حسن رحیم پورازغدی
یک انقلاب وقتی شکست می خورد که خودش بخواهد؛ یعنی از لحظه ای که آمادگی برای مردن، توهین شنیدن و عقب نشستن را در خود به وجود بیاورد، قطعاً خواهد مرد و دیگر اثری از آن- جز در تاریخ مکتوب- باقی نخواهد ماند. به عبارت دیگر، مرگ یک انقلاب حتماً عمدی و خود خواسته است. انقلابها را نمی توان در هم شکست، مگر این که خودشان بخواهند. انقلاب را موقتاً می توان متوقف کرد، ولی نمی شود آن را معدوم نمود. یک انقلاب پس از این که ضربه بخورد، تغییر شکل و تاکتیک می دهد اما منتفی نمی شود. اگر 15 خرداد 1342 سرکوب شود، 15 سال بعد از راه می رسد و همه اوضاع را به هم می ریزد. خطری که برای همه انقلابها پس از پیروزی قابل پیش بینی است و می تواند بزرگترین انقلابها را به زانو درآورد، «ارتجاع» است؛ یعنی همان تعبیری که در قرآن برای جنگ احد به کار رفته است. پس از این که خبر شهادت پیامبر(ص) بین مسلمانان منتشر شد، اکثر آنها به دامنه کوهها گریختند. بعضی ها گریه کردند و بعضی دیگر به کلی بریدند. آن وقت خدا در آیه ای دیگر فرمود: اگر پیامبر(ص) بمیرد یا کشته شود آیا شما از راه رفته باز می گردید و در همه اصولی که پیامبر(ص) برای شما آورده تردید می کنید؟ مگر قرار بود برای همیشه به شخص پیامبر(ص) گره بخورید و یا قرار بود همیشه تعالیم او پیش چشم شما باشد؟ ایمان شما به تعالیم پیامبر(ص) گره خورده است نه به شخص او، بنابراین نباید با کوچکترین شکست یا ضربه ای که می خورید به همه چیز شک کنید. این اتفاقها در همه مبارزات روی می دهد. وقتی اوضاع دگرگون می شود و انقلابیون ضربه می خورند، جز خواص که تا پای جان ایستاده اند و در چیزی شک نمی کنند، بقیه انقلاب را تنها می گذارند. عمده کسانی که به یک انقلاب ملحق می شوند، پس از نصر و پیروزی می آیند. پس از مشاهده پیروزیهای پیاپی مسلمین، فوج فوج و گروه گروه به انقلاب ملحق می شوند و پیروزی را علامت حقانیت خود می پندارند. بسیاری از آنها در لحظه ای که معاملات سیاسی به هم می خورد و مؤمنان در فشار قرار می گیرند، به همان سرعت که ملحق شده اند، نسبت به آنچه داشته اند شک میورزند.
در جنگ احزاب یا خندق، وقتی فشار سنگین شد محاصره به طول کشید و علایم شکست پدیدار گشت، عده ای از مسلمانان با مشاهده جمعیت انبوه نیروهای دشمن، به همه چیز شک کردند، یعنی پس از این که انقلاب یا جنبشی پیروز شد، ممکن است دوباره گردش به عقب صورت بگیرد و انقلابیون راهی که رفته اند، برگردند. این خطری است که حتی انقلاب پیامبر(ص) را تهدید نمود.بهترین و کم هزینه ترین روش برای متوقف نمودن یک انقلاب، جنگ چشم در چشم با آن نیست بلکه دور زدن آن است. یعنی لازم نیست با تک تک سربازان آن انقلاب جنگید، بلکه کافی است وارد اتاق فرمان آن شد. دشمنان ریاکار همیشه موفق تر از دشمنان چشم در چشم عمل کرده و با نرم افزار خوب بدترین ترفندها را علیه یک انقلاب سامان می دهند و در واقع فرمان انقلاب را در دست میگیرند.
انقلابها خیلی پرسر و صدا شروع می شوند، اما بی سرو صدا به پایان می رسند، البته این مربوط به وقتی است که در درون حاکمیت انقلاب، به شعارهای انقلاب عمل نشود.
در چنین شرایطی، وظیفه انسانهای صالح این است که اگر می توانند، نگذارند انقلاب خاتمه پیدا کند و اگر نمی توانند حداقل نگذارند انقلاب بی سروصدا بمیرد؛ یعنی باطلها را بکوبند تا همه چیز در سکوت خاتمه پیدا نکند. یکی از بیماریهای بی صدا برای انقلاب دینی، پیش بردن پروژه سکولاریزاسیون نظام اجتماعی و انقلابی با حفظ پوشش مذهب است.
ظاهر همان ظاهر، اما باطن در شرف تغییرات هولناک است. قدم اول هم با فساد فکری،سیاسی، اخلاقی و مالی کسانی شروع می شود که خودشان در مسند حاکمیت یا دولت انقلاب می باشند که در طول سالها و بتدریج عوض میشوند.
آن انحراف ساکت و صامت این است. منادیان سکولاریزم در جهان اسلام برای این که حساسیت مردم را مهار کرده و خط مبارزه با قوانین اسلام و فکر حکومت اسلامی را با حداقل تنش از صحنه حذف کنند، با یک مقدار تضعیف عبارات و حقه های سینمایی، به افکار عمومی می فهمانند که حکومت سکولار با دین ضدیت ندارد، از آن نترسید، منتها کاری که می کند این است که دین را نه مبنای مشروعیت خود قرار می دهد و نه مبنای عمل خود. دین را ریشه کن نمی کند، بلکه جلوی ظهور حاکمیت دین را در عرصه های عمومی می گیرد. حکومت سکولار تنها کاری که می کند این است که برای حاکمیت تفسیر دینی ندارد و مبنای سیاست گذاری و عمل حاکمیت را منابع دینی نمی داند، بلکه هم اصل مشروعیت و هم هدفهایش را بر منابع غیردینی مستقر می کند و گر نه قصد ریشه کن کردن دین را ندارد. سکولارها می گویند ما ضد مذهب نیستیم، بلکه غیرمذهبی هستیم. ما به دنبال حکومت ضد دینی نیستیم، بلکه در پی حکومت غیردینی هستیم و دشمنی با دین و دینداران نداریم. همچنین ما با خدا به عنوان سوژه ای برای نیایش مبارزه نمی کنیم، اما خدا به عنوان قانون گذار باید صحنه را ترک کند. می گویند خدا بماند، اما در خانه خودش. تشریف داشته باشد، منتها در امور زندگی و معاش ما دخالت نکند. به عبارت دیگر، آنها می گویند ما خدا را عبادت می کنیم ولی اطاعت نمی کنیم و دین باید از دست ما مصون باشد، زیرا وقتی دین را از صحنه سیاست خارج کنیم، با این کار یک امر قدسی را از آلوده شدن به امور غیرقدسی و دنیوی برحذر داشته ایم؛ یعنی این یک کار بسیار بهداشتی و به نفع دین است. سکولارها می گویند: چرا متافیزیک را از عرش به زیر می کشید و با زندگی مخلوطش می کنید؟ بگذارید مقدسات، مقدس بمانند و آنها را در حقوق، معاش، امور مالی و سیاسی مردم داخل نکنید. می گویند اگر ما خدای خالق را بپذیریم، خدای شارع و قانونگذار را حتماً نخواهیم پذیرفت، زیرا خدای خالق اگر شارع و قانونگذار نباشد ضرری برای منافع کسی ندارد و هر کس بخواهد او را می پرستد و هر کس نخواهد نمی پرستد و این تقدس متعلق به درون مسجد و کلیساست.
اخلاق خصوصی غیر از اخلاق عمومی و حکومتی است. ماکیاولی، پدر سکولاریزم، می گفت: با اخلاق خصوصی یعنی اخلاقی که برای انسان فضیلت و رذیلت تعریف می کند، نمی توان حکومت کرد. فضیلتها و رذیلتهای فردی افراد غیر از فضیلت و رذیلت جمعی است.
فرلاندو مندریس یکی از نظریه پردازان برجسته نظام سرمایه داری و از مستشاران بزرگ لیبرال، می گوید: در اصل، رذایل فردی، فضایل جمعی هستند؛ یعنی هر چه در اخلاق فردی رذیلت است، به درد ادامه جامعه و حکومت می خورد. ما با رذایل فردی جامعه را اداره می کنیم و در نظام سکولار به دنبال فضیلت نیستیم. فضیلت و رذیلت ربطی به عرصه سیاست ندارد، چون در این عرصه راهی نیست که به مداخله دین برای بازگشایی آن نیاز باشد. دین متعلق به عرصه رازهاست. در سیاست ما فقط یک راز داریم و آن هم راز بقاست که یک راز قدسی نیست.
سکولارها می گویند: ما درعالم سیاست مبانی خفیه ای سراغ نداریم که برایمان پنهان باشند تا برای شناخت آن نیاز به ماورای طبیعت داشته باشیم. برای آنچه داریم همین رئال پولتیک و سیاست معطوف به سود تدریجی کافی است، زیرا محور سیاستگذاران ما بحث فضیلت، رذیلت، عدالت و حقیقت نیست. دولت لاییک باید در عالم نظر نسبت به ارزشها و حقیقت بی طرف و بی تفاوت باشد...
این تعبیر، تقریباً چکیده ای از فلسفه تئوری دولت است.
دولت لاییک فقط مسؤول آزادی و امنیت است، فقط باید فضایی برای رقابت ایجاد کند و هیچ مسؤولیتی در هیچ یک از سه قوه اصلی حیات بشر در برابر عدالت، فضیلت و حقیقت ندارد. اینها فرامینی است که هم اکنون در مورد دولت دینی تعقیب می شود تا او هم به این امر تن بدهد؛ البته با حفظ شعار مذهبی و حفظ ظاهر؛ یعنی از درون خالی شود.
تعریف سیاست مدرن چیست؟ وقتی گفتیم فضیلت ربطی به سیاست ندارد و یک سیاستمدار نباید به دنبال اجرای عدالت و تأمین فضیلت باشد و فقط باید به دنبال قدرت باشد، معنی آن چیست؟
تعریف سیاست و قدرت در آن منطق غیرمقدس است. می گویند ارزشها و مقدسات را وارد منازعات و بحثهای سیاسی نکنید، آنها را آلوده به دنیا نکنید و بگذارید روی تاقچه بمانند. باید آنها را انبار کرد تا برای روز مبادا مصرف شوند. ارزشها را کنار بگذاریم تا اگر لازم شد، از آنها استفاده کنیم. قرار نیست به وسیله اینها حکومت کرد و بازار مسلمانان را سازمان داد و نظام رسانه ای و آموزشی کشور را بازسازی نمود. قرار نیست رابطه کارگر و صاحب کار و پول و کار بر این اساس تنظیم شوند. در این جا سلسله به جای ولایت، قدرت به جای عدالت و غریزه به جای فضیلت اصل میشود.
این تعریف دولت سکولار و سیاست مدرن است.
در این تفکر، در عالم سیاست هیچ چیز غیر طبیعی نداریم تا به احضار مفاهیم ماورای طبیعی نیازمند باشیم. دیگر همه چیز طبیعی و غریزی پیش می رود و هدفهای ما نباید تحت الشعاع مفاهیم فوق طبیعی قرار بگیرد. بنابراین، اگر قرار است دین هم ادامه حیات بدهد و ما آن را تحمل کنیم، به عبارت دیگر باید زبانش را عوض کند. دیگر نباید از حدود الهی، تکلیف، امر و نهی و اصول و ارزشها دم بزند.
دین یک مسأله خصوصی است، همین طور که اخلاق یک مسأله خصوصی است و چون خصوصی می باشد مربوط به من است و نمی تواند بر ما حکومت کند.
می شود گفت دین من و دین تو، اما چیزی به نام منکر عمومی نداریم که بخواهیم امر و نهی کنیم. در این راه، جهاد، شهادت، تشکیل حکومت، اجرا و اقامه حق با تعریف دینی معنا خواهد شد. وقتی اهرم را روی مبنا و اصل یک تفکر بگذاریم و آن را جابه جا کنیم، یک مرتبه همه چیز با هم، معنایش را از دست می دهد. در این صورت، دین نباید مطالبات داشته باشد، بلکه باید در ذیل مطالبات ما قرار گیرد یا مطالبات ما را توجیه کند. دین نباید برای ما تعیین تکلیف کند، بلکه باید به ما سرویس بدهد. رضایت خدا از رضایت خود ما مهمتر نیست و اصلاً قرار نیست که خدا را راضی کنیم، زندگی بر طبق اراده خدا کار ما نیست و ارایه تعریف دینی از تکامل انسان، کم کم از حوزه اراده ما خارج میشود.
مخرج مشترک همه این تلاشها این است که خدا قیم ما نیست و حق دخالت در زندگی، اقتصاد، سیاست، حکومت و معاش ما را ندارد. ما خدا را نیایش می کنیم به شرط این که در زندگی ما دخالت نکند. این یک خدای سکولار است.
آنچه عنوان شد، عصاره مقالات و کتابهایی است که در دهه اخیر به سرعت ترجمه می شوند همه هم حق به جانب هستند و می گویند ما مذهبی هستیم و یک قرائت مدرن از مذهب هم داریم.
این یک رویکرد ماکیا ویالیستی به قدرت و سیاست است و با خداخواهی و خداپرستی ارتباطی ندارد. آنها معتقدند که در دین نظر سیاسی و نظریه دولت نداریم، بنابراین نباید به دنبال الگوها و رفتارهای علوی برای حکومت بگردید. البته، در حکومت سکولار شما می توانید 19 و 21 رمضان عزاداری کرده و تمام رمضان را هم روزه بگیرید، اما یک کلمه حق ندارید بپرسید که علی و حسین(ع) برای چه به شهادت رسیده و به دنبال چه حکومتی بوده اند. اینها جمله هایی است که نباید گفته شود.
دین یک امر مقدس فردی است و نباید رابطه فرد با جمع و مفهوم حق حاکمیت نسبت به حقوق و وظایف را از دین گرفت. اینها همه عوامل غیردینی و برون دینی هستند.
این تفکر می گوید نباید تفکر سیاسی را به تفکر وحیانی گره زد. دین از دولت جداست و نباید دنبال هیچ تغییر منسجمی در دستگاه فکری و دینی بود.
باید محتویات معرفتی و عملی دین را بیرون ریخته و این ظرف را وارونه و خالی کنید؛ در این صورت دیگر ادعایی درعرصه عمومی، حقوق بشر، سیاست، حکومت و عدالت نخواهد داشت و دین بی ادعا، انعطاف پذیر است.
اینها می گویند دین باید آن قدر مجمل و مبهم بشود تا بتوان از پس جزمیت و یقینی که یک انقلاب را به وجود می آورد، برآمد. اگر ریشه یقین را زدی، ریشه انقلاب را زده ای چون هیچ کدام از انقلابها با شک شروع نمی شوند، بلکه با شک به پایان می رسند. خلاصه اینکه نباید هیچ امر ثابت، محکم، ضروری و غیرمتشابهی در دین باقی بماند.
به عقیده سکولارها، اقتصاد، حقوق و جامعه اسلامی کلماتی بدون معنا هستند و وجود خارجی ندارند. آنها می خواهند به همه تفهیم کنند که هیچ حقانیت و خاتمیتی در کار نیست و اصلاً حقیقت روشنی در کار نیست و ما باید ازدین به یک حداقل و یا به عنوان یک توهم تاریخی اکتفا کنیم. سکولارها تلاش می کنند دین را به یک سری از مفاهیم ارتجاعی، مجمل و شخصی تبدیل کنند، به طوری که قادر به ارایه هیچ راه حل و راهنمای خاصی نباشند و به امر علمی تبدیل نشود. آنها می خواهند دین در هیچ حوزه نظری و عملی دقیق و روشن سخن نگوید و با سکولاریزاسیون ومشروعیتهای قراردادی مهارش کنند و تز فرهنگ اسلامی را به این بهانه که منشأ خشونتهای اجتماعی خواهد شد، کم کم به محاق ببرند.
شما در آینده خواهید دید که به طور سریع این نکته ها را با افکار عمومی در جریان می گذارند و در واقع بروکراسی دولتی و مشروعیت قانونی را در یک کفه و سلسله مفاهیم دینی را با مشروعیتهای سنتی رو به زوال در کفه دیگر خواهند گذاشت و منتظر لحظه ای می نشینند که وقتش برسد.