راهحل میانه که تبلیغات را از انحصار سرمایهداران در آورد و از طرفی شور انتخاباتی هم کم نشود، استفاده از تلویزیون (البته با حفظ بیطرفی و عدالت همهجانبه) در امر تبلیغات است. تلویزیون یکی از مؤثرترین رسانهها در عصر جدید است، جعبهی جادو دارای توانایی تأثیرگذاری زیادی بر روی مخاطبان و ارائه محتوای بیوقفه است. از نگاهی دقیقتر، تلویزیون بهعنوان عضوی از خانوادههای امروزی تبدیل شده است. در ایران نیز باتوجه به تأثیرگذاری زیاد تلویزیون و اطمینان عموم مردم به رسانه ملی، استفاده از تلویزیون به ابزار مناسبی برای اطلاعرسانی به آحاد جامعه مبدل شده است.
فیلمهای تبلیغاتی، مناظرهها، گفتگوها و اخبار از طریق تلویزیون در تیراژی بسیار گستردهتر از پوسترها، بروشورها، بیلبوردها و گفتگوهای رودررو و سخنرانیها به بینندگان میرسد و طیف گستردهتری از مخاطبان را درگیر میکند. با توجه به گسترهی مخاطبان و قدرت تأثیرگذاری این رسانه نامزدها حساب جداگانهای برای آن باز کردهاند مخاطبان نیز با اشتیاق و حرارت، پیگیری محتوای این برنامهها را در دستور کارهای روزمره خود قرار میدهند.
همچنین استفاده مؤثر و گسترده نامزدهای انتخاباتی از تلویزیون بهعنوان ابزار مناسبی برای تبلیغ در درجه نخست وابستگی آنان را به عامل پول و سرمایه کاهش داده، ثانیاً امکان برقراری عدالت بین احزاب سیاسی را فراهم نموده و علاوه بر مزیتهای دیگر میتواند هزینه کلی هر انتخاباتی را کاهش دهد.
استفاده مؤثر و حرفهایتر ستاد انتخاباتی آقای خاتمی از فیلم تبلیغاتی را باید آغاز حضور جدیتر تلویزیون در امر انتخابات ریاستجمهوری بهشمار آورد. همزمان با این مورد میتوان به پررنگتر شدن نقش نهاد دانشگاه اشاره کرد. در نهمین دوره با توجه به تنوع جالب توجه احزاب و نامزدها از نظر افکار و برنامهها، نقش نهادهایی اجتماعی مثل روحانیت و در دانشگاه محدودتر شد و مخاطبان عام بیشتر به صدا و سیما وابسته شدند. برنامه تبلیغی نامزدها در دورههای نهم و دهم، عمدتاً از طریق صدا و سیما بود که به دست مخاطبان نهایی میرسید و در انتخاب و گزینش آنان نقش داشت. نکته بسیار جالب توجه در دهمین دوره انتخابات به نقش ستادهای تبلیغاتی و نهادهای مذهبی و اجتماعی ایران معاصر بازمیگردد.
واقعیت این است که این ستادها و نهادها از دوره نهم به بعد نقش چندانی در افزایش تعداد کمی هواداران هر نامزد نداشتند. یعنی فیالمثال مخاطبان عام توده مردم نه مستقیماً از نهاد دانشگاه تأثیر میگرفتند، نه مساجد و روحانیت. چرا که اصولاً تفکیکی از این نوع بهویژه در دوره اخیر بین هواداران وجود نداشت، هر نامزدی با شدت و ضعف کمتر یا بیشتر میتوانست در بین هر یک از طیفهای اجتماعی موجود هوادار جذب کند. (تا جایی که مثلاً اصلاحطلبان نگران از دست دادن رأی ایرانیان خارج از کشور بودند و اصولگرایان نگران رأی رزمندگان زمان جنگ)
نه آقای احمدینژاد در بین اقشار مرفهتر جامعه بدون رأی بود، نه رقیب اصلی ایشان در بین توده مردم متوسط به پایین جامعه.
بنابراین متأسفانه تنها کارکرد جدی ستادهای انتخاباتی این دوره صرفاً محدود شد به تهییج بیشتر عواطف و احساسات هریک از هواداران نسبت به نامزد مورد نظر خویش. یعنی عملاً این ستادها تنها کاری که کردند هوادارتر کردن یک هوادار بود، نه تکثیر و افزایش تعداد آنها. به همین دلیل مردم همان رأی ابتدایی خویش را فقط با علاقه و تعصب بیشتر به داخل صندوق انداختند. البته این مسأله بهخودی خود نه تنها مشکلی نیست، که برکات فراوانی نیز در ادامه راه کشور بهسوی آینده روشن خواهد داشت. حداقل اینکه پیروز نهایی چنین انتخاباتی اولاً از وجود هواداران و پشتیبانان جدیتری در بین توده مردم برخوردار است، در ثانی نسبت به منتقدان از همان نسبت جدیتر خود، قاعدتاً دقت بیشتری را در پیش خواهد گرفت. تنها شرط لازمه وجود برکات یاد شده این است که هر دو طرف به قواعد اولیه بازی بازگردند و بپذیرند که فعلاً دوره انتخابات به پایان رسیده و جهتگیریهای خرد و کلان سیاسی کشور باید طبیعتاً وارد همین مرحله شود.
اگر همین نگاه اجمالی را ادامه دهیم، فیلم تبلیغاتی آقای کروبی را باید بیشتر وابسته به مؤلفههای ذوقی و زیباییشناسانه بدانیم، تا رویکرد استدلالی و منطقاً متقاعد کنندهی مخاطف هدف. کارگردان و مشاوران این فیلم در درجه نخست عواطف مخاطب را هدف گرفته و بر توجیه فکری و منطقی او کمتر تمرکز داشتند. متن نریشن فیلم که توسط گویندهای خانم اجرا میشد ضعیف نبود، اما باتوجه به اتکای بیشتر فیلم بر این نریشن به هیچوجه کافی بهنظر نمیرسید. اوج کلمات و جملات گوینده متن نریشن این بود که: آقای کروبی هم میتوانند یک رئیسجمهور باشند، نه اینکه حتماً باید باشند! احتمالاً کارگردان و مشاوران فیلم مواردی چون کهولت سن و عدم توان جسمی لازم برای یک رئیسجمهور را در مورد آقای کروبی مهمترین موانع احتمالی موجود بر سر راه پیروزی ایشان فرض کرده بودند و سعی داشتند با این فیلم پاسخگوی چنین مشکلات و موانعی باشند! در گام بعدی، حداکثر پیامهای ایجابی فیلم مذکور در مواردی چون وجود حافظه قوی و شخصی، توانایی استفاده ایشان از کارشناسان و نخبگان سیاسی و ارتباط گرفتن مؤثر با آن قشر، یا مواردی همچون توان بالای چانهزنی سیاسی و ارتباط قدیمی با طبقه مدیران و مسئولان خلاصه میشد.
مهمترین اشتباه تاکتیکی این فیلم و مناظرههای بعدی آقای کروبی عدم تمرکز و اختصاص ضریب لازم در راستای شعار نفری هفتاد هزار تومان یا استراتژی تغییر بود. در واقع بهنظر نگارنده تنها شانس جدی ایشان برای جلب گسترده هوادار، بهویژه در بین اقشار متوسط به پایین همان شعار قدیمی پول نقد ماهیانه بود. مشاوران ایشان بیشتر در حال و هوای دوره قبلی انتخابات بودند و کمتر به شرایط متفاوت امروز جامعه اهتمام داشتند. یک اشتباه دیگر ایشان بالفعل گرفتن ظرفیت بالقوه جذب مخاطب قومی بود و عدم صرف انرژی لازم در این زمینه چهرههای مدیریتی و سیاسی و نسبتاً مشهوری که از آقای کروبی حمایت کرده بودند؛ در فیلم تبلیغاتی ایشان بهگونهای بهتصویر کشیده شده بودند که قبل از آنکه مخاطب را جذب شخصیت آقای کروبی (که قاعدتاً هدف اصلی فیلم محسوب میشد) کنند، خود این افراد را تبلیغ یا تبرئه میکردند. واضحترین مثال اعلام نظرهای آقای کرباسچی(شهردار اسبق تهران) بود. قسمتهای مربوط به آقای کرباسچی در فیلم ایشان را چهرهای در عرض شخصیت آقای کروبی نشان میداد، نه حامی پشت سرشان. گویی ناخواسته و بسیار ظریف در این فیلم چنین القا شده بود که چهرههای معروف حامی آقای کروبی به اکراه و از سرناچاری پشت سر ایشان قرار گرفتهاند و این موضوع چندان ارتباطی به توانایی آقای کروبی در ارتباط گرفتن با چنین چهرهها و کارشناسان خبرهای ندارد.
در مجموع، فیلم تبلیغاتی آقای کروبی کار متوسطی بهنظر میرسید که باتوجه بهشرایط موجود نتوانست نقش مؤثری در جذب رأی برای ایشان داشته باشد. این فیلم فقط وقتی میتوانست مفید باشد که آقای کروبی طیف قابل توجهی از هواداران راجذب خود کرده و حالا صرفاً مترصد وارد کردن ضربه نهایی باشد برای تصمیمگیری قطعی مخاطب، درصورتی که واقعیت موجود چیز دیگری بود و هنوز جمعیت قابل توجهی که برای رأی دادن به ایشان مردد باشند شکل نگرفته بود. فیلم تبلیغاتی آقای کروبی باید تلاش میکرد هوادار اولیه جذب کند، نه اینکه چنین هواداران فرضیای را مصمم و قطعی نماید. در مناظرههای بعدی آقای کروبی نیز همین خطای تاکتیکی ادامه یافت و ایشان قبل از آنکه بتوانند خود را برای مسند ریاستجمهوری انتخاب اصلح معرفی کنند، بر مواضع انتقادی و سلبی نسبت به دیگر رقبا تکیه داشتند.
این تاکتیک تبلیغی فقط وقتی میتوانست در جذب آراء موفق باشد که ایشان در حد لازم از توان فردی و شایستگیهای شخصی برخوردار بوده و در این زمینه بهقدر کافی مانور تبلیغی داد. در غیر اینصورت همانطور که عملاً شاهد بودیم ایشان فقط در این حد نقش بازی کرد که موافقان خویش را به اردوی هواداران آقای موسوی و مخالفان را به جمع هواداران آقای احمدینژاد راهنمایی کند. شاید عدم توجه به نقاط ضعف فاحش یاد شده در تاکتیکهای تبلیغی ایشان بود که پذیرش نتیجه نهایی انتخابات را برای آقای کروبی مشکل کرده بود! در صورتی که در نقد و بررسی تاکتیکها و مواضع تبلیغاتی آقای موسوی خواهیم دید که بخش عمدهی توان و انرژی تبلیغاتی آقای کروبی، عملاً فقط در حد مکمل نه چندان مؤثری برای آقای موسوی نقش ایفاد نمود. در این شرایط و باتوجه بهموارد یاد شده، دستکم برای شخصی مثل نگارنده وجود همان حدوداً 1 درصد رأی نیز کمی عجیب بهنظر میرسد!
یعنی توجیه این مطلب خیلی دشوار است که چرا آن یک درصدی که به آقای کروبی رأی دادند به آقای موسوی رأی ندادهاند! بهعبارت دیگر، برخلاف تصور اولیه رقیب اصلی آقای کروبی را باید آقای موسوی درنظر گرفت. درصورتی که ایشان عمدتاً و اشتباهاً با آقای احمدینژاد رقابت کرد و توان و انرژی تبلیغاتی خود را هدر داد. اگر شعار اصلی ایشان را تغییر در نظر بگیریم قطعاً در نظر عموم مخاطبان، آقای موسوی در این رابطه انتخاب اصلح بود. همینطور شعارها و مواضعی مثل آزادیهای شهروندی و غیره. شرح و تفسیر بیشتر این موارد را به مجالی دیگر میسپریم و به فیلم تبلیغاتی آقای موسوی میپردازیم.
با نگاهی گذرا به فیلم تبلیغاتی آقای موسوی میتوانیم آن را ضعیفترین نمونه دهمین دوره انتخابات معرفی کنیم. شاید در بدو امر چنین اعلامنظری عجیب فرض شود، اما برای توضیح مطلب لازم است به یک نکته اشاره نماییم. همانطور که پیش از این اشاره کردیم بنابر دلایل متعددی آقای احمدینژاد را باید از همان ابتدا مهمترین بخت پیروزی این انتخابات بدانیم. حداقل اینکه موضعگیری شدید هر سه رقیب نسبت به ایشان گواه و روشن این ادعا است. اگر بهجای سه رقیب بنا میشد دهها رقیب در برابر آقای احمدینژاد قد علم کنند، بیشک نخستین موضع مشترک تمام این رقبا اتخاذ مواضع سلبی و انتقادی نسبت به ایشان بود.
چه اساساً نمیتوان تصور کرد که یک رقیب با آقای احمدینژاد(که از قبل رئیسجمهور بوده است) موافق باشد و اصلاً در انتخابات شرکت کند. این یک مصداق آشکار نفی غرض است. پس نفس شرکت کردن و کاندیدا شدن یک فرد در چنین شرایطی به هرحال حکایت از سطحی از انتقاد دارد. نکته مذکور این است که مواضع انتقادی در چنین شرایطی شرط لازم است اما کافی نیست. نسبت به هر شخص، مدیر، صاحبنظر یا حاکم و مسئولی میتوان حرفهای انتقادی داشت، اما یک نامزد انتخاباتی در این شرایط نمیآید که صرفاً انتقاد کند. او با نامزد شدن خود، خواهی- نخواهی اعلام حضور کرده است که بهجای رقیب اصلی بر مسند ریاستجمهور بنشیند. یعنی مخاطب میخواهد بداند که در هر عملکرد غلط و نقدپذیری عملکرد صحیح چیست و این کاندیدا در این زمینه چه نظری دارد.
بهعنوان مثال اگر آقای احمدینژاد نیز به برخی از خطاهای تاکتیکی در تبلیغاتش تن در نمیداد، در برابر حجم انبوهی از انتقادهای رقبای مقابل خیلی راحت میتوانست این موارد را نتیجه پرکاری و عملگرایی دلسوزانه دولت خویش یاد کند. مثلاً خیلی راحت در برابر انتقاد مربوط به انحلال سازمان برنامه و بودجه(یا تغییر شکل سازمان) به مشکلات نفسگیر و کشنده نظام و بروکراتیک کشور اشاره کند. آقای موسوی در این مورد فقط وقتی میتوانست نظر قطعی مخاطب را جذب کند که واضح و دقیق بگوید اگر انحلال این سازمان نه، پس چه؟! چه راهی وجود دارد که هم از بینظمی اداری جلوگیری کنیم، هم در انبوه تارهای عنکبوتی نظام دیوانسالاری دستوپا نزنیم.
متأسفانه در طول سالهای اخیر بسیاری از نخبگان ما خرد جمعی اکثریت افراد جامعه ایران را دسته کم گرفتهاند و خیلی از آنها حتی عقبتر از توده مردم گام برمیدارند. فیلم انتخاباتی آقای موسوی ثابت میکرد که مشاوران و استراتژیستهای پشتسر ایشان هنوز نتوانستهاند فکری اساسی برای کفه دیگر ترازوی مواضع انتخاباتی و تبلیغی خویش یعنی مواضع ایجابی کنند و بسیار بیشتر از حد لازم بر مواضع سلبی و انتقادی تکیه کردهاند. بهعنوان نمونه، شعار قانونگرایی و بازگشت به قانون از طرف آقای موسوی یک استراتژی کاملاً مبهم بود که باید همان وضعیت قبلی با همان مشکلات، عقبافتادگیها آسیبها و غیره که سالها مورد انتقاد اکثریت صاحبنظران و دلسوزان نظام بوده و هست تحت عنوان مبهمی بهنام قانونگرایی حفظ شود و تداوم پیدا کند؟
آقای موسوی اصلیترین رقیب شانس اول این انتخابات یعنی آقای احمدینژاد بود. یکی از انتقادها نسبت به ایشان حضور عجولانه در صحنه سیاست و عدم فرصت برای فکر کردن و ارائه دادن یک برنامه جامع و مؤثر در اداره کشور است. فیلم انتخاباتی ایشان به جای اینکه به این انتقادات جدی پاسخ دهد و نشان دهد که آقای موسوی از مدتها قبل درصدد اصلاح امور اجرایی کشور بوده و برنامههای او در این زمینه عجولانه و مربوط به یکی دو ماه اخیر نیست، چنین القاء میکرد که برعکس، گویی ایشان همین دو سه روز قبل برای تصدی پست ریاستجمهوری تصمیم قطعی گرفتهاند! عجیبترین خطای تاکتیکی ستاد تبلیغاتی ایشان تمرکز شتابزده بر مسائلی بود که دقیقاً یکی دو روز قبل و در جریان مناظره رودررو با آقای احمدینژاد اتفاق افتاده بود.
حداکثر استفاده تبلیغاتی از این موارد میتوانست درحد چاشنی مختصری توجیهپذیر باشد. اما در عوض، فیلم تبلیغاتی آقای موسوی(که اکثریت مخاطبان را بنابردلایلی بیصبرانه تشنه و منتظر دیدنش کرده بود) تبدیل به معجونی شده بود که حجم عمدهاش چاشنی و ادویه است. کارگردان فیلم در واقع بهجای نمک ریختن در دست پخت خود، اندکی غذا به نمک اضافه کرده بود! اوج فیلم و حجم عمده آن از نظر محتوای کیفی و هنری اختصاص به صحنههایی از مناظره اخیر آقایان موسوی و احمدینژاد داشت و ناخواسته مهر تأیید دیگری از آب درآمده بود بر انتقاد از شتابزدگی و بیبرنامگی نسبت به آقای موسوی. این فیلم ثابت میکرد که حداقل از نظر مواضع تبلیغاتی ستاد آقای موسوی استراتژی مشخص و از پیش تعیین شدهای ندارد و بیشتر متکی به پیشامدها و موجهایی است که ماهیتی ژورنالیستی و بهروز دارند.
در واقع این فیلم نیز نسبت به فیلم آقای کروبی دچار همان خطای تاکتیکی، اما از این سوی بام شده بود. در مورد آقای موسوی، برعکس آقای کروبی، جامعه مخاطب مردد از قبل شکل گرفته بود. این فیلم به هیچوجه ظرفیت جدی آن را ایجاد نکرد که طیفهای قابل توجهی از هواداران تردید کرده آقای احمدینژاد را بهقطعیت و پیوستن به اردوی ایشان وادار کند. بلکه برعکس، نگاه طیفهای مذکور را بهطرف رقیب معطوف و منتظر شنیدن حرفها و پاسخهای آقای احمدینژاد نمود.
یکی دیگر از مشکلات اساسی فیلم مذکور این بود که بهنظر میرسید زمان و قسمتهای متعددی از فیلم بلاتکلیف مانده است و عمدتاً به تکرار چند پیام معدود اولیه(و نسبتاً مبهم) میپردازد. فیلمهای تبلیغاتی از نظر مبانی حرفهای تفاوت خاصی با هنر سینما ندارند. یک اثر سینمایی موفق فیلمی است که زمان را برای مخاطب فشرده و متوقف کند. یعنی فیلم سینمایی 90 دقیقهای هرچه از نظر روایت هنری و مبانی زیباییشناسی قویتر باشد، از نظر زمانی برای مخاطب کوتاهتر میشود و شما احساس میکنید 20 10 دقیقه بیشتر طول نکشیده و زمان فشرده و سریعتر گذشته است. یک فیلم ضعیف برعکس عمل میکند. فیلم تبلیغاتی آقای موسوی نیز دقیقاً همین مشکل را داشت مخصوصاً باتوجه بهسطح توقع مخاطب که طبیعتاً در مورد این فیلم برانگیخته شده و بالاتر از حد معمول بود.
صحنه های طولانی و تکراری از حضور آقای موسوی در بین هواداران، تکرار و تمرکز بیش از حد در چند صحنه مربوط به مناظره قبلی، صحنهها و فرایندهای مربوط با اصل مسئله انتخابات، مثل مناظرههای یک هنرپیشه زن و 2 خانم دیگر(اگرچه نسبتاً مشهور) که بیشتر حالوهوایی در راستای بحثهای صرفاً روشنفکری و فمینیستی داشت و چسباندن اینها با شخصیت اصلی فیلم و اهداف و استراتژیهای تبلیغی آن خیلی دشوار بهنظر میرسید، لبخند زدن یا مرتب کردن سرو وضع نسبتاً طولانی مدت آقای خاتمی در برابر دوربین، استفاده ضعیف از حمایت آقای خاتمی تا جایی که ابزاری بهنظر میرسید، عدم وجود یک محور طولی و سرنخی که فرایندهای پراکنده فیلم را در کنار هم حفظ کند و بهکلیتروایی کار سروسامان دهد، بلاتکلیف بهنظر رسیدن کارگردان در مورد حدوحدود مشخص مواضع انتقادی، حضور ناخواسته و نامحسوس و در عین حال پررنگ آقای احمدینژاد(به بهانه مواضع انتقادی)در کل فیلم که علیرغم نیت اصلی کارگردان بخش عمدهای از توجیه شخصیت قهرمان فیلم یعنی آقای موسوی را صرفاً مشروط و وابستهی جنبههای منفی رقیب کرده بود و چنین القاء میکرد که اگر آقای احمدینژاد نبود، ضرورت خاصی برای حضور قهرمان فیلم وجود نداشت و موارد دیگری از این دست، ضعیفترین فیلم تبلیغاتی این دوره را رقم زده بود.
اینها اشکالات و خطاهایی بود که اتفاقاً در مورد مناظرههای بعدی آقای موسوی نیز تداوم یافت و بهنظر نگارنده اگر آقای رضایی بهمجموع این مواضع سلبی و انتقادی سروسامانی منطقی و شکلی دلسوزانه نمیبخشید، غیر از عاطفی و احساساتی کردن فضای کلی انتخابات حاصل دیگری نداشت. بهعبارت دیگر نگارنده معتقد است بخش قابل توجهی از آرایی که در سبد آقای موسوی ریخته شد را آقای رضایی کسب کرد یا قطعیت بخشید، که شرح آن مفصل است. آقای محسن رضایی از بسیاری جهات یکی از پدیده منحصر بهفرد این دوره از انتخابات بود و پیچیدهترین نقش را برعهده داشت. بهطوری که اگر فرضاً امکان داشت یکهفته دیگر فرصت تبلیغات نامزدها تمدید شود قطعاً فضا سهقطبی میشد، یا در واقع همان فضای سهقطبی تثبیت میگردید طوریکه در ازای هر یک نفر از رأیدهندگان به آقای احمدینژاد 2 یا 3 نفر از هواداران آقای موسوی بهقطعیت نهایی برای هواداری آقای رضایی میرسیدند. مهمترین اشتباه تاکتیکی آقای رضایی از نظر استراتژی تبلیغاتی(مثل آقای موسوی و کروبی) عدم رقابت جدیتر با 2 رقیب دیگر، غیر از آقای احمدینژاد بود در اینصورت حتی اگر فرض کنیم انتخابات به مرحله دوم میکشید، قطعاً آقای موسوی با فاصله و شدت بیشتری شکست میخورد چرا که جریان اصلاحطلبی با توجه بهنقطه ضعفهای قدیمیاش هنوز نتوانسته بهدرستی قدعلم کند و به این زودیها شانسی برای تصدی دوباره صندلی ریاستجمهوری نخواهد داشت.
در مورد فیلم تبلیغاتی آقای رضایی نیز دقیقاً همین مشکل وجود داشت و ایشان فرصت چالش جدی با مواضع اصلاحطلبان را از دست داد. آقای رضایی بهراحتی میتوانست بههمان میزانی که با آرامش منطقی دولت نهم را نقد میکند(همان جنس انتقادی که هر نوع دولتی به آن نیاز دارد و باید استقبال کند) با ابهامات یا مشکلات مواضع اصلاحطلبان نیز وارد چالش جدی شود. چنین رویکردی حتی میتوانست بهتعداد نهایی و درصد هواداران دولت موجود بیفزاید که باتوجه بهحضور افتخارآمیز و درخشان حدوداً 85 درصدی مشارکت مردمی بهقول معروف نورّعلینورّ میشد. چه طبیعی است که هرچه تعداد و درصدنهایی رأیدهندگان به یک رئیسجمهور افزایش یابد بههمان میزان اقتدار بینالمللی و نشاط مدیریت داخلی مسائل خرد و کلان کشور افزایش خواهد یافت. اگرچه در همین وضعیت فعلی نیز غیر از این نیست و بهویژه از نظر بینالمللی دیر یا زود جهان مجبور است در برابر شکوه این حضور 85 درصدی کرنش کند. حال فیلم تبلیغاتی آقای احمدینژاد. متأسفانه این فیلم نیز چندان قوی نبود اما در نسبت با فیلمهای دیگر بهویژه از جنبههای روایی و هنری کمتر اشکال داشت، هرچند از نظر استراتژی تبلیغی نقاط ضعف فراوانی داشت. ژاپنیها در مسائل صنعتی و تکنولوژیک شعاری دارند که بسیار مناسب با شرایط حاضر کشور ما است. آنها میگویند ما هیچکاری را بهدلیل نداشتن تجربه کافی متوقف نمیکنیم.
آن را انجام میدهیم و اگر به مشکلی جدی برخوردیم، در دفعات بعدی آن را اصلاح میکنیم. یعنی همانقدر که امکان دارد اشتباه کنیم، امکان دارد اشتباه نکنیم. تکنولوژی و علوم تجربی در واقع یعنی راه آزمون و خطا. کسی که نمیخواهد هیچوقت اشتباه کند نمیخواهد واقعاً کار کند. الغرض، در برابر سیل انتقادات منطقی و مغرضانه در برابر دولت نهم اگر دلسوزانه و منصفانه نگاه کنیم اصل ماجرا همین است. در انقلاب اسلامی ما کارهای نکرده بسیاری روی زمین مانده است. اعتماد بهنفس« ما میتوانیم» مهمترین سرمایه و اصلیترین شعار ما بهویژه در مورد مسائل عمرانی، اعتقادی و اقتصادی است. مدیران و کارشناسان مختلف نظام ما به همان مقداری که نیازمند نظارت انتقادی جدی و مداوم هستند، به شجاعت منطقی و جسارت انقلابی محتاجند. این دو کفه ترازو نباید خیلی بالا و پایین شود. بهعنوان مثال دولت نهم در روستاهای محروم کشور کارهای زیادی کرده و دستکم نسبت به این موضوع اهتمام جدی داشته. تا روستاها و کشاورزی ما رونق نگیرد استقلال اقتصادی و امنیت داخلی و خارجی کشور تحقق واقعی نخواهد یافت. در علم جغرافیا شهر و روستا را دو نهاد کاملاً وابسته بههم و درهم تنیده میدانند.
رونق واقعی یک شهر وابسته به آبادانی و رشد پایدار دهها و صدها روستای اطراف آن شهر است. فیلم تبلیغاتی آقای احمدینژاد از نظر بخشهای درونی و زمانبندی عمدتاً بر امتیاز مردمی بودن ایشان تأکید داشت و حول محور رساندن این پیام شکل گرفته بود. درصورتی که این موضوع برای مخاطب تا حدود زیادی از قبل اثبات شده و نیازی به این همه تأکید نداشت. اتفاقاً یکی از انتقادها نسبت به آقای احمدینژاد عدم ارتباط ایشان با نخبگان بود، نه توده مردم عادی بههمین خاطر اولاً نیازی بهصرف این همه انرژی از طرف فیلم نبود، در ثانی همان مقدار کمتر نیز، باید بهکیفیت این موضوع میپرداخت، نه کمیت آن و سعی میکرد نشان دهد این ویژگی مردمی بودن ایشان ریشه در فضایل اخلاقی و آرمانهای انقلابی و اسلامی دارد. در مورد بخشهای مربوط به سفرهای استانی نیز همین خطای تاکتیکی مشخص بود. فیلم باید بیشتر بر زوایای کاربردی و کارشناسی سفرهای استانی تمرکز میکرد، نه مواردی مثل دیدارهای مردمی و حل مشکلات موردی و فردی اقشار مردم. قسمتهای مربوط به ایرانیان خارج از کشور از نظر اهداف محتوایی فیلم مبهم و بلاتکلیف بود. صرف اینکه برخی از این هموطنان نظر مثبتی نسبت به قهرمان فیلم دارند بر چه اهداف تبلیغی واضحی میتوانست دلالت داشته باشد؟ تجملستیزی نیز ظاهراً یکی دیگر از پیامهای مورد نظر فیلم بود که بیشتر موردی و برحسب اتفاق بهتصویر کشیده شده بود.
همینطور هنردوستی آقای احمدینژاد یا نظر مثبت ایشان نسبت به قومیتها و مذاهب خیلی ابتدایی و بسیار کمعمق و ظاهری مطرح شده بود. تنها آیتم برجسته و مؤثر و منطبق بر زیباییشناسی فیلم سکانس مربوط به منزل شخصی و باغچه سبزیکاری بود و آن تصاویر مربوط به علفهای هرزی که با ریحان خیلی مشابه بودند و در میزانی معقول حکایت از ظرافت و هوشمندی برخورد با چنین پدیدهای در موارد مشابه اجتماعی و انقلابی داشت. این سکانس با بیانی هنرمندانه و غیرمستقیم ظرفیت تأویلپذیری فوقالعادهای ایجاد میکرد و میتوانست شخصیت قهرمان داستان را از مظلومیت در نقد و اعتراضها گرفته تا ماهیت حساس بسیاری از موضعگیریها، تدبیر و درایت در برخورد با دشمنان و مغرضان و... نمایش دهد.(اینکه علفهای هرز میتوانند خود را شبیه به ریحان و سبزیهای خوراکی درآورند و از رانت آب و خاک و امکانات باغچه(ایهام ظریفی از امام ملت، استفاده کنند و قهرمان فیلم باغبانی است کار کشته و دلسوز و الیآخر). در مجموع تنها حسن اصلی این فیلم را باتوجه به بخشهای خنثی متعدد میتوان کمتر اشتباه کردن دانست. حکایت همان زنبور درشت مورد نظر شیخاجل، که: باری چو عسل نمیدهی، نیش مزن!