت کرده بود که این نامه جعلی است. دلایلش را هم گفته بود که امام تکه کلام هائی دارد که در اینجا نیست و دست امام هم لرزشی دارد که در این خط نیست.احمد آقا شب های چهارشنبه روضه داشت.یکی از این شب ها، آقای محتشمی بعد از روضه رفت در اتاقی با احمد آقا صحبت کرد. احمد آقا مرا برای مشورت خواست و گفت که جریان ازاین قرار است و از آقای محتشمی شکایت کرده‌اند. این نامه به خط من است و امام امضا کرده و نه تنها این نامه که نامه‌های اخیر را غالباً امام نمی‌نوشت. من می‌نوشتم و امام امضا می‌کرد...به هر حالاز نظر اعتبار فرقی نمی‌کند. اشتباه می‌کنند که می‌گویند خط امام است. نه این، نه آن نامه‌ای که درباره آقای منتظری نوشته شده، خط امام نیست، امضای امام است. خود احمد آقا گفت خط من است، ولی وقتی امام امضا کرده، هم از نظر شرعی و هم از نظر قانونی و هم از نظر عقلی، نامه امام است. آقای رسولی و آقای رحیمیان اغلب احکام و پیام‌ها را نوشته‌اند. این مسئله‌ای نیست.مهم امضای امام است. من خودم حکم‌هائی دارم که امام ننوشته و فقط امضا کرده. دلیل هم ندارد که همه را خودش بنویسد.مگرالان که این همه حکم می نویسند و رهبری امضا می‌کند، اعتبار ندارد؟ بحث بیهوده‌ای است.
*سوال: محور دیگر برخی خاطرات،بحث منافقین است که در اینجا عمده تعریض آنها به خود امام است.برخی از وابستگان سابق منافقین، این روزها این گونه القا می‌کنند که در واقع، نظام آنان را به سوی جنگ مسلحانه سوق داد، یعنی اگر آنها را تحویل می‌گرفتند و نگهشان می‌داشتند، انگیزه‌ای برای ورود به رویاروئی مسلحانه با نظام نداشتند.از جمله کسانی که در چند سال اخیر به دنبال القای این ذهنیت بوده،آقای میثمی است که به طور مداوم در نشریه چشم انداز ،این مقوله را مطرح کرده است. خیلی‌ها هم خلاف این را می‌گویند و این نظر را قبول ندارند. با توجه به اینکه شما با این گروه زیاد برخورد داشتید، دیدگاهتان در این باره چیست؟
**موسوی تبریزی:من هم در مصاحبه‌ای که با چشم‌انداز کردم گفتم که برخی این دیدگاه را دارند که شاید اگر بعضی از برخوردها نمی‌شد، مسئله فرق می‌کرد. در مورد مجاهدین خلق، بارها در صحبت‌هایم گفته‌ام که نه تنها برخورد حذفی نشد،بلکه برخورد جذبی هم زیاد شد. حاج احمدآقا که خدا رحمتش کند، آن چنان با اینها جذبی برخورد می‌کرد که از طرف افراد تند و حزب‌الهی این طرف، مورد اتهام قرار می‌گرفت و حتی از بعضی از اعضای حزب جمهوری اسلامی حرف‌های تندی می‌شنید.یادم هست که بعد از شهادت مرحوم آقای بهشتی، در کنگره اول حزب، احمدآقا را دعوت و حتی به عضویت هم دعوت کرده بودند. بعضی از تندها اعتراض می‌کردند که چرا ایشان را دعوت کرده‌اید! من عمیقاً‌ معتقدم که احمدآقا هیچ کاری را بدون اجازه امام انجام نمی‌داد و در مورد مجاهدین خلق هم اگر با آنها ارتباطی داشت، امام دقیقاً در جریان بودند. بنا بود که روزنه‌‌ای باشد که تا جائی که امکان دارد اینها به سمت قیام مسلحانه نروند.در اردیبهشت یا خرداد 58 بود که امام "رحمه‌‌الله " به مسعود رجوی و موسی خیابانی، اجازه ملاقات دادند. همان طور که گفتم من از قبل از انقلاب با حاج احمد آقا رفیق بودم و تقریباً همسن هم بودیم، لذا می‌توانستم خیلی باز و بی تعارف با او صحبت کنم و ایشان هم به من محبت داشتند. من به ایشان اعتراض کردم و البته تنها من هم نبودم.در جلسه ای دوستانه بودیم؛من بودم، آقای ری شهری بود، آقای فاکر بود، گمانم آقای معادیخواه بود،آقای جعفری گیلانی و مرحوم آقای حقانی بودند و چند نفر دیگر. دوستانی که از زندان درآمده بودند، مثل آقای فاکر و آقای معادیخواه از ما تندتر بودند که چرا امام به اینها اجازه ملاقات داده‌اند.من و آقای جعفری گیلانی،به این مقدار تند نبودیم.
من این مسئله را به حاج احمد آقا منتقل کردم، گفت بیائید خودتان با امام صحبت کنید. در همان تاریخ، شاید یک هفته بعد از ملاقاتی که احمد آقا به آنها داده بود، برای ما ملاقات گذاشت و به دیدن امام رفتیم.امام در گوش دادن به حرف‌ها خیلی بی‌تکلف بودند. بعد از انقلاب هم این تشریفات و تعارفات کذائی حالا نبود. واقعاً ما به عنوان یک طلبه جوان 27، 28 ساله خیلی راحت با امام می‌نشستیم و صحبت می‌کردیم. سخنگوی آن دوستان هم من بودم. عرض کردم: "آقا! این دوستان از این ملاقاتی که شما به منافقین دادید، ناراحتند. اینها در زندان با بچه مسلمان هااین جور برخورد می‌کردند و این جور بودند ". امام رحمه‌‌الله علیه فرمودند: " من می‌خواستم با اینها اتمام حجت کنم. یکی اینکه نگویند ما حرف داشتیم و دستمان به فلانی نرسید و نتوانستیم حرف‌هایمان را بزنیم. دوم اینکه من هم حرف‌هایم را بگویم که از آنها چه می‌خواهیم و بدانند که ما نمی‌خواهیم با آنها بجنگیم، وگرنه من هم همه چیزهائی را که شما می دانید، می‌دانم. من اتمام حجت کردم و گفتم که باید تمام اسلحه‌ها و ساختمان‌های دولتی را تحویل بدهید و مثل همه ملت بیائید و فعالیت آزاد سیاسی کنید، در این صورت آزاد هستید و از طریق انتخاب مردم هم به هر جا که برسید، کسی جلوی شما را نمی‌گیرد ". این کاری بود که امام "رحمه‌‌الله علیه " انجام دادند و بسیار کار درستی هم بود و لذا اینها در انتخابات مجلس شرکت کردند و در خیلی جاها هم برای شرکت در مرحله دوم رأی آوردند، از جمله موسی خیابانی که در تبریز، رقیب خود من بود.
تبریز شش نفر نماینده می‌خواست و اینها هم شش کاندیدا داشتند. آن موقع هم قانون این بود که هر کس بالای پنجاه درصد آرا، رأی می آورد، می‌رفت مجلس و اگر نمی آورد،‌ می‌ماند برای مرحله دوم که در تبریز، من و پنج نفر دیگر از دوستان هم نتوانستیم برای مرحله اول رأی بیاوریم. اینها هم به قدری رأی آوردند که سه نفرشان برای مرحله بعد ماندند؛کم هم نبودند،حسابی شلوغ می‌کردند و آزاد هم بودند.من در آن زمان قاضی شرع بودم که در انتخابات شرکت کردم.کاندیداهای ما مرحوم سید ابوالفضل موسوی تبریزی، آقای دکتر سبحان اللهی که پنج دوره نماینده شد و در دوره ششم استاندار بود،آقای دکتر ساروخانی، دکتر گیلانی و آقای انزابی بودند.علاوه بر این،جریانات دیگر هم کاندید داشتند.دکتر سامی از جاما کاندید بود و حتی توده‌ای‌ها هم کاندیدا داشتند.خلاصه اینکه برای مرحله دوم، شش نفر از ما ماندند، سه نفر از مجاهدین و سه نفر هم آزاد. در مرحله دوم همه خط امامی‌ها انتخاب شدند.مجاهدین، واقعاً فعالیت می‌کردند و همه جا،‌از جمله سرچهارراه‌ها روزنامه مجاهدشان را می‌فروختند و عکس‌های ما را هم پاره می‌کردند. شرایط بسیار آزادی بود. می‌خواهم این را عرض کنم که امام تا این حد بر سر پیمان خود ماندند و به اینها آزادی عمل دادند، در حالی که اینها دائماً در تریبون هایشان و روزنامه مجاهد، علیه نظام و مسئولان آن صحبت می‌کردند و تهمت می‌زدند. من تااین مرحله هم نمی‌گویم وابسته بودند، البته بعدها ارتباطات اینها با بیگانگان روشن شد،اینها شب و روز کارشان تخریب نظام بود. راهپیمائی می‌کردند، اعلامیه می‌دادند، اعتصاب به راه می‌انداختند و هرکاری که از دستشان برمی‌آمد برای مخالفت با نظام می‌کردند و در عین حال نظام با آنها مماشات کرد.
از 22 بهمن 57 تا 25 خرداد 60، نزدیک به دوسال و نیم، هر کاری که توانستند کردند. روزنامه شان چاپ می‌شد، ساختمان‌های دولتی در اختیارشان بود و اسلحه فراوان داشتند و با اینکه امام گفته بودند اینها را تحویل بدهید،‌ ندادند و به شکل علنی نیروهای مسلح خود را به نام میلیشیا در روزهای جمعه راه‌ می‌انداختند و می‌بردند در کوه‌ها و به آنها آموزش نظامی می‌دادند. نظام جمهوری اسلامی با هیچ گروهی این قدر مماشات نکرد. البته پست‌های کلیدی را طبق یک پیمان نانوشته، به اینها نمی‌دادند، چون در میان تمام مسئولان و سردمداران انقلاب، حتی یک نفر نبود که به اینها اطمینان صددرصد داشته باشد. حتی آقای بازرگان هم به اینها اعتقادی نداشت،البته ایشان حتی به امثال داریوش فروهر هم نمی‌خواست پست بدهد و امام گفتند که این کار را بکند، ولی امکان نداشت که او به مجاهدین، پست مهمی را محول کند،‌ یا بنی‌صدر که تندترین و مستقل‌ترین مقالات را علیه مجاهدین در روزنامه انقلاب اسلامی می‌نوشت. بعد از رئیس جمهور شدن، همدست شدند،‌ آن هم بنی‌صدر اینها را نیاورد سر کار بگذارد،بلکه آدم‌هائی در اطرافش بودند که با اینها ارتباط داشتند.او از اینها حتی معاون و مشاور هم نگرفت ؛با این همه و برای حفظ و کنترل کردن این گروه ها، حاج احمدآقا علنی از اینها دفاع می‌کرد، حتی وقتی در امجدیه ریخته بودند و اینها را زده بودند، حاج احمد آقا علناً مخالفت کرد و گفت‌ نباید دعوا راه می‌انداختید و باید می‌گذاشتید حرفشان را بزنند.
در نیمه دوم سال 59 من نماینده مجلس بودم و دیگر قضاوت نمی‌کردم. دو تا پرونده بود که عملاً گیر کرده بودند و سروصدا هم ایجاد شده بود. یکی پرونده سعادتی بود که مجاهدین حسابی سروصدا به راه انداخته بودند و از آقای طالقانی هم نقل می‌کردند که سعادتی جاسوس نیست و خلاصه فشار و تنش زیادی به وجود آمده بود. یکی هم پرونده سینما رکس آبادان بود که از یک طرف 950 خانواده شهدای سینما رکس ناراحت بودند که چرا قاتلین محاکمه نمی‌شوند و از طرف دیگر هم سلطنت طلب ها تبلیغ می کردند که این جریان کار انقلابیون بوده ،والاّ چرا برای این پرونده،محکمه تشکیل نمی شود.دو سه هفته قبل از شروع جنگ و در شهریور 59 ، محاکمه سعادتی را انجام دادیم. در مقطع محاکمه سعادتی،نفوذ و روابط مجاهدین به قدری قوی بود که مدارکی را جمع کرده بودند که ما حامی نظام هستیم و داریم خدمت می‌کنیم! و درباره فعالیت‌های جاسوسان امریکائی و حتی کودتای نوژه، این ما بودیم که به بنی صدراطلاعات دادیم. اینها را به حاج احمد آقا داده بودند و ایشان هم به من تلفن زد که اینها می خواهند بیایند با شما صحبت کنند. مرحوم شهید شاه‌آبادی هم با من تماس گرفت و گفت که پدر رضائی‌ها و یک نفر دیگر می‌گویند ما مطالبی داریم و می‌خواهیم با فلانی صحبت کنیم. اینها در یک جلسه به اوین آمدند و آن مدارک را دادند که احتمالاً بعضی‌هایشان را هنوز دارم؛مثلاً‌ نامه داده بودند به بنی صدر که ما اطلاع داریم که در نوژه چنین مسائلی هست و امثال این حرف‌ها.
*سوال: این مسئله چه ارتباطی به پرونده سعادتی داشت؟
**موسوی تبریزی:می‌خواستند بگویند که ما قصدمان خدمت به نظام است و سعادتی هم می‌خواسته در مقابل پرونده سرهنگ مقربی که به روس‌ها داده، اطلاعاتی را درباره کارهای جاسوسی سیا در ایران بگیرد و در اختیار نظام قرار بدهد.قضیه سرلشکر مقرّبی را هم که می‌دانید که از افسران بلندپایه شاه و در عین حال، توده‌ای و جاسوس کا.گ.ب بود و وقتی رژیم فهمید،او را اعدام کرد.برای روس‌ها خیلی مهم بود که بدانند او در بازجوئی‌هایش چه چیزهائی را اعتراف کرده است. سعادتی هم که در زندان قصر به عنوان بازپرس کمک می‌کرد.
*سوال: هویت و ارتباط حزبی او معلوم بود؟
**موسوی تبریزی:بله، آزاد می‌آمدند و کمک می‌کردند. سعادتی بخش های مهم پرونده سرلشکر مقربی را که در حدود 40 صفحه بود، می‌برد می‌دهد به کاردار دوم سفارت روس و آنها هم چیز به دردبه خوری به او نمی‌دهند و ظاهراً فقط یکی دو تا عینک به او می‌دهند که مثلاً بتواند با آنها حروف مخفی را بخواند! به هر حال اینها ادعایشان این بود که می‌خواستند با این تبادل اطلاعات، به نظام خدمت کنند. می‌خواهم بگویم تا آن موقع اینها ارتباط تنگاتنگ با احمدآقا داشتند،‌ به طوری که حتی ایشان از من که قاضی پرونده بودم،‌ برایشان وقت گرفت.به کسانی که می‌گویند نظام با اینها بدرفتاری کرد،باید گفت که نظام اینها را نخست وزیر و رئیس جمهور نکرد، ولی مانعشان هم نشد که بروند کاندیدا و نماینده شوند و همه جا هم بودند. نه طیف آقای بازرگان، نه طیف بنی صدر، نه طیف دکتر پیمان، نه توده‌ای‌ها و نه حتی طیف میثمی‌ها به اینها اعتماد نداشتند.
*سوال: اینها از قبل از انقلاب قدرت تشکیلاتی بسیار خوبی داشتند. اولاً شعارهائی می‌دادند که طیف نوجوان و جوان علاقمند به مبارزات انقلابی را خیلی جذب می کرد، تجربیات تمام سازمان‌های آزادیبخش دنیا، به خصوص چپی‌ها را هم داشتند، آدم‌های ثابت قدمی را هم جذب کرده بودند، یعنی کسانی که سر چهارراه‌ها نشریه مجاهد می‌فروختند‌، اگر کتک هم می‌خوردند، دست برنمی‌داشتند، با احمدآقا و آیت الله طالقانی و بعضی از سران انقلاب هم رابطه داشتند و با اینکه اینها اعتقاد صددرصد به منافقین نداشتند، اما معتقد بودند که نباید اینها را به موضع تقابل کشید، حتی آقای بهشتی هم به آنها اجازه ملاقات می‌داد.
**موسوی تبریزی: ...آیت الله مهدوی کنی از بزرگان انقلاب، مورد اعتماد امام و به خاطر اخلاق و روحیه خوبی که داشت، مورد اعتماد همه گروه‌ها بود.ایشان با خط خودش به رجوی اجازه داده بود که برای محافظت از خودش اسلحه داشته باشد. نظام دیگر باید با اینها چگونه مدارا می‌کرد؟‌ چه جوری بیشتر از این باید به اینها آزادی می‌داد؟
*سوال: به هر حال اینها همه این امکانات را داشتند، با این همه چرا مردم در حد رای‌دادن به نمایندگی مجلس هم به اینها اعتماد نکردند؟
**موسوی تبریزی: اینهاهرچند به مجلس نرفتند، ولی رای های خوبی آوردند. شما بایدآن طرف قضیه را هم ببینید؛آن طرف امام حضور داشتند و مردم، همه ما را به عنوان پیروان خط امام قبول داشتند، وگرنه اگر به خودمان بود که ده درصد هم رأی نمی‌آوردیم. بنی صدراشتباهش همین بود که خیال کرد 11 میلیون رای را به خاطر خودش به او داده‌اند. درست است که آدم خوش قلمی بود، قبل از انقلاب هم در بین دانشگاهی‌ها، کتاب‌هایش شناخته شده بودند،‌ ولی فوقش 2 میلیون رای را خودش آورده باشد، باقی به خاطر حمایت احمد آقا و آقای پسندیده و جامعه روحانیت مبارز و خلاصه همه کسانی بود که به عنوان پیروان خط امام شناخته ‌شدند. فقط حزب جمهوری اسلامی که هنوز خیلی هم جا نیفتاده بود و جامعه مدرسین قم از او حمایت نکردند. ائمه جمعه همه شهر‌ها از او حمایت کردند.
امام یک مقبولیت به قول امروزی‌ها کاریزماتیک داشت که خدشه‌ناپذیر بود و کافی بود فقط یک نفر عکس خودش را کنار عکس امام چاپ کند. ما خودمان در تبریز خیلی زحمت کشیده بودیم و عده‌ای هم ما را از قبل می‌شناختند، ولی من خودم اعتراف می‌کنم رأی من به خاطر این بود که مورد اعتماد امام بودم، وگرنه خودم فوقش ده بیست درصد رأی می‌آوردم. در زمان انتخابات میاندوره ای دور اول مجلس، من دادستان کل شده بودم و آقای ساروخانی هم استاندار شد و خود به خود دو تا نماینده تبریز کم شدند؛اخوی من و مرحوم دادمان کاندید شدند. فقط من و شهید مدنی نوشتیم که این دو مورد تایید ما هستند و هر دو به راحتی به مجلس رفتند. معلوم است که مردم به حرف ما به عنوان پیروان خط امام اعتماد داشتند، وگرنه ما خودمان کسی نبودیم. هر چه بود امام بود و انقلاب. آقای مدنی "رحمه‌الله علیه " قبلاً تبریز نبود که مردم ایشان را بشناسند. مجاهدین به خاطر اینکه مورد تائید امام نبودند، رای نمی‌آوردند، در حالی که سابقه انقلابی و تشکیلات خوبی داشتند و طرفداران آنها هم کم نبودند، علاوه بر این خیلی هم در کارشان جدی بودند و گاهی تا سر حد مرگ هم ایستادند، ولی زورشان به خط امامی‌ها نمی رسید. امام با دو سه کلمه،‌ کسانی را که مردم نمی‌شناختند، مقبول آنها می‌کرد. این مقبولیت به امام مربوط است و ما نباید به خودمان نسبت بدهیم.
*سوال: به نظر می‌‌رسد که مجاهدین به چیزی کمتر از حاکمیت مطلق رضایت نمی‌دادند، حتی موقعی که آقای منتظری از زندان بیرون آمد، اینها به ایشان پیغام دادند به امام بگوئید کسی را به عنوان نخست وزیر یا هر پست دیگری انتخاب نکنند، چون ما همه این کارها را پیشاپیش کرده‌ایم.
**موسوی تبریزی: این گروه ،اولاً وضعیتشان مشکوک بود. اینها در سال 51 اعلام کردند که کمونیست شده‌اند و در کتاب‌ها و اعلامیه‌هایشان هم آیه "فضل‌الله المجاهدین... " را حذف کردند و یکی دو سال قضیه این طوری بود.معلوم نشد یکمرتبه از این وسط چطور گروهی بیرون آمدند و ادعا کردند که مسلمان هستند، چون تغییر ایدئولوژی اینها که کار یک نفر و دونفر نبود،‌ بلکه کل سازمان چنین موضعی گرفته بود. در داخل خودمان هم می‌دانستیم که ساواک به خاطر کاظم رجوی که برادر مسعود رجوی بود و در سفارت ایران در سوئیس کار می‌کرد، با او ارتباط داشته و کار می‌کرده است. حرکت‌ها و درگیری های مشکوک هم که زیاد داشتند، مثلاً در روز ورود حضرت امام، همه ملت به خیابان‌ها ریخته بودند،ولی اینها آمده بودند به مقابل دانشگاه. امام قرار بود در دانشگاه سخنرانی کنند و من از طرف مرحوم آقای بهشتی، مسئول انتظامات دانشگاه بودم. امام خودشان برنامه را تغییر دادند و در بهشت زهرا سخنرانی کردند. اینکه می‌بینید در بهشت زهرا، اوضاع به هم ریخته بود،‌ به این خاطر بود که آمادگی نداشتند.به هر حال اینها اولاً برای استقبال به فرودگاه نرفتند و تا امام جلوی دانشگاه رسیدند، اینها به قدری اذیّت کردند که حد نداشت. شعارهای غیر مردمی دادند، عکس و آرم مخصوص خودشان را بالا بردند و می‌خواستند درگیری ایجاد کنند.بعد ها هم از پادگان‌ها هر چه اسلحه بود، بردند و ساختمان‌های دولتی را اشغال کردند و کاملاً مشخص بود که نظام جمهوری اسلامی را قبول ندارند و نظام هم به اینها اطمینان نداشت. کل کسانی که چهل سال مبارزه کرده و دل در گرو ملّت و مردم داشتند، ولو اینکه ملی مذهبی بودند، اینها را قبول نداشتند که بیایند به آنهامسئولیت‌های بالا بدهند.
اینها از قبل بنای درگری نظامی داشتند و بنابر اخبار موثق در روز 30 خرداد 60،‌بالغ بر 10 هزار نیروی نظامی را به خیابان‌ها آوردند. عرض کردم که اینها در روزهای جمعه، رسماً دختر و پسرها را می‌بردند و با اسلحه، آموزشی نظامی می‌دادند. امام بارها به آنها فرمود که اسلحه‌ها را کنار بگذارید و مثل همه در انقلاب شرکت کنید، من حمایت می‌کنم. آقای قدوسی رحمه‌الله علیه که دادستان کل انقلاب بود،‌حدود یک ماه قبل از اینکه اینها اعلام مبارزه مسلحانه کنند،‌ اعلامیه داد که شما اسلحه هایتان را تحویل بدهید و ساختمان‌های دولتی را خالی کنید، ولی در راهپیمائی و انتشار روزنامه و اقدامات سیاسی، آزاد هستید و این اتمام حجت را هم کرد.
*سوال: اینها هنگامی که نتوانستند به پست‌های کلیدی نظام دست پیدا کنند،وارد فاز نظامی شدند و چون در محاسبات خودشان در رویاروئی با امام و نظام اشتباه کرده بودند ،به ناچار فرار و در این برهه شروع به مظلوم‌نمائی کردند و آمارهای طویلی دادند از اعدام ها و شکنجه‌ها و بدرفتاری‌ها. شما به عنوان کسی که در کنار شهید لاجوردی و چند نفر دیگر از چهره‌های شاخص برخورد با منافقین بودید، در این باره که واقعاً‌ چقدر انصاف درباره اینها مراعات می‌شد،توضیحاتی را ارائه کنید،چون اینها با رفتارهای خود فضائی را ایجاد کرده بودند که یک جور تنفر عمومی نسبت به آنها پیدا کرده بودند و حفظ رعایت وانصاف در چنین فضائی کار ساده‌ای نیست.
**موسوی تبریزی: حتی اگر این تندروی‌هائی که اینها ادعا می کنند،‌ واقعیت هم داشت که ندارد، ما دائماً مورد تهاجم مردم بودیم که چرا داریم سست برخورد می‌کنیم. نمی‌شد که ما نماز جمعه‌‌ای، جائی برویم و مردم شعار ندهند که "حاکم شرع قرآن،منافقین را اعدام " و امثال اینها، ‌یعنی از ما درخواست می‌کردند که انتقام بگیریم و نگذاریم خون شهیدان پایمال شود.گاهی از شهرهای مختلف طومارهائی می‌آوردند که قاضی شرع شهر ما با اینها مماشات می‌کند. در عین حال در آن سال‌های اول یعنی سال 60 که اینها ترور و کشتار را شروع کردند تا سال 65 که ترورهای اینها و اعدام‌ها ادامه داشت،‌ قطعا تعداد کسانی که اینها ترور کردند از تعداد اعدامی‌ها بسیار بیشتر بود. من یادم هست که در شهریور سال 60 که من بعد از آقای قدوسی دادستان کل شدم، اینها فقط در تهران حدود 600 نفر مردم عادی را ترور کردند.
وزارت اطلاعات ما هم که در آن موقع عملاً حضور نداشت و شبانه روز خود مردم اطلاع می‌دادند که در فلان جا،‌ حرکت مشکوکی هست و این را به کمیته‌ها یا خود دادستانی تهران که آقای لاجوردی بود خبر می‌دادند که می‌رفتند و گروهی را دستگیر می‌کردند.ممکن بود در میان خیل کسانی که دستگیر شدند، از هر 100 نفر 5 نفر هم اشتباهی دستگیر می شدند و اما این اشتباه خیلی زود برطرف می شد. بعد از دستگیری اینها، ما با کمبود جا مواجه می‌شدیم و ناچار بودیم در سلولی که گنجایش 4 نفر را داشت ، ده نفر را جا بدهیم و یا در سالن‌ها،راهروها با دست‌ها و چشم‌های بسته از آنها نگهداری کنیم.من روز اولی که رفتم بازدید از اوین و دیدم اینها را با چشم‌ها و دست‌های بسته توی سالن نگه می‌دارند، ناراحت شدم. آقای لاجوردی گفت: " شما همین امروز جا پیدا کنید، تحویلشان می‌دهم و شما هم دست و چشم‌هایشان را هم باز کنید ". راست هم می‌گفت.
آدمی که به یک دستش اسلحه بوده و به یک دست دیگرش سیانور و همه کاری هم بلد است، نمی‌شد چشم و دستش را باز گذاشت. ولی تمام همّ و غمّ ما این بود که زودتر مسئله جا را حل کنیم. کسی به من حرفی نمی‌زد و کاری نداشت و همه ناراحتی‌ها متوجه آقای لاجوردی بود، ولی تمام سعی من این بود که زودتر این وضعیت درست شود و 2 ماه بیشتر طول نکشید که مشکل را حل کردیم. کسانی را که دست به اسلحه نبرده بودند و ضامنی و خانواده‌ای داشتند و همچنین آنهائی را که بی‌گناه و در میان بقیه دستگیر شده بودند،آزاد کردیم و رفتند. کسانی را که در رده‌های بالای سازمانی بودند،‌ در جاهای خاصی اسکان دادیم؛ زندان قزل حضار را که نیمه کاره بود، تحویل گرفتیم و سه ماه نکشید که با زحمات فراوان آقای لاجوردی، آنجا را تکمیل کردیم و سالن نشینی و حیاط نشینی تمام شد و یا رسیدگی به پرونده‌های بلاتکلیف که در ظرف 6 ماه تکلیفشان مشخص شد. بنده خدائی بود که من خودم او را می شناختم و تبریزی و کاسب بود،همسایه‌اش با او عناد کرده بود و او را اشتباهی دستگیر کرده بودند.
در میان آن خیل دستگیرشدگان این چیزها هم پیش می‌آمد، ولی حداکثر در ظرف 4 ماه این مسائل مشخص و ختم شد،‌ به طوری که از اول سال 61 برای رفاه زندانی‌ها توانستیم کارهای مهمی بکنیم و حتی برای زندانی‌های جوانی که همسر داشتند، اتاق هائی برای ملاقات‌های خصوصی درنظر گرفتیم.مرحوم آقای لاجوردی چند تا کارگاه درست کرده بود که جوان‌های علاقمند در آنها کار کنند. طبق قانون دادگاه‌های انقلاب،‌وکیل گرفتن الزامی نبود، خود اینها هم وکیل نمی‌خواستند و هیچ وکیلی هم حاضر نبود از اینها دفاع کند،با این همه گرفتن وکیل را الزامی کردیم. قبل از اینها، سعادتی وکیل خواست و گفتیم مانعی ندارد، بیاید.او لاهیجی را که الان در سازمان حقوق بشر است،خواست،اما او نیامد. از ملزم کردن دادگاه‌های انقلاب و دادگاه ویژه روحانیت به قبول وکیل،خود من به نمایندگی از طرف 90 نفر،در مجلس دفاع کردم و گفتم لازم است. آن موقع الزامی نبود و خودشان هم وکیل نمی‌خواستند. این جور اشکالاتی اگر بگیرند، بله درست است. همه هم می‌پذیرند که به هر حال در شرایط اوایل انقلاب و یا فضائی که منافقین ایجاد کرده بودند، احتمال اشتباه هست، ولی اینکه بخواهند بگویند که بی‌دلیل کسی را اعدام کرده ا‌ند، این طور نیست. اینها همه را از خانه‌های تیمی و در ارتباط با ترورها دستگیر کرده بودند و غرض و مرضی هم در کار نبود. در موقعیت پر التهاب جنگ و ترورها و بی‌تجربگی‌های ابتدای نظام، احتمال اشتباه هست، ولی عمد و غرض را نمی‌پذیرم.
*سوال: اصل جریان اعدام سال 67 چه بود و چه موجب شد که این اتفاق بیفتد؟ البته شما در مجلس بودید و در مقام قضائی نبودید، اما مسلماً اطلاعاتی دارید. پس از گذر سال‌های طولانی، هنوز هم اصل این جریان، مبهم است.
**موسوی تبریزی: من تنها بخشی از قضیه را که مربوط به حملات منافقین است، می دانم، در مورد اعدام ها باید از مسئولین اطلاعات وقت و مسئولین قضائی وقت سوال کنید.اخباری که به امام داده بودند این بود که مجاهدین با صدام ساخته‌اند و قرار است از عراق وارد ایران شوند،‌ یکی یکی شهرها را بگیرند و از طریق کرمانشاه و همدان، ‌به تهران بیایند.ظاهراً قرار بود یک طایفه از داخل ایران با اینها همکاری کنند، ‌یک طایفه هم از درون زندان ها شورش کنند.
در اواخر جنگ،در جبهه ها لطمه‌های اساسی خورده بودیم، ‌یعنی آن قدر که امام قطعنامه را قبول کردند. اینها فهمیده بودند که ایران، ضعیف شده و فکر می‌کردند امامی که تا به حال می‌گفت تا آخر می‌ایستیم، حالا که قطعنامه را پذیرفته، دیگر نزد مردم محبوبیت ندارد و مردم علیه ایشان شورش خواهند کرد. اینها حتی به اشکالی می‌رفتند و خانواده شهدا را تحریک می‌کردند که شما فرزندانتان را دادید و آخرش دیدید چه شد؟ امام وقتی می‌گوید جام زهر را می‌نوشم و آبرویم را گرو می‌گذارم، به خاطر این چیزهاست. از یک طرف واقعیت این بود که قدرت نظامی‌مان تحلیل رفته بود و مردم واقعاً نمی‌رفتند بجنگند. اینها سوء‌استفاده کردند و حمله آوردند و خیلی راحت اسلام آباد را گرفتند و خیلی هم کشتار کردند. خودم رفتم دیدم که در بیمارستان آنجا 15 مجروح جنگی بود، همه را گرفتند و کشتند. تانک‌ها تا 15 یا 25 کیلومتر این طرف اسلام آباد آمده بودند،‌ ولی همین که حمله صدام و منافقین اعلام شد، چنان جمعیتی آنجا ریخت که ما حتی در حد دادن آب خالی به آنها مشکل داشتیم و التماس می‌کردیم که برگردند.
*سوال: مرحوم احمدآقا می‌گفتند وقتی مردم این طور به جبهه ها ریختند، امام فرموده بودند من اگر می‌دانستم که مردم این طور می‌روند، قطعنامه را قبول نمی‌کردم.
**موسوی تبریزی:مردم وقتی دیدند اینها این قدر ناجوانمرد هستند، رفتند، این کار خدا بود و مظلومیت امام. شما نمی‌دانید که امام در آن اعلامیه خصوصی و بعد از آن پیام پذیرش قطعنامه چه مظلومیتی از خود نشان داد. مردم گریه می‌کردند. موقعی که احمد آقا آمد و آن نامه خصوصی را در مجلس خواند، همه گریه می‌کردند و من که عمری با احمدآقا، رفیق صمیمی بودم، چنان از خود بی‌خود شدم که به او پرخاش کردم که کردید با امام آنچه را که نباید بکنید! خدا رحمتش کند،‌گفت حالا بعداً با هم صحبت می‌کنیم. من در تمام عمرم این طور با او برخورد نکرده بودم؛اصلاً‌ اختیارم دست خودم نبود. من معتقد بودم که باید قطعنامه را با قدرت قبول می‌کردیم و آن برهه، دیر بود و خلاصه عده ای تقصیر داشتند که همه جا هم حاضرم ا آنها بحث و از این فکر خودم دفاع کنم.منافقین تحلیلشان این بود حالا که ایران ضعیف شده، راحت‌ تا تهران می‌رویم و حساب مردم و اطاعت آنها از رهبری را هم نکرده بودند. ما در جبهه نیرو کم داشتیم، ولی در زندان، ما قدرتمند بودیم. آن موقع که اینها تشکل‌های قوی داشتند، بدون داشتن وزارت اطلاعات قوی در ظرف 5/3 ماه از نیمه مهر تا بهمن سال 60 آنها را ریشه کن کردیم. در یک شب 80 خانه تیمی را زدیم که در یکی از آنها موسی خیابانی و اشرف ربیعی بودند. در سال 67 که آنها تشکل درست و حسابی نداشتند و ما از همه نظر قدرتمند شده بودیم، ‌نمی‌توانستیم داخل زندان را کنترل کنیم؟ قوه قضائیه، سازمان‌ها، زندان‌ها و مخصوصاً وزارت اطلاعات بسیار قوی داشتیم.آ با این قدرت نمی‌توانستیم حتی اگر در داخل زندان توطئه کردند،آنها‌ سرکوب کنیم؟خیلی چیزها برای من مبهم است...
*سوال: موضوع آخر گفت و گوی ما مقوله ادعاهائی است که از قول آقای منتظری منتشر شده است. عده‌ای معتقدند که این خاطرات را از قول ایشان نوشته‌اند و شواهد و قرائنی را هم برای این مسئله ارائه می کنند.
**موسوی تبریزی:حرف بیهوده ای است. آقای منتظری زنده است و می‌گوید خودم گفته‌ام، بگوئیم خیر خودش نگفته؟ شما چرا تلاش می کنید ایشان را در مورد بعضی از حرف‌هایش تبرئه کنید؟آقای منتظری بعد از این خاطرات، ده سال است که زنده است، باهوش است، مطالعه می‌کند، می‌نویسد، حرف می‌زند و اگر این خاطرات را قبول نداشت، می‌گفت ندارم. مسلماً حرف‌های خودش ست، حالا اگر به نظر من و شما دروغ یا راست گفته، این جای بحث دارد، وگرنه در اصل قضیه که خودش اینها را گفته یا نوشته،تردیدی نیست. من می‌دانم خیلی جاها اشتباه کرده، خیلی جاها آن موقع خبرها را به او دروغ رسانده‌اند، خودم رفته‌ام به او گفته‌ام که این را به شما دروغ گفته‌ند، ولی در آن کتاب "خطرات و خاطرات "
*سوال: واقعیت‌ها و قضاوت‌ها...
**موسوی تبریزی:اولش اسمش آن بود، بعد شده واقعیت‌ها و قضاوت‌ها، در این کتاب دروغ زیاد گفته‌اند.
*سوال: اگر فرض بگیریم که این خاطرات را خود آقای منتظری نوشته، در آنجا آمده که چون احمدآقا و همفکرانش می‌دانستند در حکومت آینده که من رهبر آن هستم، جائی ندارند،مرا از قائم مقامی رهبری کنار گذاشتند!ارزیابی شما از این ادعا چیست؟
**موسوی تبریزی:یکی از خلاف واقعیت‌ها همین است. اولین کسی که از قائم مقامی رهبری آقای منتظری حمایت کرد،احمدآقابود.فکر نمی‌کنم بعد از امام کسی را این قدر دوست می‌داشت. این مسلم است و حرفی در آن نیست. به خود آقای منتظری و پسرانش هم این را گفته‌ام که این ادعا، دروغ است. ولی یک مسئله هست که بین دفتر آقای منتظری و احمدآقا درگیری به وجود آمده بود، چون دفتر آقای منتظری می‌خواست در هرکاری،به ویژه در همه عزل و نصب‌ها دخالت کند و به احمدآقا می‌گفتند این کار را بکن آن کار را نکن!عمده این کارها هم نه از طرف مهدی هاشمی،بلکه از طرف هادی هاشمی بود که با عده ای به این باور رسیده بودند که امام و احمدآقا مجبورند هر حرفی که آقای منتظری می‌گوید قبول کنند،‌چون جز او کسی را ندارند که قائم مقام رهبری باشد و متاسفانه با این باور حرکاتی انجام دادند که در یکی دو سال آخر،‌ احمدآقا را ناراحت کرده بودند، با این همه احمد آقا با سیاست کار می‌کرد. ایشان آمد منزل من و گفت: "آقای منتظری باید بفهمد که امام، ‌امام است و نیازی به او ندارد. این اوست که به امام نیاز دارد. "
*سوال: این مطلب را با اندکی تفاوت در رنج نامه هم آورده اند.
**موسوی تبریزی:البته انتشار رنج نامه مال بعد از عزل است؛این حرفی که من می‌زنم مال دو سال قبل از این تاریخ است. احمد آقا زرنگ بود.مستقیم که نمی‌گفت تو برو این را بگو، ولی همین گفتنش به من، یعنی انداختن مسئولیت به گردن من! من آن موقع نماینده مجلس بودم و در قم هم درس می دادم و با آقای منتظری هم رابطه خوبی داشتم.با این همه احمدآقا علیه شخص آقای منتظری هیچ اقدامی نکرد و هر کس هر چیزی در این باره بگوید، دروغ گفته، ولی دفتر آقای منتظری کارهائی کرد که منجر به آن قضایا شد. هادی هاشمی در پرونده مهدی هاشمی دخیل بود. حالا چرا بعد از پنج سال پرونده مهدی هاشمی دوباره رو شد، برای خودش بحث مفصلی است. به هر حال هادی هاشمی محکوم شد، ولی به سفارش احمدآقا زندان نرفت و فقط تبعید شد. احمدآقا می‌خواست محبتی به هادی هاشمی بکند تا او گردن کلفتی را کنار بگذارد و دو باره رابطه بیت آقای منتظری دوباره با بیت امام اصلاح شود. هادی تبعید شد. طبع هادی در زمان شاه هم همین طور بود که هر وقت زندان می‌رود، کوتاه می‌آید، از زندان که بیرون می‌آید،‌گردن کلفتی می‌کند. نمی‌دانم در آن مقطع، رابطه احمدآقا با بیت آقای منتظری چگونه اصلاح شد که به آقای ری شهری گفته بود هادی را در لیست عفو شده‌ها بگذارد، ولی دو تا شرط هم گذاشته بود که یکی این بود که پیش آقای منتظری نباشد و به شهر دیگری برود. آقای ری شهری هم اسم او را در لیست عفو گذاشته بود. بنا بود هادی هاشمی سه سال تبعید باشد، شش ماه که ماند، عفو به او خورد. آذرماه یا دی ماه بود که هادی آزاد شد.احمد آقا برای دیدار آقای منتظری و او،‌با امام ملاقات گرفت. همان جا امام رحمه‌الله علیه خطاب به هادی فرموده بود که آقای منتظری شخصیت بزرگی است و حسادت‌ها درباره ایشان زیاد است و شما باید مراقب ایشان باشید. صحبت ‌های امام در آن جلسه در بولتن کمیته انقلاب اسلامی که رئیس آن آقای سراج موسوی بود،نوشته شده، می‌توانید به آن بولتن مراجعه کنید.یک حاشیه محرمانه هم برایتان بگویم.یک هفته بعد، آقای ری شهری آمد منزل ما و گلایه کرد که از آن طرف می‌گویند به شرط دور بودن هادی هاشمی از آقای منتظری،آزادش کنید، از این طرف برای او و آقای منتظری با امام ملاقات می‌گذارند و امام هم به هادی هاشمی می‌گویند که مواظب آقای منتظری باشید.خبر هم روی آنتن می رود. احمد آقا این محبت را چهار ماه قبل از عزل آقای منتظری به هادی هاشمی کرد. در این سه ماه چه اتفاقی پیش آمد که کار به آنجا کشید که امام نامه 6 فروردین را نوشتند؟ در این فاصله آقای منتظری یکی دو نامه به امام نوشت که یکی درباره منافقین بود که داستانش را مختصر گفتم.این نامه را فقط به سران سه قوه و دفتر امام دادند،اما فردای آن روز از بی.بی.سی خوانده شد!حالا این نامه از کجا به بی.بی.سی رسیده است؟این را خدا باید روز قیامت معلوم کند.
*سوال: از دفتر آقای منتظری نرفته؟
**موسوی تبریزی:یک احتمال این است،‌ نه نفی می‌کنم نه اثبات. برای دنیای شیطان غرب خیلی مهم بود که رابطه امام و آقای منتظری را خراب کنند و کم هم ضرر ندیدیم.
*سوال: امام قبل از عزل آقای منتظری در پیام به مهاجرین جنگ تحمیلی، بدون بردن نام ایشان، به شدت از او انتقاد می کنند و تذکر می‌دهند که از بعضی از کارها پرهیز کنند.
**موسوی تبریزی:پنج شش روز قبل از عید بود. همان موقعی که پیام به مهاجرین از رادیو خوانده شد، با دوستان نشسته بودیم و گفتیم که شمارش معکوس برای عزل آقای منتظری شروع شد. خود هادی هاشمی هم این را فهمیده بود و آمد به من گفت که ظاهراً چنین بوئی می‌آید. گفتم: "بالاخره کار خودتان را کردید! " من از همان اول از این هادی هاشمی خوشم نمی‌آمد. با خودسری‌هائی که کردند کار را به اینجا کشاندند. به هر حال من و آقای جعفر گیلانی و مرحوم آقای بنی فضل و آقای حقانی در روز ششم فروردین رفتیم خدمت امام.ایشان آن روز، آن نامه اصلی را نوشته بودند، ولی ما خبر نداشتیم. احمدآقا نمی‌دانست برای چه آمده‌ایم. منتظر بودیم امام بیاید بیرون که با ایشان صحبت کنیم. واقع قضیه این است که ما با برخورد با آقای منتظری مخالف بودیم، البته با دفتر ایشان مخالفت‌هائی داشتیم. با احمدآقا صحبت شد، گفت اگر به خاطر مسئله آقای منتطری آمده‌اید، به خاطر خودتان می‌گویم که دیگر با امام صحبت نکنید، چون فایده ندارد. آن وقت نامه را از جیبش درآورد. اصل نامه برای آقای منتظری رفته بود.احمدآقا نامه را از سر تا ته برای ما خواند. همان جا آقای هاشمی زنگ زد و تأکیدکرد که این نامه از رادیو و تلویزیون خوانده نشود. ما هم نزد امام رفتیم، ‌ولی در این باره حرفی نزدیم. امام قبول کردند که نامه خوانده و منتشر نشود، ولی تاکید کردند بعداً پشیمان خواهید شد. بعد جواب آقای منتظری آمد و امام نامه تلطیف شده ای در 8 فروردین نوشتند که همان پخش شد.عده ای نامه 6 فروردین را در سال 77 با دست بردن در آن، دادند به روزنامه‌ها. البته بعدها در صحیفه امام، متن کامل نامه آمد.
*سوال: عده زیادی به تاریخنگاری درباره امام روی آورده‌اند و در بسیاری از اوقات، چهره تحریف شده و مشوّشی را از امام نشان می‌دهند. اینها عمدتاً کسانی هستند که توسط خود امام طرد شده اند. هدف این موج خاطره‌نویسی، به نوعی امام‌زدائی مخصوصاً‌در ذهن نسلی است که امام را ندیده‌اند. تحلیل شما در باره این موج چیست؟
**موسوی تبریزی:خیلی روشن است. می‌خواهند وجهه امام را خراب کنند. حتی ممکن است عده ای از آنها حق را با باطل اشتباه کرده باشند. در مورد خاطرات آقای منتظری، من قبول ندارم که ایشان می‌خواهد اما‌م‌زدائی کند، چون هنوز هم با تعابیر بسیار مؤدبانه‌ای از امام یاد می‌کند!
*سوال:حداقل خود شما به اشتباهات زیادی در این خاطرات اشاره دارید.
**موسوی تبریزی:بله و به خود ایشان هم گفته‌ام، ولی آقای منتظری آدمی نیست که اگر چیزی را به او بگوئی عناد داشته باشد. می‌گوید ممکن است آن کسی که این خبر را داده دروغ گفته باشد. به نظر من باید این بحث را تمام کرد.خیلی چیزها در این انقلاب پیش آمد که کاش نمی آمد. شما به امام که پاک‌ترین است اعتقاد داشته باشید و در نوشتن و گفتن نقل ‌قول‌هائی که می‌شنوید، احتیاط کنید. جواب دادن به اینها در روز قیامت، ‌آسان نیست.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات