تاریخ انتشار : ۲۹ مرداد ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۳  ، 
کد خبر : ۹۸۶۵۸
عراق؛ یک سال قبل از اشغال

حمله قطعی است


 ترجمه و تنظیم: میثم نجات
خاطرات رئیس شورای روابط خارجی آمریکا
اوائل ژوئیه 2002 به دیدار کاندولیزا رایس که در آن زمان مشاور امنیت ملی جرج بوش بود رفتم. در آن هنگام من به عنوان طراح سیاسی و عضوی از اتاق فکر وزارت خارجه با وی دیدار کردم؛ اما ما دوستانی قدیمی بودیم، دوستیمان به دوران بوش اول، یعنی حدود یک دهه قبل برمی گشت و روابطمان بسیار فراتر از روابط کاری و رسمی بود.
طبق عادت همیشگی ام، ده-دوازده عنوان مسائلی که قصد طرح آنها در جلسه 30 تا 45 دقیقه ای ام با رایس داشتم را روی کاغذ زرد رنگی نوشتم. مهمترین موضوع در لیستی که تهیه کرده بودم، عراق بود. هفته ها بود که کارمندان زیردستم که مسئول پیگیری حوادث عراق وخاورمیانه بودند، می گفتند که دولت بوش لحنش را در مورد منطقه خاورمیانه تغییر داده است. همکاران آنها در پنتاگون، شورای امنیت ملی و دفتر معاون رئیس جمهور نشانه هایی ارسال می کردند مبنی بر اینکه حرفشان به کرسی نشسته و بالاخره قرار است آمریکا به جنگ با عراق برود. اما من علاقه ای به جنگیدن با عراق نداشتم و باورم این بود که ما گزینه های بهتر دیگری برای مقابله با صدام داریم و می ترسیدم از اینکه درگیری با عراق بسیار سخت تر از آن باشد که طرفداران جنگ پیش بینی می کردند. من همچنین نگران این بودم که در دوره ای استثنایی که آمریکا فرصت این را یافته بود که نفوذ خود را گسترش دهد، یک حمله خارجی می توانست ضربه سختی به سیاست خارجی واشنگتن وارد سازد.
دیدارم با رایس را با بیان این نکته شروع کردم که گویا دولت قصد حمله به عراق را دارد و من درباره موفقیت این جنگ تردید دارم. به او خاطرنشان کردم در دولت بوش پدر که مشاور خاورمیانه شورای امنیت ملی بودم، اطلاعات زیادی درباره موضوع جنگ با عراق به دست آوردم. سپس صریحاً از او پرسیدم «آیا مطمئن هستید که می خواهید عراق را در مرکز توجه سیاست خارجی خود قرار دهید؟»
می خواستم سؤالات دیگری نیز بپرسم که رایس سخنانم را قطع کرد: «رئیس جمهور تصمیمش را در مورد عراق گرفته و از تو کاری ساخته نیست.» لحن رایس نشان دهنده این بود که جنگ با عراق قطعی است.
رایس مرا به یاد گذشته ها انداخت. سیاست از آنچه من تصور می کردم بسیار فراتر رفته بود. اما، به دلایل مختلف، در آن موقع بر سر موضوع جدل نکردم. رایس برایم موضوع را روشن کرد که هرگونه بحث دیگری درباره عراق، اتلاف وقت است. اما من فکر کردم که برای دفاع از موضع خودم درباره عراق فرصت هایی را خواهم داشت.
یکی دیگر از فاکتورهای دخیل در سکوت من این بود که مخالفتم با جنگ عراق صددرصدی نبود. اخیراً در گفت وگو با دو تن از دوستانم گفته بودم که با جنگ عراق مخالفم. مخالفت من جدی نبود به خاطر اینکه فکر می کردم عراق سلاح های بیولوژیک و شیمیایی دارد. همچنین تصورم این بود که این بار نیز جنگ با عراق مانند جنگ قبلی خواهد بود- یعنی تنها در صورت حمایت قاطع داخلی و بین المللی و نیز با نیروهای کافی و طرح دقیق وارد جنگ خواهیم شد- اگر آن روز می دانستم آنچه را که امروز می دانم، که در عراق هیچ سلاح کشتار جمعی وجود ندارد و از این مداخله آمریکا در دنیا به خوبی استقبال نخواهد شد، بی تردید با آغاز جنگ به طور جد مخالفت می کردم. اما حتی در آن موقع، با حمله مخالفت کردم.
فکر می کنم اولین کسی نباشم که در آمریکا با رئیس خود مخالفت می کند، و طبعاً آخرین شخص مخالف هم نخواهم بود. مخالفت در فرهنگ آمریکایی چیز غریبی نیست. این کشور با مخالفت به وجود آمد، با مخالفت پرورش یافت و با مخالفت تغییر کرد. جنبش های کارگری، حقوق مدنی و نیز تظاهرات ضدجنگ ویتنام همه به تغییر منجر شد. آیزنهاور گفته بود که آمریکایی ها نباید «مخالفت دلسوزانه را با براندازی و عدم فرمانبرداری اشتباه بگیرند.» ویلیام فولبرایت سناتور سابق گفته بود «در یک کشور دموکراتیک، مخالفت عین اخلاق مداری است.»
اینها همه درست، اما در تجربه شخصی من، مخالفت بیشتر در خیال تقدیس شده است. تا در عمل. «جوزف هلر» در رمان سیاسی معروف خود با نام «خوب مثل طلا» که در سال 1979 منتشر شد، این حقیقت را به خوبی دریافته است. در این رمان، «رالف» که مشاور رئیس جمهور است، به یک جویای کار می گوید که «این رئیس جمهور بله قربان گو نمی خواهد. ما افرادی مستقل می خواهیم که پس از آنکه ما تصمیماتمان را گرفتیم، با آنها موافقت کنند.
مخالفت سخت است. مخالفت می تواند برای مخالفت کنندگان گران تمام شود. از یک سو، شما خود را موظف می دانید که به رئیسان خود آنچه را که آنان نیازمند شنیدن هستند بگوئید تا آنچه را که دوست دارند بشنوند، گفتن حقیقت به صاحبان قدرت عین وفاداری است. این بهترین و گاه تنها راهی است که می توان اطمینان حاصل کرد دولت (یا هر سازمان دیگر) به اهدافش می رسد. مهم نیست که پیشنهاد چقدر خوب باشد. مواقعی پیش می آید که با پیشنهاد شما مخالفت کنند و حتی ردش کنند.
وقتی شما نادیده گرفته می شوید چه باید بکنید؟ یک راه می تواند این باشد که به مخالفت خود ادامه دهید. البته در صورت خطر اخراج شدن شما وجود دارد. سیاست گذاری در دولت یا هر سازمان دیگری شباهت زیادی به بازی فوتبال دارد. فعالیت اصلی در خط حمله است. اگر شما می خواهید نقشی در بازی داشته باشید، نباید در نقاط پرت زمین مستقر شوید. در سیاست نیز دقیقاً ماجرا همین است اگر همه نظرها متوجه مسائل خاصی است، ارزشی ندارد که خود را از بحث جاری خارج کنید و به طرح مسائلی بپردازید که دیگران آن را نامربوط می خوانند.
برای من این معما چیزی جز یک امر انتزاعی نبود. تصمیم به حمله به عراق تصمیم دوران ساز ریاست جمهوری جرج بوش بود. هم در آن هنگام و هم اکنون، عقیده من این بود که این جنگ، جنگ انتخاب است؛ و فکر می کنم ما را ه اشتباه را انتخاب کردیم گزینه ای که پیش روی من وجود داشت، اما انتخابش نکردم، افشای این تصمیم یا حتی تضعیف این سیاست بود. اما این نه مخالفت که نافرمانی است. گزینه دیگر این بود که پس از اتخاذ تصمیم جنگ هم به مخالفت خود ادامه دهم. تقریباً این کار را انجام دادم، اما نه به طور جدی و قطعی مواقعی هست که شما باید روند امور را به حال خود رها کنید، و جنگ با عراق یکی از این مواقع بود. من در نتیجه محاسباتم دریافتم که اگر نتوانم با اصل ماجرا مخالفت کنم، می توانم روی بخش های مهمی از این سیاست اثر بگذارم.
خطراتی این سیاست مرا تهدید می کرد، چرا که توانستم در واقع نقشی ایفا کنم. یکی از راه های گریز من استعفا بود. استعفا در بسیاری از موارد دراماتیک ترین نوع مخالفت است. اگر دلایل شخصی را نادیده بگیریم (مثل مسائل خانوادگی، سلامتی و مالی) دو دلیل معتبر برای استعفا وجود دارد.
دلیل اول این است که شما در یک مورد اساسی با رئیس خود اختلاف دارید خیلی ها از شورای امنیت ملی در پی تصمیم دولت نیکسون در سال 1970 برای گسترش جنگ از ویتنام به کامبوج، استعفا کردند. سایروس ونس وزیر خارجه وقت در سال 1980 در پی تصمیم جیمی کارتر برای حمله به ایران استعفا کرد.
مسئله عراق هم موضوعی اساسی بود و من مخالف حمله به این کشور بودم، اما استعفا ندادم. دلایلم روشن بود. همانطوریکه گفتم، مخالف حمله به عراق بودم.اگر قرار باشد هرگاه کارکنان 60 درصد مخالف و 40 درصد موافق امری بودند، استعفا دهند، نه دولت، که هیچ سازمانی دوام نمی آورد. اگر می دانستم که در عراق به هیچ وجه سلاح های کشتار جمعی وجود ندارد، مخالفتم 90 به 10 می شد و قطعاً استعفا می دادم و جرج بوش را د راین راه رها می کردم. اما درکم از واقعیات اینگونه نبود.
سرانجام من استعفا کردم. تا حدی این به خاطرجذابیت احراز پست ریاست شورای روابط خارجی بود مرکزی که می توان آن را مهم ترین سازمان غیردولتی روابط خارجی آمریکا دانست. اما در مورد استعفا مختار بودم. در بحث هایی که صورت می گرفت نه تنها در مورد عراق، بلکه در مورد افغانستان، ایران، کره شمالی، تغییرات آب و هوا، مناقشه اعراب اسرائیل و موضوع دادگاه جنایی بین المللی، من بیشتر بازنده بودم تا برنده. من بیشتر طرفدار دیپلماسی و اقدامات جمعی بودم، اما دولت مخالف بود.
علاوه بر همه اینها، آنها مرتبا از من می خواستند از سیاست هایی که خود مخالف آن بودم، دفاع کنم. کوردل هال، وزیر خارجه روزولت به دوستی در مورد خودش گفته بود «خسته شده ام از اینکه در انظار عمومی به من اعتماد کنند و در خلوت نادیده ام بگیرند.» در بسیاری از موارد من مجبور بودم نظرات مخالفان دولت را در خارج از مجموعه دولت رد کنم.، نظراتی که خود طرفدار آنها بودم! البته اینها اتفاقات بعیدی نیستند و هر متخصصی در شرایطی خاص شاید آنها را تجربه کند. اما وقتی به یک روال تبدیل می شود زمان آن است که در مورد آنچه انجام می دهی کمی بیندیشی استعفا از دولت برایم بسیار سخت بود. برای احراز پستی که در آن بودم بسیار تلاش کرده بودم. در دنیا شاید کمتر چیزی جالب ترو هیجان انگیزتر از تاثیرگذاری بر روند تاریخ باشد.
آنهایی که در پی مخالفت با قوانین سفت و سختند باید در انتظار ناامیدی نیز باشند گاه مخالفت بهتر است و گاهی همکاری بهتر به نظر می رسد. زمانی استعفا جواب می دهد، زمانی ماندن. اما وقتی قرار بر مخالفت است، پاسخ دقیقی به این دوگانگی ها نمی توان داد. این است که انسان در تنگنا قرار می گیرد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات