تاریخ انتشار : ۰۵ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵:۵۲  ، 
شناسه خبر : ۲۰۱۰۱
در مورد قدرت سیاسى، بعضى از جامعه‏شناسان سیاسى به بیان حدود و قیود قدرت اهتمام کرده‏اند و به بیان تفاوت میان قدرت در جوامع ساده و پیچیده و قدرت در جوامع عام و خاص پرداخته و به خصیصه نهادیافتگى قدرت اشاره کرده‏اند. در این نوشتار هر یک از زمینه‏هاى فوق بررسى و به نکات قوت و ضعف آنها اشاره شده است.

 نویسنده:محمدحسین اسکندرى

خصیصه دوم هم به نظر ما چندان مناسب نیست. محتواى سخن دو ورژه درباره خصیصه دوم را مى‏توان به اجمال، در دو قضیه کلى مطرح کرد.

نخست آنکه در مورد قدرت «هر نهادى حقانیت دارد» و دوم آنکه «هر حقانیتى در نهاد است» و اصولاً سخن او گویاى آن است که حقانیت، خصیصه ذاتى نهاد است. به نظر مى‏رسد که سخن فوق از هر دو طرف مخدوش خواهد بود و هیچ یک از دو قضیه کلى نامبرده، نمى‏تواند صحیح باشد.

زیرا نسبت به قضیه اول که مى‏گوید: «هر نهادى حقانیت دارد، باید بگوییم که پذیرش این قضیه و تصدیق آن لوازمى را به دنبال دارد که پذیرفتنى نیست و به اصطلاح، تالى فاسدهایى دارد که با وجود آنها محتواى این قضیه مخدوش خواهد شد و نمى‏تواند از صحت و حقانیت برخوردار باشد و در اینجا ما به بعضى از این لوازم اشاره مى‏کنیم.

نخستین لازمه، یا مفهوم التزامى قضیه نخست، یعنى اینکه «هر نهادى حقانیت دارد» این است که ایراد، اشکال و هجوم یک جامعه به نهادهاى مربوط به جوامع دیگر که مورد قبول آن جامعه نیستند، اصولاً و از ریشه غلط باشد و این سخن، به منزله تصویب همه نظام‏هاى موجود، در تاریخ بشر و در سطح جهان خواهد بود و به نظر مى‏رسد هیچ اندیشمندى حتى گوینده این سخن، به چنین چیزى نتواند ملتزم باشد.

مى‏توان گفت این سخن بیشتر ریشه ناسیونالیستى و رنگ محافظه‏کارانه دارد و از بین متفکران مسلمان، شبیه سخن کسانى است که گفته‏اند: «الحق لمن غلب» (حقانیت از آن کسانى است که قدرتمند و پیروز مى‏شوند) و به همین لحاظ طرح آن توسط کسى که داراى گرایش انقلابى و رادیکال است شگفت‏انگیز به نظر مى‏رسد.

آیا هر چه در جامعه، نهادى شد و شکل با دوامترى پیدا کرد حقّ است؟ و آیا حقانیت، یک حقیقت نسبى است و در جوامع مختلف فرق مى‏کند؟ البته ما نمى‏خواهیم در حال حاضر بگوییم هیچ تفاوتى در نهادهاى جوامع نباید باشد، ولى لازم است که چند نکته مورد توجه قرار گیرد که با سخن فوق معارض است: نخست آنکه افراد در جوامع مختلف، قبل از اینکه آسیایى و اروپایى یا آفریقایى و آمریکایى باشند، انسان هستند و در انسانیت و ویژگى‏هاى نوعى انسان، همگى مثل همند. بنابراین، بیش از آنکه اختلاف و مغایرت داشته باشند و اختلاف آنان منشأ اختلافات و دوگانگى‏هایى در نهادهاى کشورهاى مختلف شود، وحدت و هماهنگى دارند و افراد نوع واحد انسانى هستند و نمى‏توان در همه موارد، حکم به حقانیت نسبى کرد، زیرا بسیارى از اختلافات مبناى صحیح و حقى ندارند.

دوم آنکه کارهاى انسانى اعم از کارهاى فردى یا جریانات اجتماعى، ممکن است عادلانه و یا ظالمانه باشد. سوم آنکه نمى‏توان گفت اکثریت که به وجودآورنده نهادها در جوامع هستند، پیوسته کارهایشان ملازم حق و حقیقت است و چهارمین نکته این است که سیر جوامع در دنیا در جهت توسعه وحدت و هماهنگى و تقویت ارتباطات و تبادل فرهنگى و تغییر و تحول حکومت‏ها به سوى حاکمیت یک حکومت واحد جهانى است و این حقیقتى است که هم مذاهب و ادیان و انبیاء و پیامبران بزرگ الهى وعده داده‏اند و هم اندیشمندان بزرگ و مردم جهان در انتظار آمدن آن روز به سر مى‏برند. بنابراین، همین نهادهاى متغیر و گوناگون، به سوى یکپارچگى و وحدت سوق داده مى‏شوند و نمى‏توان گفت همه آنها حقانیت دارند.

دومین نتیجه فاسدى که بر قضیه نخست، مترتب مى‏شود این است که بر فرض پذیرش چنین قضیه‏اى، انقلاب در جوامع بى‏معنا و ناحق خواهد بود و به نهادهاى موجود در یک جامعه، هیچ‏گاه نباید حمله و هجوم کرد، هر چند که جامعه را به فساد بکشند و انسان‏ها را از مسیر حق منحرف سازند، چرا که از دید وى هر نهادى حق است و نتیجه روشن حقانیت هر نهاد آن است که حمله و هجوم به نهاد، حمله و هجوم به حق و حقانیت باشد که از این دید، مسلما ناحق خواهد بود و خود به خود هر نوع انقلاب و تحولى در جامعه، محکوم به فساد و بطلان مى‏شود. او با اظهار چنین عقیده‏اى، کار انبیا و مصلحان جهان را هم که به منظور برپاداشتن نظامى انسانى و عادلانه علیه نظام ظالمانه و ستم حاکم بر جامعه خویش به‏پا خواسته و براى دگرگونى آن تلاش کرده‏اند بطور تلویحى زیر سؤال مى‏برد. و بى‏پایگى این سخن براى هر اندیشمند واقع‏بین و به‏ویژه آنان‏که داراى افکار انقلابى هستند روشن است.

نسبت به قضیه دوم نیزکه از سخن وى استفاده مى‏شود، یعنى اینکه «هر حقانیتى در نهاد است» باز هم چند سؤال مطرح مى‏شود که با پذیرش این قضیه، پاسخ گفتن به آنها ضرورى است و هر گاه پاسخ این پرسش‏ها روشن نشود خود این قضیه در بوته ابهام باقى خواهد ماند.

پرسش عمده‏اى که در اینجا باید مطرح شود این است که خود این نهادهاى داراى حقانیت چگونه و از چه طریقى به وجود آمده‏اند؟ منظور این است که آیا نهادهاى جامعه از مسیر حق به وجود آمده‏اند و یا از مسیر ناحق و باطل؛ و آیا مقدمات پیشین این نهاد ـ قبل از آنکه نهادینه شود و به صورت یک نهاد اجتماعى درآید ـ از صفت حقانیت برخوردار بود، و یا اینکه قبل از نهادها حقانیت و اصولاً حق و ناحقى وجود نداشته و درنتیجه، مقدمات پیشین از حقانیتى برخوردار نبوده‏اند؟

اینکه گفته شود قبل از نهادها حق و ناحقّى وجود ندارد، سخن درستى نیست، زیرا اعمال نامنظم و روابط ساده و بدون شکل و بدون الگوى قبلى و در یک جمله، همه رفتارها و روابطى که هنوز به صورت نهاد در جامعه استقرار نیافته است، اختیارى انسان‏هاست. همان روابط نابرابرى که در آن، انسان‏ها به بازى گرفته مى‏شوند، ولى هنوز از ثبات، دوام و استقرار نهادى برخوردار نشده‏اند، هیچ‏یک از آنها جبرى نیستند، بلکه همگى آنها اختیارى‏اند و رنگ ارزشى دارند و از یکى از دو حال خارج نیستند؛ یا حقّند و ارزش مثبت دارند و یا ناحق هستند و ارزش منفى دارند. در این صورت، اگر رفتارها و روابط غیر نهادى قبل که بعد به صورت نهاد در آمده‏اند ناحق و باطل باشند، معنى این سخن آن است که حقانیت نهادها از درون نقیض خود بر آمده و به ناحق به وجود آمده‏اند و اگر آن روابط ساده قبلى که منتهى به پیدایش نهادها مى‏شود، حقانیت داشته است پس نباید حقانیت را ذاتى نهادها به حساب آورد؛ چرا که قبل از انعقاد هر گونه نهاد اجتماعى نیز حقانیت مفهوم و مصداق دارد.

ثانیا اگر چنین باشد هیچ انقلابى نباید علیه نهادهاى جامعه به‏وجود آید و اگر هم به‏وجود آمد باطل و ناحق خواهد بود، چرا که رفتارهاى انقلابى نهادى نیست، بلکه رفتارى غیر نهادى است که برضد نهادهاى موجود انجام مى‏شود. و از آنجا که به زعم ایشان حقانیتى در نهاد است، نتیجه منطقى سخن او، این خواهد بود که هیچ حقانیتى در رفتار غیر نهادى وجود ندارد.

ثالثا به نظر مى‏رسد که وى، آگاهانه یا ناخودآگاه، تحت‏تأثیر بعضى از ارزش‏هاى مورد نظر خود، از جمله ارزش‏هاى ناسیونالیستى این نظریه را مطرح کرده است، از این‏رو نمى‏تواند مورد قبول کسانى باشد که ارزش‏هاى مورد نظر وى را نمى‏پذیرند. بنابراین، از ابتدا باید سعى ما بر این باشد که در یک تحقیق علمى، تحت‏تأثیر افکار، عقاید و ارزش‏هاى ویژه و مورد قبول خویش قرار نگیریم و بدون هیچ‏گونه پیش‏داورى به بررسى مسائل بپردازیم و در نهایت، با توجه به مسائل ارزشى درباره آنها اظهارنظر کنیم.

رابعا چنین تحلیلى از قدرت نشانگر آن است که وى حق و حقانیت را به‏طور کلى نسبى قلمداد مى‏کند، در صورتى که این، سخن درستى نیست و با حقیقت واحد و نوعى و یکسان بشر سازگارى ندارد.

تحقیق و بررسى

در اینجا ما نخست به مفهوم کلّى قدرت اشاره مى‏کنیم و سپس در زمینه تنوع قدرت به‏طور مطلق، تنوع قدرت انسانى، تنوع قدرت اجتماعى و تنوع قدرت سیاسى مطالبى را بیان خواهیم کرد:

مفهوم قدرت

تعاریفى که از قدرت اجتماعى شده، اکثر آنها به قدرت سیاسى نظر داشته‏اند و کمتر به تعاریفى بر مى‏خوریم که به مفهوم وسیع قدرت توجه کرده باشند، ولى به نظر مى‏رسد که مى‏توان یک تعریف مشترک ارائه داد که شامل همه انواع قدرت‏ها شود.

«قدرت، منشأ پدید آمدن آثارى است که در هر زمینه توقع و انتظار آن را داریم و به عبارتى آشکارتر مى‏توان گفت: «قدرت هر موجودى (اعم از موجود طبیعى، مصنوعى یا اجتماعى) عبارت است از منشأ آثار و حرکات و رفتارى که در تأمین هدف متشکلّه آن نقش مثبت دارند.»

یعنى به جز قدرت خداوند که مطلق است، در هر مورد اعم از یک موجود طبیعى و تکوینى مشخص یا یک موجود ماشینى و مصنوعى و یا یک نهاد اجتماعى که قدرت رابه آن نسبت مى‏دهیم، پیوسته یک هدف مشخصى را در نظر داریم که آن موجود طبیعى یا مصنوعى و یا آن نهاد اجتماعى به منظور تأمین آن هدف ویژه به وجود آمده است تا براى تأمین آن هدف و تحصیل آن منظور خاص، آثار و حرکات و تلاش‏هاى مناسبى را از خود ظاهر سازد و منشأ ظهور این آثار، حرکات و تلاش‏ها، نیروهاى متنوع و نهفته در آن موجود طبیعى، مصنوعى یا نهاد اجتماعى خاص و شناخت‏ها، آگاهى‏ها، تجربه‏ها، گرایش‏ها و باورها و فن‏ها و تخصص‏هایى است که به تناسب مى‏توانند در تحصیل هدف منظور تأثیر مثبت داشته باشند. طبعا هر قدر که این آثار و حرکات و تلاش‏ها بیشتر و در وصول و دستیابى به اهداف مورد نظر مؤثرتر باشند، عوامل فوق که منشأ این آثار و حرکاتند قوى‏تر و شدیدتر و از جهت کمى و کیفى مرغوب‏ترند.

شاید با عنایت خاصى بتوان این تعریف را بر قدرت کلامى نیز اطلاق کنیم، با این تفاوت که قدرت خدا مطلق است و در مسیر هدف ویژه‏اى محصور و یا در محدوده خاصى مهار نمى‏شود. علاوه بر این، نمى‏توان با نگاهى که قدرت‏هاى دیگر بررسى مى‏شوند به قدرت الهى نگریست، زیرا در این‏جا تنها باید گفت: «اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون» (یس / 82).

انواع مختلف قدرت

در حقیقت باید بگوییم که مفهوم قدرت، هم کاربرد غیرانسانى دارد و هم انسانى. در کاربرد غیرانسانى، هم در زمینه طبیعیات به‏کار مى‏رود و هم در محدوده الهیات؛ که به عنوان یکى از اوصاف خداوند طرح مى‏شود.

اکنون جاى آن است که هر یک از انواع فوق‏الذکر قدرت را مختصرى توضیح دهیم:

الف) قدرت در محدوده علم فیزیک عبارت است از: «ظرفیت تأثیر طبیعى و تکوینى که از تحوّل یک نیرو به نیروى دیگر حاصل شود.» و در حقیقت حاکى از یک جریان تکوینى علت و معلولى و فاقد عناصر علم و اراده و اختیار است.

ب) در علم کلام، قدرت به عنوان یکى از اوصاف الهى چنین تعریف شده که فاعل به گونه‏اى باشد که اگر بخواهد فعلى را انجام دهد و اگر نخواهد انجام ندهد. البته، این تعریف اعم از قدرت الهى است و شامل قدرت انسانى هم مى‏شود، هر چند که در اینجا قدرت الهى مورد نظر ماست.

بنابراین، قدرت در اینجا یک جریان کور نیست، بلکه همراه با اراده و علم و آگاهى است و به هر دو کفّه فعل و ترک به‏طور مساوى تعلّق مى‏گیرد.

به بیان روشن‏تر تفاوت عمده قدرت الهى و قدرت فیزیکى در این است که حق تعالى «موجِب» است و فاعلى است که با قدرت و مشیت او فعلش واجب خواهد شد، یعنى در حقیقت این اراده خداوند است که علت تام و تمام افعال او خواهد بود، بدون دخالت هیچ چیز دیگر و بدون مانع شدن هیچ چیز دیگر.

ولى اشیاء فیزیکى «موجَب»اند به این معنا که بدون اختیار خودشان تأثیر مى‏گذارند، مثل خورشید که بى‏اختیار نورافشانى مى‏کند که اصولاً چنین تأثیر جبرى را در علم کلام نشانه قدرت عامل مؤثر آن نمى‏دانند.

ج) قدرت انسان و اصطلاح قدرت در علوم انسانى و اجتماعى طبعا ظرافت و پیچیدگى خاصّ خود را دارد. بدیهى است قدرت انسانى، کاربردى اختیارى و ارادى دارد، گرچه به لحاظ زمینه‏ها و عوامل پیدایش قدرت نمى‏توان گفت همیشه اختیارى است و ممکن است اختیارى یا غیراختیارى باشد.

در واقع تعریفى که فلاسفه و متکلمین از قدرت کرده‏اند به اینکه «کون الفاعل بحیث ان شاء فعل و ان لم یشاء لم یفعل» تعریف قدرت به‏طور مطلق است که شامل قدرت الهى و انسانى هر دو مى‏شود، ولى طبیعى است که قدرت انسانى ویژگى‏هاى خود را دارد که در توضیح بعد به این ویژگى‏ها اشاره مى‏کنیم.

تنوع در قدرت‏هاى انسانى

قدرت انسانى به نوبه خود شکل‏هاى متنوعى دارد:

1 ـ قدرت بدنى: قدرت انسانى گاهى به شکل نیروى فیزیکى و جسمانى متجلى مى‏شود که هرچه انسان نیرومندتر باشد بهتر مى‏تواند در برابر دشمن و حیوانات درنده از خود دفاع کند «یا کارهاى خود را انجام دهد و نیازهاى خویش را تأمین کند و در این زمینه‏ها آثار متناسب خود را به طرز بهترى اظهار دارد.

2 ـ قدرت هنرى: قدرت گاهى به شکل ذوق و استعداد هنرى تجلى مى‏کند و آثار هنرى مطلوب و جالب توجه و زیبا در زمینه‏هاى بصرى و سمعى، بیان، تنظیم و تألیف مطالب، نقاشى، رسم و مجسمه‏سازى، سرودن اشعار و در زمینه‏هاى صوتى و فیلم و نمایش تئاتر و غیره از خود ظاهر مى‏سازد.

3 ـ قدرت علمى: نوع دیگرى از قدرت انسانى است که آثار مناسب خود را دارد و در حل معضلات علمى، ارائه فرضیه‏ها و تئورى‏ها، طرح قوانین علمى، اختراع ابزار و ادوات مورد نیاز انسان، اکتشاف و مهار نیروهاى موجود در طبیعت و تأمین نیازمندى‏هاى گوناگون جامعه و غیره، آثارش ظاهر مى‏شود.

4 ـ قدرت اقتصادى: نوعى از قدرت که آثار متوقع و مورد انتظار آن عبارتست از بهبود معیشت و وضع زندگى همه افراد جامعه، تأمین نیازهاى مادى، عرضه کردن کالاهاى مرغوب و متنوع و مناسب با نیازهاى انسان، ایجاد زمینه اشتغال، و از بین رفتن بیکارى، وجود اطلاعات و تخصص‏هاى علمى و صنعتى، تجربه‏هاى فنى استقلال اقتصادى و بى‏نیازى از دیگران و غیره.

5 ـ قدرت نظامى: این نوع قدرت در موارد زیر تجلى پیدا مى‏کند: فراوانى نیروى انسانى تربیت شده، تنوع و فزونى تخصص‏هاى رزمى، وجود ابزار و ادوات و ماشین‏هاى جنگى و اطلاع از کاربرد آنها، وجود فرماندهى درست و نیرومند، وحدت و هماهنگى، ضوابط آهنین، ایمان و اعتقاد به هدف و اعتماد به فرماندهى و داشتن روحیه.

6 ـ قدرت سیاسى: پس از این به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.

تنوع قدرت‏هاى اجتماعى

پس از آنکه سه نوع ممتاز و جداگانه قدرت، یعنى قدرت الهى، قدرت ماشینى و قدرت انسانى را مطرح کردیم، ابعاد اجتماعى قدرت انسانى را بررسى مى‏نماییم.

قطعا مهم‏ترین و زیربنایى‏ترین وجه تمایز و قدرت، قدرت‏هاى اجتماعى نظیر قدرت اقتصادى، قدرت‏نظامى، قدرت‏سیاسى، قدرت دینى وقدرت‏فرهنگى، به تمییز وتفاوت بین اهداف این قدرت‏ها از یکدیگر برمى‏گردد و هر یک از آنها در واقع، به نهادى مربوط مى‏شود که به منظور تأمین هدف خاصى در جامعه یا جوامع به‏وجود آمده‏اند. بعضى از نهادها اهداف اقتصادى، بعضى نظامى و بعضى دیگر سیاسى و یا دینى را دنبال مى‏کنند.

البته این اهداف متنوع و متفاوت، همراه با گرایش‏ها و استعدادهاى متفاوتى که در انسان‏ها وجود دارد، موجب مى‏شود که افراد بشر به تناسب آن اهداف متنوع وادار به تلاش‏ها و فعالیت‏ها و حرکت‏هایى گوناگون شوند. خداوند به منظور تأمین نیازهاى انسانى و اهداف متنوع وى، این استعدادها و قواى متفاوت را در نهاد انسان قرار داده است. بنابراین، گر چه ریشه و اساس تمایز این نوع قدرت‏ها نسبت به یکدیگر، اهداف متمایز و متنوع انسانى ـ اجتماعى است، اما تمایز این اهداف همراه با گرایش‏هاى متمایزى که انسان نسبت به آنها دارد و استعدادها و قواى گوناگونى که خداوند براى رسیدن به آن اهداف در انسان نهاده است، در نهایت، به اختلاف تلاش‏ها و حرکت‏هاى انسانى منتهى مى‏شود. و بر این اساس، قدرت‏ها در واقع مجموعه‏ها و ترکیب‏هایى از اهداف، گرایش‏ها، تلاش‏ها و فعالیت‏ها و قوا و استعدادهایى کاملاً متمایز، متنوع و مختلف هستند که در همه افراد هر یک از گروه‏هاى انسانى که هدف مشترکى را دنبال و کار مشترکى را انجام مى‏دهند، گسترده است و آنان را براى رسیدن به آن اهداف مشترک وادار به انجام کارهاى مشترکى مى‏کند و ایشان را بر محور آن هدف، جمع و به هم پیوسته مى‏کند.

بنابراین، این قدرت‏ها کاملاً از هم متمایزند و مجموعه‏ها و ترکیب‏هایى هستند که از اهداف جداگانه، گرایش‏هاى متفاوت و آثار و تلاش‏ها و رفتارها و حرکتهاى گوناگون و قبل از همه از استعدادها و قواى مختلف به‏وجود مى‏آیند و نباید آنها را در هم آمیخت، گرچه با همه جدایى و تفاوتى که با هم دارند، کاملاً هم بى‏رابطه با یکدیگر نیستند و در هم تأثیر و تأثر متقابل خواهند داشت و در شدت و ضعف یکدیگر تأثیر مى‏گذارند؛ مثلاً، اگر قدرت سیاسى بالا باشد، در بالا بودن قدرت نظامى و قدرت اقتصادى مؤثر است و بر عکس بالا بودن قدرت نظامى و اقتصادى به استحکام قدرت سیاسى کمک مى‏کند، چنانکه قدرت اقتصادى و نظامى نیز در یکدیگر چنین تأثیرى مى‏گذارند و از هم متأثر مى‏شوند.

تنوع قدرت‏هاى سیاسى

اکنون باید بگوییم با توجه به مطالب گذشته، به ریشه تنوع و تفاوت قدرت سیاسى نیز در جوامع مختلف مى‏توان پى برد. همچنان که قبلاً گفتیم تنوع قدرت اجتماعى به قدرت اقتصادى، سیاسى، نظامى، دینى و فرهنگى بستگى دارد و متناسب با اهداف، قوا و استعدادها، گرایش‏ها و اعمال و رفتار آن خواهد بود. اساس و وریشه تنوع قدرت‏هاى سیاسى نیز به تنوع اهداف سیاسى قابل قبول جامعه برمى‏گردد، یعنى هر جامعه در زمینه سیاسى، هدفى را به عنوان آرمان ملى و عالى‏ترین مقصد، پیش‏روى خود قرار مى‏دهد که ریشه در بینش و شناخت و فرهنگ آن جامعه دارد و به شکلى در دیگر اهداف و تلاش‏هاى آن جامعه تأثیر مى‏گذارد و همه را به رنگ خود درمى‏آورد.

اکنون با توجه به مطالب فوق، نتیجه مى‏گیریم که اولاً هر جامعه در محدوده و حوزه سیاست، هدفى را به عنوان هدف نهایى دنبال و روى آن تبلیغ و تأکید مى‏کند که به اهداف طریقى و مقدماتى و پایین‏ترى انشعاب یافته و تقسیم مى‏گردد، که مسلما آن اهداف طریقى و مقدماتى ناگزیرند در مسیر آن هدف نهایى که از مطلوبیت و ارزش بیشترى در آن جامعه برخوردار است، قرار گرفته، با آن معارضه نکنند و در هر مورد که تقابلى وجود داشته باشد تقدم با هدف نهایى است که جامعه به آن گرایش بیشتر دارد و به هر علت برایش ارزش والاترى قائل است. بدین‏ترتیب رفتارها، حرکات، تلاش‏ها، نهادها و روابط، همه و همه در مسیر آن هدف نهایى قرار مى‏گیرند و رنگ خاص آن را مى‏پذیرند، چنانکه در همه جا حضور آن هدف و گرایش به آن و تنظیم رفتار، خواه ناخواه به مقتضاى آن و در مسیر تحقق آن احساس مى‏شود.

ثانیا این هدف نهایى سیاسى، در همه جوامع یکسان نیست و به مقتضاى عوامل فرهنگى، تاریخى، جغرافیایى و نیز رسوم، سنت‏ها و ارزش‏هاى مادى و معنوىِ پذیرفته شده و حاکم و مسلط بر جامعه که به شکل‏هاى مختلف و گوناگونى در جوامع مختلف وجود دارد، گزینش مى‏شود و بستگى به این دارد که تحت‏تأثیر عوامل فوق ـ که به نوبه خود در همه جا یکسان نیستند ـ عمیق‏ترین گرایش عمومى و مسلط جامعه و یا عمیق‏ترین گرایش حزب یا طبقه یا گروه حاکم متوجه کدام هدف باشد.

امورى که در رأس اهداف جوامع مختلف قرار مى‏گیرد عبارتند از: امنیت، رشد و توسعه، عدالت و مساوات، استقلال، رفاه و آسایش و مصرف، اهداف ناسیونالیستى، اهداف سوسیالیستى، اهداف مادى، معنوى، اخلاقى و انسانى.

ثالثا هر یک از این اهداف که به عنوان مهم‏ترین هدف در جامعه گزیده شود و نسبت به آن، گرایش و تمایل بیشترى وجود داشته باشد همه ابعاد دیگر را در مسیر خود قرار داده به رنگ خاص خود در مى‏آورد. از این جاست که موضع‏گیرى‏ها، برخوردها، روابط، رفتارها، حقوق، حدود و نهادها در جامعه‏اى نسبت به جامعه دیگر کاملاً، ممتاز و متفاوت است و جوامع مختلف، رنگ‏ها و شکل‏هاى مختلف و متنوع و ناهمگون پیدا مى‏کنند. درحقیقت بدین وسیله دولت‏ها و ملت‏هاى مختلفى با اهداف مختلف و منافع گوناگون و احیانا مخالف هم شکل مى‏گیرد که هریک در سرزمینى خاص با قلمروى ویژه که به مقتضاى بزرگى و کوچکى و قدرت و ضعف آن دولت و در ارتباط با نظام کلى جهان شکل مى‏گیرد و با جمعیتى کثیر یا قلیل و متراکم یا غیرمتراکم داراى نظام و سلسله مراتب و تقسیم کار و... بوجود مى‏آیند.

رابعا در اینجا باید به این نتیجه اشاره کنیم که در همه ملت‏ها نظم و هماهنگى از بالا شکل مى‏گیرد، یعنى یک ملت باید بسیار تلاش و کوشش کند و حرکاتش را تنظیم کند به این امید که در آینده‏اى دور یا نزدیک بتواند به هدفى بلند دست یابد. بنابراین منشأ وضع قوانین رفتارى و پیدایش بایدها و نبایدها و احکام عملى همان اهداف عالى خواهد بود.

قرآن و قدرت سیاسى

در خاتمه این مقال، هر چند بررسى قدرت سیاسى در قرآن، فرصت بیشتر و مجال وسیع‏ترى مى‏طلبد، ولى براى نمونه به چند نکته قرآنى اشاره مى‏کنیم.

از نظر قرآن، قدرت سیاسى، در جامعه اسلامى باید منشأ اتحاد، همبستگى و برادرى شود، عدالت و قسط را در جامعه حاکم کند، نگهبان عزت و استقلال جامعه اسلامى باشد، امنیت جانى، مالى و آبرویى شهروندان را تأمین کند، حمایت از دین و خداپرستى را به عنوان هدف مهم خود قرار دهد و از مستضعفان و مظلومان چه در داخل و چه در خارج حمایت کند. چنانکه در آیات زیر آمده است

اَطیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَه وَلاتَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ ریحُکُمْ وَ اصْبِروا اِنَّ اللّهُ مَعَ الصّابِرین (انفال / 46).

وَ اذْکُرُوا نِعمَةَ‏اللّه اذْ کُنْتُم اَعْداءً فَالَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَاَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ اِخْوانَا وَ کُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النّارِ فَانقذکُمْ مِنْها (آل‏عمران/ 103).

اَیَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ العِزَّةَ فَاِنَّ العِزَّةَ لِلّهِ جَمِیعا (نساء / 139).

وَلِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ وَلکِنَّ الْمُنافِقینَ لایَعْلَمُونَ. وَلَنْ یَجْعَلَ‏اللّهُ لِلْکافِرینَ عَلَى الْمُؤمِنینَ سَبیلاً (نساء / 141).

لَقَدْ اَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَیِّناتِ وَ اَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْکِتابَ وَالْمیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ (حدید / 25).

وَلَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ اِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌ عَزیزٌ، الَّذینَ اِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِى الاَرْضِ اَقامُوا الصَّلوةَ وَاتُوا الزَّکوةَ وَ اَمَرُوا بِالمَعْروفِ وَ نَهُوا عَنِ الْمُنْکَرِ وَ لِلّهِ عاقِبَةُ الأمُورِ (حج / 41).

این آیات و ده‏ها آیه دیگر، اهداف والاى سیاسى در نظام اسلامى را مطرح مى‏کند که قدرت سیاسى باید در این مسیر حرکت کند و خارج شدن از مقتضیات آنها همان سوءاستفاده از قدرت و انحراف از مسیر صحیح حکومت خواهد بود و منشأ ظلم و ستم و طغیان و استکبار خواهد شد

نکته دیگر این است که قدرت‏طلبى یک میل فطرى است و سرکوب کلّى آن را نه عقل مى‏پذیرد نه وحى. از نظر قرآن، قدرت، هدف ایده‏آل انسان نیست، بلکه وسیله‏اى براى دستیابى به اهداف برتر است.

از نظر اجتماعى نیز دلبستگى زیاد به قدرت، منشأ پیدایش صفات رذیله و دست زدن به کارهاى ناشایست و نادیده گرفتن حقوق دیگران خواهد شد.

نکته دیگر اینکه از نظر قرآن، منبع اصلى هر قدرتى خداوند است. مالک اصلى و قادر حقیقى اوست که این قدرت را به امانت در اختیار انسان قرار داده تا در جامعه در مسیر تحقق اهداف صحیح سیاسى آن را به کار گیرد و از سوى دیگر، در واقع با دادن قدرت به او فرصتى برایش فراهم کرده تا با استفاده از آن، در مسیر کمال خود گام بردارد و با استفاده صحیح از این امانت الهى به تأمین مصالح اجتماعى و اهداف و آرمان‏هاى ملّى و دینى و کسب کمالات اخلاقى بپردازد.