تاریخ انتشار : ۰۱ تير ۱۳۸۸ - ۱۱:۰۲  ، 
کد خبر : ۹۸۸۷۵
گفتگو با دکتر اسدالله بادامچیان عضو شورای مرکزی حزب موتلفه اسلامی

اصولگرایى ذهن سنجیده اکثریت مردم است

گفتگو از امیر خالقیان اشاره: پس از بیانات مقام معظم رهبرى در جمع کارگزاران نظام در مورد منشور اصولگرایی، شاهد گسترش بیش از پیش اظهار نظرها و بحثها در مورد این موضوع هستیم..در این میان برخى موارد همچون امکان تحزب و اختلاف دیدگاه تحت لواى اصولگرایى و چگونگى تعامل با جامعه جهانى بر اساس اصولگرایى از موارد مهمى است که تاکنون درباره آنها کمتر صحبت شده است. براى گسترش حوزه درک از این موارد با یکى از با سابقه‌ترین چهره‌هاى فعالین سیاسى به گفتگو نشستیم.مصاحبه با دکتر اسدالله بادامچیان عضو شوراى مرکزى حزب موتلفه اسلامى که سابقه فعالیتهاى سیاسى ایشان به قیام 15 خرداد سال 1342 بر مى‌گردد، قرار بود در ساختمان این حزب در خیابان خردمند برگزار شود. ولى به علت نبودن تابلویى خاص روى ساختمان، حدود نیم‌ساعت در کوچه و خیابانهاى اطراف در حال جستجو بودیم و مصاحبه با نیم ساعت تاخیر آغاز شد. اما مصاحبه‌شونده با وجود تاخیر ما، با روى باز از ما، در دفتر کار خود استقبال کرد. دفترى که سادگى آن همانند ظاهر مصاحبه شونده مشخصه اصلى آن بود و حصیر کوچک گوشه دفتر که محل استراحت ایشان است، مهمترین زینت اتاق بود.

* اصولگرایى در عالم سیاست چه تعریفى دارد؟
** ابتدائا از شما تشکر مى‌کنم که قصد دارید این بحث را به طور اصولى مطرح کنید. زیرا بیشتر بحثها در این مورد معمولا حالتى عادى و روزمره دارد.
ان‌شاءالله بتوانیم در حد بضاعت خود کمکى کنیم و مقدمه‌اى بر یک بحث اصولى و کلان شود.
براى جواب سئوال شما باید تعریف کنیم که اصولگرایى چیست؛ گرایش به اصول را اصولگرایى مى‌گویند. در میدان سیاست طبعا تعریف اصولگرایى با سایر میادین اندیشه‌اى و علمى فرق مى‌کند. مثلا اصولگرایى در تاریخ فلسفه و عرفان با اصولگرایى در علم سیاست متفاوت است.
در حوزه سیاست، گرایش فعالان سیاسى به رعایت اصول و موازین و ضوابط را، اصولگرایى مى‌نامند.
* این اصولى را که شما فرمودید چه هستند. آیا براى هر مکان و زمانى و براى هر گروهى یکسان هستند؟
** نه، اصول مورد نظر براى هر گروه در شرایط و کشورهاى مختلف متفاوت است، مثلا در اسلام براى ما اصول سیاسى اسلام مطرح است، در مسیحیت (بخش کلیساى کاتولیک و واتیکان) اصول سیاسى مسیحیت مطرح است.
در ملى‌گرایى این اصول، اصول ملیت، در قوم‌گرایى مثل عربیت، اصل قومیت است. غیر مذهبى‌ها و لامذهبها (سکولارها و لائیکها) هم براى خود اصولى دارند و این است که هیچ چیز و اصلى از مذهب را رعایت نکنند. یعنى فقط اصول لامذهبى را رعایت کنند.
پس بنابراین اصول مورد نظر براى هر دیدگاه و گروه، در شرایط مختلف، متفاوت است. مرزبندى اولیه‌اى که مى‌خواهیم در بحث اصولگرایى کنیم این است که اگر بگوییم یک فرد و گروه اصولگرا است، مقابلش غیر اصولگرا مى‌شود.
* مشخصه غیر اصولگراها چیست؟
** سطحى‌نگرى یکى از مشخصه‌هاى غیر اصولگرایى است. یعنى یک بخشى از افراد و گروهها هستند که توجهى به اصول ندارند. از آنها مى‌پرسید که در میدان سیاست مى‌خواهید چه کارى انجام دهید، اما جوابى ندارند، نمى‌دانند براى چه آمده‌اند و معلوم نیست و حتى خود نمى‌دانند که مى‌خواهند روى چه اصل و سیاست واستراتژى عمل کنند. خوب اگر کسى اصولگرا باشد مى‌گوید براى من نظام جامع اقتصادى اسلام، اصل است و در چارچوب آن مى‌خواهم کار کنم.
پس در مقابل اصولگرایى به معناى مطلق (منهاى جناح و گروه خاص)، افراد و گروههایى هستند که خود را به هیچ اصولى پایبند نمى‌دانند، وقتى خود را پایبند ندانستند، پس انسانهاى سطحى‌نگرى هستند، سطحى کارکن، یعنى یک عده افراد سرگردان به لحاظ فکرى و سیاسى و انسانهایى که به طور روزمره کار مى‌کنند و به مشکلات روزمره خود مى‌پردازند، اصولى ندارند، هرچه پیش آید بر اساس همان روز تصمیم مى‌گیرند و یک برنامه، فکر، موضع و خط مشى کلان ندارند.
این تعریف مطلق اصولگرایى بود، اما در جناح بندیهاى سیاسى هم در برهه‌اى از زمان، اصولگرا به کسانى مى‌گویند که مقابلشان افرادى هستند که اصول اسلامى را رعایت نمى‌کنند.
* چگونه مى‌شود انسان در میدان سیاست اصول نداشته باشد؟
** نتیجه نداشتن اصول و غیر اصولگرایى در موضع‌گیریها روشن مى‌شود. یک اصولگرا بر مبناى اصول و ارزشهاى ثابت همیشه یک موضع و دیدگاه ثابت و مستمر دارد. طبعا در شرایط مختلف، بر اساس مقتضیات زمان، تنوع در مواضع را در مورد غیر اصول ثابت دارد.
البته تنوع در مواضع، خود یکى از اصول است، امرى که خود بر مبنایى اصولى است. اما در مقابل کسانى را داریم که معمولا تنوع مواضع غیر اصولى دارند. یعنى دهها نوع موضع داشته و هیچ‌گاه موضع ثابتى را ندارند.
در قرآن آمده است که”یثبت‌الله الذین آمنوا بالقول الثابت”، این خداست که تثبیت مى‌کند. یعنى اصول طورى است که اگر کسى بر اساس آنها رفتار کند، ثبات در گفتار و رفتار و مبانى پیدا مى‌کند.
اما متاسفانه خیلیها این طور نیستند. عده‌اى را مى‌بینیم که زمانى طرفدار ملى‌گرایى بودند و زمانى طرفدار افکار چپى و برخى هم به شرایطى مى‌رسند که مى‌گویند ما لیبرال دموکراتیم. اما مسلمانیم، جالب است که مى‌گویند “اما مسلمانیم”، خوب اگر مسلمان هستی، مسلمانى که با لیبرالیسم و دموکراسى غربى قابل جمع نیست. دموکراسى اسلامى از متن اسلام است، یعنى آزادى و مردمسالارى دینى باید از متن اسلام برخیزد نه از متن سرمایه‌دارى و جامعه پر از ظلم و تبعیض و گناه و فساد.
این افراد چون خود هم متوجه تناقض در گفتار خود هستند، معلوم مى‌شود که اصولگرا نیستند. ما لیبرال دموکراتیم اما مسلمانیم. من این حرف را قبلا هم گفته بودم ولى آنها از من گله کرده بودند، ما از آنها چنین چیزى را توقع نداشتیم، مثال آنها مانند کسى است که بگوید من عرق‌خور و بى‌دینم اما مسلمانم، در کنار آنها یک گروه دیگر مى‌آید و مى‌گوید ما مسلمانیم اما سوسیال دموکراتیم. مى‌گویند در خط امام هستند و دارند در خط امام حرکت مى‌کنند، اما خط و اندیشه امام با سوسیال‌دموکراسى سازگار نیست. سوسیال دموکراسى آرمان و هدف کودتاى نوژه بود، شاپور بختیار عضو حزب بین‌المللى سوسیال‌دموکراسى بود.
در نتیجه نمى‌توان گفت که اینها اصولى و اصولگرا هستند، اگر اصولگرا بودند چنین چیزى نمى‌گفتند یا لااقل بر اساس اصولشان موضع‌گیرى مى کردند و تنوع در مواضعشان اصولى مى‌شد نه تنوع در مواضعى که سرگردانی، تحیر و سطحى‌نگرى آنها را نشان دهد.
* اینکه ما مى‌گوییم اصولگرا، این اصل یا اصول چیست؟
** براى تعریف و بیان این اصول به تعقل، اندیشه و تفقه نیاز داریم. مثلا یک اصل عدالت است، بسیار خوب عدالت چیست، فرق بین عدالت اسلامى و عدالت در دموکراسى غربى و مارکسیسم چیست. مارکسیسم که کلا ظلم است و سرمایه‌دارى معادله‌اى است که یک طرف آن سرمایه‌دار و طرف دیگر بى‌سرمایه است که نهایتا ظلم و معادله‌اى ظالمانه است. این کجا با مبانى اسلام همخوانى دارد. اسلام عدالت محور است. در اسلام یکى از اصول اساسى دین عدالت است.
در نهایت باید گفت که این اصولگراها چگونه باید اصولشان را انتخاب کنند. سطحى‌نگرى واحساسات نباید در اصولگرایى راه پیدا کند.
اصولگرایى مبتنى بر مبانى فکری، عقلانی، دانش و تجربه بشرى است و در اصولگرایى این اصول، اصولى منطقی، عقلایى و علمى است. در این حالت کسى که مى‌خواهد بگوید که عاقل است نمى‌تواند بگوید که اصولگرا نیست.
حال این گروههایى که اصول و اصولگرایى را مى‌پذیرند دو قسمت مى‌شوند، یک، گروههایى که حرف از پذیرش و اعتقاد به اصول و مبانى و ضوابط مى‌زنند، اما در واقع اینها تابع مد هستند. هر چیزى رواج یافت، آنها هم دنباله‌رو هستند.
یکى از مبانى اصولگرایى اعتقاد به اصول است، اما بالاتر از اعتقاد ایمان و گاهى فرد به یقین مى‌رسد و این همان مسئله‌اى است که مباحث اعتقادى اسلام به آن توجه بسیار کرده است.
اصولگرایى وقتى بر اساس آگاهى و اعتقاد و ایمان و یقین باشد، اصولگرایى است نه اینکه هر چیزى که ادعا شود اصولگرایى است، اصولگرایى است. از طرف دیگر اصولگرایى بر مبناى مردمیت است. یعنى چون اکثریت مردم ذهن سنجیده را مى‌پسندند، پس بنابراین اصولگرایى ذهن سنجیده اکثریت مردم است. اکثریتى که روى حساب حرف مى‌زند، نه آن اکثریتى که در یک جامعه تحت تاثیر تبلیغات یا کاریزمایى مانند هیتلر اقداماتى نژادپرستانه انجام دهند.
* نسبت اصولگرایى با ارزشها و ارزشگرایى چیست؟
** اصولگرایى از ارزش‌گرایى مى‌آید. ارزش‌گرایى یعنى اینکه انسانها بر اساس ارزشها عمل کنند.
در دنیا ارزشها را به دو دسته تقسیم کرده‌اند، الهى و انسانی، مثلا کسى به خدا اعتقاد ندارد اما از ظلم بدش مى‌ آید. اما اگر دقتى کنیم خواهیم دید ارزشهاى انسانى و فطرى همان ارزشهاى الهى هستند و ارزشهاى الهى همان ارزشهاى انسانى و فطرى هستند.
اصولگرایى از این ارزشها حاصل مى‌شود. اگر کسى ارزشگرا نباشد، اصولگرا هم نیست و طبیعى است که برخى‌ها هم به هیچ ارزشى اعتقاد ندارند.
از این دیدگاه انسانها را مى‌توان به سه دسته تقسیم کرد: انسانهاى ارزش‌گرا، انسانهاى عادى جامعه که کارى به ارزش و غیر ارزش ندارند و خیر و ضررى از آنها ساطع نمى‌شود و در آخر افراد ضد ارزش، افرادى که علیه ارزشها مى‌جنگند. مانند فراماسونرى که علیه همه ارزشها مى‌جنگد. مستکبرین به معناى قرآن کاملا ضد ارزشند.
* برخى به موضوع اصولگرایى به صورت یک جناح بندى مى‌نگرند، این دید درست است؟
** اگر تمام این تعاریف و توضیحات در مورد اصولگرایى را خلاصه کنیم، مى‌بینیم که وقتى مقام معظم رهبرى در مورد اصولگرایى صحبت مى‌کنند، منظور یک کار جناحى نیست. اصولگرایى یک بستر است و اگر آن را در حد جناحگرایى بیاوریم، به آن جفا کرده‌ایم.اما در عالم سیاست چه این مفهوم و چه هر مفهوم دیگر گاهى دستخوش برخى جناح‌بندیها مى‌شود.
مثلاخط امام، پس از پیروزى انقلاب خط امام مطرح مى‌شود، چون گروههایى بودند که مقابل خط امام حرکت مى‌کردند و مغایر با امام بودند، امام چیزى مى‌فرمود و آنها چیز دیگرى مى‌گفتند.
اما خط امام را هم خواستند دستخوش بازیهاى سیاسى کنند. حزب توده در مجلس اول یک سرى کاندیداى توده‌ای، ضد دین را معرفى کرده بود و در اعلامیه‌هاى خود نوشته بودند که به کاندیداى حزب توده راى دهید تا در مجلس خط امام را استمرار ببخشند. توده ادعا مى‌کرد که امام را قبول داریم و در خط امام هستیم، اما آنها وابسته به شوروى و مزدور بودند، مثل کیانورى که به خدا اعتقاد نداشت، ارزشهاى اسلامى را قبول ندارد، امامت را قبول ندارد، چه برسد به اینکه امام خمینى را قبول داشته باشد.
یا اینکه بعدها و بعد از وفات امام، گروهى آمده و مى‌گوید من خط امامى هستم و یک گروه دیگر مى‌گوید من خط امام و رهبرى هستم.
خوب این نشان مى‌دهد آن کس که ادعا مى‌کند من خط امامى هستم در گفتارش صادق نیست، زیرا خط رهبرى ادامه خط امام است.
وقتى از آنها مى‌پرسیم که چرا نمى‌گویید خط امام و رهبری، مى‌گویند که وقتى انسان بگوید خط امام، خط رهبرى را هم مدنظر دارد.
این مثل این است که کسى در شرایط و زمان امام حسین(ع) بگوید من در خط امام حسن(ع) هستم، چرا؟ مى‌گوید چون دارم صلح مى‌کنم.
ما باید توجه کنیم که در میدان سیاست گاهى یک مفهوم دستخوش جناح‌بندى مى‌شود. اصولگرایى هم گاهى این طورى مى‌شود. الآن وقتى مى‌گویند اصولگرایان، اصولگرایان یک مجموعه‌اند که شامل جناحهاى گوناگون هستند و مفهوم آن براى مردم معلوم است. گروههایى شامل جامعه روحانیت مبارز، جامعه مدرسین، موتلفه، جامعه اسلامى مهندسان، جامعه اسلامى فرهنگیان و...
اما در طرف مقابل گروههایى هستند که نمى‌گویند ما اصولگرا نیستیم، آنها خود را اصلاح‌طلب مى‌نامند. این جریانات موسوم به اصولگرا آیا واقعا اصلاح‌طلب نیستند، اینها هم اصلاح‌طلب به معناى واقعى هستند، نه اصلاح‌طلب از نوع اصلاح‌طلبى بوش و بلر و...
آقاى بوش شب انتخابات نهم ریاست جمهورى پیام مى‌فرستد که به اصلاح‌طلبان راى دهید. آن اصلاحات، اصلاحاتى آمریکایى است، در واقع افسادات است. به همین علت مقام معظم رهبرى این بحث را به صورت یک بستر مطرح کردند، اصولگرایى یک بستر است. اصلاح‌طلبى اصولگرایانه و اصولگرایى اصلاح‌طلب. با این تبیین مشخص مى‌شود که ما دو نوع موضع و خط مشى داریم، یکی، جناحى که به ارزشها معتقد، مومن و پایبند است و در دوران گذشته تا حال نشان داده است که بر طبق ارزشها و اصول عمل کرده است و چهره‌ها و شخصیتهاى موثر آنها هم نشان داده‌اند که پا از محدوده اصول بیرون نگذاشته‌اند و الآن هم در آن مسیر هستند. دوم، گروههایى که اصولگرا نیستند و هر اسمى که مى‌خواهند بر روى خودشان بگذارند. تشخیص آن هم آسان است. ما یک مبناى کتاب داریم که قرآن است، یک سنت و سیره پیامبر و ائمه داریم، یک عقل داریم، یک اجتماع علماى اسلام را داریم. اگر کسى در این مسیر است، اصولگرا است.
* چگونه مى‌شود دیدگاههاى مختلف سیاسی، در عین حال اصولگرا باشند؟
** به خاطر نگاههاى متفاوت به اصول است. در اسلام یک آزاد اندیشى و آزادنگرى وسیعى وجود دارد. ما به زیباییهاى اسلام کم توجه مى‌کنیم زیرا ما مثل ماهى درون آب هستیم. یکى از زیباییهاى اسلام این است که استبداد فکرى و دینى ندارد. “لا اکراه فى الدین”، نمى‌فرماید “لا اجبار”، مى‌فرماید “لا اکراه” یعنى جنس اکراه وجود ندارد چه برسد به اجبار و استبداد. به همین علت است که اسلام از اینکه کسى انتخابگر آزاد دین نباشد دورى مى‌کند. فلذا در دوران انقلاب، کسى را مجبور نکرد و در جنگ کسى را به زور به جبهه نبردند. حال باید پرسید که آیا اصول قالبى است؟ نه، اصول انتخابى است. دیدگاهها به اصول متفاوت است و وقتى دید گاه متفاوت شد، ممکن است 10 دیدگاه متفاوت داشته باشید. ما این همه مرجع تقلید داریم که اختلاف حکم، فتوا و نظریه دارند. اما هیچ‌کدام با یکدیگر اختلاف نمى‌کنند. اینجا که مسیحیت تحریفى نداریم که منجر به آن رفتار با گالیله شود. احزاب و دیدگاههاى مختلف در صورتى اصولگرا هستند که نگاهشان به اصول باشد و چون نگاهها به اصول متفاوت است، پس اختلاف دیدگاه پیدا مى‌کنند. مثل حزب‌الله و حماس که دو دید متفاوت دارند اما یک راه دارند. در غیر این صورت، برداشتهاى ما در مواضع، راهکارها، شیوه‌هاى اجرا و تیمهاى اجرایى متفاوت است.
به شرط صداقت و پایبندى به اصول، مى‌توان نسبت به اصول تفاوت دیدگاه داشت. خداوند یکی، پیامبر یکی، مذهب یکى و همه برادر و در عین تفاوت دیدگاه داریم. “المسلمون کلهم اخوه تتکافو دمائهم”، چیزى در دموکراسى و لیبرالیسم غربى وجود ندارد.
* روابط بین‌الملل، سیاستهاى بین‌الملل و هنجارهاى حاکم بر آن تا چه حد بر اصولگرایى سازگار است؟
** الا‌ن در میدان سیاست جهان به سیاستمدار گفته مى‌شود که شما باید با همه خوش و بش کنید و همه را با خود داشته باشید. لذا دوست شما هست همانطور که با دشمن شما دوست است.
چنین شخصى در تمام مراحل در پى قدرت سیاسى است. اگر به مردم خدمتى کند، خدمت او ابزار به دست آوردن قدرت است. خدمت براى قدرت، نه قدرت براى خدمت، بنابراین در میدان سیاست معمولا گفته مى‌شود که سیاست پدر و مادر ندارد.
امام مى‌فرمایند: در زندان، پاکروان که مامور بازجویى بود نزد امام آمد و گفت: سیاست یعنى پدر سوختگی، شما این را به ما واگذار کنید. راست مى‌گفت،اگر این نوع سیاست باشد متعلق به همانها است. اما آن سیاست غیر از آن سیاستى است که نزد انبیاء است. امام مى‌فرماید: انبیاء “ساسه العباد” هستند، آنها سیاستهاى الهى را که سیاست نور است اجرا مى‌کنند. آنها ائمه النور هستند.
سیاست در اسلام بر اساس اصولگرایى است. یعنى اصول الهی، در اسلام سیاست به معناى انجام وظیفه الهى است، تعریف علم سیاست از مجموع بحثهاى امام این است که سیاست، علم اداره جامعه در سیر الى الله، در صراط مستقیم‌الله و براى رساندن انسانها به مقال “مثل الهی” است. سیاست در اسلام سیاستى است که در آن انسان بر اساس ارزشهاى الهى عمل مى‌کند. خوب این نوع سیاست، تمام مفاهیم، روابط، سیاستگذارى و همه چیزش با آن سیاست غربى و رایج در جهان متفاوت است.
اگر به زندگى امام نگاه کنید مى‌بینید که امام تا انتهاى عمر خود، روى اصول سیاست اسلامى حرکت کردند، یکبار حیله نکردند، یک بار دروغ نگفتند، کار خلاف نکردند، ولى آن طرف چه، شاه بود که تمام فکر و کارش دروغ بود و در اواخر کار، زنش فرح را که به فسق و فجور شهره بود، به زیارت عتبات عالیات فرستاد و عکسش را منتشرکرد که مثلا عاشق امام حسین(ع) بود. این یک دروغ بود، حتى چادر سر کردن و زیارتش فریب است. اما امام حتى تدبیرش در چاره کردن مکر وحیله دشمنان، مکر الهى است. “و مکرو و مکرالله و الله خیر الماکرین”، مکر خدا از مکر فرعونى نیست، از جنس مکر شیطانى نیست، مکر الهى بر اساس اصول و ارزشها است.
* با این حساب سازگار نیستند؟
** نه اتفاقا، ما در دنیا شاهد یک سیاست حاکم بر روابط بین‌المللى هستیم که زیر سلطه قدرت طلبان جهان شکل گرفته است. تمام این نظام سیاست بین‌المللی، تشریفات و همه آنها بر اساس آن قدرت شکل گرفته است. ما مى‌گوییم این وضعیت حق نیست، به چه دلیل اینها تصمیم گرفتند یک سازمان ملل راه‌ انداخته و خودشان منشور سازمان ملل را نوشته‌اند و هرجا حکومتى بخواهد تشکیل شود، باید بیاید و این منشور سازمان ملل را بپذیرد.
این منشور سازمان ملل را هم ما خوب فرض مى‌کنیم، اما اگر خوب است چرا اجبار، اجبار که خوب نیست، اگر آن منشور خوب است، خود دولتها و مردم آن را انتخاب کنند، چرا اجبار مى‌کنند. تازه منشور سازمانى که در آن حق وتو وجود دارد، حق وتویى که ظلم محض است. همه کشورها جمع مى‌شوند و 190 کشور راى مى‌دهند، اما 5 کشور مى‌گویند ما مخالفیم و همه اراده جهانى را از بین مى‌برند. این چه ظلم و تحقیرى است.
اما فعلا روابط بین‌المللى این است و ما وضع موجود روابط بین‌الملل را منطبق با حقوق حقه (به معناى واقعى تعریف) نمى‌دانیم.
روابط بین‌الملل، روابط عادلانه‌اى نیست. در همین شوراى امنیت دیدیم که همه، رژیم صهیونیستى را محکوم کردند اما آمریکا و انگلیس نگذاشتند. در طول یک ماه جنگ 300 کودک زیر 12 سال در لبنان شهید شدند، آن وقت آنها بدون توجه به این جنایت صهیونیستها، مى‌آیند و مى‌گویند که یک فرد زیر 18 سال را که جنایت انجام داده است اعدام نکنید.
آنها به این یک مورد توجه دارد اما به 300 کودک شهید زیر 12 سال اهمیتى نمى‌دهند. خانم رایس با نهایت وقاحت مى‌گوید که آتش بس برقرار نمى‌شود تا زمانى که خاورمیانه جدید شکل بگیرد. خاورمیانه جدید یعنى آنچه او مى‌خواهد، یعنى بکشند، خراب کنند، تمام حقوق ملت لبنان را زیر پا گذارند، خانم رایس مى‌گوید باید جنگ باشد تا آنچه ما مى‌خواهیم برقرار شود.
خوب یک عده از دولتها این طور هستند و البته دولتهایى هم هستند که طرفدار اصول و ارزشها هستند. مخالف این وضع هستند و نهایتا دولتهایى هم هستند که موضعى بینابینى دارند و دنبال منافع روزمره خود هستند.
ما در صحنه بین‌المللى با یک نظام غیر عادلانه روبه‌رو هستیم، با یک حقوق بین‌المللى روبه‌رو هستیم که غربیها نوشته‌اند و با یک سازمانهایى روبه‌رو هستیم مثل سازمان ملل که پس از یک ماه قطعنامه‌اى کاملا یک جانبه صادر مى‌کند.
ما با چنین روابطى روبه‌رو هستیم، ما که نمى‌توانیم خارج از دنیا زندگى کنیم و بر اساس ضرورت، مصلحت و اصولمان سیاستهاى خود را مشخص کنیم، اظهار نظر مى‌کنیم، با یک کشورى که کاملا ضد خدا است رابطه داریم، با یک کشورى که مسلمان است اما به اسلام توجهى ندارد رابطه داریم، با یک کشورى هم که کاملا اسلامى است رابطه داریم.
ما بر مبناى اصول و اصولگرایى خود مى‌بینیم که در تمام روابط بین‌الملل و سیاستها آن اصولگرایى وجود ندارد. ما باید ملتها را آگاه کنیم که این وضع عوض شود و به سیاست بین‌المللى عدالت محور تبدیل شود و این همانى است که در حکومت عدل جهانى امام زمان محقق خواهد شد. “یملوءالله به الارض” کل زمین را مملو از عدل مى‌کند. ما باید این روابط و سیاست بین‌المللى را بر اساس عدل و قسط تعریف کرده و نشان دهیم. هر وقت ما این زیباییها را نشان دهیم، انسانها که فطرتا زیبادوست هستند به سوى آن جذب خواهند شد. اما در وضع موجود بر اساس مصلحت و ضرورت ما داراى روابط بین‌الملل هستیم و هیچ‌گاه تسلیم روابط ناعادلانه و غیر صحیح نمى‌شویم و همیشه در فکریم که جایگزینى مطلوب را در ذهن خود و جهانیان داشته باشیم تا بر آن اساس بتوانیم عمل کنیم و در سیاست خارجی، اصولگراییمان با همین مبناها مشخص مى‌شود.
* به عنوان مثال، در باب پرونده هسته‌اى هم ما تاکنون بر اساس اصولگرایى عمل کرده‌ایم؟
** اتفاقا خیلى خوب هم بر اساس اصولگرایى عمل کرده‌ایم. اولا، یکى از اصول این است که انسان حق مسلم خود را احیاء کند که ما هم احیاء کرده‌ایم. از راه صحیح هم احیاء کرده‌ایم. چون مى‌دانستیم دولتهاى غربى اجازه نمى‌دهند ایران بتواند به دانش برتر جهان دست یابد. دانشى که زیربناى استقلال همه جانبه ایران را حفظ مى‌کند. لذا تا نزدیک ده سال از دولت آقاى هاشمى تا هنگامى که آقاى خاتمى قرار شد بر اساس سیاست کلان نظام این موضوع را اعلام کند، بى سر و صدا این کار انجام شد و به جایى رسید که دیگر آنها نمى‌توانستند جلوى آن را بگیرند. خوب پس ما اولین مبناى اصولیمان این است که حقمان را احیاء کنیم و احیاء کردیم.
بخش دوم این است که در مسئله هسته‌اى یکى از اصولمان این است که ما به مقابله با افکار عمومى جهان برنخیزیم. کاملا این عمل شد، تعلیق موقت، اعلام صلح‌آمیز بودن فعالیت، اعلام اینکه ما درصدد ساختن سلاح نیستیم، مذاکره با دولتها در گذشته و حال جزء این برنامه و اصل است. در این مورد هر دو دولت زحمت کشیدند. هم دولت خاتمى و هم دولت فعلی. و الآن ذهنیت دنیا به نفع ایران است، در حالى که در اوایل کار این طور نبود. الا‌ن همه دنیا مى‌دانند که ایران به دنبال سلاح اتمى نیست، اما از حق خود هم نمى‌گذرد.
سومین اصل این است که در روابط با مجامع جهانى با وجود اینکه ما شکل‌گیرى آنها را بر اساس حق و اصول نمى‌دانیم، ولى بالاخره این دنیا است و ما نمى‌توانیم همه دنیا را به میل خود بگردانیم، لذا با تدبیر و درایت با همه کار شد و در واقع با آژانس روابط قطع نشد و از NPT خارج نشدیم.
مسئله بعد این بود که دروغ نگفتیم، فریب ندادیم، از اول یک حرف زدیم تا الآن هم یک حرف مى‌زنیم. ایران مى‌گوید دانش هسته‌اى دارم، سلاح هسته‌اى هم نمى‌سازم، هدفمان هم استفاده صلح‌آمیز است. بر طبق ضوابط بین‌المللى بر حق خود مى‌ایستیم.
مسئله بعد اینکه در این باره غرور ما را نگرفت. از دانشمندان ما هیچ کس خود را نشان نمى‌دهد، مثل همان بسیجیان گمنام زمان جنگ هستند و نمى‌آیند بگویند که ما که و چه هستیم، این هم یک اصل است که این عزیزان ما در طى این ده سال که قرار نبود کسى بفهمد به هیچ کس نگفتند، طورى که خانواده‌‌شان هم مطلع نشدند و الان هم هیچ‌کس نمى‌داند اینها چه کسانى هستند، چه افراد متواضع و مخلصى هستند و نمى‌گویند ما بودیم و مى‌گویند خدا بود و آن خداست که پیروزى را مى‌آورد.
بخش دیگر مقاصدمان است. اینکه ما براى چه مى‌خواهیم از آن استفاده کنیم. اینکه دانشمان را به دیگران عرضه کنیم تا این انحصار که ابزار استکبار است از بین برود و ما فکر مى‌کنیم در مسئله هسته‌اى به برکت این اسلام و ملت بزرگ و رهبرى انقلاب و بیش از همه عنایت خدا و توجه امام زمان برطبق اصول و اصولگرایى عمل کرده‌ایم. از این به بعد هم اگر طبق اصولگرایى عمل کنیم موفق خواهیم شد.
قانون الهى این است که”الذین قالو ربناالله” ربنا گو باشیم‌”ثم استقاموا” باشیم “نتنزل علیهم الملائکه...” و خداوند عنایت خود را عرضه مى‌کند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات