تاریخ انتشار : ۲۷ اسفند ۱۳۸۸ - ۰۸:۳۶  ، 
شناسه خبر : ۱۳۹۴۶۷

دکتر محمد مهدى بهداروند
در این مقال اشاره‏اى گذرا به جایگاه «انقلاب اسلامى» در مقابله با کفر جهانى در تمامى ابعاد سیاسى و فرهنگى و اقتصادى، خواهیم داشت.
ما براین عقیده‏ایم که انقلاب اسلامى، واکنش مذهب و فلسفه تشیع در مقابل این حرکت روشنفکرى است که به لطف خداوند توانسته است راه خود را در دنیا باز کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم حرکت انقلابى، روند تاریخ را تغییر داده و مذهب به عنوان یک نیروى قوى در موازنه عالم ظهور کرده است.
این مطلب، قابل کتمان نیست و آنقدر وضوح دارد که سردمداران کفر را وادار به ابراز نگرانى درونى خود از وجود چنین حرکت مقدّسى کرده است. سرّ تمامى این حقایق را باید در موفّقیّت کامل «حرکت سیاسى انقلاب اسلامى» جستجو کرد در صورتى که به آن با مدل‌هاى کلان و توسعه و در سطح چنین مقیاس‌هایى بنگریم (نه در قالب یک تحلیل خُرد) یعنى با نگرش توسعه‏اى به انقلاب مى‏بینیم که انقلاب اسلامى توانسته است روند موفّقى را در دنیا به نمایش بگذارد و بلوک شرق را که یکى از پرچمداران مبارزه با مذهب در جهان بوده است صددرصد شکست داده و منزوى نماید.
اگر چه مى‏توان عوامل شکست گروه‌هاى چپ را به ضعف درونى و شرایط بین‏المللى برگرداند، ولى بدون تردید متغیّر اساسى در افول سیاسى کمونیسم چیزى جز انقلاب اسلامى در عالم نبود. این مطلب شواهد گویایى دارد که با انجام تحقیقات مى‏توان ثابت کرد که این امر صرفاً یک ادعا نیست. در اینجا تنها به بیان یک نمونه عینى اکتفا مى‏کنیم:
در سال 1357 مى‏دیدیم هر نقطه در جهان که پرچم مبارزه‏اى بلند شده است، مبارزین آنجا دم از شعارهاى چپ و برپایى نظام کمونیسم در عالم زده‏اند. این واقعیت حتّى شامل مبارزین کشورهاى اسلامى نیز مى‏شد و بسیارى از گروه‌هاى مسلح را وادار مى‏کرد که یا به چپ گرایش پیدا کنند و یا حداقل شعارهاى کمونیستى سر دهند؛ هر چند اعتقاد قبلى به آن نیز نداشته باشند.
مى‏دیدیم که تنها کشور کوبا که یک کشور دست دوّم کمونیستى است، به تنهایى در 17 کشور آفریقایى نیروى نظامى داشت و از مبارزات کمونیستى آفریقا حمایت مى‏کرد. امّا در سال 1358 که حدوداً یک سال از پیروزى انقلاب اسلامى مى‏گذشت تمام حرکتهاى مسلحانه و انقلابى، صبغه مذهبى پیدا کرد.
شاید تنها یک حرکت چپ آنهم جنبش چپ‏گراى ساندنیست‌ها در نیکاراگوئه کماکان عرض اندام مى‏کرد که پس از چندى نابود شد. آیا مى‏توان گفت ضعف درونى کمونیستها در همین یکسال بروز کرده است و قدرت سرمایه‏دارى براى انزواى کمونیسم در این مدّت اندک، مضاعف شده است؟! آیا نمى‏توان ریشه اصلى این تغییر اصولى حرکتهاى انقلابى را در بروز یک حادثه مهم بین‏المللى که تولّد یک انقلاب مذهبى بوده است دانست؟ در این زمان افراد مذهبى احساس کردند که اعتقاد آنها مبنى بر دستیابى به پیروزى بر ظلم در سایه پشت کردن به مذهب، توهمى بیش نبوده است و واقعاً با گرایش به مذهب مى‏توان احقاق حق کرد همچنانکه انقلاب سیاسى در ایران نیز همین معنا را ثابت کرد.
مارکسیسم قدرت سیاسى خود را از دست داد و همه حرکت‌هاى انقلابى نیز زیر پرچم مذهب قرار گرفتند. در یک تحلیل واقع‌بینانه مى‏توان بروز ضعف اقتصادى کمونیسم را در اثر بروز ضعف سیاسى آن دانست. نتیجه چنین شد که هم غائله‏هاى چپ‏گرا در گوشه و کنار ایران اسلامى به فضل الهى با شکست روبرو شدند و هم دنیاى غرب متوجّه شد که این شکست در مقابل گرایش مذهب بشر منحصر به شرق نبوده و چون خود نمى‏تواند با تمام ابزارهاى اداره که در اختیار دارد به ساماندهى گرایش مذهبى بشر پرداخته و آن را در جهت اهداف مادّى خود قرار دهد؛ بنابراین سرانجام مجبور خواهد بود که ناتوانی خود را نسبت به حرکت اختیارات بشرى و خواسته‏هاى ملّت‌ها اعلام نماید. از همین روست که ملاحظه مى‏کنیم تمام ساختارهایى که در عالم تولید و سپس ترویج کرده‏اند، در واقع بت‏هایى است که مجبورند دیر یا زود آنها را براى رسیدن به اهداف بالاتر خود بشکنند.
بت دموکراسى که به عنوان یک نظام سیاسى به خورد بشریت داده شده است و همواره از آن به عنوان یک حربه سیاسى در جهان و علیه ملل آزادیخواه استفاده مى‏کنند و با صد زبان و قلم درصدد اشراب دلها از عشق به چنین بتى در عالم هستند خوشبختانه بدست همین بت تراشان مدرن در کشورهائى همچون بوسنى، الجزایر و شکسته شد. هر چند ایشان کماکان درصدد توجیه این حرکت متناقض خود هستند ولى همین واقعیت نشان مى‏دهد که این بت توان فریفتن مردم را ندارد و ساختارهاى موجود نمى‏تواند ساختار مناسبى براى ساماندهى اختیارات بشرى باشد.
توجّه به همین نکته که چرا غرب، دغدغه خاطر پیدا کرده است دلیل محکمى براى شکست آتى نظام غربى است. به راستى اگر از عهده مهار انگیزش عمومى جوامع برمى‏آیند پس دغدغه خاطر و ابراز آن چرا؟ گاهى یک مدیر احساس عجز مى‏کند و گاهى این احساس به حدى مى‏رسد که مجبور به ابراز آن نیز مى‏شود. علاوه براین که چنین امرى حاکى از ضعف درونى اوست حربه‏اى براى او بشمار مى‏رود تا بتواند از این طریق همکاران خود را در دنیا بسیج و هماهنگ کند.
مذهب‏زدایى تحت عنوان هماهنگ‏سازى اعتقادات متافیزیکى بشر، حربه جدید استعمار
این واقعیتى است که امروز در دنیا واقع شده است و واقعاً 20 سال قبل چنین دغدغه خاطر بزرگى وجود نداشت تا جایى که مجبور شوند بعد از انقلاب اسلامى نظام کلى اداره جهان را برهم زده و به طرح شعار «نظم نوین جهانى» بپردازند. معناى این سخن این است که نظام قدیم حاکم بر جهان، گنجایش این منزلت از توسعه را ندارد. از این رو یکى از اصول مورد نظر ایشان در نظم جدید، مذهب‏زدایى امّا تحت عنوان هماهنگ‏سازى اعتقادات متافیزیکى بشر است. چون فهمیدند بالاخره چیزى به نام مذهب در مقابل آنها وجود دارد که موجب ایجاد بحران شده است و قدرتى دارد که توانسته انگیزه‏هاى بشرى را به نفع خود تحریک کند و آن را تبدیل به کانون بحران در مقابل قدرتهاى مادّى نماید که اصولاً قدرت مهار آن را هم ندارند. به همین جهت است صریحاً اعلام مى‏کنند امروز تنها حرکتى که در مقابل ماست بنیادگرایى اسلامى مى‏باشد که البته آن هم چیزى جز اسلام ناب محمّدى‏صلى الله علیه و آله نیست که حضرت‏امام‏قدس سره مروج آن بودند، حرکتى که تا قرنها کسى به عنوان مروج قدرتمند آن نبوده است چون در روند تکامل تاریخ، شرایط ظهور آن مهیا نبوده تا بتواند ملّتها را حول آن بسیج کند.
تقابل ذاتى انقلاب اسلامى با جریان سیاسى و فکرى روشنفکرى منحرف
پس یک نظام قوى و ریشه‏دار پا به عرصه وجود گذارده است که ملّتها را به سوى خود فرا مى‏خواند و سخن اصلى آن نیز مبارزه با خصیصه دوّم روشنفکرى یعنى سکولاریزه کردن جوامع و بطلان چنین نظریه‏اى مى‏باشد لذا خود را در تقابل کامل با تمامیّت جریان روشنفکرى منحرف و نظام سیاسى حاکم و حامى آن مى‏بیند.
ملّت‌ها نیز با تکیه بر فطرت الهى خود انگیزه پیدا کرده و وجدان مذهبى آنها به بلوغ خود نزدیک مى‏شود. چه بدانیم و چه ندانیم؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم این حرکت محقق شده است و غفلت ما تنها موجب ناسپاسى و نشناختن وظیفه و رسالت خود است. واقعیّت آن چیزى است که وجود دارد و روند رشد در عالم، روند قابل مهارى نیست. ابزار سحر قدرتهاى مادّى نیز بیش از این توان دعوت ملّتها را به دنیا ندارد چون بشر فهمیده است که تمام وعده‏هاى دروغ سردمداران کفر نتوانسته است مشکلات اساسى آنها را مرتفع سازد.
اگر با نگرش جامعه شناسانه مطرح کنیم که چرا بشرى که به او وعده رفاه دادند، تکنولوژى و ثمرات آن را به او نشان داده و لذّت استفاده از محصولاتش را به او چشانده‏اند باز به این بت بزرگ پشت کرده و به طرف مذهب اقبال نموده است، جا دارد. چرا مدیریت مدیران تکنولوژى، دیگر مقبول عوام نیز نیست و چرا حکومت فن سالاران را بر دنیا نمى‏پسندند؟ چه خصوصیّتى در روح این بشر پیدا شده است؟
مى‏توان چنین برخوردى را عکس‏العمل عمومى نسبت به احساس نیاز بشرى در عین ناتوانى تکنولوژى از جوابگویى به این نیازها دانست. این احساس هر چند ناخودآگاه باشد امّا بالاخره وجود دارد. چون بلوغ فطرت و وجدان مذهبى بشر به منزلتى رسیده است که چنین راه‏حلهایى را راه‏گشا نمى‏داند لذا نه تنها پشت به آنها کرده بلکه با تمام قدرت در عرصه جنگ با این زراندوزان و زورمداران مزوّر وارده شده است.
بنابراین مى‏بینیم که یک جوان لبنانى شهادت‏طلب که انواع تمیّنات حیوانى را طى دهها سال براى او فراهم آورده و بهترین دانشگاههاى معتبر را به آن دیار برده و او را به انواع تلذذات روحى، فکرى و جسمى فرا مى‏خوانند با نادیده گرفتن تمامى اینها خود را به مقرّ نظامیان فرانسوى، آمریکایى و اسرائیلى مى‏زند و ده‌ها نفر از ایشان را به خاک و خون مى‏کشد. اگر این حرکت تنها در یک نفر بود شاید جا داشت که آن را یک جنون مالیخولیایى و یا نوعى بیمارى روانى بدانیم. امّا آیا مى‏توان یک ملّت بلکه ملّتهایى را که یا جون این جوان شهادت‏طلب هستند و یا حرکتش را تأیید مى‏کنند و با شعار طرفدارى از مذهب، به جنگ هرکسى که با نظام ارزشى آنها از در جنگ و خصومت وارد مى‏شود مى‏آیند نامتعادل و داراى عقده‏هاى روانى دانست؟! برعکس اگر پاى عقده‏هاى محرومیت در کار باشد باید تن به همان نظامهایى بدهند که به عنوان سوغات نامبارک غرب به آنها ارزانى شده است و انواع تلذذات حیوانى را در سایه آزادى و دموکراسى پیشکش آنها کرده‏اند.
وجدان بشرى امروز بر دو نکته مهم به خوبى واقف شده است:
اوّل اینکه جایگاه انسانى و کرامت معنوى خود را شناخته است لذا مى‏فهمد که به او دروغ گفته‏اند و به اسم آزادى، او را برده و ذلیل خود ساخته‏اند؛ آن بردگى که حاصلى جز توسعه اضطراب، نا امنى و دغدغه خاطر ثمرى دیگر براى او نداشته است؛ چه اینکه این خاصیّت عشق به دنیا و هر امر فناپذیر است که ناامنى را در دل صاحب عشق برویاند. هر جلوه‏اى از محبت دنیا که در قلب انسان ظاهر مى‏شود هزار دغدغه در کنار آن مى‏روید. بشر امروز این را به خوبى فهمیده و با ادراکات وجدانى او عجین شده است گر چه نتواند آن را با زبان منطق و استدلال بازگو کند.
دوّم اینکه بشر معاصر پى‏برده است که وعده آزادى انسان بدست انسان جز یک فریب دلپذیر چیزى بیشتر نبوده است لذا این حقیقت را پذیرفته است که هیچکس جز انبیاءعلیهم السلام و اولیاء الهى از اوّل خلقت تا امروز او را دعوت به این دو امر نکرده‏اند:
«بزرگتر بودن» و بزرگتر شدن او از همه دنیا و مظاهرش و «ایثار» نسبت به دنیا. از این رو مى‏داند که آزادى انسان از انسان جز در پرتو پیدایش کرامت و ایثار ممکن نیست. چون ایثار نسبت به دنیا عاملى مؤثر براى ایجاد تفاهم و تعاون اجتماعى است که خودبخود استعمار و بهره‏جویى از دیگران را در نزد اصحاب خود کریه نشان مى‏دهد. و کرامت انسان نسبت به دنیا عاملى است که انسان از قید دنیا برهد و بر دنیا و مظاهرش امارت کند نه اینکه تن به اسارت دهد. هیچکس جز انبیاء علیهم‏السّلام، بشریت را به بیش از دنیا دعوت نکرده‏اند در عین اینکه زهد منفى نسبت به آن را هم توصیه نفرموده و امر به انزوا ننموده‏اند. امّا گفته‏اند دنیا براى تو اندک است و تو از دنیا بزرگترى؛ دنیا جاى بندگى و تجارت است در عین آنکه باید تمدّن بسازى، توسعه تحرک در دنیا داشته باشى و از سستى و تنبلى بپرهیزى. انبیاءعلیهم‏السّلام در قدم اوّل، بشر را به بزرگتر از دنیا دعوت کردند تا آنجا که او چیزى جز قرب حق را نخواهد و نهایتاً شایسته چنین مقامى شود.
آزادى انسان از انسان و طبیعت، ثمره مبارک انقلاب اسلامى
وجدان بشر این را مى‏فهمد که هیچ تفاوت جدّى در دعوت زورمداران قدیم و جدید، و داعیه اهل دنیا در دوران انسانهاى ما قبل تاریخ، دوره جاهلیت و بالاخره بشر به اصطلاح متمدّن امروز به وجود نیامده است و همگى در یک محدوده ضیق بنام دنیا خلاصه مى‏شود. آن یکى تا دیروز از آب برکه اشراب مى‏کرد و بدان راضى بود و این یکى با انواع مشروبات دم خور است و روزگار مى‏گذراند؛ آن یکى در کوه و این یکى در کاخ. مهم این است که جوهره دعوت بشر به دنیا عوض نشده است و بشر نیز به خوبى فهمیده است که این جهت‏گیرى، او را اغناء نکرده و به ایثار و کرامت نمى‏رساند.
انقلاب اسلامى وعده این دو عطیه بزرگ را به بشریت داده است که در سایه مذهب و تعالیم اسلام عزیز مى‏توان هم به آزادى انسان از انسان و مآلاً قرب حق نائل شد و هم مى‏توان بر طبیعت با تمام جلوات و مظاهر آن دست یافت. این دعوت یک دعوت درویش مآبانه نیست چون صحبت از پى‏ریزى تمدّن و حیات اجتماعى جدیدى مى‏کند که در درون خود از تمامى ساختارها و تناسبات ضرورى براى تأسیس تمدّن اسلامى که بتوان استناد آن را به شرع مقدّس تمام کرد برخوردار است.
«انقلاب اسلامى»، تداوم بخش «انقلاب اسلامى» سال 57
انقلاب اسلامى اصل اوّل مورد قبول روشنفکران را مى‏پذیرد که اندیشه‏هاى بشرى ظرفیت محدودى دارند و تنسک به آنها بى‏معناست تا جایى که اندیشه‏ها و معرفت‌هاى دینى بشر را هم در عین تقدس و احترام، در این چارچوب تعریف مى‏کند. امّا در عین حال با اصل دوّم مورد قبول ایشان که قائل به انفکاک دایره توسعه معرفت بشرى و توسعه نیاز و ارضاى آن از محدوده این و تعالیم انبیاء علیهم‏السّلام هستند بشدّت مخالف است. بنابراین مدّعى توسعه است و نه زندگى درویشى امّا توسعه‏اى که براساس تعالیم انبیاء علیهم‏السّلام قرار دارد. این دعوت انقلاب اسلامى است. بحمداللّه چنین دعوتى در بُعد سیاسى از پیشرفت کامل برخوردار بوده است و اکنون در مرحله‏اى است که باید فرهنگ خود را به تمامى ارائه کند.
انقلاب اسلامى در منزلتى است که باید فرهنگ خود را به «علم» بشرى ارایه دهد و پیداست که تنها نمى‏توان با کلى گویى از عهده چنین تکلیفى برآمد چون بشر را به زندگى اجتماعى جدیدى دعوت کرده است که لاجرم باید الگوهاى اداره خود را نیز به دنیا عرضه کند. هم اکنون سیل سؤالات متعدد و عمیق، جمهورى ‏اسلامى‏ایران را به عنوان ام‏القراى جهان اسلام بلکه کانون مذهب در عالم به جوابگویى مى‏طلبد و بسیارى از این سؤالات نیز درباره کیفیّت نظامهاى اسلامى و ساختارهاى متناسب با جامعه الهى است. اگر انقلاب نتواند در این منزلت، پاسخ صحیحى ارائه دهد بدون تردید گرایش سیاسى به طرف انقلاب اسلامى در درازمدّت، سیر نزولى خواهد پیمود.
از آنچه گذشت معلوم شد که تنازع اساسى انقلاب اسلامى با جهان الحاد بر سر «الگوى توسعه» است. چرا که دیگران الگوى مزبور را در قالب توسعه نیاز مادّى و تکامل غیرالهى تعریف مى‏کنند و از راهبردهایى نظیر طبقه‏بندى نیازها و اولویت‏گذارى آنها، انجام تحقیقات، ارایه روش آمارى براى اثبات و نقض تئوریها و بالاخره ارائه الگوى مناسب براى زندگى فردى و اجتماعى بشر مدد مى‏جویند. اصل این توسعه توسعه انسانى است که مورد نزاع ایمان و الحاد است لذا در سرپرستى انسان تنازع دارند که انسان کیست؟ نیاز او چیست؟ حقوق او کدام است؟ تکامل جوامع انسانى به چه معناست؟ ساختارهایى که این تکامل را تعریف مى‏کنند چگونه است؟
متأسّفانه آنچه تاکنون عمل شده است در واقع استفاده از راهبردها و الگوهاى غیر بوده است که از فلسفه تاریخ و تعریف آنها از انسان گرفته تا روش اجرایى تکامل اجتماعى آنان را شامل مى‏شود. از اینرو همواره بنابر سعى در تطبیق چنین الگوهایى با جامعه خود بوده است و اگر جایى هم فاصله‏اى دیده شده است درصدد کم کردن این فاصله برمى‏آمدیم. آمارى در روزنامه همشهرى و از سازمان‏ملل چاپ شده و در آن گفته شده بود شاخصه رشد نیروى انسانى در ایران به شاخصه بین‏المللى نزدیک شده است.
این روزنامه نیز آن را به عنوان یک سند افتخار نظام مقدّس اسلامى به چاپ رسانده بود! امّا معناى این سخن چیست؟ مفهوم این کلام این است که انسانهاى ایرانى نیز دارند به انسانهاى بین‏المللى به لحاظ تفکّر، فرهنگ، روحیه، دیانت، اعتقاد، اخلاق و منش و رفتار نزدیک مى‏شوند.
به بیان بهتر خطر انقلاب اسلامى رو به کم شدن است چون بتدریج با استحاله روحى و فکرى این انسانها نمى‏توان خطرى را از ناحیه ایشان متوجّه نظام الحادى غرب دید. به تعبیر دیگر عشق به دنیا در حال رشد و نهادینه شدن است چون نزدیک شدن الگوى توسعه انسانى به شاخصه‏هاى بین‏المللى یعنى نزدیکى افراد جامعه به اخلاق مادّى مورد پذیرش آنها که قصد سکولاریزه کردن جامعه و باطل شمردن شاخصه‏هاى مذهبى را در جامعه دارند. آیا رعایت حقوق افراد جامعه و خصوصاً بانوان آن اگر برمبناى مادیّت صورت گیرد جاى افتخار دارد؟!
هر چند تمسک به الگوى غیر در حالت اضطرار «علمى» و اضطرار در «روش» جایز است امّا چنین حرکتى نمى‏تواند تا ابد ادامه یابد چون داعیه این انقلاب، ارائه تمدّن و فرهنگ جدیدى است که ریشه در اعماق وحى الهى دارد. مى‏پذیریم که احساس احتیاج به «انقلاب فرهنگى» واقعى نباید زودتر از این زمان صورت بگیرد چون احساس نیاز به این انقلاب همواره بعد از نهادینه شدن انقلاب سیاسى مى‏باشد. لذا وقتى که انقلاب سیاسى توانست اقتدار لازم را در نظام بین‏الملل پیدا کند و امکان اداره اجتماعى در مقیاس وسیع براى آن فراهم شد آنگاه ضرورت انقلاب فرهنگى نیز خودبخود اذهان عموم را متوجّه مى‏سازد، لذا در عین آنکه استفاده از الگوى دیگران در حالت اضطرار جایز است امّا باید متوجّه تبعات منفى چنین استفاده‏اى نیز بود و خود را مهیاى تحقق انقلاب فرهنگى و ایجاد زمینه لازم براى آن نمود.
پس مى‏بینیم که نزاع انقلاب اسلامى با دنیاى الحاد بر سر مسائل انسانى و الگوهاى توسعه اقشار و حقوق آنهاست. آیا اگر آنها به ما بگویند که شما حق خلبان شدن را به بانوان نمى‏دهید و ما بگوییم که خیر بانوان نیز چنین حقى دارند واقعاً به این قشر وسیع از جامعه خدمت کرده‏ایم یا خیانت؟ اگر در دیگر مسائل مشابه نیز حرف آنها را بزنیم آیا فردا حق ندارند که بر ما خرده بگیرند که پس دعواى چندین ساله شما با ما بر سر کسب قدرت بود و نه چیز دیگر؟ اگر چنین شود آیا صحیح نیست که آنها ما را مورد خطاب قرار دهند که چون ما قدرتمندتریم و نزاع اصلى نیز بر سر کسب قدرت است لذا سیادت جهانى باید از آن ما باشد؟
اگر نزاع اصلى بر سر مکتب است پس آیا صحیح نیست مورد خطاب جهانى قرار گیریم که براى اثبات ادعاى خود چه راهبرد جدیدى آورده و چه تعریف جدیدى از حقوق بشر داریم؟ مى‏دانیم که منشور سازمان ملل را پس از جنگ جهانى دوّم همین قدرتهاى مسلّط امروز نوشتند و دنیا را آن چنان که مى‏خواستند بین خودشان تقسیم کردند و براى خود نیز حق وتو قائل شدند. زمانى نیز که مى‏خواهند ساختار جدیدى براى عالم ارائه دهند نظم نوین را مطرح مى‏کنند و به خود حق مى‏دهند که ساختار سیاسى، فرهنگى و اقتصادى جهان را بنابر میل خود بر هم بزنند.
آیا مى‏توان پذیرفت که آنان دیگران را نیز به عنوان افراد صاحب رأى بپذیرند؟ شعار دفاع از حقوق اقشار، فریبى بیش نیست چون اصولاً آنها، انسان را جز یک حیوان پیچیده‏تر نسبت به سایر حیوانات نمى‏دانند و این تعریف هم ربطى به مرد و زن ندارد. لذا پذیرفته‏اند که انسان صرفاً به عنوان ابزار تولید است. همانگونه که مى‏گویند اگر بخواهیم ببینیم چقدر باید گاو تولید کنیم باید ببینیم چقدر علف داریم و چقدر به شیر و گوشت و احتیاج داریم، همانگونه زمانى که مى‏خواهیم صحبت از میزان جمعیّت انسانى یک جامعه و کنترل جمعیّت کنیم باید با استفاده از همین شاخصه‏هاى کمّى مادّى به این جمع‏بندى رسید که بالاخره در حدّ رشد جمعیّت باید باشد؟ مثلاً باید دید چقدر مدرسه داریم و سایر امکانات جامعه به چه میزان است تا بتوان گفت چقدر انسان مى‏تواند تولید شود! به تعبیر دیگر باید براى نیاز مادّى انسان، یک سقف نیاز تعریف کرد و چون باید نیاز انسانى مرتفع شود لذا همین امر به عنوان شاخص اصلى بشمار مى‏رود که بقیه مسائل نیز با چنین شاقولى سنجیده مى‏شود. پس باید امکانات نسبت به انسان، همواره اصل قرار گیرد.
حال وقتى که نگاه آنها به انسان تنها در همین حدّ است آیا مى‏توان شعار ایشان را در دفاع از حقوق اقشار و از جمله بانوان یک جامعه، شعارى از روى صدق و حقیقت دانست؟! باید این مطلب را براى خود قابل هضم کنیم که اگر نزاع ما با دنیا بر سر همین امور است لذا باید حرف جدیدى را به جهانیان عرضه نمود و الاَّ حرکت انفعالى در مقابل دشمن به هیچ امرى جز تضعیف مواضع نظام اسلامى در درازمدّت منجر نخواهد شد.
اسلام داراى یک نظام حقوقى منسجم در سه سطح است که یکى از آنها سطح «حقوق خُرد» است که چنین سطحى به نوع تعریف 5 دین از تکامل انسان بازگشت دارد. نقطه تنازع ما نیز در همین است که مى‏گوییم تکامل انسانى آنگونه که شما مى‏پندارید نیست. وقتى که چنین است چگونه مى‏توان باور کرد که در مسائل خُرد بتوانیم با آنها به تفاهم برسیم؟! اگر به راستى مى‏توان با نظام کفر در تمامى زمینه‏ها از در سازش درآمد و به نحوى قائل به آشتى حق و باطل شد آیا بهتر نیست که مدیریت امور را هم بدست ایشان بسپاریم شاید آن چنان که دیگران مى‏پندارند وجهه نظام و اسلام نیز حفظ گردد؟!
از این‌رو ما معتقدیم به هر میزان که شاخصه توسعه انسانى در یک کشور به شاخصه‏هاى مدیریت کنونى جهانى که مبتنى بر بینش سکولاریسم است نزدیک باشد به همان میزان هم اخلاق، فرهنگ رفتار آن جوامع، از انبیاءعلیهم‏السّلام و تعالیم ایشان فاصله گرفته و به سوى مدیریت مادّى گرایش پیدا مى‏کند. بنابراین انقلاب اسلامى باید بتواند در این مرحله آرمانهاى خود را تبدیل به «برنامه عملى» کند و این امر میّسر نیست جز با تحقق انقلاب فرهنگى آن‌هم نه تنها در دانشگاه‌ها بلکه در حوزه‏ها هم. این، رسالت کسانى است که واقعاً براى توسعه کلمه توحید در عالم و توسعه مذهب احساس مسئولیّت مى‏کنند. هرچند گرایش سیاسى به مذهب در مقیاس جهانى افزایش یافته است امّا مذهب باید بتواند فرهنگ خود را در اداره جامعه به بشر معاصر عرضه کند. ما در حال مقابله فرهنگى هستیم و معناى فرمایش مقام معظم رهبرى (اَدام اللّه ظلّه عَلى رئوسِ المسلمین) که مکرر مى‏فرمایند: ما اکنون در نبرد و جنگ فرهنگى هستیم، همین است.
ما باید فرهنگ اداره بشر برمبناى مذهب را عرضه کنیم و این با تعریف آنها از توسعه و نیاز بشر سازگار نیست. اگر ما روش تحقیقاتى آنها براى حلّ معضلات و شیوه‏هاى آمارى مورد پذیرش آن را براى تأییر فعّالیّت‌هاى تحقیقى بپذیریم و با همان روشها و مبانى شروع بکار کنیم و از این طریق بخواهیم مسائل انقلاب اسلامى را حلّ کنیم حتماً چنین هدفى محقق نخواهد شد. باید حرکت جدیدى شروع شود که از مبانى تا روبناها و محصولات را در برگیرد. این امرى است که لازمه تداوم انقلاب است چون مرحله روزمرّگى انقلاب سپرى شده است.
امروز زمان بازسازى خصوصاً بازسازى فرهنگى است و مسلماً نمى‏توان در این مرحله باز به شیوه‏هاى روزمرّگى گذشته پناه برد. باید برنامه و الگو داشت و الگو هم نباید براساس شاخصه‏ها و مبانى غیر باشد والاَّ نمى‏توان سخن خود را در دنیا برکرسى اثبات نشاند. آنها تا زمانى که از طریق عراق با ما در حال جنگ بودند پیامشان این بود که اصلاً نمى‏خواهیم جمهورى‏اسلامى‏ایران وجود خارجى داشته باشد. امّا زمانى که از تحقق این توّهم خود ناامید شدند، به ناچار وجود نظام اسلامى را در جهان پذیرا شدند در واقع قبول کردند که باید اقتدار مذهب را در عالم به رسمیّت بشناسند. ولى اکنون لبه تیز حمله خود را متوجّه این مطلب کرده‏اند که حرف اساسى شما چیست؟ جریانى را که چندى پیش در چین به منظور بررسى حقوق زنان به راه انداختند هدفى جز این معنا را دنبال نمى‏کرد که خواستند از این طریق، مذهب را به محاکمه بکشند و ثابت کنند که مذهب درباب حقوق بشر، حرفى براى گفتن ندارد. در این صورت آیا صحیح است که ما هم همان سخنان را به نحو دیگرى در جامعه منعکس کنیم و مدافع ایده‏هاى آنان باشیم؟ اگر آنها مى‏گویند «چادر نه» ما هم بگوییم نه، اگر مى‏خواهیم روسرى‏ها را هم برداریم!
ضرورت ارائه ساختار اجتماعى مبتنى بر وحى به منظور رهایى از موضع انفعالى
اگر نگوئیم بزرگ‏ترین قدرت دنیا هستیم امّا به جرأت مى‏توان ادعا کرد که یکى از بزرگ‏ترین‏ها مى‏باشیم چون آمریکا با تمام قدرت درصدد حذف ماست ولى نمى‏تواند. امروز آمریکا در موازنه قدرت، توان درگیرى با مذهب و قدرت کنترل کانونهاى بحران را ندارد. بدون تردید ما اَبَرقدرت دنیا هستیم اگر خود را بشناسیم و بر مواضع خود بایستیم. امّا اگر از مواضع خود عدول کنیم و در یک موضوع خُرد مثل ورزش بانوان (که مى‏تواند در یک شکل و قالب، متناسب با ارزشهاى جامعه باشد و در شکل دیگرش ضد ارزش قلمداد شود) از الگوى دیگران استفاده کنیم، دیگر نمى‏توان مدعى تغییر ساختارهاى اجتماعى براساس دین شد. حضور زنان در روابط اجتماعى بدون تردید مى‏تواند در قالبهاى اسلامى مطرح شده و حتماً امرى مثبت بشمار مى‏رود امّا مهم این است که چنین قالبهایى کدام است و چگونه مى‏توان روابط اجتماعى را براساس وحى تنظیم نمود؟
اگر ما در مورد ساختار روابط اجتماعى و یا حقوق اقشار به صورت انفعالى برخورد کنیم فردا مجبوریم در مورد پوشش و حجاب بانوان نیز تا آنجا انعطاف نشان دهیم که دیگر نشانى از حجاب واقعى در جامعه برجاى نماند. مسئولین فلان کشور براى انعقاد قرارداد اقتصادى به ایران مى‏آیند امّا براى این امر، شروط فرهنگى مى‏گذارند و ما را ملزم به رعایت آنها مى‏کنند! اگر شیوه انفعالى را پیشه خود کنیم آیا مى‏توان در مقابل چنین برخوردهایى مقاومت نمود؟ آیا مى‏توان ارزشهاى خود را با آب و نان معامله کرد؟
ضرورت ارائه راهبردهاى جدید عملى توسط محققین به منظور حلّ معضلات عینى جامعه
تذکر نکته‏اى مهم ضرورى است و آن اینکه در این میان به هیچ وجه نمى‏توان مسئولین اجرایى را محاکمه کرد. اگر متفکرین، محققین و تئوریسین‏هاى یک جامعه نتوانند راهبردهاى عملى و جدید که از جامعیّت لازم نیز برخوردار باشد ارائه دهند تا ابزار دست مجریان یک کشور قرار گیرد حتماً نمى‏توان تبعات منفى چنین خلایى را به گردن مسئولین اجرایى نظام گذاشت. در این میان مقصرین اصلى، مسئولین تولید فکر و راهبردهاى عملى هستند. ظلم است اگر کسى مدعى شود در این چند سال پس از انقلاب، متفکرین و محققین جامعه به وظیفه خود کاملاً عمل نموده‏اند امّا این مسئولین اجرایى نظام هستند که در انجام وظایف خود قصور و تقصیر داشته‏اند!
انقلاب اسلامى امروز در منزلتى است که یا باید راهبردهاى عملى دنیا را به رسمیت بشناسد که معناى آن نداشتن سخن جدید در باب فرهنگ است که به تبع باید بر تمامى ارزشهاى خود خط بطلان بکشد، و یا اینکه چنین راهبردهایى را به رسمیت نشناسد و کمر همّت به پى‏ریزى نظام تحقیقاتى متناسب با نظام ارزشى خود و ارائه راهبردهاى عملى مبتنى بر وحى ببندد. این مسئولیّت سنگینى است که متفکرین جامعه را همواره مورد خطاب قرار مى‏دهد امّا با این تفاوت که در جوامع دیگر اداره جامعه را صرفاً به صورت علمى و جداى از مذهب معنا مى‏کنند امّا در جامعه ما مدعاى اصلى، «اداره علمى تحت سرپرستى مذهب» است.
بنابراین هماهنگى معرفتهاى علمى و دینى بر محور توسعه معرفت دینى باید مبناى برنامه‏ریزى در جامعه اسلامى قرار گیرد. ما نیازمند تسریع در تحقق انقلاب فرهنگى هستیم تا در پرتو آن بتوان برکات حاصل از انقلاب سیاسى سال 1357 را در سراسر جهان تداوم بخشید. امّا باید متوجّه باشیم که انقلاب فرهنگى، امرى دو سویه است که از یک طرف به «توسعه معرفت دینى امّا به صورت قاعده‏مند و بر محور تعبد نسبت به وحى» توقف دارد و از طرف دیگر به «توسعه معرفت و تولید دیگر معرفت‌ها امّا با محوریت معرفت دینى به منظور ارائه راهبردهاى عملى، معادلات کاربردى و برنامه نظام اجرایى کشور».
این، رسالت پژوهشگاه‌هاى ماست که متأسّفانه تا کنون یا از عهده برنیامده‏اند و یا از آن غفلت نموده‏اند. هر چند 17 سال از پیروزى انقلاب اسلامى مى‏گذرد امّا نه نیازهاى انقلاب اسلامى شناخته شده است و نه طبقه‏بندى و اولویت‏گذارى لازم نسبت به آنها صورت مى‏گیرد. بیان این نکته نادیده گرفتن فعّالیّت‌هاى تحقیقى جارى در سطح کشور نیست امّا سخن در این است که این فعّالیّتها عموماً متناسب با نیازهاى انقلاب اسلامى، هماهنگ با یکدیگر و براساس اولویتهاى اصلى جامعه و انقلاب اسلامى در شرایط کنونى صورت نمى‏گیرد. ما معتقدیم که اصل نیازمندی‌ها و اولویت‌ها باید از انقلاب اسلامى گرفته شود و سپس سازماندهى و تقسیم کار هماهنگى براى رفع این نیازمندی‌ها باید موضوع اصلى پژوهش‌ها قرار گیرد و همه اینها رسالت مغزهاى متفکر جامعه اسلامى است. کسانى که مى‏خواهند راهبرد جدیدى براى جامعه ارائه کنند نمى‏توانند با نیازهاى جامعه بیگانه باشند چون در غیر این صورت طبیعى است راهبردهاى ارائه شده هم با نیازهاى جامعه بیگانه باشد و آنچه عرضه مى‏شود قطعاً پاسخ به چنین نیازهایى نخواهد بود.