گروه بینالملل، ترجمه: مرتضی مختاری امین
انزوتراورسو- استاد علوم سیاسی دانشگاه "پیکار دی ژول ورن- فرانسه"
نابودی و امحای یهودیان اروپا در کانون انگارهها و تصورات ما از تاریخ قرن بیستم بعنوان نمونه برجستهای از شر مطلق، استقرار یافته است. برخی از مورخان، خاطرات شوآه1 (نسلکشی یهودیان توسط نازیها) را بعنوان مذهب نوین مدنی جهانی غربی و خاطرههای مشترک در مقیاسی که ما با آن مشروعیت نهادهای دمکراتیک خود را توصیف میکنیم، مورد لحاظ قرار میدهند.
اگر همگان با اندیشه در باب این واقعه (شوآه) بعنوان یک برش بزرگ و مهم- انسانشناسی و اخلاقی- در تاریخ اروپا موافقت داشته باشند، لیکن هنگامیکه مسأله تفسیر و درک ریشههای آن به میان آید، این اجماع و وفاق ناپدید میگردد، زیرا برخی آنرا در یهودی ستیزی افراطی هیتلر، برخی در زمینه و بافت جنگ جهانی دوم و بعضی دیگر در نظام قدرت پیچیده رژیم نازی (چند مرکزی و کاریزمایی)، جستجو میکنند.
از همان پایان جنگ جهانی دوم، تمایل شدیدی وجود داشت که نازیسم بعنوان گونهای "ضد غرب"، آنتیتز عصر روشنگری و دموکراسی لیبرال، طرد گردد. این داوری و مشخصه نهایتاً اطمینانآور، در قلب فرهنگ مقاومت قرار داشت. این داوری توسط جامعهشناسی چون نوربرت الیاس 2 نیز دفاع شده که از نظر وی در خشونت هیتلر علایم فرآیند "بیتمدنی" دیده شده و همچنین است توسط فیلسوفی چون یورگن هابرماس 3 که معتقد است آلمان ملحق به غرب نبوده مگر بعد از آشویتسی4.
پس از فروپاشی اتحاد شوروی و پایان جنگ سرد، این داوری و مشخصه، مجدداً توسط فرانسوا فوره 5 تبیین گردید که بر حسب آن، نازیسم و کمونیسم را بعنوان دو شکل متقارن واکنش علیه ظهور نظام سیاسی لیبرال، تحلیل کرده است. بنابراین، جهانی که در آن زندگی میکنیم آنتی تز دقیق بربریت نازی است و لذا هیچگونه همجواری و هیچ نقطه ارتباطی میان آن دو وجود ندارد.
این ارزیابی و مشخصه (diagnostic)، بیگمان بخشی از حقیقت را در بر دارد: نازیسم، تخریب ایده جهان شمول بشریت را که در عصر روشنگری تدوین شده بود و توسط انقلاب کبیر فرانسه، مشهود و برجسته گردیده بود، مورد هدف قرار میداد؛ ایدهای که دمکراسیهای مدرن غربی میراث آنرا حفظ و اداره میکردند.
معذالک این داوری و مشخصه تنها یک جنبه مسأله را لحاظ کرده و بدان بسنده میکند. اما دیگر جریاناتی نیز وجود دارد که نازیسم را (در تمامی ابعادش: ایدئولوژیش، پروژه استیلایش و اقدامات امحاگرانهاش)، به تاریخ جهانی غربی مرتبط میسازد و بدینسان آنرا به رغم شکلهای آسیبشناختی و بیمارگونهاش و در بطن خط سیرش، تثبیت میکند.
نخستین این پیوندها عبارتست از نظام ایدئولوژیک. نازیسم متولد شده از یک پیکربندی است- پیکربندی ناسیونالیسم- که در آن جریانهای مختلفی با نمود بسیار در کل فرهنگ اروپایی با یکدیگر برخورد داشتهاند: انسانشناسی نژادی با ایدهاش مبتنی بر سلسله مراتب گروههای انسانی و تسلط و استیلای "آرینها"، داروینیسم اجتماعی با مفهوم "انتخاب طبیعی" قویترها، و اصلاح نژادی با آرمان ارتجاعیاش مبنی بر آفرینش مصنوعی یک نوع متعالی.
یهودیستیزی "نجات بخش" نازیسم که مبارزه علیه یهودیان را بعنوان نوعی جهاد علیه شر طراحی میکرد و به ملت آلمان امکان میداد که خودش را از دست یک دشمن پنهان در بطناش رها سازد، در واقع تنها یک ایدئولوژی و یک مجموعه گستردهای از اقدامات اجتماعی تبعیضآمیز و سرکوبگر را رادیکالیزه میکرد که تا جنگ جهانی دوم، یقیناً مونوپل انحصاری آلمان نبوده است. انسانشناسی نژادی در ایتالیا بسیار خوب توسط سزار لومبروزو ارایه و معرفی شده بود؛ داروینیسم اجتماعی در انگلستان توسط آلفرد راسل والاس، به نژادگری و اصلاح نژادی در ایالات متحده آمریکا توسط فرانسیس گالتون و یهودیستیزی در فرانسه توسط ادوارد درومون، موریس بارس، ژرژ واشر دولاپوژ و بسیاری دیگر ارائه شده بود. وانگهی ناسیونالیسم افراطی و نژادگرایی بیولوژیک نازیها ارتباط تنگاتنگی با فرهنگ و عمل امپریالیستی دارد که مشخصه همه اروپا از آغاز قرن نوزدهم بوده و در این زمان آلمان بسیار دور از آن بوده تا جایگاهی رفیع و بلند در آن داشته باشد. بلکه بعکس، در آن قرن، آلمان ترجیحاً نفر آخر جلوه میکرد: در واقع شاگرد جاهطلبی بود که نمونه انگلستان و فرانسه را بعنوان دو قدرت بزرگ استعماری تعقیب مینمود.
ایده برتری و تفوق طبیعی نژاد سفید و پیامدش مبنی بر مأموریت تمدنسازی اروپا در آفریقا و آسیا؛ رویای جهان خارج از اروپا بعنوان فضای گسترده قابل استعمار؛ انگاره جنگهای استعماری بعنوان تخاصماتی که در آن دشمن، ارتش نبوده بلکه مردم غیر نظامی کشورهای مورد تسخیر دشمن بودهاند؛ تئوری "نابودی نژادهای فرودست" بعنوان پیامد اجتنابناپذیر گسترش ترقی و پیشرفت: اینها هستند نقاط مشترک فرهنگ اروپایی قرن نوزدهم که آنرا در کانون و مرکز ایدئولوژی نازی میتوان یافت.
پروژه هیتلر مبنی بر تسخیر "فضای حیاتی" برای نژاد آلمان در شرق اروپا و در گستره جهان اسلاو، در واقع چیزی جز جابجایی مدل تسلط استعماری از قبل تجربه شده توسط دیگر قدرتهای بزرگ در آسیا و آفریقا نبوده است. وانگهی هیتلر تحسین خود را از امپراطوری بریتانیا پنهان نمیکرد. رؤیایش عبارت بود از تبدیل جهان اسلاو به نوعی "هند آلمان" و برای رسیدن به این هدف نیز ویران کردن اتحاذ شوروی (کمونیسم) که یهودیاناش به نظر هیتلر شریر و مضر بودهاند، لازم میآمد. بنابراین جنگ علیه اتحاد شوروی بعنوان جنگی استعماری در قلب اروپا و در میانه قرن بیستم، با امکانات و وسایل تخریبی یک قدرت بزرگ صنعتی، فنی و نظامی طراحی شده بود. یک جنگ تسخیری و امحاگرانه که در آن به شیوه منسجم و "طبیعی، جهاد علیه یهودیان گنجانده شده بود: نژاد دشمن، کانون کمونیسم و گروه رهبران دولت اتحاد شوروی. بنابراین در این جنگ تسخیری نازی، نسلکشی یهودیان گنجانده میشود. در قصد و نیت هیتلر تصاحب "فضای حیاتی"، ویرانی اتحاد شوروی و امحای یهودیان، اهدافی کاملاً مکمل و همگرا در تنها یک جنگ بوده است. همچنین نازیسم محصول نخستین جنگ جهانی بعنوان تجربه واقعی بنیادی قرن بیستم بوده است. در این جنگ "تمام عیار" است که باید ریشههای نابودگری صنعتی، مگر بینام تودهها، تغییر شکل مستبدانه جوامع اروپایی در دوره بین دو جنگ را جستجو کرد. همانطور که مورخ جرج بوش آنرا نشان داده، جنگ بزرگ یک خشونتی را در حیات سیاسی به راه انداخت که نازیسم نتیجه نهایی آن بود. در عرصه جنگهای داخلی و شورشهای بین سالهای 1923 و 1918 که ابتدا روسیه را به زانو در آورده بود و سپس آلمان و مجارستان و ایتالیا، فاشیسم بعنوان یک پدیده نوعاً و خصلتاً ارتجاعی، ناسیونالیست و ضد دمکراتیک شکل گرفته بود. از این نقطه نظر، فاشیسم جوان ضد انقلابی بوده که در طول قرن نوزدهم از ائتلاف ضد ژاکوبنهای سال 1793 تا قتل عاملهای کمون، بدرقه و همراهی شده بود. لیکن ضد انقلاب ترجیحاً خود را بعنوان یک "انقلاب علیه انقلاب" لحاظ میکرده است. فاشیستها به سوی گذشته نظر نمیکردند. آنها میخواستند یک جهان نو بسازند. رهبرانشان خاستگاه نخبگان قدیمی نداشتند که با آنها توافق پیدا کنند و شکلهای همکاری تنها در زمان قدرتگیری را پیدا نمایند، بلکه از ضایعات اجتماعی جهان گیج و منکوب شده بودهاند. آنان دماگوگهای ناسیونالیستی بودهاند که چپ را طرد میکردند: همچون موسولینی یا افرادی مثل هیتلر که به استعداد خودشان در "اداره تودهها" در فضا و جو شکست آلمان پی برده بودند. آنها به تودهها خطاب میکردند که پیرامون اسطورههای واپسگرایانهای همچون نژاد و "جماعت جنگجو" و وعدههای آخرتی و فرجامگرایانه (رایش هزار ساله)، بسیج شوند.
تجربه جنگ به نازیها ضرورت ترکیب برخی ارزشهای میراثی ضد روشنگری را (طرد اصول 1789) با راسیسم نوین (عملی و بیولوژیک)، به همراه ستایش تکنولوژی و تمجید زور و صنعت، آموخته بود. معهذا، همچنانکه آثار گسترده جامعهشناسی در این سالهای اخیر آنرا برجسته نموده، مدیرنیته نازیسم به ویژه در اقدامات امحاگرانهاش آشکار میشود. نسلکشیهای نازی، انحصار دولتی خشونت را ایجاب میکرد. انحصاری که متعاقب توماس هابس، نوربرت الیاس آنرا به ویژه بعنوان موتور محرک برقراری صلح در جامعه و در نتیجه محرک فرآیند تمدن، تفسیر کرده است.
باری، این انحصار زور در منشأ دولت مدرن، شرط اجتنابناپذیر ژنوسیدها و خشونتهای توتالیتر قرن بیستم بوده است (تقریباً میتوان در آن الگوی هابسی را مشاهده کرد. )
تحلیل کارکرد اردوگاههای مرگ که توسط نازیها ایجاد شد، خویشاوندی تنگاتنگشان را با مدرنیته غربی نشان میدهد. آشویتس، اصل تیلوری عقلانیت تولیدی را بطور کامل بکار میگیرد زیرا که مرگ در اینجا نتیجه نهایی فرآیند "عقلانی" پردازش یک "ماده اولی" (یهودیان اسیر در اردوگاه) است که بر حسب مدل کارخانه و تولیدات زنجیرهای، سازماندهی شده بود. بعبارت دیگر آشویتس مانند یک کارخانه تولید کننده اجساد عمل میکرد که قواعد و مقررات کار تولید مجموعه یکسان و یکنواخت را رعایت مینمود. رسیدن گروه زندانیان، انتخاب و گزینش تصاحب اموال، عریان کردن، اتاق گاز و نهایتاً کورههای جسدسوزی.
همچنین، اردوگاههای نابودگری، بناگزیر، "عقلانیت اداری" را که توسط ماکس وبر در کتاب اقتصاد و جامعه تشریح شده، نیز وارد پروسه مذکور میسازد: تقسیم کار، سلسله مراتب در روند تصمیمگیری، بروکراسی کردن وظایف و غیرمسئولسازی اخلاقی عاملان اجتماعی.
به هنگام جریان دادگاه نورنبرگ، هیچ کس خود را مجرم قلمداد نکرد. پدیدهای که در جریان دادگاه پاپن (Papon) نیز تکرار شد. آنان همگی به اجرای دستور مبادرت کرده بودند! و در اکثر موارد، وظایفشان تنها در انتهای یک رشته پیچیده و نامریی، جنایی میشده است. هانا آرنت در این خصوص خاطرنشان ساخته است که نازیسم به سیمای جدیدی از جلاد حیات داده است: "قاتل اداری* (Assassin de bureau)"، که در ضمن تکمیل پروندهها به قتل مبادرت میورزیده است. سرانجام، این زنجیره نسلکشی نیز، از جانب مأموران متعدد اجرایی، مستلزم برخی خود کنترلسازی امیال، بنابر فرمول فروید و سپس نوربرت الیاس در تحلیلش در باب فرآیند تمدن، بوده است.
واقعه شوآه مسلماً به سهم خود، تعصب، نفرت و خشونت شدید را به ویژه به هنگام قتلعامهای ارتکابی توسط واحدهای ویژه اساس و گردانهای پلیس، اشاعه داده است. لیکن امحای صنعتی و آرام و خونسردانه یهودیان در اتاقهای گازی، بعنوان فرآیندی طراحی شده بود که میتوانست مستلزم نفرت نباشد و ترجیحاً مستلزم "اصول اخلاقی مسئولیت" مأموری بود که وظایف و تکالیف را به شیوه مؤثر، غیرشخصی و عاری از حالات روحی و احساست و ضمن اجتناب از هرگونه پرسش در خصوص غایت و عاقبت کارش، انجام میداد.
بنابراین نسبت نازیسم یا مدرنیته غربی، امری اساسی است برای درک پیدایش آن و تاریخ خشونتش. از طرفی، اروپای لیبرال قرن نوزدهم- کانون راسیسم و امپریالیسم و جنگهای استعماری- آزمایشگاه فرهنگی و ایدئولوژیک نازیسم بوده است. البته نتیجه آن اجتناب ناپذیر نبوده زیرا چندین مرحله بینابینی و واسطهای جهت نائل شدن به آن، ضرورت داشته است یعنی از اولین جنگ جهانی تا بحران جمهوری و ایمار، لیکن بطور ناگهانی یک رابطه و نسبت رسمی در این خصوص آشکار میشود. از طرف دیگر، همچنانکه هورکهایمر و آدورنر آنرا برجسته کردهاند، واقعه شوآه یک دیاللتیک منفی و هویدا میسازد: تبدیل پیشرفت مادی و تکنولوژیکی به پیشرفت انسانی و اجتماعی.
از این منظر، آشوتیس در یک بافت تاریخی گستردهتر از نازیسم، جنگ و یا توتالیتاریسمهای قرن بیستم، تثبیت میشود. آشوتیس، بسی بیشتر از یک حادثه بدون سابقه و همچون سنتزی منحصر بفرد از عناصری که در عمل، در تمدنمان مییابیم آشکار میشود. سنتزی که استقرار عمیق نازیسم را تحت شکلهای آسیبشناسانه در تاریخ، در فرهنگ، در تکنیک، در سازماندهیهای گوناگون، و در تولید و تسلط بر جهان مدرن، پدیدار میکند.