محمدحسین قدیری ابیانه
در تمام طول راه بازگشت (از طبس) احساس پوچی و پژمردگی میکردم. یأس بر وجودم سایه افکنده بود. گریهام گرفت. این موقعی بود که نشستم و با تمام وجود گفتم: یا عیسی مسیح، تو میدانی که چه گندی به بار آمده است.
ما واقعاً باعث شرمساری کشور بزرگمان (آمریکا) شدیم. خودم را بسیار حقیر احساس میکردم. نمیخواستم صحبت کنم، یا هیچ کار دیگری انجام دهم؛ فقط احساس میکردم که دیگر آبرویی برایم باقی نمانده بود.
مطلب فوق عین مطلبی است که چارلی بکویت، فرمانده عملیات نافرجام طبس، در کتاب خود به نام «نیروی دلتا» در مورد احساسش هنگام بازگشت از طبس به رشته تحریر درآورده است.
«هامیلتون جوردن» رئیس کارکنان کاخ سفید در کتاب خود به نام «بحران» در رابطه با آنچه در لحظه دریافت خبر برخورد بالگرد و هواپیما در طبس در کاخ سفید گذشت، مینویسد:
کارتر گوشی را برداشت و گفت: «دیوید (جونز) چه خبر؟»
ما حرفهای جونز را نمیشنیدیم. ولی حالت چهره کارتر و پریدگی رنگ او نشان میداد که خبرهای بدی میشنود. کارتر لحظهای چشمانش را بست و در حالی که به زحمت آب دهانش را قورت میداد پرسید: آیا کسی هم مرده است؟
همه ما به دهان او زل زده بودیم. چند ثانیه بعد گفت: «میفهمم... میفهمم» و گوشی تلفن را گذاشت. هیچکس در این باره سؤال نکرد تا اینکه خود کارتر پس از چند ثانیه سکوت گفت: «مصیبت تازهای پیش آمده. یکی از بالگردها به یک هواپیمای سی ـ 130 خورده و آتش گرفته و احتمالاً چند نفری هم کشته شدهاند...»
هامیلتون جوردن در ادامه مینویسد:
تصور اینکه گروهی از داوطلبان نجات گروگانها، خود جان باخته و در یک بیابان دور در آنسوی دنیا به خاک هلاک افتادهاند، چون کابوسی بر فکر و روح من سنگینی میکرد. از اتاق کابینه بیرون آمدم تا کمی در هوای آزاد قسمت جنوبی کاخ قدم بزنم و افکار خود را منظم کنم، ولی هوای خفه و مرطوب بیرون بیشتر ناراحتم کرد. با حال تهوع به داخل کاخ برگشتم و به دستشویی خصوصی رئیسجمهور رفتم.
کارتر در مورد لحظه دیدار با سرهنگ بکویت و گریه هر دو میگوید: «او با چشمان اشکآلود شروع به صحبت کرد و گفت: آقای رئیسجمهور! من میخواهم از طرف خود و اعضای گروه دلتا به مناسبت عدم موفقیت در انجام این مأموریت از شما و ملت آمریکا عذرخواهی کنم.» من با شنیدن این حرف به گریه افتادم.
ماجرای اشغال لانه جاسوسی و حوادث مربوط به آن چنان تأثیر به سزایی داشت که کارتر در این ارتباط میگوید: عجیب است که سرنوشت انتخابات ریاست جمهوری این کشور بزرگ، نه در شیکاگو یا نیویورک، بلکه در تهران تعیین میشود!
با این مقدمه، نکاتی از عملیات طبس، از کتاب نیروی دلتا فرمانده عملیات طبس نقل میگردد.
آنها در مسیر حرکت به سمت ایران در مصر و عمان توقف داشتند و قرار بود شب را در مصر به استراحت بپردازند. اما در مصر با آنچنان هجومی از سوی مگسها مواجه میگردند که خواب را از آنها میرباید و این امر موجب خسته و خواب آلود بودن نیروهای عملیاتی دلتا هنگام عملیات در طبس میگردد.
«بکویت» در این ارتباط مینویسد:
«بیرون پایگاه منظرهای دلگیر و بیپایان در گرمای آسمان بیابر محو میشد. مگسها همه جا بودند و روی هر جنبندهای و هرچیزی مینشستند و همه سعی میکردند بخوابند؛ اما با وجود هوای داغ و سوزان و یا هیجان ناشی از مأموریت، عده زیادی نتوانستند استراحت کنند.» هجوم مگسها به حدی بود که «بکویت» در مورد ترک مصر مینویسد: «کسی از ترک مصر ناراحت نبود. مگسها و کثافت با پرواز دو فروند سی 141 پشت سر گذارده شد.»
در مورد خواب آلودگی نیروهای عملیاتی دلتا در طبس، یعنی زمانی که باید همه در اوج بیداری باشند، بکویت در مورد یک عضو عملیات که در داخل هواپیمای سی ـ 130 بود مینویسد:
«لحظاتی قبل از برخورد بالگرد به آن (هواپیما) چرت میزد. هنگام انفجار، وی چرتش پاره شد و به صفی از افراد که در حال خروج از یکی از دریچههای هواپیما بودن پیوست. دود و آتش همه جا را فراگرفته بود. موتورها هنوز کار میکردند. موتور بالگرد هنوز کار میکرد و همچنان بدنه هواپیما را میشکافت و به داخل آن رخنه میکرد و هواپیما را به شدت تکان میداد. عضو مزبور ناگهان فکر کرده بود که هنگام چرت زدن وی، (هواپیمای) سی ـ 130 به پرواز درآمده است و اکنون وقت عملیات پرش با چتر است. وقتی نوبت او برای ترک هواپیما رسید، به طور خودکار وضعیت پرش با چتر را به خود گرفت و اقدام به سقوط آزاد کرد و مثل تپه روی زمین پهن شد. بعد از آن، همقطارش از او پرسیده بود که وقتی وی پرید، بدون چتر چکار میخواست بکند؟ او جواب داده بود: «نمیدانم، من در آن لحظه فکر میکردم که باید بپرم.» گزارش هواشناسی در روز عملیات، مساعد بودن هوا را گزارش میکرد و بکویت که با هواپیما وارد ایران شده بود، در طبس شاهد هوای صاف بود، بطوری که مینویسد:
«هوا خنک و صاف بود و ستارهها به سادگی قابل رؤیت بودند. نور ماه برای دیدن افرادی که سی چهل یارد دورتر ایستاده بودند، کافی بود.»
آنها منتنظر بالگرد بودند که باید یک ربع بعد از آنها وارد طبس میشدند. ولی از آنها خبری نمیشود. آنها در حقیقت در مسیر حرکت از عمان به ایران دچار طوفان شن عظیمی شده بودند. قرار بود 8 بالگرد به طبس بیایند. ولی در نهایت 6 بالگرد به طبس رسیدند و دوتای آنها بر اثر شدت طوفان از میانه راه به عمان بازگشته بودند.
بکویت در ارتباط با گفتگویش با اولین خلبان بالگردی که وارد طبس شده بود، مینویسد:
«چیزهایی که میگفت به قدری تأثرآور بود که اگر میتوانستیم، بالگردها را در بیابان میگذاشتیم و با سی 130ها به خانه برمیگشتیم.»
بکویت در رابطه با خلبان دومین بالگرد که در طبس فرود آمده بود نوشته است: «او از بالگرد دور شد، زیاد و تند صحبت میکرد و چیزهای وحشتناکی میگفت.»
بکویت از قول او نقل میکند که:
«من نمیدانم چه کسی در سطح من کارها را اداره میکند؛ اما اینقدر میتوانم بگویم ه برای لغو این عملیات باید همهچیز به دقت مدنظر قرار گیرد. نمیدانید بر من چه گذشته است. با بدترین طوفان شنی که تاکنون دیده بودم مواجه شدیم. بسیار دشوار بود. پیش خود فکر کردم مطمئن نیستم که بتوانیم عملیات را انجام دهیم. واقعاً مطمئن نیستم که بتوانیم آن را انجام دهیم.»
در حالی که 8 بالگرد برای عملیات پیشبینی شده بود، فقط 6 بالگرد به طبس رسیده بودند و این تعداد حداقل بالگردهای موردنیاز برای موفقیت در عملیات نجات گروگانها بود. اما یکی از بالگردها نیز اعلام میکند که قادر به ترک طبس نیست. مأموریت با 5 بالگرد ممکن نبود و براساس برنامههای از پیش تعیین شده در چنین صورتی چارهای جز توقف عملیات نداشتند. آنها باید این بالگرد را جا میگذاشتند و ایران را به سرعت ترک میکردند. دستور لغو عملیات توسط کارتر صادر میشود. طوفان شن کار خود را کرده و عملیات با شکست مواجه شده بود. ولی این افتضاح برای آمریکا کافی نبود و اراده خداوند متعال در حفاظت از انقلابی که حضرت امام (ره) رهبری آن را برعهده داشت، رسوایی بیشتری را برای آمریکا مقرر کرده بود.
خداوند با معجزه «طوفان شن» به یاری حکومت اسلامی آمده بود. شاید «مگسها» در مصر نیز مأموریت خود را انجام داده و استراحت را از نیروهای دلتا ربوده بودند. این دفعه نوبت «تندباد» بود که مأموریت الهی خویش را انجام دهد.
نیروهای دلتا عملیات فرار را آغاز میکنند. بکویت با تأکید بر اینکه «وقتی برای گریه نداشتم» در ارتباط با حادثه بعدی مینویسد: «در میان تندباد، یکی از بالگردها را دیدم که از زمین بلند شد و به سمت چپ کج شد و به آرامی به عقب خزید. سپس صدای مهیبی بلند شد. صدای انفجار بمب نبود. صدای شکستن نبود، صدای چیزی بود که با یک ضربه متلاشی شود. یک انفجار بنزین. گلوله آتشین آبی رنگی مثل بالون به هوا رفت. ظاهراً بالگرد سرگرد شافر به سی ـ 130 که در شمالیترین قسمت ایستاده بود و عنصر آبی را تازه سوار کرده بود، برخورد کرد... شعلههای آتش تا ارتفاع سیصد، چهارصد پایی میرسید. هوا مثل روز روشن بود... در میان آتش، بالگرد را میدیدم که به سمت چپ هواپیما برخورد کرده است. موشکها منفجر میشدند. گردونههای آتش مانند چهارم ژوئیه در آسمان میچرخیدند. مثل این بود که افراد درون گوی آتش حرکت میکردند.