مسئله اصلی، نه پاسخ ساده به پرسش «جنگ میشود یا نه؟»، بلکه درک این واقعیت است که جنگ واقعی سالهاست آغاز شده؛ جنگی اقتصادی، روانی و ادراکی. پیروزی یا شکست در این جنگ، بیش از هر چیز به کیفیت تصمیمگیری داخلی، انسجام ملی و توان تبدیل تهدید به فرصت بستگی دارد.
پرسش از احتمال وقوع جنگ میان ایران و ایالات متحده یا رژیم صهیونیستی، در سالهای اخیر به یکی از پرتکرارترین دغدغههای افکار عمومی تبدیل شده است. این پرسش نهتنها در محافل سیاسی و رسانهای، بلکه در گفتوگوهای روزمره مردم نیز حضوری پررنگ دارد. ریشه این نگرانی را باید در تداوم فشارهای خارجی، تشدید تحریمها، تهدیدهای لفظی و بعضاً تحرکات نظامی جستوجو کرد. با این حال، بررسی دقیق رفتار بازیگران اصلی نشان میدهد که «سایه جنگ» بیش از آنکه مقدمهای برای وقوع جنگ واقعی باشد، ابزاری برای تضعیف هدفمند ایران است.
ایالات متحده و متحدان منطقهای آن، سالهاست راهبرد فرسایش تدریجی جمهوری اسلامی را دنبال میکنند؛ راهبردی که بر سه پایه استوار است: تحریم اقتصادی، جنگ روانی و ایجاد نااطمینانی راهبردی. در این چارچوب، تهدید نظامی نه بهعنوان گزینهای مطلوب، بلکه بهمثابه اهرمی برای تشدید فشار اقتصادی و اجتماعی بهکار گرفته میشود. تجربه نشان داده است که همین وضعیتِ «نه جنگ، نه صلح» بیشترین هزینه را برای اقتصاد ایران داشته؛ وضعیتی که سرمایهگذاریها و برنامهریزیهای بلند مدت را متوقف، مختل و معیشت مردم را تحت فشار قرار داده است.
در این میان، نباید از نقش «عوامل داخلی» غافل شد. ناکارآمدی بخشی از ساختار اجرایی، ضعف در حکمرانی اقتصادی، فساد، رانت و رفتارهای سوداگرانه برخی تجار و سرمایهداران، عملاً پازل فشار خارجی را تکمیل کرده است. در واقع، تحریمها زمانی بیشترین اثرگذاری را دارند که با سوء مدیریت داخلی همافزا شوند. آشوبهای اجتماعی سالهای اخیر نیز، فارغ از علل واقعی و مطالبات بحق مردم، از سوی اتاقهای فکر خارجی بهعنوان نشانهای از «اثرگذاری فشارها» تفسیر شد و همین امر، دشمن را به تداوم مسیر فعلی امیدوارتر کرد.
سایه جنگ؛ ابزاری برای فلجسازی اقتصاد ایران
آنچه امروز بیش از خودِ جنگ به ایران آسیب میزند، استمرار فضای تهدید و نااطمینانی است. سایه جنگ، سرمایهگذار داخلی و خارجی را دچار تردید میکند، پروژههای زیرساختی را به تعویق میاندازد و هزینه مبادلات اقتصادی را افزایش میدهد. حتی در حوزه فروش نفت و تعاملات منطقهای، همین تهدید دائمی، قدرت چانهزنی ایران را کاهش داده است. آمریکا بهخوبی میداند که بدون شلیک حتی یک گلوله، میتواند با القای خطر جنگ، اثر تحریمها را چند برابر کند.
اگر جنگی رخ دهد و ایران بتواند در مدتزمانی محدود، آمریکا یا متحدانش را به عقبنشینی وادار کند، پیامدهای آن بسیار فراتر از میدان نبرد خواهد بود. در چنین سناریویی، ایران بهعنوان قدرتی تثبیت شده در نظام بینالملل شناخته میشود؛ قدرتی که توانسته یک ابرقدرت را متوقف کند. نتیجه طبیعی این وضعیت، افزایش همکاریها، مشارکتهای اقتصادی، سرمایهگذاری و الگوبرداری سیاسی خواهد بود
در همین چارچوب است که تهدیدهای مقطعی درباره حمله به تأسیسات، مراکز صنعتی یا زیرساختهای انرژی مطرح میشود. این تهدیدها الزاماً برای اجرا نیستند، بلکه برای ارسال یک پیام طراحی شدهاند: «هیچ سرمایهای در ایران امنیت پایدار ندارد»؛ این پیام، مکمل تحریمهاست و کارکردی بازدارنده در برابر هرگونه "احیای اقتصادی" دارد.
با این حال، باید توجه داشت که این وضعیت نمیتواند بهطور نامحدود ادامه یابد. تداوم سایه جنگ، در بلندمدت کارایی خود را از دست میدهد؛ زیرا با گذر زمان، هم بازیگران منطقهای و هم قدرتهای جهانی به این جمعبندی میرسند که آمریکا اراده یا توان ورود به یک جنگ تمامعیار را ندارد. همین درک تدریجی، پایههای بازدارندگی روانی واشنگتن را تضعیف میکند. البته تحقق این امر مستلزم دوام و تداوم ماست.
چرا آمریکا از جنگ با ایران پرهیز میکند؟
برخلاف فضاسازیهای رسانهای، جنگ با ایران برای آمریکا گزینهای پرهزینه و پرریسک است.
نخست، هزینه معنوی و حیثیتی است. ایالات متحده سالها تلاش کرده خود را بهعنوان قدرت بلامنازع جهانی معرفی کند؛ قدرتی که قادر است اراده خود را بدون چالش جدی تحمیل کند. ورود به جنگی که نتیجه آن نامعلوم است و احتمال طولانیشدن و فرسایشی شدن دارد، میتواند این تصویر را مخدوش کند.
دوم، هزینه اقتصادی و مالی است. آمریکا با بدهی تاریخی و بحرانهای ساختاری در اقتصاد خود مواجه است. هرگونه درگیری نظامی گسترده، به افزایش شدید هزینههای نظامی و کسری بودجه منجر میشود؛ امری که در فضای سیاسی داخلی آمریکا، بهویژه در آستانه یا پس از انتخابات، تبعات سنگینی دارد. تجربه جنگهای عراق و افغانستان هنوز از حافظه نخبگان و افکار عمومی آمریکا پاک نشده است.
سوم، نگرانی متحدان منطقهای واشنگتن است. کشورهای عربی حوزه خلیج فارس بیش از هر بازیگر دیگری از تبعات جنگ واهمه دارند. زیرساختهای انرژی، بنادر و اقتصاد شکننده این کشورها در صورت وقوع جنگ، در معرض آسیب جدی قرار میگیرد. به همین دلیل، بسیاری از این کشورها بهصورت علنی یا غیرعلنی از آمریکا میخواهند که از شعلهورشدن جنگ جلوگیری کند. وقوع جنگ و ناتوانی آمریکا در حفاظت از متحدانش، بهسرعت به بیاعتمادی راهبردی در منطقه منجر خواهد شد. متاسفانه هنوز این قطع امید از امریکا اتفاق نیوفتاده است. فهم اینکه اطمینان فعلی کشورهای منطقه به امریکا هنوز باقیست را باید در تماس تلفنی متعدد یا ملاقات حضوری نمایندگان و سفیران شان دید که سعی دارند ایران به کنترل اوضاع ترغیب کنند و مثلا بگویند با امریکا درنیوفتد.
تصویری از ویرانی سرزمین های اشغالی در جنگ 12 روزه
پیامدهای جهانی یک جنگ احتمالی
رهبرمعظم انقلاب در دوازدهم بهمنماه در هشداری صریح به آمریکا تاکید کردند که: «اگر جنگی راه بیاندازید، جنگ منطقه ای خواهد بود.» اما پیامدهای آن بهسرعت به سطح جهانی سرایت میکند. چین آماده است از هر شکافی در نظم مورد نظر آمریکا برای افزایش نفوذ خود استفاده کند. بیثباتی در غرب آسیا، فرصتی طلایی برای پکن است تا خود را بهعنوان شریک قابل اعتماد اقتصادی و امنیتی کشورهای منطقه معرفی کند. بهعبارتی مشتریان پروپا قرص چین ناگهان چند برابر میشوند.
روسیه نیز در چنین شرایطی، دست بازتری برای پیگیری اهداف خود، از جمله در بحران اوکراین، خواهد داشت. تضعیف تمرکز آمریکا، به مسکو امکان میدهد با هزینه کمتر، دستاوردهای بیشتری کسب کند. در آمریکای لاتین و حوزه کارائیب نیز، کشورهایی مانند ونزوئلا با جسارت بیشتری در برابر فشارهای واشنگتن خواهند ایستاد.
از منظر سیاسی داخلی آمریکا نیز، جنگ با ایران میتواند آینده سیاسی چهرههایی مانند دونالد ترامپ یا جریانهای همسو با او را به خطر بیندازد. ترامپ با شعار «قدرتسازی بدون جنگ» و «برقراری صلح از موضع قدرت» وارد عرصه شد. هرگونه جنگ پرهزینه و بینتیجه، این روایت را فرو میریزد و پایگاه رأی او را تضعیف میکند.
آیا جنگ میتواند برای ایران فرصت باشد؟
در منطق راهبردی، هیچ کشوری با عقلانیت کامل از جنگ استقبال نمیکند. جنگ همواره با عدم قطعیت همراه است و حتی قدرتمندترین بازیگران نیز از شکست یا خسارتهای سنگین مصون نیستند. پس عقل حکم میکند هیچ جنگی رخ ندهد. ایران تمام گزینههای پیروزی را داراست اما ترجیح رفع مشکلات و عقب راندن امریکا از طریقی غیر از جنگ است.
اگر فرضاً جنگی رخ دهد و ایران بتواند در مدتزمانی محدود، آمریکا یا متحدانش را به عقبنشینی وادار کند، پیامدهای آن بسیار فراتر از میدان نبرد خواهد بود. در چنین سناریویی، ایران بهعنوان قدرتی تثبیت شده در نظام بینالملل شناخته میشود؛ قدرتی که توانسته یک ابرقدرت را متوقف کند. نتیجه طبیعی این وضعیت، افزایش همکاریها، مشارکتهای اقتصادی، سرمایهگذاری و الگوبرداری سیاسی خواهد بود. کشورهای عرب منطقه که سالها امنیت خود را به آمریکا گره زدهاند، در این شرایط دچار بازنگری اساسی میشوند و مسیر استقلال راهبردی را در پیش میگیرند. محور مقاومت جان تازهای میگیرد و رژیم صهیونیستی بیش از پیش در تنگنای امنیتی و سیاسی قرار میگیرد. این همان سناریویی است که آمریکا بهشدت از آن هراس دارد.
جنگ نمیشود، اما تهدید ادامه دارد
برآیند شواهد نشان میدهد که جنگ، گزینه مطلوب آمریکا نیست و احتمال وقوع آن پایین است؛ اما تهدید جنگ همچنان بهعنوان ابزار فشار حفظ خواهد شد. این وضعیت تا زمانی ادامه مییابد که ایران نتواند هزینه این بازی را برای طرف مقابل افزایش دهد؛ چه از طریق ترمیم حکمرانی داخلی، چه با بازسازی اعتماد اجتماعی و چه با تقویت مؤلفههای بازدارندگی واقعی.
مسئله اصلی، نه پاسخ ساده به پرسش «جنگ میشود یا نه؟»، بلکه درک این واقعیت است که جنگ واقعی سالهاست آغاز شده؛ جنگی اقتصادی، روانی و ادراکی. پیروزی یا شکست در این جنگ، بیش از هر چیز به کیفیت تصمیمگیری داخلی، انسجام ملی و توان تبدیل تهدید به فرصت بستگی دارد. جمهوری اسلامی نباید خودش را معطل جنگ فیزیکی کند زیرا بعید است این جنگ شروع شود. آن جنگی که باید در آن پیروز شویم جنگهای اقتصادی، سیاسی و بحران بیاعتمادی است.
ایالات متحده سالها تلاش کرده خود را بهعنوان قدرت بلامنازع جهانی معرفی کند؛ قدرتی که قادر است اراده خود را بدون چالش جدی تحمیل کند. ورود به جنگی که نتیجه آن نامعلوم است و احتمال طولانیشدن و فرسایشی شدن دارد، میتواند این تصویر را مخدوش کند
ما از نظر قدرت رسانهای و استدلالهایی که باید در آن وجود داشته باشد، بسیار ضعیف عمل میکنیم و این دلیلی ندارد جز نداشتن یک فرماندهی واحد در رسانه؛ درگیریهای جناحی در حد مسئولان نظام و نمایندگان مجلس نباید وجود داشته باشد. هر اختلافی باید میان خود مسئولان و با یکی کردن نظرات و اتحاد و همدلی صورت بگیرد تا مردم احساس نکنند کشور در بنبست قرار دارد . مشکلاتش حل نمیشود. متاسفانه رسانههای طرفدار نظام هم این مهم این را رعایت نمیکنند و خبرهایی را گزینش میکنند که در ظاهر برعلیه جریان رقیب است اما در باطن به ضرر نظام و مردم؛
تجربه اصول دیپلماسی و روابط خارجیمان را باید نصب العین قرار دهیم زیرا در این بخش همیشه موفق بودیم و از بسیاری مشکلات با سربلندی و ضربه فنی کردن دشمنان عبور کردیم. البته منظور نگارنده از بیشتر کردن قدرت رسانه فقط بالا بردن بودجه رسانههای حقیقی و مجازی کشور، تقویت زیرساختها و سخت افزارها نیست بلکه باید برنامهریزی در بخش نرم افزاری را در صدر هر امری قرار دهیم.