داستان - صفحه 103

برچسب ها
وارد خانه که شدم، هنوز خبری از بقیه نبود. مسئولیت بزرگی را که به گردنم انداخته بودند، باید به خوبی اجرا می‌کردم[...]
کد خبر: ۳۳۹۰۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۱۰

چایی خوشرنگی آورد و گفت: «یه کم بشین، بعد برو چه عجله‌ایه؟» آرش با بی‌حوصلگی توی هال سرک کشید و گفت: «مامان تازه دایی اومد[...]
کد خبر: ۳۳۸۹۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۰۴