اقتصاد سیاسی، یک عنوان دوگانه است. این اصطلاح نخستین بار به جریانى اطلاق گردید که بعدها به شکل گیرى «علم اقتصاد» منجر گردید اما دومین مفهوم این اصطلاح به مکتبى بازمىگردد که خود را به عنوان یک مکتب قابل توجه انتقادى در برابر جریان غالب علم اقتصاد مطرح نمود. گاه از این مکتب انتقادى با عنوان اقتصاد سیاسى رادیکال (افراطی) نیز یاد مىشود.
به لحاظ تاریخى واژه «اقتصاد سیاسی» نخستین بار در سال 1615 میلادى مطرح گردید. در این سال آنتوان مونکرتین (1) در رساله خویش در باب اقتصاد، این اصطلاح را به کار گرفت. از آن پس و در پى اوجگیرى اشتیاق کشورهایى نظیر فرانسه، ایتالیا، انگلستان و اسپانیا به جمعآورى هر چه بیشتر طلا و نقره استفاده از این اصطلاح رواج بیشترى یافت. در حقیقت از همین زمان است که دانش اقتصادى تحت عنوان «اقتصاد سیاسی» شروع به رشد مىکند. در سال 1758 یک پزشک فرانسوى به نام دکتر کنه (2) که پزشک مخصوص لویى پانزدهم بود، یک جدول اقتصادى انتشار داد. این اثر دکتر کنه سرمنشا تفکر فیزیوکراسى در تاریخ اندیشههاى اقتصادى گردید اما در نهایت انتشار کتاب پروفسور آدام اسمیت در سال 1776 که عنوان آن «مطالعاتى راجع به طبیعت و منشا ثروت ملل» بود، مبدا تاریخى قطعى در تاریخ اقتصاد سیاسى را نشان مىدهد و سالها برترى قابل اعتراض مکتب انگلیسى بر مکتب فرانسوى و سایر مکاتب را تامین مىکرد. همین کتاب بود که براى مولفش عنوان پدر اقتصاد سیاسى را فراهم نمود که البته به عقیده عدهاى این عنوان لقبى اغراقآمیز به شمار مىرود. مالتوس و ریکاردو نیز به سالهاى 1803 و 1817 دو اثر معروف خویش را که به ترتیب به افزایش جمعیت و رانت ارضى اختصاص داشت، انتشار دادند و براى پىریزى دانش اقتصادى کمک شایانى به مجموعه اقتصاددانان نمودند.
تاکنون تاریخچهاى از اصلاح قانون سیاسى در معناى نخست را مرور کردیم. اکنون مناسب است نگاهى گذرا به این مفهوم که امروزه تحت عنوان علم اقتصاد شناخته مىشود داشته باشیم. پروفسور شارل ژید در کتاب خود با عنوان «اقتصاد سیاسی» در نگاهى کلان در این باره چنین مىنویسد: «موجوداتى که جمیع جهان را تشکیل مىدهند و روابطى که بین آنها وجود دارد - اجرام سماوی، کره زمین، عناصرى که در بطن خود دارند و حیوانات و نباتاتى که در سطحشان زاد و ولد مىکنند - اینک چنان موضوع علوم قرار گرفتهاند که علوم مستقلى نظیر علوم فیزیک و طبیعى به وجود آمدهاند.»
اما در این جهان وسیع، موضوعات دیگرى نیز وجود دارد که کمتر شایسته مطالعه ما نیستند و آن موضوع، انسانها هستند. آنان در اجتماع زندگى مىکنند و به شکل دیگرى قادر به زندگى نیستند. پس روابطى بین آنان تشکیل مىشود و اینک موضوع گروهى از علوم جدید که علوم اجتماعى نامیده مىشوند، خواهند گردید. به همان اندازه که روابط مختلف در میان انسانها وجود دارد - روابط اخلاقی، قضایی، اقتصادی، سیاسى و دینى - به همان اندازه نیز علوم مشخصى از قبیل اخلاق، حقوق، اقتصاد، سیاست، زبانشناسی، علم الادیان و غیره به وجود مىآیند.»
پروفسور ژید آنگاه اینگونه جمعبندى مىکند که: «بهتر است بدون جستجوى صراحت بیشتر بگوئیم که موضوع اقتصاد سیاسى درباره روابط انسانهایى است که اجتماعى زندگى مىکنند. آنهایى که به ارضاى احتیاجاتشان و به آسایششان گرایش دارند.» (3)
آدام اسمیت نیز اقتصاد سیاسى را «قصدى از براى ثروتمند ساختن توام توده مردم و سلطان» توصیف کرده است و بدین ترتیب براى آن یک هدف عملى تعریف مىنماید. آدام اسمیت در تعبیرى جالب توجه اقتصاد سیاسى را بیش از آنکه یک علم بداند، یک هنر توصیف مىکند.
اما ژان باب تى سى در کتاب اقتصاد سیاسى خود به سال 1803 با اصلاح تعریف پروفسور اسمیت چنین مىنویسد: «من بیشتر دوست خواهم داشت که بگویم موضوع اقتصاد سیاسی، شناساندن راهها و وسایلى است که ثروتها تشکیل مىشوند و مصرف مىگردند.»
اکنون مناسب است تا از اصطلاح «اقتصاد سیاسی» در معناى نخست عبور کرده و مکتب اقتصاد سیاسى را به عنوان یک مکتب انتقادى مورد توجه و دقت قرار دهیم.
دیانا فلاهرتى (4) در مقالهاى درباره اقتصاد سیاسى رادیکال که در دایره المعارف نیوپالگریو (5) به چاپ رسیده است، چنین مىنویسد: هیچ جمعبندى سادهاى که بتواند گویاى اصول و نظریههاى متنوع و بعضا متناقضى که در خلال زمان، اقتصاد سیاسى رادیکال را تشکیل دادهاند باشد، وجود ندارد. همچنین «براى شناختن اقتصاد سیاسی، آسانتر آن است که به جاى آنکه بپرسیم اقتصاد سیاسى رادیکال چیست، ببینیم اقتصاددانان این مکتب چه مىکنند؟» وى در عین حال با عنایت به این مسئله گامى به پیش مىنهد و معتقد است که اقتصاددانان سیاسى رادیکال به جهت نگرانى مشترکى که همه آنها درباره تداوم مسئله امپریالیسم و بىعدالتى دارند و همچنین این باور که اقتصاد رایج نه مىتواند و نه مىخواهد تا براى این مشکلات راه حلى ارائه دهد، با یکدیگر متحد شدهاند. (6)
چارلز سکرى و جفرى اشنایدر در کتاب خود با عنوان «مقدمهاى بر اقتصاد سیاسی» این مکتب را چنین تعریف مىکنند: «اقتصاد سیاسی، جریانى است که نسبت به تاثیر عوامل غیر اقتصادى نظیر نهادهاى اجتماعى و سیاسی، اخلاق و ایدئولوژى در تعیین رخدادهاى اقتصادى حساس است و به همین دلیل، چارچوب تحلیلى آن وسیعتر از جریان غالب اقتصاد مىباشد.
از نظر تبار فکری، سلسلهاى اندیشهاى منتهى به مکتب امروزین اقتصاد سیاسى رادیکال با دکتر کنه و اسمیت آغاز مىشود دو جریان اصلى را پى مىگیرد. شاخه نخست، پس از عبور از مارکس به نسل قدیم اقتصاددانان غربى نظیر داب، باران، سوئیزى و ماندل مىرسد و سپس با نسل جوانتر اقتصاددانان رادیکال غربى نظیر شرمن، ویسکوف و ملیسا دنبال مىشود. دومین جریان نیز از سرافا و نئوریکاردینها عبور مىکند.
مکاتب فکرى مختلف در اقتصاد سیاسى در این نظرات منتقدانه نسبت به جریان غالب و مرسوم علم اقتصاد، اشتراک نظر دارند:
1) این ادعا که جریان غالب به مثابه یک «علم اقتصادی» عمل مىکند به لحاظ توانایى آن در تبیین و پیشبینى رویدادهاى واقعى در جهان نمىتواند مورد تایید قرار گیرد.
2) دلیل اصلى این ناتوانی، فرض کلیدى «انسان اقتصادی» همراه با این فرض همسنگ و موازى آن است که موجودات بشرى به صورت طبیعى «خواستههاى نامحدودى براى کالاهاى مصرفی» دارند.
3) چارچوب تاریخی، شکل اصلى همه رویدادهاى بشرى را تعیین مىکند اما اقتصاددانان جریان متعارف علم اقتصاد، از این چارچوب و از تاریخ عقاید اقتصادى غافل شده و آن را نادیده گرفتهاند و به همین دلیل آگاه نیستند که فروض اساسى تحلیلهاى آن در طول دو قرن از سوى اقتصاددانان معتقد به اقتصاد سیاسى مورد مناقشه قرار گرفته و محل چالش بوده است.
4) جریان غالب علم اقتصاد، نوعا تفکیک و جدایى میان فعالیتهاى اقتصادى و قدرت سیاسى را به عنوان پیش فرض پذیرفته است و این براى جریان اقتصاد سیاسى پذیرفتنى نیست.
5) برنامههاى آموزشى در زمینه اقتصاد تا حد زیادى به چارچوب آموزشى جریان غالب و آن هم به جریانى خاص و به نسخهاى تنگ نظرانه از این مکتب فکرى محدود شده است.
انتقادات جریان اقتصاد سیاسى به جریان غالب علم اقتصاد طیف وسیعى از حوزهها را در بر مىگیرد اما شاید یکى از مهمترین این حوزهها، نقد فروض اقتصاد نئوکلاسیک باشد. علم اقتصاد بر این فرض استوار است که انسانها موجوداتى کاملا خودخواه بوده و به صورت خودکار در پى حداکثر کردن لذت خود هستند و به همه محرکها به طریقهاى قابل پیشبینى پاسخ مىدهند. این مخلوق تئوریک، «انسان اقتصادی» یا «انسان عقلایی» (7) نامیده مىشود. این بدان معناست که زندگى انسان با تمام پیچیدگىهاى آن را به گونهاى ساده انگارانه تا جایى تنزل دهیم که با همانندسازىهاى ریاضى متناسب باشد.
در چنین نگاهى به انسان اقتصادى «انسانها تا جایى که مىتوانند براى به دست آوردن منافع بلند مدت خود تلاش کنند» اما این دیدگاه نمىتواند به ما در پیشبینى رفتار انسانها کمک کند.
به عنوان نمونه مىتوان به مدلهاى نئوکلاسیک اشاره کرد که به منظور پیشبینى رفتار مصرف کننده فرض مىکنند که همه افراد از اطلاعات کامل در مورد همه کالاها، همه قیمتها، کیفیت کالاها و نیز میزان رضایتمندى به دست آمده از هر محصول برخوردار هستند و از سوى دیگر فرض مىکند همه انسانها کاملا عقلایی، خوبین و خودمحور هستند.
علاوه بر این بحث که مدلهاى جریان رایج علم اقتصاد مملو از موجوداتى فرضى است که در خلا فرهنگی، روانشناختى و تاریخى زندگى مىکنند، اقتصاددانان منسوب به جریان اقتصاد سیاسی، همچنین از این عادت جریان غالب علم اقتصاد که جدایى علم اقتصاد از سیاست یا قدرت را به عنوان پیش فرض در نظر مىگیرد، به شدت انتقاد مىکنند.
در جهان امروز قدرت سیاسى اغلب به عنوان موثرترین جز ساختار نهادى و پیش زمینه اقتصاد در نظر گرفته شده و به عنوان یک داده مدنظر قرار مىگیرد و به همین دلیل توجه به آن، به دانشمندان علوم سیاسى و دیگران وانهاده مىشود. این توانایى در نادیده گرفتن تمرکز شدید قدرت اقتصادى در نظام سرمایهدارى است که به اقتصاددانان محافظهکار جریان غالب از قبیل میلتون فریدمن اجازه مىدهد بر این عقیده باقى بمانند که نظام سرمایهدارى همواره آزادى سیاسى را تامین مىکند. در مقابل این دیدگاه جریان اقتصاد سیاسی، نظام سرمایهدارى را ذاتا سیاسى مىداند و معتقد است در این نظام، فضاى کار سرمایهدار، سلسله مراتبی، انعطافناپذیر و تحت کنترل است و دولت که ادعا مىشود خنثى است، به صورتى نامتناسب و ناعادلانه در خدمت صاحبان ثروت و قدرت مىباشد. از نظر کارل مارکس، دولت در کشورهاى سرمایهدارى مدرن، کمیته اجرایى طبقه سرمایهدار است و به ثروتمندان و قدرتمندان تعلق دارد.