صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۷ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۶  ، 
شناسه خبر : ۳۸۷۸۵۶
مروری بر یادداشت روزنامه‌های دوشنبه ۲۷ بهمن ماه ۱۴۰۴
در دنیای امروز که بازار مکاره‌اش پر از «کالاهای فیک» و کپی‌های دست‌چندم است، سیاست و رسانه نیز از این قاعده مستثنا نیستند. هر شاهکار اصیلی، لاجرم نسخه‌ای بدلی و بی‌ارزش در کنار خود می‌بیند که سعی در تقلید از شکوه آن دارد. ماجرای تقابل راهپیمایی عظیم ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ با آنچه اپوزیسیون خارج‌نشین تحت عنوان «روز جهانی اقدام» علم کرد، دقیقاً مصداق همین رابطه میان «شاهکار» و «کپی بی‌ارزش» است.

انقلابِ 47 ساله راز پیروزی‌ها و غافلگیری‌ها

محمد ایمانی

1) این یادداشت، روایت فتح است. روایت پیروزی در جنگ تحمیلی هشت‌‌ماهه، و تاکید بر اهمیت شناخت درست از میدان. شرور‌ترین دشمنان بشریت، در این جنگ پیچیده، هر خباثت ممکن را به‌کار بستند تا ملت ایران نتواند چهل‌و‌هفت سالگی انقلاب خود را ببیند. اما همین شرارت‌ها (خیانت در وسط مذاکره، حمله غافلگیرانه، فشار اقتصادی حداکثری، و جنگ- آشوب نیابتی دی‌ماه)، موجب شد ملت ما این‌بار با انگیزه مضاعف در «نبرد اراده‌ها» به میدان بیاید.
2) تهدیدات دشمن، کار خود را کرد! یکی از کم‌نظیر‌ترین راهپیمایی‌ها، تقریبا نیم قرن پس از انقلاب اسلامی، رقم خورد. در شرافت ملت ایران و رهبر مقتدرشان، همین بس که دشمنان‌شان، خبیث‌ترین شیاطین هستند. اسناد رسوایی جزیره فحشا، نشان می‌دهد که یهودیان منحرف (رژیم و لابی صهیونیستی/ بانیان قتل‌عام 70هزار نفر در غزه) چگونه افسار برخی زمامداران آمریکایی را به‌ دست گرفته‌اند. کدام سند برای درستی مسیر، بالاتر از این که دشمنان عنود ایران، مجرمان و شیاطین بین‌المللی هستند. این، ادامه راه پیامبران الهی است که خداوند درباره دشمنان‌شان خبر داد: «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفَى بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا»؛ «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا».
3) تئوری‌های رایج می‌گوید هیجان انقلاب‌ها، پس از چند ماه یا حداکثر چند سال فروکش می‌کند. اما انقلاب اسلامی، همچنان که در اصل تکوین، معجزه بود، در تداوم و طروات بعد از نیم قرن هم به معجزه می‌ماند. ملت مستضعفی که دو قرن تحقیر شده بود کجا، و ابرقدرت‌های یاغی جهان کجا؟! نیروهای نظامی و اطلاعاتی محدود ایران کجا، و پنتاگون و ناتو و سیا و موساد و ‌ام‌آی‌سیکس کجا؟ کدام محاسبه و معادله متعارف می‌تواند وقوع آتشفشان را در «جزیره ثبات» و «ژاندارم منطقه» آمریکا توضیح دهد؟ یا تحلیل کند که چگونه یک ملت، به مدت نزدیک به 50 سال توانسته، توطئه‌های 
نو به نوی قدرت‌های متخاصم را به شکست بکشاند؟ اگر این، اقتداری پویا و پیشرو نیست، پس چیست؟ یک ملت ضعیف، اگر قدرتمند نشده باشد، چگونه می‌تواند پوزه قدرت‌ها را بارها به خاک بمالد، در حصار تحریم‌ها درجا نزند و در انواع فناوری‌های پیشرفته سرآمد شود؟ کدام انقلاب، قدرت بسیج‌کنندگی (Mobilization) در این مقیاس گسترده را دارد. کجای تاریخ می‌توان سراغ گرفت که یک ملت تحریم‌شده، بتواند فناوری هسته‌ای را بومی کند، موشک‌ هایپرسونیک بسازد و پهپادهایی تولید کند که آمریکا مجبور شود از روی همان‌ها، کپی کند؟! یا در اوج تحریم‌ها بتواند سوخت 20درصد مورد نیاز رادیودارو تولید کند و پالایشگاه‌هایی مثل ستاره خلیج‌فارس بسازد که تاسیس آنها، در انحصار کارتل‌های جهانی بوده است؟ اینها، تنها گوشه‌ای از عظمت کار امام خمینی(ره) و امام خامنه‌ای(حفظه‌الله‌تعالی) به عنوان نائب امام زمان‌(عج) است و «باش تا صبح دولتش بدمد- کاین هنوز از نتایج سحر است».
4) کشور ما سال‌هاست درگیر جنگ تحمیلی است. تهدید نظامی، با همه حساسیتش، بخشی از ماجراست و همواره باید در مقابل این تهدید، آماده بود. اما ضمنا نباید، در دام خطای محاسباتی که دشمن می‌خواهد، افتاد. تداوم تهدید، بازی دشمن برای به حاشیه‌راندن اولویت‌های راهبردی در حوزه سیاستگذاری و مدیریت اجرائی است. در برابر تهدید دشمن باید هوشیار بود، اما نباید فریب خورد و از تدبیر و تمهید پیشرفت و عدالت به عنوان راهبرد اصلی غافل ماند.
5) در موضوع تهدید نظامی، ضمن اینکه دائماً تدارک می‌کنیم و دست‌ به ماشه هستیم، از آسیب‌پذیری بالای دشمن خبر داریم. در این‌باره، فقط چند سند از هزاران تحلیل را که در محافل غربی و عبری منتشر شده، مرور کنید:
- شبکه فاکس‌نیوز: ناوهای آمریکا، اهدافی بسیار جذاب برای ایران هستند.
- سرتیپ مارک کیمیت، معاون وزارت خارجه در دولت بوش: پایگاه‌‌های آمریکا، در برابر قدرت موشکی ایران آسیب‌‌پذیرند.
- لری جانسون افسر سابق سیا: ایران قادر است پایگاه‌‌های آمریکا را در هم بکوبد. ایران در واکنش به هرگونه اقدام نظامی آمریکا، بلافاصله تنگه هرمز را می‌‌بندد و به تمام پایگاه‌‌های آمریکا در خلیج‌‌فارس حمله خواهد کرد؛ مجموعا 8 یا 9 پایگاه بزرگ. ما نمی‌‌توانیم موشک‌‌های آنها را رهگیری کنیم، همچنان که اسرائیل را حسابی کوبیدند.
- اسکات ریتر افسر سابق پنتاگون: ایران می‌تواند آسیب‌‌های هولناکی به ناوگان و پایگاه‌‌های آمریکا بزند. ایران، شاه منطقه است، همین و بس. همچنین، می‌تواند تولید انرژی را در منطقه متوقف کند و توانایی وارد کردن آسیب وحشتناک به پایگاه‌‌ها را دارد، از جمله کشتن هزاران نیروی آمریکایی و نابودی ناو هواپیمابر.
- روزنامه اسرائیل‌هیوم: غرق کردن ناو آمریکا، دستاورد تاریخی برای ایران خواهد بود.
- نیویورک‌‌تایمز: ایران، دشمنی با عمق راهبردی، نفوذ منطقه‌‌ای و توان ضربت متقابل است؛ ترکیبی که می‌‌تواند یک حمله محدود را به بحرانی غیر‌قابل‌ کنترل تبدیل کند. ترامپ، قادر به تحمل تلافی دردناک ایران نیست.
- وال‌‌استریت‌ژورنال: آمریکا می‌‌داند انتقام ایران، این‌بار گسترده و نامحدود خواهد بود. ایران ۲‌هزار موشک بالستیک دارد که سراسر خاورمیانه را پوشش می‌دهند. همچنین موشک‌های کوتاه‌‌برد که می‌‌توانند پایگاه‌‌های ما در خلیج‌‌فارس و شناورها در تنگه هرمز را هدف بگیرند. موشک‌‌های کروز ضد کشتی، قایق‌‌های تندروی اژدر‌افکن و شمار زیادی پهپاد را هم اضافه کنید.
- نشنال‌اینترست: ۳۱ پایگاه آمریکا، در تیررس موشک‌‌های ایران است. این زرادخانه موشکی، کابوس و تهدیدی جدی است که محاسبات نظامی را تحت تأثیر قرار می‌‌دهد و شامل موشک‌های خرمشهر، سجیل، عماد، قدر-۱۱۰، فتح-۱، قاسم و خیبرشکن است که برد آنها تا 2800 کیلومتر متغیر است. 
- ریچارد ‌هاس، رئیس سابق شورای روابط خارجی آمریکا: جنگ با ایران کار ساده‌‌ای نیست، چراکه انواع توانمندی‌‌ها را برای تلافی‌های گوناگون دارد. یک جنگ گسترده، آخرین چیزی که ترامپ می‌‌خواهد.
- بنیاد آمریکایی اوپن دموکراسی: گزینه‌های ایران برای تلافی، فوق تصور ترامپ و نتانیاهو است.
- روزنامه معاریو: ما نمی‌‌توانیم ایران را که امپراتوری منطقه‌‌ای است، شکست دهیم. حتی آمریکا می‌‌داند که مطیع‌کردن چنین کشوری غیرممکن است. تاریخ نشان می‌‌دهد که این امپراتوری، چقدر پیچیده است.
- ویل شرایور تحلیلگر آمریکایی: شکست آمریکا مقابل ایران، مهیب‌‌تر از شکست مقابل یمن خواهد بود.
- یو‌اس‌ریویو: آمریکا از جنگ با یمن ‌گریخت، ایران قدرتمند که جای خود دارد.
-‌ هایموویچ، ژنرال صهیونیست: در صورت انجام هر حمله‌‌ای از سوی آمریکا، ایران، حمله تلافی‌‌جویانه‌‌ای ضد اسرائیل انجام خواهد داد. قابلیت‌‌های ایران طی ماه‌‌های اخیر به شکل قابل‌توجهی افزایش یافته و واقعیت بسیار پیچیده‌تر از چیزی است که دیده می‌‌شود. ایرانی‌ها، در این حوزه ابر قدرت هستند و به شکل قابل‌توجهی بر تولید موشک متمرکز شده‌اند.
- روزنامه معاریو: تهدید‌های ایران به آغاز حملات موشکی گسترده در خاورمیانه در صورت حمله آمریکا، اصلی‌‌ترین عاملی بود که دولت آمریکا را به انتخاب مسیر مذاکره به جای گزینه نظامی سوق داد.
- الستر کروک، دیپلمات پیشین انگلیسی: تهدیدهای تند علیه ایران، یک بلوف بسیار بزرگ است و هیچ راه خروج واقعی‌ در آن دیده نمی‌شود. ترامپ می‌‌خواهد خود را قاطع، قدرتمند و شکست‌‌ناپذیر نشان دهد، اما ایران، این بازی را نمی‌‌پذیرد. کارشناسان نظامی خود آمریکا و فرماندهان سابق، این را خیلی صریح می‌‌گویند. یکی از ژنرال‌‌های بسیار ارشد چندی پیش گفت: «نه قربان، ما نمی‌‌توانیم ایران را شکست دهیم. ما پول و تجهیزات بیشتری داریم، اما ایرانی‌‌ها مغز بیشتر و استراتژی بهتری دارند.» ناو‌های آمریکا، مثل یک پیناتای شناور بزرگ هستند؛ هدف بسیار آسان، بسیار آسیب‌‌پذیر و بسیار وسوسه‌‌انگیز برای موشک‌های ایرانی.
6) گفته‌اند «الحربُ خُدعه». جنگ، ابعاد دیگری هم دارد که باید درست فهمیده شود؛ از جمله جنگ اقتصادی، جنگ رسانه‌ای و جنگ شناختی. دولت و دیگر دستگاه‌ها نمی‌توانند از معابر شبیخون دشمن در این عرصه‌ها غفلت کنند. 

در ماجرای کودتای آمریکایی- صهیونیستی اخیر، برخی مقامات صهیونیست و آمریکایی، بارها اعتراف کردند که کارفرمای آشوب بوده‌‌اند، چنان‌که ترامپ گفت: «ایران به‌خاطر ما به آشوب کشیده شد». اسکات بسنت، وزیر خزانه‌داری وی نیز در پاسخ به مجری پنل مجمع اقتصاد جهانی گفت: «ترامپ و دفتر او (OFAC) دستور دادند حداکثر فشار بر ایران اعمال شود و در ماه دسامبر اقتصاد آنها با کمبود دلار ضربه خورد. این یک جنگ اقتصادی، بدون شلیک حتی یک گلوله بود». عجیب اینکه دموکرات‌ها نیز درباره جنگ اقتصادی با ترامپ هم‌داستان بوده‌اند. پلوسی رئیس سابق مجلس نمایندگان، در حاشیه کنفرانس مونیخ گفت: «از فشار اقتصادی می‌‌توان استفاده کرد. این اقدامات از قبل هم در حال اجرا بوده. موضوع، تهدید نظامی و جنگ نیست. امیدوارم اقدامات نظامی بیشتر برای این باشد که اقتصاد ایران را ضعیف کنیم. حکومت ایران در بین مردم، حامی دارد و باید کاری کنیم که آنها، فشار را حس کنند».
7) بسیار مهم است که مدیران و برنامه‌ریزان، مراقب باشند در اتخاذ تدابیر اقتصادی، در زمین دشمن بازی نکنند و به جای سخت‌گرفتن بر رانت‌خوران و اخلالگران، سیاست‌های ناکام تعدیل اقتصادی را برنگردانند. برخی تصمیمات غلط، زمینه‌ساز موج‌سواری دشمن طی فتنه اخیر شد. نباید در حالی که برخی سودجویان، از بازگرداندن یکصد میلیارد دلار ارز صادراتی استنکاف می‌کنند، کسری‌ها را از مسیر فشار بر مردم جبران کرد.
8) رئیس‌جمهور محترم، دیروز در جشنواره فارابی گفت: «حوادث اخیر، بسیار تلخ و غیرقابل تصور بود. چرا باید جوان‌‌های ما گول بخورند؟ چرا باید مساجد و خانه‌‌ها را آتش بزنند؟ باید علت‌یابی شود». دغدغه مهمی است. از دشمن که انتظاری نیست، اما برخی نادوستان در این جنایت و خیانت شریک بودند. چه، زمانی که آدرس گمراه‌کننده اعتماد به ترامپ (پاره‌کننده توافق قبلی) را دادند و دولت را از اجرای تدابیر مستقل باز داشتند، و چه، دوره‌هایی که بذر بدبینی و بی‌اعتمادی و ناامیدی را در افکار عمومی پاشیدند. یکی از افراطیون مدعی اصلاحات، در اوج کرونا اذعان کرد: «وظیفه ما کارمندان ‌بخش پروپاگاندای دولت ‌ترامپ، جانسون، نتانیاهو و سعودی، نابودی ایران و ایرانیان است. وظیفه ما وحشت‌‌‌افکنی است تا با فروپاشاندن سازمان اجتماعی، مردم را به خشونت جمعی بکشانیم. گمان باطل نکنید که ما مخالف سیاسی و... هستیم. ما تشنه مرگ و خون مردم ایرانیم. کاری را که شدید‌ترین تحریم ‌‌ها نتوانست با ایران انجام دهد، ما موظفیم انجام دهیم». به این خیانت باید گشوده ماندن معبر شبیخون دشمن از بستر فضای مجازی را هم اضافه کرد. خون بیش از 2400 شهید فتنه اخیر بر دوش مدیران کاهل و قاصر یا مقصر سنگینی می‌کند.
از سوی دیگر، شاید هیچ گلایه‌ای بالاتر از همین گلایه‌ای نباشد که آقای پزشکیان در استان گلستان عنوان کرد: «اینکه یکی به اسم اصلاحات ادعا کند حاکمیت خودش این کارها را [در دی‌‌ماه] کرده، این خیلی بی‌انصافی است. آیا عقلانی است که بپذیریم ما خودمان بازار و مسجد و آمبولانس را به آتش بکشیم؟ چه حرفی است از کسی که می‌‌آید به اسم اصلاحات، به اسم روشنفکری، حرفی را می‌‌زند که دشمن دلش می‌‌خواهد؟ ترامپ و نتانیاهو بگویند که شما بروید آتش بزنید، ما می‌آییم!».
9) اما پایان این روایت را به تحلیل «الستر کروک» دیپلمات سابق و افسر سابق MI6 انگلیس اختصاص می‌دهیم که اخیرا گفت: «آمریکا و اسرائیل، از هوشیاری مردم ایران شکست خوردند. ایران، هژمونی نظامی و فناوری آمریکا و اسرائیل را در خاورمیانه را به چالش کشیده و بزرگ‌‌ترین غافلگیری را برای سیا و موساد به ارمغان آورد. فاز اول در ژوئن بود که یک حمله غافلگیرانه بود، چون ترامپ اعلام کرده بود مذاکرات ادامه پیدا می‌کند... بعد از چند روز، اسرائیل از ترامپ خواست که آتش‌‌بس ترتیب بدهد، چون به شکل بی‌سابقه‌ای مورد حمله قرار گرفته بودند و سیستم‌‌های دفاعی‌‌شان در برابر حملات موشکی ناکافی بودند. دوره اخیر هم، یک حمله متفاوت بود؛ این‌بار، ورود شورشی‌های آموزش‌‌دیده به ایران. برخی در اردوگاه‌‌های آلبانی و کردستان عراق، آموزش‌دیده بودند؛ سازمان مجاهدین خلق و دیگران. به آنها گفته شده بود کجا بروند و چه‌کار کنند. اما راهنمای عملیات‌، کمی غیرمنتظره بود. فکر می‌‌کردند کار آسانی است. با یک عملیات نظامی کوچک وارد می‌‌شوند، به شورشی‌‌ها کمک می‌‌کنند و دولت فرو می‌‌پاشد. این هدف هم شکست خورد که دومین غافلگیری بزرگ اسرائیل و آمریکا بود. ایران، پیام قوی فرستاد که این، یک حمله خارجی سازمان‌‌یافته بود، نه اعتراض مردمی. آمریکا و غرب، مجبور شدند استراتژی‌ را تغییر بدهند و بعد از شکست عملیات، برگشتند به فشار اقتصادی و دیپلماتیک... ترامپ فکر می‌‌کند با فشار حداکثری و تهدید جنگ می‌‌تواند توافقی بهتر از برجام را بگیرد. اما ایران دیگر مثل سال ۲۰۱۵ نیست و شروط‌ خودش را دارد: رفع کامل تحریم‌‌ها، تضمین عدم خروج دوباره آمریکا از توافق، و به‌رسمیت شناختن حقوق هسته‌‌ای صلح‌‌آمیز ایران. تهدید نظامی آمریکا دیگر کار نمی‌‌کند. بعد از حمله موشکی به اسرائیل، همه می‌‌دانند که ایران واقعاً می‌‌تواند ضربه سنگینی بزند».

این اشباه الرجال فحاش!

تقی دژاکام

این روز‌ها ماجرای مونیخ خیلی محل بحث و شوخی در فضای مجازی بود و هنوز هم است. از اینکه خودشان صریحاً اعلام کردند برای دعوت از سیاهی لشکر ده‌ها اتوبوس فرستاده شد، به آنهایی که پول سفر نداشتند هزینه سفر داده شد، از آنها خواسته شد هر کس تا حد توان دوستان غیر‌ایرانی خودشان را هم به این تجمع بیاورند، از شادی و پایکوبی و بزن و بکوب در مسیر در حالی که ادعا می‌کردند عزادارند و به همین دلیل مغازه‌های ایران را به دلیل ادامه روند خرید و فروش محکوم و تهدید می‌کردند، از اینکه به رغم همه این تمهیدات و تهدیدات، یک هشتم فضای سخنرانی رضا پهلوی را هم نتوانستند پر کنند و مجبور شدند از تصاویر و فیلم‌های با نمای کلوزآپ استفاده کنند و فیلم‌ها و تصاویر از بالای خبرگزاری‌ها به شدیدترین وجهی موجب آبروریزی آنها شد، از پاسخ لیندسی گراهام سناتور ارشد جمهوریخواه به کریستین امانپور که آیا حاضر است حمایت خود را از رضا پهلوی اعلام کند و «نه»‌ی غیرمنتظره او که سلطنت‌طلبان را بشدت خشمگین کرد، از قرار گرفتن رضا پهلوی پشت حصار شیشه ضدگلوله در جمع هوادارانش و... از بسیاری حاشیه‌های ریز و درشت دیگر فیلم و توییت و ریلز و پست‌های شبکه‌های مجازی فراوانی وجود دارد. اما، من به هیچ کدام اینها کاری ندارم. راستش را بخواهید حتی گاهی از اینکه این هموطنان ضد انقلاب ما پولی برای سفر نداشته‌اند و برای آنها اتوبوس گرفته‌اند یا اینکه غذایشان در بین راه نان و پنیر و خیار بوده است و در فضای مجازی تحقیر می‌شوند، ناراحت هم شده‌ام و می‌شوم. اما، دو چیز از این ماجرا‌ها برایم خیلی سخت و آزاردهنده است. یکی اینکه عده‌ای از آنها پرچم کشورشان را با پرچم امریکا و به خصوص اسرائیلی گره زده‌اند که از ابتدای امسال تا همین چهل روز پیش صریحاً کارش کشتن مردم و زنان و کودکان بوده است و این بار حتی نه در لفافه که با صراحت اعلام کرده است که باید تلاش کنیم بیش از این به مردم ایران و حتی روستاییانی که به جمهوری اسلامی وفادارند فشار بیشتر اقتصادی و معیشتی بیاوریم تا دست از حمایت از نظامشان بردارند؛ امریکا و اسرائیلی که این سال‌ها و ماه‌ها به خصوص در غزه و فلسطین نشان دادند دست همه جانیان و آدمکشان و کودک‌کشان تاریخ را از پشت بسته‌اند و به هیچ قانون بین‌المللی و اخلاقی و انسانی متعهد نیستند وحتی حاضرند برای نفت و انرژی خود رئیس‌جمهور قانونی یک کشور را بدزدند و به کشور خودشان ببرند و زندانی کنند.

بله، می‌شود از جمهوری اسلامی به هر دلیل ناراحت و حتی متنفر بود، اما وجدان انسانی و حداقلی خود را هم حفظ کرد، کما اینکه بسیاری از بازماندگان رژیم شاهنشاهی و دربار و حتی نزدیکان سابق رضا پهلوی این روز‌ها و هفته‌ها مصاحبه کردند و پیام دادند و از کسانی که دشمن خونخوار و تجزیه‌طلب ایران را برای کشتن مردم میهنشان فرا می‌خوانند ابراز انزجار و تنفر کردند.

موضوع دوم ادبیات – ادبیات؟! – سراسر وحشیانه، فحاشانه و هتاکانه و رکیک اکثر قریب به اتفاق هواداران نوۀ دیکتاتور تبعیدی است که چه در خیابان‌های اروپا و میدان خالی مونیخ و چه در فضای مجازی است که در پاسخ به هر پیام و کامنت و نظری به کار می‌برند که کوچک‌ترین تنافری با خودشان داشته باشد، حتی اگر از دیگر گروه‌های ضدانقلاب، اما غیرسلطنت‌طلب باشند.

فیلمی که منتشر شد که در آن خانمی که اتفاقاً در مونیخ حاضر شده بود، اما به مردکی که پرچم اسرائیل را دست گرفته بود، گلایه مؤدبانه‌ای با «قربانت بشوم» و «عزیزم» می‌گفت و مردک هتاک با بی‌شرمی به او فحش می‌داد و می‌گفت: در کل دنیا تنها کشوری – کشوری؟! - که از ما حمایت می‌کنه اسرائیل است. آن خانم می‌گفت: این کار‌ها را می‌کنی که می‌گویند موساد پشت سر ماست؛ و مردک فحاش می‌گفت:. اصلاً من خودِ موسادم؛ من خودِ اسرائیلم!

این رفتار شنیع البته به صورت کاملاً سازماندهی شده و تشکیلاتی در فضای مجازی هم وجود دارد و پای هر توییت و پیام و پستی که ذره‌ای با تمایلات آنها همخوانی نداشته باشد حتی اگر از ضدانقلاب باشد، با رکیک‌ترین و ناموسی‌ترین فحاشی‌ها مقابله می‌کنند تا او را از میدان به‌در کنند. در خود ایران هم دیدیم با آن مادر بزرگواری که از راهپیمایی برگشته بود و به سمت خانه‌اش می‌رفت، با چه فحاشی‌های رکیک و بی‌شرمانه‌ای مقابله کردند.

تصور کنید، حتی اگر تصور کاملاً محالی باشد – که روزی روزگاری این دست نامردان و به قول مولا امیرالمؤمنین علیه‌السلام «اشباه الرجال» قدرت را به دست بگیرند. نه نه، تصورش هم بسیار مشمئزکننده و ناراحت‌کننده است. رها کنیم.

شمایل روابط بین‌الملل جهانی

سجاد عطازاده

روابط بین‌الملل جهانی بر این فرض استوار است که نظریه‌های مسلط اعم از رئالیسم، لیبرالیسم و حتی سازه‌انگاری، نه الزاماً نادرست، بلکه به‌شدت ناقص‌اند. نقص آن‌ها از آن‌جا ناشی می‌شود که تجربه تاریخی غرب را به‌صورت نانوشته به‌عنوان تجربه‌ای عام و قابل تعمیم به کل جهان مفروض گرفته‌اند. در نتیجه، سایر مناطق جهان عمدتاً یا به‌عنوان «مورد مطالعاتی» ظاهر شده‌اند یا به‌عنوان انحراف از مسیر «طبیعی» مدرنیته سیاسی.
آچاریا روابط بین‌الملل جهانی را نه یک مکتب نظری جدید، بلکه یک چارچوب فراگیر برای بازاندیشی در تولید دانش می‌داند. در این چارچوب، روابط بین‌الملل باید بازتاب‌دهنده تکثر تاریخی، تمدنی و هنجاری جهان باشد. این امر به‌معنای افزودن «چند مثال غیرغربی» به نظریه‌های موجود نیست، بلکه مستلزم بازنگری در مفاهیم بنیادینی چون نظم، قدرت، عقلانیت، هنجار و حتی خودِ «بین‌الملل» است.
یکی از پیامدهای مهم روابط بین‌الملل جهانی آن است که نظریه‌پردازی دیگر نمی‌تواند از جایگاه قدرت جدا باشد. با تغییر توازن قدرت جهانی و ظهور بازیگرانی چون چین، هند و دیگر قدرت‌های غیرغربی، انحصار غرب بر تولید نظریه نیز به چالش کشیده می‌شود. نظریات چینی روابط بین‌الملل دقیقاً در همین بستر تاریخی و معرفتی معنا پیدا می‌کنند.
نظریات چینی روابط بین‌الملل را نباید صرفاً بازتاب «ویژگی‌های فرهنگی چین» یا پروژه‌ای ایدئولوژیک در خدمت سیاست خارجی پکن دانست. آنچه این نظریات را در چارچوب روابط بین‌الملل جهانی حائز اهمیت می‌سازد، تلاش آگاهانه آن‌ها برای بازاندیشی در مفروضات نظری مسلط است. این نظریات معمولاً سه ویژگی مشترک دارند:
نخست، نقد هستی‌شناسی فردگرایانه و دولت‌محور نظریه‌های غربی؛
دوم، تأکید بر نقش اخلاق، روابط و فرایندها در شکل‌گیری نظم بین‌المللی؛
سوم، تردید نسبت به جهان‌شمولی نظم لیبرال و قواعد برخاسته از تجربه تاریخی غرب.
نظریه‌پردازان چینی به‌طور جدی درگیر گفت‌وگو با ادبیات نظری غرب هستند. آن‌ها اغلب از رئالیسم، سازه‌انگاری و مکتب انگلیسی شروع می‌کنند، اما در نهایت به نتایجی می‌رسند که با مفروضات پایه این مکاتب فاصله دارد. چهار نظریه شاخص این مکتب -رئالیسم اخلاقی، رابطه‌گرایی، تیان‌شیاگرایی و نظریه هم‌زیستی- هر یک قرائتی متفاوت از نظم بین‌المللی ارائه می‌دهند.

ایمنولوژی رسانه‌ای

کالبدشکافی تبانی و مهندسی تخریب در اقتصاد سیاسی روایت

امیر نیک‌رویان
در ایران امروز، خبر اقتصادی دیگر صرفا روایت اعداد و شاخص‌ها نیست؛ خبر، خود به یک «ابزار کنش» تبدیل شده است؛ کنشی که می‌تواند تصمیم‌های مدیریتی را جابه‌جا کند، انتظارات بازار را منحرف کند و حتی از دل یک شایعه، بحران واقعی نقدینگی یا موج بی‌اعتمادی خلق کند.
آنچه این وضعیت را خطرناک‌تر می‌کند، این نیست که در شبکه‌های اجتماعی خبر غلط منتشر می‌شود -این اتفاق در همه‌جا رخ می‌دهد- بلکه این است که در اکوسیستم رسانه‌ای ما، پدیده‌ای پا گرفته است که می‌توان آن را «بازار غیررسمی روایت‌های اقتصادی» نامید؛ بازاری که در آن شبه‌رسانه‌ها با حداقل هزینه تولید، حداکثر التهاب را می‌سازند و سپس همان التهاب را به رسانه‌های بزرگ‌تر تزریق می‌کنند؛ درست مثل ویروسی که میزبان اصلی‌اش را نه از مسیر قدرت انتشار خودش، بلکه از مسیر ضعف سیستم ایمنی میزبان آلوده می‌کند. این بازار غیررسمی، تبلور یک اقتصاد سیاسی رانتی است که در آن، اطلاعات از ابزاری برای آگاهی‌بخشی، به سلاحی برای حذف رقبای اقتصادی و امتیازگیری در پرونده‌های کلان تبدیل شده است.  نقطه آغاز این چرخه، یک حقیقت ساده اما تعیین‌کننده است: ما وارد دوران «اقتصاد توجه» شده‌ایم؛ همان وضعیتی که هربرت سایمون دهه‌ها پیش با دقت اشاره کرد که در جهانی با وفور اطلاعات، کمیاب‌ترین منبع «توجه» است. در چنین اقتصادی، رقابت اصلی نه بر سر صحت و عمق، بلکه بر سر دیده‌شدن و برنده‌شدن در چند ثانیه نخست مواجهه مخاطب با تیتر است. رسانه‌ای که نتواند توجه را شکار کند، از میدان بیرون می‌رود؛ و رسانه‌ای که بتواند، حتی اگر حقیقت را قربانی کند، زنده می‌ماند. این منطق، به‌تدریج ساختار خبر را تغییر داده است؛ خبر کوتاه‌تر، تیتر تندتر، زبان قطعی‌تر‌ و سند کم‌رنگ‌تر. در این شرایط، شبه‌رسانه‌هایی که نه شناسنامه حرفه‌ای دارند، نه هزینه برند‌ و نه پاسخ‌گویی حقوقی، به یک مزیت رقابتی دست یافته‌اند: آنها می‌توانند بی‌پروا ادعا کنند‌ و از «داغی» ادعا سود ببرند، بدون آنکه هزینه «دقت» را بپردازند.

این فرایند، روزنامه‌نگاری تحقیقی را به «ژورنالیسم تخریبی» تقلیل داده است که در آن، سرعت انتشار بر صحت‌سنجی پیشی می‌گیرد. بدیهی است افشاگری‌های واقعی و ضروری هم وجود دارد؛ مسئله آنجاست که اقتصاد توجه مرز افشاگری و عملیات را مخدوش کرده است. برای اینکه مرز «افشاگری مصلحانه» با «تخریب هدفمند» مخدوش نشود، تحریریه باید افشاگری اقتصادی را فقط وقتی معتبر بداند که چهار معیار حرفه‌ای را هم‌زمان پاس کند: اول، سندی قابل اتکا ارائه شود (سند رسمی، قابل ارجاع و دارای زمینه)‌ نه صرفا تصویر بریده یا نقل‌قول بی‌منبع؛ دوم، به طرف اتهام فرصت پاسخ واقعی داده شود و نتیجه تماس/عدم پاسخ روشن ذکر شود؛ سوم، تضاد منافع منبع تا حد ممکن شفاف شود (نفع تجاری، رقابت قراردادی، تعارضات سازمانی)‌ و چهارم، ادعا پیش از انتشار با یک مسیر مستقل راستی‌آزمایی شود، یا از طریق دو منبع مستقل یا با داده/سند رسمی قابل تطبیق. افشاگری‌ای که از این فیلترها عبور نکند، بیشتر «ادعا» است تا روزنامه‌نگاری.

اما اگر اقتصاد توجه موتور این چرخه است، زمینه فرهنگی آن، سوختی است که آتش را تندتر می‌کند. جامعه‌ای که سال‌ها با تجربه‌های واقعی ناکارآمدی، فساد، تبعیض و رانت زیسته است، به شکل طبیعی به سمت «باورپذیری افشاگری» متمایل می‌شود. این یک قضاوت اخلاقی درباره مردم نیست؛ یک سازوکار اجتماعی است. وقتی تجربه‌های زیسته فراوان باشند، ذهن جمعی به جای آنکه از مسیر سند حرکت کند، از مسیر «قرینه‌های آشنا» عبور می‌کند. در چنین فضایی، یک اتهام اقتصادی -حتی اگر مبهم، ناقص یا برش‌خورده باشد- به‌سرعت روی شبکه‌ای از پیش‌فرض‌های فرهنگی می‌نشیند: «پس لابد چیزی هست‌». همین «لابد» نقطه‌ای است که شبه‌رسانه‌ها دقیقا آن را هدف می‌گیرند. در معنایی نزدیک به آنچه پل ریکور، «هرمنوتیک بدگمانی» می‌نامید، جامعه پیشاپیش آماده است معنای پنهان و سوءنیت را پشت هر رخداد ببیند و روایت منفی را به‌ مراتب راحت‌تر از روایت تبیینی هضم کند. در‌واقع، حافظه تاریخی جامعه، فرش قرمزی برای ورود روایت‌های مسموم پهن کرده است و شبه‌رسانه تنها نقش «قاب‌بندی» این بدگمانی را بر عهده دارد. در سطح مفهومی، آنچه در افشاگری‌های اقتصادی ایران غالب است، اغلب «دروغ محض» نیست، ‌«نیمه‌حقیقتِ قاب‌بندی‌شده» است. یک سند واقعی از یک نامه اداری، یک عدد واقعی از یک گزارش یا یک جمله واقعی از یک مکاتبه، از زمینه‌اش جدا می‌شود و در قابی قرار می‌گیرد که از آن «فساد»، «ورشکستگی»‌ یا «نفوذ» بیرون می‌آید. خطر این نوع روایت دقیقا در همین «شباهت به حقیقت» است: مخاطب احساس می‌کند دارد واقعیت را می‌بیند، در‌حالی‌که در حال دیدن «برش انتخاب‌شده» است. اینجاست که اقتصاد سیاسی پدیده آشکار می‌شود؛ افشاگری اقتصادی در بسیاری از موارد یک ژانر روزنامه‌نگاری نیست، بلکه یک «ابزار فشار» برای تغییر یک مدیر، جابه‌جایی یک قرارداد یا حذف رقیب در یک مناقصه است. حوزه بانک‌ها و مؤسسات مالی، به‌طور خاص، در برابر این ابزار آسیب‌پذیرتر است؛ زیرا بانک‌ها بر ستون «اعتماد» ایستاده‌اند و اعتماد، برخلاف سرمایه فیزیکی، با یک موج شایعه می‌تواند ترک بردارد.

کافی است روایت «بحران نقدینگی» یا «تزلزل مالی» چند ساعت در فضای عمومی بچرخد تا رفتار سپرده‌گذار تغییر کند؛ و همین تغییر رفتار، بحران را از سطح روایت به سطح واقعیت منتقل می‌کند. به بیان دیگر، در اقتصاد مالی، شایعه فقط «خبر غلط» نیست؛ می‌تواند «پیش‌گویی خودمحقق‌شونده» باشد‌؛ همان مکانیسمی که رابرت مرتون با دقت توصیفش کرده بود: باوری که صرفا به‌ واسطه باور‌شدن، واقعیت را می‌سازد. در این میان، نقش رسانه‌های بزرگ‌تر تعیین‌کننده است. شبه‌رسانه‌ها به‌تنهایی توان ساخت بحران‌های ملی را ندارند؛ آنها برای تکثیر، به بدن میزبان نیاز دارند. میزبان، همان رسانه‌های جریان اصلی و صفحات پرمخاطب‌ هستند. بسیاری از رسانه‌ها برای آنکه هم در بازی توجه بمانند و هم از تبعات حقوقی فرار کنند، به زبانی پناه می‌برند که هم‌زمان «می‌گوید» و «مسئولیت نمی‌پذیرد»: «شنیده‌ها حاکی است»، «برخی منابع می‌گویند»‌ و «در محافل چنین مطرح است». اینجاست که نظریه «دستورکارگذاری» (Agenda-setting) مک‌کومبز و شاو تبلور می‌یابد؛ رسانه‌های جریان اصلی با بازنشر این روایت‌های آلوده، لزوما به مردم نمی‌گویند «چگونه» فکر کنند، بلکه تعیین می‌کنند که جامعه «به چه چیزی» فکر کند. آنها با قرار‌دادن یک اتهام حاشیه‌ای در کانون توجه عمومی، به آن روایت اعتبار رسانه‌ای داده و آن را به مسئله اول کشور  بدل می‌کنند.

بنابراین، راه‌حل نیز باید از جنس «بازسازی سیستم ایمنی رسانه» باشد، نه صرفا برخوردهای موردی. نخستین گام، بازگرداندن «مسئولیت سردبیری» به مرکز تصمیم است؛ یعنی پیش از انتشار هر ادعای اقتصادی، تحریریه باید سه پرسش ساده اما بنیادین را به رسمیت بشناسد: چه کسی می‌گوید؟ چه می‌گوید؟ برای چه می‌گوید؟ گام دوم، کنار‌گذاشتن «ابهام تخریبگر» در خبر اقتصادی است. خبر اقتصادی حق ندارد با عبارت‌های مبهم منتشر شود؛ ابهام در اینجا نه ظرافت حرفه‌ای، بلکه تکنیک انتشار بی‌مسئولیت است. گام سوم، گذار از ژورنالیسم «شنیده‌محور» به سمت مطالبه‌گری «داده‌محور» است. رسانه‌ها باید به جای بازنشر روایت‌های بی‌شناسنامه، بر مطالبه استقرار سامانه‌های شفافیت و «داده‌های باز» (Open Data) از نهادهای حاکمیتی تمرکز کنند. تنها از طریق دسترسی همگانی به داده‌های قابل انتشار و غیرمحرمانه درباره ترازنامه‌ها و قراردادهاست که می‌توان سلاح «نیمه‌حقیقت‌ها» را از دست شبه‌رسانه‌ها  خارج کرد.

در نهایت، بازسازی این سیستم ایمنی نیازمند یک چتر حمایتی کلان‌تر تحت عنوان «نهادهای خودتنظیم‌گر صنفی» است. برخورد با تخلفات رسانه‌ای در حوزه اقتصاد نباید صرفا ماهیت امنیتی یا قضائی داشته باشد، بلکه نیازمند سازوکارهایی است که با تکیه بر اصول حرفه‌ای، مرز میان «افشاگری مصلحانه» و «عملیات روانی مخرب» را تعیین کنند. هزینه این آلودگی رسانه‌ای را کل کشور با فرار سرمایه و زوال سرمایه اجتماعی پرداخت می‌کند. اگر رسانه‌های حرفه‌ای به قواعد سخت حرفه‌ای‌گری بازنگردند، اقتصاد توجه، شبه‌رسانه‌ها را به موتورهای نامرئی بحران‌سازی بدل خواهد کرد. مرز میان رسانه و شبه‌رسانه را نه تعداد دنبال‌کننده، بلکه استاندارد انتشار و ظرفیت راستی‌آزمایی در برابر «ویروس روایت» تعیین می‌کند. این‌ دقیقا همان‌جایی است که آینده سلامت عمومی اقتصاد به تصمیم امروز تحریریه‌ها گره می‌خورد.

کپی بی‌ارزش‌ یک شاهکار

جواد شاملو
در دنیای امروز که بازار مکاره‌اش پر از «کالاهای فیک» و کپی‌های دست‌چندم است، سیاست و رسانه نیز از این قاعده مستثنا نیستند. هر شاهکار اصیلی، لاجرم نسخه‌ای بدلی و بی‌ارزش در کنار خود می‌بیند که سعی در تقلید از شکوه آن دارد. ماجرای تقابل راهپیمایی عظیم ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ با آنچه اپوزیسیون خارج‌نشین تحت عنوان «روز جهانی اقدام» علم کرد، دقیقاً مصداق همین رابطه میان «شاهکار» و «کپی بی‌ارزش» است.

دشمنان ایران پس از مشاهده اقیانوس جمعیت در جشن چهل‌وهفت سالگی انقلاب، خود را در بن‌بستی استراتژیک دیدند. آن‌ها نه راهی برای انکار این حماسه میدانی داشتند و نه می‌توانستند به سادگی از کنار پیام‌های سنگین آن عبور کنند. حضور میلیونی مردم، در حکم تیر خلاصی زودهنگام بر پیکره «فتنه دی‌ماه ۱۴۰۴» بود؛ فتنه‌ای که با هزینه‌های گزاف، کشته‌سازی‌های مشکوک و عددسازی‌های دروغین طراحی شده بود و باید کره لازم از آن گرفته می‌شد. اما دشمن پیش‌بینی می‌کرد خیابان‌های ایران در ۲۲ بهمن زیر پای حامیان انقلاب بلرزد و باید برای جاخالی دادن جلوی این ضربه مهلک فکری می‌شد. در چنین شرایطی، راهبرد آن‌ها به سمت «بدیل‌سازی» و ایجاد نویز رسانه‌ای تغییر جهت داد.
پروژه‌ای که سال‌هاست با محوریت رضا پهلوی و با حمایت مستقیم سرویس‌های اطلاعاتی اسرائیل تجمیع شده، هدفی جز هموار کردن مسیر برای فشار حداکثری و حتی گزینه نظامی علیه ایران ندارد. فراخوان «روز جهانی اقدام» تلاشی مذبوحانه بود تا شاید بتواند تصویری موازی خلق کند و بر شکوه مخابره شده از راهپیمایی سراسری مردم ایران، پارازیت بیندازد. اما چرا این کپی‌برداری ناشیانه، در برابر آن شاهکار اصلی، بی‌ارزش و فاقد اعتبار است؟ این ادعا بر چهار ستون استدلال استوار است:
نخست؛ منطق اعداد و ارقام:
حتی اگر بدبینانه‌ترین تخمین‌ها را بپذیریم و جمعیت راهپیمایی ۲۲ بهمن را ۲۰ میلیون نفر (در مقابل تخمین‌های ۲۳ تا ۳۰ میلیونی) در نظر بگیریم، مقایسه آن با تجمعات خارج از کشور مضحک به نظر می‌رسد. طبق آمار رسمی پلیس در کانون‌های اصلی تجمع اپوزیسیون یعنی تورنتو، لس‌آنجلس و مونیخ، مجموع جمعیت شرکت‌کننده به زحمت به یک میلیون نفر می‌رسد. 
چگونه می‌توان اقلیتی پراکنده که حتی آمارش از جمعیت یک شهر متوسط ایران کمتر است را در کفه ترازوی مقایسه با ده‌ها میلیون ایرانی قرار داد؟
دوم؛ آزمون زمان و اصالت:
مردمی که در ۲۲ بهمن به خیابان آمدند، در حال پاسداشت یک آیین نیم‌قرنه بودند. آن‌ها یک انقلاب ۴۷ ساله را جشن گرفتند. میانِ «اعتقاد به ریشه‌ها» که نزدیک به پنج دهه دوام آورده، با شرکت در یک فراخوان هیجانی و یک‌باره، تفاوتی ماهوی وجود دارد. روشن نگه داشتن شعله یک انقلاب در طوفان حوادثِ نیم‌قرن، هنری است که از عهده هر ملتی بر‌نمی‌آید؛ حال آنکه تجمعات اپوزیسیون فاقد این عمق تاریخی و ریشه هویتی است.
سوم؛ عیار انگیزه و تاب‌آوری:
شاید مهم‌ترین وجه تمایز، «هزینه‌ای» است که شرکت‌کنندگان می‌پردازند. مردمی که ۲۲ بهمن را خلق کردند، در خلأ زندگی نمی‌کنند؛ آن‌ها زیر شدیدترین فشارهای اقتصادی و معیشتی هستند و با شرکت در این مراسم، لزوما انتظار گشایش آنی اقتصادی ندارند. آن‌ها دو ماه تمام زیر بمباران روانی فتنه‌ای بودند که از خارج طراحی شده بود. با این حال، علی‌رغم تمام گلایه‌ها و دشواری‌ها، تنها به واسطه «ایمان و اعتقاد» به میدان آمدند. در سوی مقابل، شرکت در تظاهرات در خیابان‌های امن اروپا و آمریکا، بدون هیچ هزینه سیاسی یا فشاری، بیشتر شبیه به یک کارناوال تفریحی است تا یک کنش سیاسی متعهدانه.
چهارم؛ جغرافیای مشروعیت:
مشروعیت سیاسی و تغییرات اجتماعی، در «خانه» رقم می‌خورد، نه در تبعید. مردم ایران در خاک خود و برای کشور خود به خیابان آمدند؛ درست مانند انقلاب ۵۷ که تظاهراتش در تهران و تبریز و مشهد بود، نه در برلین و واشنگتن. از کی تا حالا سرنوشت یک ملت در خیابان‌های کشورهای متخاصم تعیین می‌شود؟ تاریخ گواهی می‌دهد که انقلاب‌های وارداتی و از راه دور، هرگز رنگ واقعیت به خود نمی‌گیرند.
در نهایت، آنچه تحت عنوان «روز اقدام» دیدیم، تلاشی بود برای فروش یک کالای تقلبی به افکار عمومی جهان؛ کالایی که در برابر اصالت، عظمت و ریشه‌داریِ حضور مردم ایران در ۲۲ بهمن، رنگی از حقیقت نداشت.
اما چرا این تقلای پرهزینه برای «بدیل‌سازی» محکوم به شکستی تاریخی است؟ پاسخ در ذات «قدرت عاریتی» نهفته است. جریانی که تمامِ موجودیت، بودجه و پلتفرم رسانه‌ای‌اش را از دشمنان قسم‌خورده‌ این آب و خاک گدایی می‌کند، هرگز نمی‌تواند نقش یک آلترناتیو مستقل و ملی را ایفا کند. این ائتلاف‌های شکننده، نه بر اساس منافع ملی ایران، بلکه بر اساس منافع سرویس‌های اطلاعاتی بیگانه شکل گرفته‌اند و درست به همین دلیل، فاقد چسبندگی لازم برای بقا هستند. آن‌ها به جای تکیه بر «مردم»، بر «بحران» تکیه کرده‌اند و با عبور ایران از گردنه بحران‌ها، فلسفه وجودی آن‌ها نیز دود شده و به هوا می‌رود.
در مقابل این سرابِ رسانه‌ای، واقعیتِ ملموس «جمهوری اسلامی» قرار دارد که اکنون در نقطه‌ تلاقی بلوغ «میدان» و «دیپلماسی» ایستاده است. پیام روشن ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ به اتاق‌های فکر غرب و منطقه این بود که حساب باز کردن روی فروپاشی از درون، قماری از پیش باخته است. این حضور میلیونی، پشتوانه عظیم تیم دیپلماسی کشور خواهد بود. غرب اکنون می‌داند که برای تعامل با ایران، راهی جز پذیرش واقعیت‌های قدرت منطقه‌ای تهران ندارد. دورانی که می‌پنداشتند با فشار خیابانی می‌توانند امتیاز دیپلماتیک بگیرند، با شکست فتنه دی‌ماه به پایان رسید.
با این تفاسیر، می‌توان با اطمینان گفت که سال ۱۴۰۵، سالی متفاوت خواهد بود. اگر ۱۴۰۴ سال «دفاع و دفع فتنه» و پس زدنِ امواج سهمگین توطئه بود، ۱۴۰۵ سال «تثبیت و پیشروی» خواهد بود. ایران با عبور سلامت از طوفان‌های طراحی‌شده، اکنون پا به سال جدید می‌گذارد. سال ۱۴۰۵، سال چیدن میوه‌های استقامتی است که در خیابان‌های بهمن ۱۴۰۴ به نمایش درآمد؛ سالی که در آن ایران نه به عنوان یک سوژه برای براندازی، بلکه به عنوان یک کنشگر تعیین‌کننده و غیرقابل‌حذف در نظم نوین جهانی، مسیر صعود خود را با سرعتی دوچندان طی خواهد کرد.

لحظه‌های یک انقلاب واقعی

مهدی رمضانی

انقلاب اسلامی ایران، از جمله بزرگ‌ترین رویداد‌های قرن حاضر است؛ واقعه‌ای که امروز پس از گذشت 47 سال از پیروزی آن، هنوز نظریه‌پردازان در بررسی ابعاد مختلف آن به نکاتی تازه و بدیع دست می‌یابند. انقلاب اسلامی ایران با رهبری بی‌نظیر حضرت امام خمینی(ره) توانست رژیم مستبد و وابسته پهلوی را ساقط کرده و نظامی اسلامی با ماهیت جمهوری جایگزین آن کند.  در وقایع دی‌ماه گذشته، به واسطه اغتشاشات یا به تعبیر رهبر معظم انقلاب اسلامی «کودتا»ی اخیر، رسانه‌های جریان رقیب بر آن شدند تا با مقایسه انقلاب اسلامی 1357 و وقایع دی‌ماه 1404، مدعی وجود خشونت در انقلاب اسلامی شوند. هدف این نوشتار مقایسه این دو رویداد با یکدیگر نیست؛ چراکه اساساً قیاس دو مقوله که از نظر ماهیت کاملاً با هم تفاوت دارند، اشتباه است. در یک‌سو جریانی اصیل و مردمی تحت هدایت رهبری خردمند وجود دارد که توانسته است همه مردم ایران را علیه رژیم استبدادی و حامیان خارجی‌اش هم‌صدا کند و در سوی دیگر کودتایی که از سوی دولت‌های خارجی مدیریت می‌شود و قصد دارد با خشونت، به استقبال تغییر نظام برود. این نوشته به دنبال آن است تا نشان دهد - علی‌رغم تاریخ‌پردازی‌ها و داستان‌سرایی‌های جریان رقیب  - رهبران انقلاب اسلامی با هرگونه خشونت در جریان مبارزه مخالف بودند و راهکار‌های مبارزاتی ایشان نیز به دور از خشونت بود. 
قیام مسلحانه را تأیید نمی‌کنم! 
روایت‌های مختلفی وجود دارد که نشان می‌دهد حضرت امام خمینی با مبارزه مسلحانه برای تغییر رژیم صریحاً مخالف بودند. مهم‌ترین این روایت‌ها مربوط به دیدار سران سازمان مجاهدین خلق با امام در بهمن 1350 در نجف است. به روایت مرحوم حجت‌الاسلام سیدمحمود دعایی که در آن ایام در نجف حضور داشت، اعضای مجاهدین خلق چندین جلسه با امام ملاقات و نظراتشان را بیان کردند.

آن‌ها در پی آن بودند تا امام مهر تأیید بر فعالیت‌های مسلحانه ایشان بزند، اما پاسخ رهبر نهضت اسلامی روشن بود: «شما معتقد به مبارزه مسلحانه هستید... من تأیید نمی‌توانم بکنم...» باید توجه کرد که در این برهه هنوز ایدئولوژی مارکسیستی سازمان عیان نشده بود و حتی جریان‌های مذهبی و روحانیون نیز نگاه مثبتی به این گروه داشتند. امام خمینی(ره) بعد‌ها در سخنرانی خود به تاریخ 23 خرداد ۱۳۵8 به این ماجرا اشاره کردند و فرمودند: «من نجف که بودم، یک نفر از همین افراد آمد پیش من... آمده بود که تأیید بگیرد از من... گفت ما می‌خواهیم قیام مسلحانه بکنیم. من گفتم: نه، قیام مسلحانه حالا وقتش نیست و شما نیروی خودتان را از دست می‌دهید و کاری هم ازتان نمی‌آید.» نه اینکه حضرت امام فقط در این ایام با عملیات مسلحانه و خشونت‌بار مخالف باشند، تاریخ نشان داد که ایشان در ایام حساس منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی نیز با اقدامات خشن مخالف بودند. 

تظاهرات آرام
یکی از راهبرد‌های مبارزاتی در انقلاب اسلامی، تظاهرات بود؛ البته این تظاهرات آرام بود و دستوری برای تخریب اموال عمومی و حمله به نظامیان صادر نشده بود. ویلیام سولیوان، آخرین سفیر آمریکا در ایران با اشاره به راهپیمایی مسالمت‌آمیز مردم در تاسوعا و عاشورای 57 می‌نویسد: «عظمت تظاهرات بار دیگر قدرت مخالفان را نشان داد... طبق برآورد سفارت، تعداد شرکت‌کنندگان در این تظاهرات در هر روز به حدود یک میلیون نفر بالغ می‌شد. در مجموع علی‌رغم فرصت مغتنم عزاداری برای انقلابیون، راهپیمایی‌ها و تظاهرات به آرامش گرایش داشت. نظم راهپیمایی در هر دو روز هم جالب‌توجه بود و از سازمان نیرومندی که آن را اداره می‌نمود حکایت می‌کرد.»
آنتونی پارسونز، سفیر وقت انگلیس در تهران نیز درباره تظاهرات آرام مردم در محرم 57 نوشته است: «راهپیمایی تاسوعا و عاشورا از نظر عظمت و انضباط و یکپارچگی نمونه و بی‌سابقه بود... من ارقام یک میلیون تا یک میلیون و پانصد هزار نفر جمعیت را که درباره تعداد شرکت‌کنندگان در این راهپیمایی منتشر شد، اغراق‌آمیز نمی‌دانم. بیشتر راهپیمایان کسبه و بازاریان و افراد متوسط و بسیاری از آن‌ها از زن و مرد خوش لباس و مرتب بودند...» به روایت سفیر انگلیس «نظم جمعیت فوق‌العاده و بی‌نظیر بود.» 

فریاد‌های «الله‌اکبر»
سر دادن ندای «الله‌اکبر» در ایام انقلاب، راهکاری بود که سران رژیم شاه را گیج کرده بود. این اقدام حرکتی نمادین و به دور از خشونت بود که به برخورد خشن رژیم شاه با مردم ختم گردید. آنتونی پارسونز، سفیر انگلیس در تهران در خاطراتش با اشاره به اولین شب محرم سال 57 می‌نویسد: «... درست رأس ساعت 9 که دولت مقررات حکومت نظامی و منع رفت‌وآمد را اعلام کرده بود، جمعیت به خیابان‌ها ریختند و مردم در پشت‌بام خانه‌های خود فریاد «الله‌اکبر» سر دادند. نظامیان به مقابله برخاستند و صدای شلیک مسلسل‌ها و تفنگ‌ها و حتی صدای توپ که ظاهراً به‌وسیله تانک شلیک می‌شد، طوفانی به پا کرد. در این ساعت برق شهر هم قطع شده بود و ما در تاریکی در مقابل درب سفارت ایستاده و به صدای گیج‌کننده شلیک تیر و توپ که با فریاد‌های الله‌اکبر به هم آمیخته بود، گوش می‌کردیم...»

نه به قتل و غارت
در روز‌های پرتنش دی و بهمن 1357، در سرتاسر ایران، برخی گروه‌های خودسر یا وابسته به گروهک‌های انحرافی درصدد ایجاد التهاب در جامعه بودند. آن‌ها می‌خواستند تظاهرات آرام مردم را به خشونت بکشانند. اسنادی نیز در دست است که نشان می‌دهد برخی از این خرابکاری‌ها از سوی خود رژیم پهلوی مدیریت می‌شد. در یکی از گزارش‌های منابع امنیتی رژیم شاه از قزوین در تاریخ 13 دی 1357، به «تخریب بعضی از اماکن و خودرو‌های کنار خیابان‌ها به‌وسیله افراد لشکر 16 زرهی قزوین» اشاره شده است. سند دیگری نیز به تاریخ 12 دی به «ورود نظامیان به شهر و انجام تخریب و آتش‌سوزی مغازه و منازل و اتومبیل‌های مردم توسط آن‌ها» در قزوین اعتراف کرده است. گروه‌های موسوم به «چماق به‌دستان» نیز در این ایام از سوی دستگاه پهلوی اجیر شده بودند تا با غارت و تخریب اموال مردم، مسیر انقلاب را به سمت خشونت بکشانند. رژیم پهلوی که در وقایعی چون کودتای 28 مرداد 1332 و حمله به مدرسه فیضیه در فروردین 1342 از اوباش بهره برده بود گمان می‌کرد می‌تواند از این افراد در راستای مقابله با انقلاب اسلامی نیز استفاده کند. روزنامه اطلاعات در 9 بهمن 57 درباره تحرکات چماقداران گزارش داد: «عده‌ای چماق به دست درحالی‌که شعار جاوید شاه و شاه باید برگردد می‌دادند، در طول خیابان آیزنهاور به راهپیمایی پرداختند. این گروه که به چوب‌دستی و قمه مجهز بودند فریادکنان وارد دانشگاه صنعتی شدند و به گروهی از دانشجویان حمله کردند. دانشجویان با دیدن چماق به دست‌ها متفرق شدند و چماق به دست‌ها بعد از شکستن شیشه اتومبیل‌ها و مینی‌بوس‌های داخل دانشگاه به دفتر دانشگاه حمله کردند و در و پنجره آن را شکستند. تظاهرکنندگان آنگاه در خیابان آیزنهاور کیوسک‌های فروش روزنامه اطلاعات و کیهان را به آتش کشیدند و خساراتی به کیوسک‌های تلفن و ساختمان‌های سر راه خود در خیابان آیزنهاور وارد کردند.»
امام خمینی در 19 دی 57 در پیامی خطاب به مردم خواستند در برابر این خرابکاری‌ها ایستادگی کرده و مانع از هرج‌ومرج شوند. ایشان فرمودند: «مطالبی از ایران می‌رسد که از توطئه‌ای خطرناک حکایت می‌کند. گفته می‌شود اعلامیه‌هایی بدون امضا در تهران و شهرستان‌ها منتشر می‌شود و اشخاص بسیاری را به اسم ساواکی و یا عمال شاه تهدید به قتل می‌کنند و خانه‌هایی را با همین بهانه‌ها سوزانده و به زن و فرزندان آنان اهانت نموده و آزار داده‌اند. به‌طوری‌که از ایران اطلاع داده‌اند اعمالی برخلاف اسلام و انصاف بدون رعایت حقوق شرعی انجام می‌گیرد که شاهد بر آن است که دست‌های ناپاکی در کار است که با هرج‌ومرج و ایجاد رعب و وحشت نهضت مقدس اسلامی را متهم نموده و خدای نکرده به شکست بکشند. ملت محترم ایران باید بداند که دیانت مقدس اسلام، جان و مال انسان‌ها را محترم شمرده و تجاوز به آن را از محرّمات عظیمه می‌داند و کسانی که دست به این نحو جنایات‌ زده و موجب ارعاب مردم می‌شوند، به نظر می‌رسد از جناح‌های منحرفی باشند که می‌خواهند در پناه هرج‌ومرج، یا شاه را حفظ کنند و یا کشور را با ایجاد کودتای نظامی به تباهی بکشند. مردم مسلمان ایران، در مبارزات بحق خود، از این روش‌های غیرانسانی استفاده نمی‌کنند و موظف شرعی هستند که به اعلامیه‌های مشتمل بر قتل و غارت و اعلامیه‌های بی‌امضا به‌هیچ‌وجه ترتیب اثر ندهند و از اشخاصی که می‌خواهند به خانه‌های مردم تجاوز کنند و آتش‌سوزی نمایند جلوگیری کنند که به نظر می‌رسد توطئه‌ای در دست اجراست که باید از آن جلوگیری کرد.»

ارتش برادر ماست
در ایام منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، سران ارتش از شاه دستور گرفته بودند مردم را سر بکوبند و ژنرال هایزر آمریکایی به سران ارتش دستور داده بود تا به‌جای شلیک هوایی، «لوله تفنگ‌ها را پایین بیاورند» و مستقیم به مردم شلیک کنند؛ اما در چنین شرایطی، رهبران انقلاب همچنان معتقد بودند بدنه ارتش با مردم است و نباید با آنان جنگید. شعار «ارتش برادر ماست» در آن ایام در تظاهرات مردمی طنین‌انداز می‌شد. 
امام خمینی هم از درگیری مردم با ارتش جلوگیری می‌کردند و آن را یکی از توطئه‌های دشمن می‌دانستند. ایشان در 23 دی 57 در این باره به مردم هشدار دادند: «توطئه‌ای از خارج کشور و به دست نفع‌جویان در دست اجراست که باید ملت ایران با کمال هوشیاری و شجاعت آن را خنثی کنند. می‌خواهند به مجرد رفتن شاه دسته‌هایی از مزدوران و اشرار را وادار کنند که به اسم ملت مسلمان حمله به ارتش و سرباز‌ها و شهربانی‌ها و دیگر مؤسسات دولتی و نظامی‌کنند و با تبلیغاتی که برای نیرو‌های نظامی و انتظامی کرده‌اند، به‌عنوان دفاع، آنان را به قتل‌عام مردم بی‌دفاع وادار نمایند. بدخواهان که می‌خواهند برای چپاول بیشتر مال ملت، شاه خائن را حفظ و یا برگردانند، از یک‌سو در بین سربازان و نظامیان و سایر قوای انتظامی دست به اشاعه دروغ می‌زنند که ملت می‌خواهد همه شما را از بین ببرد و از سوی دیگر اشرار و اجیرانی را به اسم ملت وادار به هجوم به دستگاه‌های نظامی و انتظامی می‌کنند تا ملت را در مقابل نیروی ارتش و انتظامی قرار داده و نتیجه مطلوب خود را بگیرند. من به ملت شریف و جمیع جناح‌های قوای نظامی و انتظامی، به حکم تکلیف الهی و ملی، هشدار می‌دهم که با بیداری و شجاعت اخلاقی، یکی دیگر از آخرین توطئه‌ها را خنثی کنید. مردم موظفند به نیرو‌های انتظامی و ارتش با برادری و مهربانی رفتار کنند و اگر اشراری قصد حمله به آنان را داشتند از برادران خود دفاع کنند.»

گل به‌جای گلوله
در ایام منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی، تقدیم گل به نیرو‌های نظامی در خیابان‌ها جزئی از تظاهرات گردید. مردم در راهپیمایی‌ها به سربازان گل می‌دادند و جلوه‌هایی تازه از پیوند مردم با ارتش را خلق می‌کردند. ژنرال هایزر آمریکایی که در آن ایام به ایران آمده بود تا رژیم پهلوی را از سقوط نجات دهد، درباره این سیاست می‌نویسد: «به دستور خمینی حمله جدیدی به ارتش انجام شده بود که سلاح به کار گرفته در آن‌، عشق و مهربانی بود‌. راهپیمایان با خود شاخه‌های گل حمل کرده بودند که آن‌ها را در داخل لوله تفنگ سربازان گذاشته و بر لوله توپ و تانک‌ها حلقه گل می‌آویختند... این شیوه دوستی و برادری‌، تهدید جدیدی بود.»

لازم نیست ژنرال‌های ارتش را بکشید! 
یکی دیگر از شواهد برخورد انسانی رهبران انقلاب با نظامیان در آن ایام، در خاطرات علی‌محمد بشارتی منعکس شده است. او به یاد می‌آورد: «بدنه ارتش به‌تدریج به انقلاب پیوست و خود در صف مخالفان امرای خودفروخته ارتش قرار گرفت... بعضی از افراد درجه دوم ارتش که با آن‌ها در تماس بودیم... از داخل ارتش برای ما اطلاعات می‌فرستادند و اعلام آمادگی نمودند که در فرصت مناسب ژنرال‌های ارتش را بکشند. ما برای این کار از امام خمینی کسب تکلیف کردیم، ولی امام خمینی اجازه ندادند و گفتند لازم نیست کسی را بکشند و فقط اگر اطلاعات درون ارتش را گزارش دهند، کافی است.»

غارت، آتش‌سوزی و اتلاف اموال عمومی ممنوع! 
امام خمینی با تخریب اموال عمومی در ایام انقلاب به‌شدت مخالف بودند. مبارزان بار‌ها به نقل از امام شنیده بودند که «ایشان ایجاد خسارت به اموال عمومی را جایز نمی‌دانند.» در روز‌هایی که شاه از کشور فرار کرده بود و بیم هرج‌ومرج و ازبین‌رفتن اموال عمومی وجود داشت، یاران امام مردم را به خویشتن‌داری فرامی‌خواندند. در ۲۷ دی ۱۳۵۷، جامعه روحانیت تهران طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد: «ملت مسلمان و مبارز ایران، در این لحظه حساس که به نخستین پیروزی مبارزات خود رسیده‌اید، با تأکید فراوان از همه شما درخواست می‌کنیم که اطاعت کامل خود را از دستور رهبر عالی‌قدر، امام خمینی نشان دهید و جلوی حمله به کلانتری‌ها و پاسگاه‌ها و مؤسسات دولتی و ملّی و مأموران را بگیرید و توطئه‌هایی را که علیه نهضت ارزنده شماست، نقش‌برآب کنید.»
روز 22 بهمن 1357 که مبارزه به اوج خود رسیده بود و مردم با شکستن حکومت نظامی، موفق به ساقط کردن رژیم پهلوی شده بودند، احتمال بروز هرج‌ومرج در کشور وجود داشت و در این ایام، سودجویانی به دنبال بهره‌برداری شخصی از این شرایط بودند. در چنین شرایطی، حضرت امام خمینی با صدور پیامی از مردم خواستند «مانع آشوب و هرج‌ومرج» شوند و اجازه ندهند «آشوبگران مغرض به عملیاتی از قبیل غارت، آتش‌سوزی، مجازات متهمان و از بین بردن آثار علمی و فنی و صنعتی و هنری و اتلاف اموال عمومی و خصوصی دست بزنند.» امام هشدار دادند: «دشمن برای خراب کردن چهره نهضت از طریق نفوذ دادن افراد مفسد و مغرض در میان توده مسلمان دست به چنین کار‌ها می‌زند تا نهضت ما را ارتجاعی و وحشیانه قلمداد نماید. من اکیداً اعلام می‌کنم که هرکس دست به چنین عملیاتی بزند، از جامعه انقلابی ملت مطرود و در پیشگاه خداوند متعال مسئول است.» ایشان در 23 بهمن بار دیگر تأکید کردند: «باید از هر نوع خرابکاری و چپاول و آتش‌سوزی و ظلم احتراز شود و بر عموم است که از این‌گونه اعمال غیراسلامی و غیرانسانی به‌شدت جلوگیری نمایند. آنان که دست به این اعمال وحشیانه می‌زنند خائن به مملکت و مخالف نهضت اسلامی هستند.»

محبت به اسیران
با ورود امام خمینی به ایران و تشکیل دولت موقت، تشکیلات اداری، سیاسی و نظامی رژیم پهلوی در آستانه اضمحلال قرار گرفت. در این ایام برخی از سران رژیم شاه به تبعیت از سرکرده خود از کشور فرار کردند و برخی دیگر به دست انقلابیون اسیر شدند. مردم در کوچه و خیابان، برخی عوامل ساواک را نیز به اسارت گرفتند. در اوضاعی اینچنین، حضرت امام خطاب به مردم فرمودند: «افرادی از دشمن که به‌عنوان اسیر در اختیار شما قرار می‌گیرند، هرگز مورد خشونت و آزار قرار ندهید. همچنان که سنت اسلامی است به اسیران محبت و مهربانی کنید و البته دولت اسلامی به‌موقع آن‌ها را محاکمه و عدالت را در مورد آن‌ها اجرا خواهد کرد.»

سخن پایانی
امروز بعد از گذشت 47 سال از پیروزی انقلاب اسلامی، هنوز جریان «تاریخ‌پردازی» رقیب به دنبال وارونه‌سازی واقعیت است. متأسفانه به واسطه این وارونه‌سازی، برخی رویداد‌های تاریخ انقلاب با تحریف جدی مواجه شده‌اند. این جریان نه تنها حقیقت را قلب کرده است، بلکه اجازه نشر و عرض‌اندام جریان حقیقی تاریخ را نیز نمی‌دهد. در چنین شرایطی باید با تولید روایت درست منطبق با اسناد در برابر این تاریخ‌پردازی ایستاد. مراکز تاریخ‌نگاری موظفند با انتشار اسناد جدید، حقیقت را آشکار کنند. صداوسیما، آموزش‌وپرورش و سایر مراکز فرهنگی نیز به نوبه خود در این امر مسئول‌ هستند و باید برای مقابله در این جنگ روایت‌ها خود را بیش از پیش تجهیز کنند. 

خطای پرهزینه نشنیدن !

سیدمصطفی صابری 

در مواجهه با اعتراض‌های اخیر، روایت مسلط در بخش‌هایی از حاکمیت و رسانه‌های رسمی، بر یک فرض ساده‌ساز استوار شده بود: این‌که ریشه بخش قابل‌توجهی از اعتراض‌ها را باید در ناآگاهی تاریخی، فقدان سواد رسانه‌ای و بی‌توجهی به شرایط حساس کشور و منطقه جست‌وجو کرد. این روایت، هرچند در توصیف بخشی از رفتارهای هیجانی روزهای گذشته، به‌ویژه در میان نوجوانان و کاربران کم‌تجربه شبکه‌های اجتماعی بیراه نیست، اما زمانی که به کلیت منتقدان و معترضان حتی آن‌هایی که کنش مسالمت‌آمیز داشتند تعمیم داده می‌شود، به خطای تحلیلی پرهزینه‌ای بدل می‌شود که پیامدهای اجتماعی آن مثل فرسایش سرمایه اجتماعی می‌تواند ماندگار باشد.
تکلیف اغتشاشگر، گروهک و... که مشخص است اما واقعیت این است که در میان منتقدان و معترضانی که رفتار مسالمت‌آمیز داشتند، با طیفی مواجه‌ایم که نه‌تنها فاقد آگاهی نیست، بلکه از قضا برخوردار از سرمایه فرهنگی، درک تاریخی و سواد رسانه‌ای بالاست. افرادی تحصیل‌کرده، اهل مطالعه، آشنا با سازوکارهای عملیات روانی رسانه‌های بیگانه و دارای مرزبندی روشن با اغتشاش، سلطنت‌طلبی، تجزیه‌طلبی و مداخله نظامی خارجی. بسیاری از این افراد در بزنگاه‌هایی چون جنگ ۱۲روزه، تمام‌قد در کنار کشور ایستاده‌اند و به‌رغم نقدها کنش‌شان را، به‌زعم خود، در راستای منافع ملی تعریف کرده‌اند.
شاید بتوان این گروه را «منتقدان وفادار» نامید؛ کنشگرانی که تعلق ملی و هویت ایرانی‌شان محل تردید نیست، اما نسبت به شیوه اداره کشور و فرایندهای تصمیم‌گیری نقدهای جدی دارند. خطای رایج در روایت رسمی این است که این نقد، به‌واسطه بستر رسانه‌ای یا زمان بروز آن، به‌عنوان هم‌صدایی با دشمن یا نادیده‌گرفتن واقعیت‌ها تفسیر می‌شود؛ تفسیری که بیش از آن‌که واقعیت اجتماعی را توضیح دهد، آن را تحریف می‌کند.
در چنین شرایطی، نقش رسانه ملی و ساختار روایت رسمی تعیین‌کننده‌تر از همیشه است. وقتی صداوسیما با دوگانه‌سازی‌های ساده‌انگارانه و کاذب، جامعه را صرفاً به «موافق» و «مخالف» تقلیل می‌دهد و طیف خاکستریِ منتقدِ دلسوز را یا حذف می‌کند یا در کنار براندازان و اغتشاشگران می‌نشاند، عملاً فرایند طرد نمادین این گروه را تسریع می‌کند. در این روایت، منتقدان وفادار با کنش‌های مسالمت‌آمیز چنان تصویر می‌شوند که گویی چشم بر همه واقعیت‌ها بسته‌اند، فاقد طیف‌بندی‌اند و به‌طور ضمنی با سلطنت‌طلبی و مداخله نظامی بیگانگان همراهی می‌کنند؛ در حالی‌که کمی رصد میدانی و درک دقیق‌تر از لایه‌های اجتماعی نشان می‌دهد این تحلیل تا چه اندازه غیردقیق است.تقلیل هر نوع نقد و اعتراض حتی مسالمت‌آمیز، به «بازی‌خوردن»، «خطای تحلیلی» یا «کمبود سواد رسانه‎ای» نه‌تنها مسئله را حل نمی‌کند، بلکه امکان جذب واقعی و پایدار این نیروهای وفادار اما منتقد را از میان می‌برد. نیروهایی که احساس می‌کنند آن‌قدر نادیده گرفته شده‌اند و همراهی‌شان در مقاطع قبلی به‌اشتباه تفسیر شده که دیگر حاضر به انفعال هم نیستند، هرچند همچنان خطوط قرمز خود را با طرف مقابل شفاف نگه داشته‌اند.نکته مهم این‎جاست: سخن گفتن از شنیدن صدای معترضان مسالمت‌جو، به‌معنای تأیید هر نوع اعتراض یا نفی نظم نیست. برعکس این شنیدن دقیقاً ابزار پیشگیری است، نه امتیازدهی. جامعه‌ای که کانال‌های رسمی شنیده‌شدن را مسدود می‌کند، ناخواسته میدان را به روایت‌های غیررسمی، احساسی و گاه مخرب واگذار می‌کند.
امروز به نظر می‌رسد مسئله اصلی نه کمبود وفاداری، بلکه ضعف در به‌رسمیت‌شناختن «اعتراض وفادارانه» است. تحلیل یک‎سویه از شرایط شامل نبود سواد رسانه‎ای، بازی خوردن و یکسان‌سازی همه مخالفان هم تصویر درستی از شرایط به ما نمی‌‎دهد. طیف منتقد اما وفادار به مصالح کلان کشور که فصل مشترکی چون ایران با حاکمیت دارند ظرفیت بالایی برای گفت‌وگو، اصلاح و بازسازی اعتماد دارد. اما این ظرفیت، با جذب نمایشی و شعاری حفظ نمی‌شود. شنیدن فعال، تفکیک دقیق میان نقد دلسوزانه، اعتراض خشونت‌بار و براندازی، بازنگری در روایت رسمی و اصلاح دوگانه‌های نادرست، شرط بازسازی سرمایه اجتماعی است. این مسیر، نشانه ضعف نیست؛ نشانه بلوغ در حکمرانی است. ایران زمانی حفظ می‌شود که همه احساس کنند در روایت رسمی، دیده و به رسمیت شناخته می‌شوند.

جاعل‌ها در پروژه جعلی

محمدصدرا مرادی

1- «مکس بلومنتال» روزنامه‌نگار قدری است. سرد و گرم چشیده است. مواضعی که می‌گیرد، نشان می‌دهد کاملا دقیق است و بر اساس شواهد و قرائن و مستندات استدلال می‌کند. کسانی که او را می‌شناسند، می‌دانند در بین روزنامه‌نگاران موثر آمریکایی، جزو اثرگذارترین‌ها و جریان‌سازترین چهره‌های رسانه‌ای است. بلومنتال طی روزها و هفته‌های اخیر، مطالبی درباره رویدادهای مربوط به ایران، اعم از تهدید نظامی آمریکا علیه ایران و مذاکرات هسته‌ای ایران و آمریکا، همچنین فعالیت‌های اپوزیسیون جمهوری اسلامی در خارج از ایران منتشر کرده است. مطالب مکس بلومنتال نشان می‌دهد نسبت به روزنامه‌نگاران و چهره‌های رسانه‌ای آمریکایی، شناخت بهتری از مسائل ایران دارد؛ بویژه درباره رفتار اپوزیسیون، خاصه سلطنت‌طلبان مطالب دقیقی بیان می‌کند. به عنوان نمونه، یکی از جدیدترین مطالب بلومنتال در شبکه ایکس، به اقدام جنجالی سلطنت‌طلبان در برافراشتن پرچم رژیم صهیونیستی در اجتماعات‌شان پرداخته است. بلومنتال دیروز در این باره نوشت: «این دیوانگان ساواک می‌خواهند ایران را به نیروهای بن‌گویر بسپارند». بلومنتال در این پست، به این واقعیت اشاره کرده که سلطنت‌طلبان، پروژه موساد و نتانیاهو هستند و رژیم صهیونیستی با این پروژه، دنبال تحقق اهداف ضدایرانی خود است. اشاره بلومنتال به ارتباط عناصر باقیمانده ساواک با موساد و همکاری آنها در پروژه رضا پهلوی است. این نکته بسیار مهمی است که ماهیت و واقعیت پشت پرده پروژه موساد برای برکشیدن سلطنت‌طلبان را مورد اشاره قرار می‌دهد. بلومنتال البته دیروز به یکی دیگر از اقدامات سلطنت‌طلبان علیه جمهوری اسلامی اشاره کرد؛ راهبرد دروغگویی و جعل اعداد و ارقام. این روزنامه‌نگار آمریکایی روز یکشنبه در شبکه ایکس درباره ادعای سلطنت‌طلبان درباره تعداد جمعیت حاضر در تجمع شنبه در مونیخ نوشت: «طرفداران پهلوی دوباره در حال جعل اعداد هستند». این توئیت بلومنتال نشان می‌دهد حالا اکثر فعالان سیاسی و رسانه‌ای دنیا می‌دانند طیف سلطنت‌طلب متکی به دروغ و جعل واقعیات است. بلومنتال اخیرا نیز در مقاله‌ای که در «the Grayzone» منتشر کرد، به دروغ دیگر سلطنت‌طلبان مبنی بر کشته شدن 30 هزار نفر در اغتشاشات تروریستی ایران اشاره و با استناد به شواهد و قرائن ثابت کرد این ادعا از اساس کذب و غیرواقعی است.  
2- سلطنت‌طلبان مدعی‌اند 250 هزار نفر در تجمع مونیخ شرکت کرده‌اند. این در حالی است که تصاویر و فیلم‌های منتشر شده از تجمع مونیخ این ادعا را زیر سوال می‌برد. بر اساس برآوردها و محاسبات دقیق از میزان گنجایش محل تجمع، این میدان در بیشترین حالت، ظرفیت 200 هزار نفر را دارد. یعنی اگر ادعای سلطنت‌طلبان مبنی بر حضور 250 هزار نفر را ملاک قرار دهیم، جمعیت حاضر در تجمع مونیخ، باید همه این میدان و خیابان‌های اطراف را پر می‌کرد. این در حالی است که فیلم‌های منتشر شده از تجمع روز شنبه سلطنت‌طلبان نشان می‌دهد آنها در بیشترین حالت، حتی نتوانستند 10 درصد ظرفیت این میدان را پر کنند. تصاویر کاملا واضح و شفاف است. بیش از 90 درصد فضای میدان خالی است، به گونه‌ای که در زمان برگزاری مراسم، برگزارکنندگان از حضار خواستند برای آنکه خالی بودن میدان به چشم نیاید، پراکنده شوند و جاهای خالی میدان را پر کنند. با این وجود تصاویر و فیلم‌ها آنقدر واضح و آشکار بود که با این قبیل اقدامات هم نمی‌شد جاهای خالی میدان را پوشاند. طبق برآوردها و محاسبات دقیق و با مقایسه تجمع سلطنت‌طلبان با سایر تجمعاتی که پیش از این در این محل برگزار شده بود، کارشناسان معتقدند در خوشبینانه‌ترین حالت، حداکثر 10 هزار نفر در تجمع سلطنت‌طلبان در مونیخ شرکت کردند. با این وجود، در حالی ‌که فیلم‌های منتشر شده از تجمع روز شنبه نشان می‌دهد بیش از 90 درصد این میدان خالی است، سلطنت‌طلبان و رسانه‌های آنان بویژه اینترنشنال، همچنان مدعی‌اند 250 هزار نفر در تجمع مونیخ شرکت کرده‌اند. در یکی از فیلم‌هایی که از تجمع روز شنبه مونیخ منتشر شده، یکی از حاضران در این تجمع به رضا پهلوی می‌گوید 250 هزار نفر در این تجمع حضور پیدا کرده‌اند. رضا پهلوی نیز با خوشحالی می‌گوید من آخرین آماری که داشتم حدود 103 هزار نفر بوده است. این فیلم نیز نشان می‌دهد عددسازی و جعل آمار و ارقام، یک رویه و رفتار ثابت و تثبیت‌شده در بین این جماعت است.   
3- پس از اتفاقات 18 و 19 دی، برخی رسانه‌های معتبر آمریکایی رضا پهلوی را به نقد کشیدند و وی را به خاطر ادعای اعلام حمایت 50 هزار نیروی نظامی از او، مواخذه کردند. این رسانه‌ها نوشتند ادعای رضا پهلوی مبنی بر اینکه 50 هزار نفر از نیروهای نظامی ایران با او بیعت کرده‌اند، باعث شد طرفداران او در ایران بر اساس این باور در شب‌های 18 و 19 دی‌ماه به خیابان بروند و بی‌محابا به مراکز نظامی و انتظامی حمله کنند. بر همین اساس این رسانه‌ها معتقدند مهم‌ترین عاملی که باعث کشته شدن طرفداران او شد، اعتماد آنها به دروغ‌پردازی‌های رضا پهلوی بوده است. نکته جالب اینکه حتی برخی رسانه‌های آمریکایی تاکید کردند کاخ سفید با وجود حمایت از پروژه موساد در پروموت کردن رضا پهلوی، به واسطه اطلاع از دروغ‌پردازی‌های او درباره میزان مقبولیت در ایران، ترجیح می‌دهد چندان او را تحویل نگیرد. با این وجود رضا پهلوی، نه‌تنها به خاطر این دروغگویی عذرخواهی نکرد، بلکه در تازه‌ترین ادعا گفت 160 هزار نفر از عوامل جمهوری اسلامی از او درخواست کرده‌اند از جمهوری اسلامی جدا شوند! دقت کنید! مدعی است 160 هزار نفر از نیروهای وابسته به جمهوری اسلامی از رضا پهلوی خواسته‌اند از جمهوری اسلامی جدا شوند! مشخص است حتی در دروغگویی نیز به طرز ناشیانه‌ای عمل می‌کند. البته فهرست دروغ‌های رضا پهلوی به اینها محدود نمی‌شود. پس از حوادث تروریستی 18 و 19 دی، وقتی از او پرسیده شد آن 50 هزار نیروی نظامی که مدعی شدی طرفدار تو هستند، کجا بودند؟ مدعی شد: آنها به خاطر خودداری از شلیک به مردم اعدام شدند! یا یک جای دیگر مدعی شد چند هزار نفر از پزشکان و پرستاران به خاطر خدمات‌دهی به مجروحان آشوب‌های 18 و 19 دی توسط جمهوری اسلامی اعدام شدند! گاهی اوقات نیز این دروغ‌ها با تخیلات جالبی همراه می‌شود. به عنوان مثال اخیرا او در مصاحبه‌ای مدعی شد در جریان آشوب‌های 18 دی، یکی از طرفداران او که گلوله به فک او اصابت کرده بود، با وجود اصرار کادر پزشکی برای مداوا، بیمارستان را ترک کرد و به خیابان بازگشت و وقتی از او پرسیده شد کجا می‌روی؟ جواب داد: به خیابان می‌روم تا رضا، رهبرم بیاید و به من کمک کند.
اینها تنها مواردی اندک از فهرست دراز اکاذیب مضحک رضا پهلوی است. مشخص است دروغگویی و جعل آمار و ارقام، صرفا یک تاکتیک اعمال‌شده توسط هواداران و رسانه‌های حامی او نیست، بلکه خود رضا پهلوی نیز در پیشانی راهبرد اکاذیب و جعلیات قرار دارد.
4- با آنکه این ادعاهای کذب و اعداد و ارقام جعلی کاملا واضح و روشن است اما متاسفانه هواداران رضا پهلوی بسادگی فریب او را می‌خورند. کدام آدم عاقلی که حتی یک بهره هوشی متوسط هم دارد، باور می‌کند 50 هزار نیروی نظامی ایران، مخفیانه با رضا پهلوی بسته‌اند؟ و بعد بر اساس این اراجیف، جان خود را به خطر می‌اندازد، به کلانتری و مقر نظامی حمله می‌کند با این پیش فرض که نیروهای حاضر در کلانتری و مقر نظامی، در اصل طرفدار رضا پهلوی هستند و درها را به روی اینها باز می‌کنند؟! چه بلایی بر سر ذهن و عقل این افراد آمده است که به این راحتی فریب این دروغ‌های آشکار را می‌خورند؟ 
تاسف‌آورتر این است که باند پهلوی در خارج از کشور همچنان روی این اکاذیب و دروغ‌ها و باور آن توسط عده‌ای در داخل ایران حساب و سرمایه‌گذاری کرده‌اند. تصاویر و فیلم‌های تجمع مونیخ واضح است. کاملا مشخص است در بیشترین حالت 10 هزار نفر در میدان حاضر هستند. با وجود این تصاویر اظهر من الشمس، آنها ادعا می‌کنند 250 هزار نفر در این تجمع حاضر شده‌اند. حقیقتا چه تضمینی وجود دارد آنهایی که دی‌ماه فریب این شیادان سطح پایین را خورده‌اند، حالا هوشیار شده‌اند، سرشان به سنگ خورده است و دیگر فریب این دروغ‌های تابلو را نمی‌خورند؟!
5- رضا پهلوی نه یک واقعیت برآمده از تحولات سیاسی و اجتماعی ایران، بلکه برساخته طراحی ضدایرانی موساد است. این واقعیت را دیگر همه می‌دانند که رضا پهلوی مهره موساد است تا بخشی از طراحی نتانیاهو علیه ایران را انجام دهد. رفتار و عملکرد رضا پهلوی و باند او هیچ شباهتی به یک مبارزه سیاسی ندارد. هیچ‌کدام از ارکان، لوازم و الزامات یک مبارزه سیاسی در تحرکات رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان مشاهده نمی‌شود. فقدان هر نوع برنامه، راهکار یا سازوکار اجرایی برای مدیریت کشور، تاکید بر نقاط اختلاف با سایر گروه‌های اپوزیسیون، بی‌توجهی به مقوله استقلال سیاسی و نفی دخالت و نفوذ خارجی، هتاکی، فحاشی و تهدید و در سطحی بالاتر خشونت عریان و قتل و کشتار مخالفان، فشار بر مردم بی‌طرف یا غیر همسو و از همه مهم‌تر اعتیاد عجیب به جعلیات و دروغ، مجموعه شاخصه‌هایی است که نشان می‌دهد رضا پهلوی و حلقه نزدیکان و حتی طرفدارانش، فهمی از مقوله کنش و مبارزه سیاسی براندازانه ندارند. موضوع کاملا مشخص است؛ آنها ماموران موساد هستند. این را یک نفر با بهره هوشی متوسط هم می‌داند که اگر قرار است توجه افکار عمومی دنیا را به خود جلب کنید، نباید پرچم رژیم صهیونیستی را روی دست بگیرید. همین یک مورد نشان می‌دهد اینها در برابر موساد، مامورند و معذور. رضا پهلوی یک پروژه جعلی است که موساد برای ضربه زدن به ایران و جمهوری اسلامی طراحی کرده و جالب‌تر اینکه مهم‌ترین راهبرد این پروژه جعلی، طرح اکاذیب و جعلیات است.