صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۳۸۷۹۴۳
مروری بر یادداشت روزنامه‌های سه‌شنبه ۲۸ بهمن ماه ۱۴۰۴
ترامپ که ۲۱بار از نابودی تأسیسات هسته‌ای ایران با بمب‌های بی۲ در عملیات «چکش نیمه‌شب» گفته بود امروز نمایندگانش را به مسقط و ژنو فرستاده تا با کشوری که مدعی نابودی توان هسته‌ای‌اش بودند، درباره محدودسازی همان توان نابود شده مذاکره کنند.

انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول 

سعدالله زارعی

راهپیمایی تاسوعا و عاشورای سال ۱۳۵۷ بزرگ‌ترین راهپیمایی تاریخ انقلاب اسلامی است که به دلیل عظمت جمعیتی که در آن شرکت کرده بود‌، پایان رژیم شاهنشاهی را در ایران رقم زد و نوید برپایی حکومت جمهوری اسلامی داد. بر اساس آمارهایی که به‌طور رسمی از جانب افرادی نظیر ارتشبد عباس قره‌باغی وزیر کشور دولت نظامی ازهاری و یا از جانب محققینی مثل آبراهامیان منتشر شده‌اند، در تهران خیابان‌های منتهی به میدان شهیاد آن روز و آزادی امروز از هر طرف مملو از جمعیت بوده است. قره‌باغی عدد شرکت‌کنندگان در راهپیمایی عاشورای ۵۷ را حدود 
دو میلیون نفر ذکر کرده است. در آن زمان از سوی رسانه‌های خارجی این تظاهرات عظیم، رفراندوم تعیین حکومت ارزیابی شد. پس از آن دیگر تمام امیدها برای بقاء رژیم سلطنتی بر باد رفت و البته آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها بعد از آن هم درصدد بودند با کشتار وسیع و کودتای نظامی که از حمایت ناتو برخوردار بود‌، رژیم سلطنتی وابسته به خود را با محمدرضا یا بدون آن حفظ کنند چون می‌دانستند دولت برآمده از انقلاب ضد استبدادی و ضد استعماری ملت ایران جایی برای ادامه سلطه جبارانه و تحقیر‌آمیز غرب باقی نخواهد گذاشت. مباحث کنفرانس گوادلوپ هم بیانگر یأس آنان از تداوم سلطه غرب در ایران است. انقلاب اسلامی طی دهه‌های پس از پیروزی از انرژی ناشی از تظاهرات عظیم تاسوعا و عاشورای ۵۷ تغذیه کرد و ستبر شد و توطئه‌های غرب را یکی‌یکی در هم کوبید. 
اما در این یادداشت، نگارنده قصد بازخوانی تظاهرات عظیم تاسوعا و عاشورای ۵۷ را ندارد. صحبت سر مقایسه هم نیست اما اگرچه این مقایسه‌ای بایسته بوده و خالی از لطف و درس گرفتن نیست. 
در تظاهرات ۲۲ دی‌ماه و به فاصله یک ماه پس از آن تظاهرات ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ یعنی ۴۷ سال پس از تظاهرات آذر ۵۷‌، مردمی که برای ادامه انقلاب اسلامی به صحنه آمدند عظمتی بیش از عظمت حضور در تظاهرات تاسوعا و عاشورای ۵۷ خلق کردند. این حرف هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی قابل بررسی و استناد می‌باشد. آمارهایی که توسط دستگاه‌های مختلف مسئول و کارشناسان خبره شمارش شرکت‌کنندگان در تظاهرات عظیم ۲۲ دی و ۲۲ بهمن امسال بیان شده‌اند، نشان می‌دهد عدد کسانی که در هرکدام از این دو تظاهرات شرکت کرده‌اند از عدد کسانی که در هرکدام از دو تظاهرات بزرگ سال ۵۷ شرکت کرده‌اند بیشتر بوده آن هم نه درصدی بیشتر بلکه لااقل بیش از دو برابر بوده است و اگر عدد جمعیتی تهران ۵۷ را با عدد جمعیتی این شهر در سال جاری مقایسه کنیم درمی‌یابیم جمعیت تهران حدود دو برابر شده است و تظاهرات ۲۲ بهمن بیش از دو برابر تظاهرات آذر ۵۷ را رقم زده است کما اینکه در همه شهرها و همه روستاهای کشور چنین بوده است. 
آیا این عدد پدیده‌ای بی‌سابقه در جهان نیست؟ چه چیزی این پدیده عظیم را رقم زده است. جا دارد دانشکده‌های جامعه‌شناسی کشور روی این موضوع بسیار مهم مطالعه کرده و نتیجه تحقیقات خود را در معرض دید عموم جهانیان قرار دهند.
اما از حیث معنا و محتوا هم برجستگی تظاهرات ۲۲ دی و ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ به نسبت تظاهرات تاسوعا و عاشورای ۱۳۵۷ قابل بررسی و مطالعه است‌. تظاهرات آذر ۵۷ یعنی تظاهرات تاسوعا و عاشورا برای ریشه‌کن کردن یک نظام استبدادی و البته وابسته داخلی صورت گرفت و بسیار هم موفق بود و تومار رژیم شاهنشاهی را از بیخ و بن برکند و منشاء تحولات بسیار عظیم بعدی شد. اما تظاهرات ۲۲ دی و ۲۲ بهمن امسال برای مقابله و غلبه بر نظام در هم تنیده سلطه جهانی و خنثی کردن توطئه‌های آن برپا شد و گستره آن مرزهای ایران بزرگ نبود و نه تنها همه منطقه غرب آسیا بلکه همه آنچه که گستره نظام سلطه جهانی تشکیل می‌دهد بود. 
مردم ایران امسال به مصاف قدرتی رفتند که اروپا با آن سابقه تاریخی و تمدنی نسبت به آمریکا و با آن همه استعداد و امکانات‌، جرأت اندکی مخالفت با آن را ندارد تا جایی که «ونس» معاون رئیس‌جمهور آمریکا از آن به طفلی که باید پشت سر پدرش حرکت کند تعبیر می‌کند. ملت ایران در این مصاف تاریخی و تعیین‌کننده که سرنوشت جهان را به نحو دیگری رقم خواهد زد به گونه‌ای که وزیر خارجه روسیه دو روز پیش در مصاحبه با خبرگزاری روسی تاس گفت ما و ایران و چین دست‌اندر‌کار ایجاد نظامی جدید در سطح بین‌الملل و به جای نظامات ظالمانه قبلی هستیم. بله تظاهرات دی و بهمن امسال، از مصافی در این سطح و در این درجه از اهمیت خبر می‌دهد. 
مردم ایران و تهران در آذر ۵۷ نظامی را ویران کردند و نظامی ملی و اسلامي را به جای آن نشاندند. کاری که امسال کردند بسی بزرگ‌تر و با افقی روشن‌تر بود. 
مردم و نظامی که ۴۷ سال در برابر این حجم وسیع از توطئه‌ها مقاومت کردند‌، از پای در نیامدند و در حین مصاف هم در اداره کشور خود شگفتی‌های بزرگ علمی‌، سیاسی‌، نظامی و معنوی را خلق کردند‌، حتماً برای دنیای آینده که دنیای بدون سلطه غرب خواهد بود‌، الگو هستند و نظام آینده جهان به‌طور قطع به‌شدت متأثر از آنان خواهد بود. 
حضور بچه‌ها‌، نوجوانان‌، جوانان‌، میانسالان و پیر‌ها از هر قشر و گروه و سلیقه و با هر سطحی از تفاوت‌، پکپارچگی ایده‌هایی که این ملت بزرگ در قلب و عقل خود دارد را نشان داد و این کیفی‌ترین خصوصیتی است که با آن می‌توان ادامه این راه نورانی و این انقلاب الهی و مردمی را با قاطعیت پیش‌بینی کرد. نوجوانان ما مردان بزرگ فردای این کشورند و روح پاک و انقلابی و مسئولیت‌پذیری آنان به‌طور قطع آینده این کشور را بیمه می‌کند. به این آمار نگاه کنید در اعتکاف امسال مساجد جامع کشور حدود یک و نیم میلیون نفر شرکت کرده‌اند‌، حدود ۸۰۰ هزار نفر از آنان دانش‌آموز بوده‌اند!
انقلاب اسلامی ایران با این مردم پا در رکاب، که تاریخ ایران و تاریخ اسلام تاکنون چنین استواری ممتدی را به خود ندیده است‌، تمدن بسیار بزرگ معنوی و مادی را رقم خواهد زد و ورق را به‌طور اساسی به نفع ملت‌ها و مظلومان برمی‌گرداند و این همان نویدی است که قرآن کریم به‌طور مکرر از آینده زمین به دست صالحان خبر داده است. ملتی که با یک اشاره رهبر معظم انقلاب اسلامی‌، میلیون‌ها نفر به‌صورت جهادی و با یک دنیا نشاط و سرزندگی به صحنه رزم با نظام سلطه سرازیر می‌شوند و حلقه‌های در هم تنیده توطئه نظام سلطه را در هم می‌شکنند همان‌ها هستند که مولای ما امیرالمؤمنین در وصف‌شان می‌فرمود؛ آه شوقاً الی اخوانی.

از تهدید تا التماس بن‌بست راهبردی و استیصال واشینگتن

سیدعبدالله متولیان

ترامپ که ۲۱بار از نابودی تأسیسات هسته‌ای ایران با بمب‌های بی۲ در عملیات «چکش نیمه‌شب» گفته بود امروز نمایندگانش را به مسقط و ژنو فرستاده تا با کشوری که مدعی نابودی توان هسته‌ای‌اش بودند، درباره محدودسازی همان توان نابود شده مذاکره کنند. این بزرگ‌ترین پارادوکس دیپلماتیک قرن است: قدرتی که زبانش از «نابودی» می‌گفت، اکنون بدنش به سوی میز مذاکره خم شده است. این چرخش ۱۸۰ درجه‌ای، نه از سر بلوغ سیاسی که برآمده از سه شکست راهبردی است: «شکست در میدان»، «شکست در تحریم» و «شکست در محاسبه». 
۱. عملیات «چکش نیمه‌شب» با استفاده از بمب‌افکن‌های رادارگریز بی۲ و بمب‌های ۱۳ تنی سنگرشکن (MOP)، پرهزینه‌ترین و پیشرفته‌ترین حمله هوایی امریکا علیه تأسیسات هسته‌ای ایران بود. پنتاگون انتظار داشت با این ضربه برنامه هسته‌ای ایران حداقل برای چند سال فلج شود. اما واقعیت میدانی و استیصال امریکا برای کنترل برنامه هسته‌ای ایران چیز دیگری را روایت می‌کند. 
۲. پیش‌بینی امریکا از کارزار «فشار حداکثری» که از ۲۰۱۸ آغاز شد فروپاشی اقتصادی ایران ظرف ۱۸ ماه بود، اما آمار‌های رسمی جهانی از رشد اقتصادی ۳/۸ درصدی و صادرات ۱/۵ میلیون بشکه‌ای نفت روایت می‌کند. این تاب‌آوری، بزرگ‌ترین شوک به معادلات واشنگتن بازگشت به مذاکره به عنوان تنها گزینه روی میز است. 
۳. دکترین جدید امنیت ملی امریکا، «موازنه فراساحلی» و مدیریت بحران‌ها با کمترین هزینه و بدون درگیری مستقیم نام دارد، پس گشودن جبهه جدید در خلیج فارس دیوانگی راهبردی محسوب می‌شود. 
۴. تاریخ نشان داده جهش قیمت نفت قبرستان روسای جمهور امریکاست. کارتر با شوک نفتی ۱۹۷۹ سقوط کرد، بوش پدر با جنگ اول خلیج فارس رأی نیاورد؛ و امروز، با تورم ۸ درصدی و رقابت‌های انتخاباتی داغ هرگونه تنش در خلیج فارس که نفت را به بالای ۱۵۰ دلار برساند، یعنی پایان کار هر نامزد انتخاباتی در امریکا. مذاکره با ایران، پیام «مدیریت تنش» را به بازار مخابره می‌کند و از شوک نفتی جلوگیری می‌نماید. 
۵. ایران با عضویت در بریکس و شانگهای امروز به بخشی از «جهان چندقطبی» تبدیل شده که امریکا را به حاشیه می‌راند. باز نگه داشتن کانال مذاکره، راهبردی برای «کشیدن ترمز» این نزدیکی و جلوگیری از ادغام کامل ایران در بلوک رقیب است. به قول کیسینجر «اگر نمی‌توانی دشمن را شکست دهی، حداقل اجازه نده دوست دشمنت شود.»
۶. حتی تندروترین منتقدان مذاکره در غرب نیز «نظارت آژانس» را بر «نظارت نداشتن» ترجیح می‌دهند. پس از خروج ترامپ از برجام، دوربین‌های آژانس خاموش شد و اطلاعات واشینگتن از برنامه هسته‌ای ایران بسیار محدود شد. مذاکره نخستین گام برای بازگرداندن نظارت‌ها و افزایش «زمان گریز» (Breakout Time) است. این یک نیاز اطلاعاتی- امنیتی است، نه یک امتیاز سیاسی. 
۷. نظرسنجی‌های مؤسسه پیو و گالوپ نشان می‌دهد ۶۷ درصد امریکایی‌ها با هرگونه مداخله نظامی جدید در غرب آسیا مخالف‌اند. دو دهه جنگ در عراق و افغانستان با ۷۰۰۰ کشته و بیش از ۷ تریلیون دلار هزینه، زخمی عمیق بر روان جامعه امریکا زده است. 
۸. تکرار ۲۱ باره «نابودی تأسیسات هسته‌ای ایران» توسط ترامپ، یک تاکتیک رسانه‌ای برای فروش دستاورد‌های توخالی به هواداران بود. اما وقتی ایران نه تنها نابود نشد، بلکه قدرتمندتر شد، این دروغ‌ها علیه خود امریکا برگشت. امروز، مذاکره، اعتراف تلخ واشینگتن به این حقیقت است که «بمب‌ها کارساز نبودند». به همین دلیل لحن مذاکره کنندگان امریکایی آشکارا از «خلع سلاح» به «محدودسازی» تغییر یافته. 
آنچه در مسقط و ژنو می‌گذرد، «فرود اجباری امریکا از اوج غرور» است. عملیات «چکش نیمه‌شب» و ۲۱ بار ادعای نابودی که با بازسازی دوچندان توان دفاعی ایران و شکست پروژه تغییر رفتار از طریق زور مواجه شده، بزرگ‌ترین سند برای اثبات این مدعاست که امریکا برای نجات آنچه از راهبردش باقی مانده، به میز مذاکره پناه آورده است. 
ایران امروز در نقطه‌ای ایستاده که باید از موضع قدرت مذاکره کند. هفت مؤلفه قدرت ملی: «دانش هسته‌ای»، «توان موشکی»، «نفوذ منطقه‌ای»، «تاب‌آوری اقتصادی»، «دیپلماسی فعال»، «موقعیت ژئوپلیتیک» و «پشتیبانی مردمی» ایران را به بازیگری تبدیل کرده که غرب ناگزیر از تعامل با اوست. 
اصرار غرب بر مذاکره، نه یک پیروزی دیپلماتیک که اعتراف به شکست در همه میدان‌های دیگر است. این را باید فهمید و از آن برای طراحی راهبردی هوشمندانه بهره برد: تقویت بازدارندگی، گسترش دیپلماسی چندجانبه و حفظ ابتکار عمل در برابر قدرتی که ۲۱ بار گفت «نابود کردم» و امروز آمده برای کنترل و محدودسازی آنچه نابود شده!، مذاکره کند.

سیاست خارجی و خود محوری

حمید روشنائی

سیاست خارجی یک مقوله چندجانبه و یا حداقل دوجانبه است اما هستند کشورهایی که خودشان را محور عالم می دانند و براساس خواسته ها و نگرش هایشان، جهان را تعریف و تفسیر می کنند و بدنبال ساختن یک رابطه با این دنیای ذهنی خود هستند. خودمحوری در سیاست خارجی کشورها معمولاً به این معناست که منافع ملیِ خودشان را محور اصلی تصمیم‌گیری ها قرار می‌دهند، حتی اگر این کار به ضرر دیگران، قواعد بین‌المللی یا همکاری‌های جمعی تمام شود.
سیاست خارجی خود محور از جهان بینی رهبران آن کشور منشاء می گیرد. یعنی حاکمان با این تفکر که جهان را چگونه ارزیابی می کنند و می شناسند و یا حداقل در درون خودشان چه تصوری از جهان دارند با دیگر کشورها تعامل می نمایند. اگر این کشور دارای قدرت نظامی، سیاسی و اقتصادی نیز باشد، در آن زمان نظام بین الملل با خطر مواجه است. منشاء این خودمحوری ها را می توان در چند عامل جستجو کرد:
1- غرور رهبران کشورها: گاهی احساس خود برتری و نژاد پرستی روسای کشورها، این حق را به آنها می دهد تا خود و کشورشان را برتر از دیگران بدانند و بخواهند محور همه تحولات در جهان باشند. نمونه بارز و حاضر این موضوع شخص ترامپ رئیس جمهور آمریکا و نظریه America First است. در این نگرش همه اهداف سیاست خارجی بر منافع کوتاه مدت و سودده برای یک کشور و یک فرد می باشد به نحوی که حتی ممکن است اهداف بلندمدت و منافع ملی آن کشور نیز تحت تاثیر قرار گیرد.
2- داشتن قدرت: صرفا داشتن توان تغییر و ایجاد تحولات، گاهی می تواند کشورها را به خود محوری برساند. به نحوی که هژمونی ها، غالبا نوعی محوریت برای قدرت های بزرگ به همراه می آورد و دیگران مجبور می شوند تا برآن محور حرکت کنند. داشتن قدرت نظامی، سیاسی و اقتصادی بعضا این حق را می دهد که روابط را یکجانبه و براساس خواست و دستورات یک کشور نماید.
3- ترس و خلاء امنیتی: خود محوری لزوما بدلیل داشتن قدرت نیست بلکه بعضا بدلیل ترس از روابط متقابل با کشورهای دیگر بوده و از ناامنی ساختاری بر می‌آید. اینگونه کشورها احساس تهدید دائمی دارند و سیاست خارجی آنها براساس واکنش نسبت به محیط پیرامون، امنیت‌محور و در جهت حفظ بقا می باشد.
4- ایدئولوژی: اندیشه های ایدئولوژیک در برخی کشورها، نوعی احساس خود محوری را بوجود می آورد که براساس آن، جهان می بایست بر مبنای فکر و نگرش آنها حرکت کند. آنها ارزش‌ها و ایدئولوژی خود را جهان‌شمول دانسته و سعی در مداخله در امور دیگران بعنوان یک وظیفه اخلاقی می کنند. می گویند وقتی استالین برای اجلاس سه جانبه با دو قدرت دیگر متفقین (آمریکا و انگلیس) به تهران آمد، تنها رهبری بود که با محمدرضا پهلوی، شاه جوان آن موقع دیدار کرد و او را نصیحت نمود تا به اردوگاه کمونیست ملحق شود و تحت بیرق آن قرار گیرد!. اینگونه کشورها، مخالفان خود را نه یک کشور مستقل دارای نظر متفاوت بلکه یک رقیب غیرمشروع می‌ دانند که باید عقاید خود را تغییر دهند.
با گسترش جهانگرایی و تقویت نهادها و سازمان های بین المللی، به نظر می رسید خود محوری در سیاست خارجی کشورها در حال کاهش باشد. اما ظهور ترامپیسم نشان داد که جهان همچنان شاهد این پدیده نگران کننده خواهد بود. این واقعیت که کشورها بدلیل منافع ملی خودشان، خواهان همراه کردن سایرین می باشند، امری رئالیستی است اما استفاده از ابزارهایی همچون قدرت نظامی، تحریم های اقتصادی و فشارهای سیاسی، امروزه نظام بین الملل را به فروپاشی تهدید می کند و خود محوری موجب دور شدن کشورها از یکدیگر و آینده ای مبهم برای همکاری و صلح و آرامش است.

انسداد سیاسی؛ علت اصلی انقلاب ۵۷

کوروش احمدی
هفته گذشته چهل‌و‌هفتمین سالگرد پیروزی انقلابی بود که حیات سیاسی ایران را به‌گونه‌ای ریشه‌ای دگرگون کرد. در مورد علت گرایش گسترده مردمی به این انقلاب و پیروزی نسبتا سریع و آسان آن، طی 47 سال گذشته بسیار گفته و نوشته شده‌ است.
به باور نگارنده، انسداد سیاسی علت‌ اصلی وقوع آن انقلاب بود. انسداد سیاسی در دوره پهلوی به‌صورتی بود که عملا همه مجاری قانونی و مسالمت‌آمیز برای مشارکت مؤثر، رقابت سیاسی واقعی و نهایتا چرخش نخبگان سیاسی در جامعه بسته شده بود. تمرکز قدرت سیاسی با تمرکز قدرت اقتصادی در دست عده‌ای معدود همراه و موجب گسترش فساد شد و این دو یکدیگر را به‌طور متقابل تقویت ‌کردند. در آن جامعه نهادهای انتخابی مانند مجلس و شوراها شکلی فرمایشی یافتند، دستگاه قضائی فاقد استقلال بود، بوروکراسی به جای اینکه بر منافع ملی متمرکز باشد، در خدمت یک فرد بود، جایی برای جامعه مدنی و رسانه‌های مستقل و سیاست‌مداران مستقل و صاحب رأی وجود نداشت و سیاست‌های اشتباه عرصه را بر بخش خصوصی در اقتصاد نیز تنگ کرد. در نتیجه، با وجود انسداد سیاسی هرگونه امکانی برای اصلاح تدریجی و معنا‌دار نظام سیاسی از درون از بین رفت و فکر فشار اجتماعی، انقلاب و فروپاشی قوت گرفت.

به ‌لحاظ تاریخی و نظری و بر مبنای داده‌های علوم سیاسی می‌دانیم که قدرت سیاسی میل نیرومندی به تمرکز فزاینده دارد. نظام‌های جایگزین یک نظام بسته نیز در اغلب موارد به‌خاطر میل به تمرکز قدرت جامعه را با همان مشکل سابق مواجه می‌کنند. حتی در مواردی دموکراسی‌ها نیز از عوارض میل به تمرکز قدرت مصون نیستند. آنچه بسیاری از این دموکراسی‌ها را در 200، 300 سال گذشته از این شر مصون نگه داشته و ثبات سیاسی را از طریق دست به دست شدن مسالمت‌آمیز قدرت فراهم کرده، وجود عناصری در این نظام‌هاست که امکان خوداصلاحی مستمر را می‌دهد. تجربه دولت پهلوی نشان داد که مهم‌ترین آفت انسداد سیاسی این است که سازوکارهایی که در شرایط عادی به نظام سیاسی امکان می‌دهند تا خود را اصلاح و به‌روز کند، حذف می‌شوند. در نتیجه، تمرکز قدرت در دست یک نفر یا جمعی محدود بدون مانع ادامه یافت و جامعه را به نقطه بحران رساند.

تجربه دوره پهلوی نشان داد که انسداد سیاسی شمشیری دودم است که می‌تواند تهدیدهای فوری را برای مدتی کاهش دهد و کاست بسته حکومتی را از طرق مختلف برای سال‌ها و ده‌ها سال در قدرت نگه دارد، کما‌اینکه دولت پهلوی 55 سال دوام آورد. میزان دوام نظام‌های بسته معمولا به دو عامل بستگی دارد: یکی میزان کارآمدی آنها در تأمین معیشت مردم و دوم شرایط  سیاسی-اجتماعی و سنت تاریخی هر جامعه. در مواردی که جامعه خصلت جنبشی دارد، امکان دوام نظام‌های بسته به‌نسبت کمتر است. هم‌زمان، در یک نظام سیاسی بسته مثل پهلوی امکان دریافت بازخورد از جامعه به حداقل می‌رسد و تضعیف نهادها، گسترش فساد، اشتباه محاسبه و جدایی نخبگان موجب تضعیف جامعه می‌شود.

در نتیجه، چنین سیستم‌هایی به‌خاطر عدم پاسخ‌گویی، عدم تعامل مثبت با جامعه و نخبگان با مشکل مواجه‌اند و از جانب شوک‌های داخلی و خارجی شکننده و آسیب‌پذیر هستند. ایران با فاصله اندکی بعد از مشروطیت با چنین شرایطی مواجه شد. پهلوی اول که طی دو، سه سال اول بعد از رسیدن به سلطنت اجازه داد تا اقلیت کوچکی از نمایندگان مستقل در مجلس ششم حضور داشته باشند، از مجلس هفتم به بعد، مجلس را به‌طور کامل به نهادی فرمایشی تبدیل کرد، سیاست‌مداران توانمند و صاحب رأی مانند تیمورتاش نیز از این تاریخ به بعد تدریجا حذف شدند، نهاد دولت به قول مخبرالسلطنه به مرتبه ماشین امضای فرامین شاه فروکاسته شد و رئیس شهربانی و رئیس ستاد ارتش عملا به شخص دوم و سوم کشور تبدیل شدند. نهایتا، به قول محمود فروغی (فرزند محمدعلی فروغی)، «در سال‌های آخر سلطنت رضاشاه آدم با زنش هم که می‌خواست صحبت کند باید ملاحظه می‌کرد. حالا دیگر پدر و فرزند و برادر و خواهر اینها که جای خود داشت. هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد دیگر حرف بزند. واقعا که شدیدترین حکومت مطلقه‌ای بود که می‌شد فکرش را بکنیم» (مصاحبه، تاریخ شفاهی، دانشگاه هاروارد، ص. 16-17).

میل به تمرکز قدرت در پهلوی دوم نیز از بعد از کودتای 28 مرداد که به قول اخیر اولاف شولتس، صدرالعظم سابق آلمان، منشأ «تمامی مشکلات» است، سیر صعودی گرفت و به جایی رسید که حتی حزب‌های فرمایشی مردم و ایران نوین نیز تحمل نشدند و کار به حزب واحد کشید. در سال‌های پایانی پهلوی دوم، بدگمانی حتی به کارگزاران رده اول حکومت نیز کشیده شده‌ بود. محمود طلوعی در کتاب «بازیگران عصر پهلوی» توضیح می‌دهد که چگونه ساواک حتی در اتاق کار هویدا نیز میکروفن کار گذاشته بود و همه مراجعان او از اینکه هویدا حتی در ملاقات‌های خصوصی نیز به‌شدت مدح شاه را می‌گفت، متعجب بودند (ص. 523).

مذاکره به مثابه ابزار

مسعود پیرهادی
مذاکره با آمریکا، اگر قرار است به تامین منافع ملی بینجامد، نه میدان احساسات است و نه صحنه اعتماد ساده‌لوحانه. تجربه‌های تاریخی، از ماجرای ملی‌شدن نفت تا توافق هسته‌ای، نشان داده است که در برابر قدرتی مانند ایالات متحده آمریکا، اصل اول نه خوش‌بینی است و نه بدبینی مطلق؛ بلکه طراحی هوشمندانه سازوکار تعهدات است.
مسئله اصلی در هر مذاکره‌ای «توازن ریسک» است. اگر ساختار توافق به گونه‌ای باشد که طرف ایرانی ابتدا امتیاز نقد بدهد و در مقابل وعده نسیه بگیرد، نتیجه از پیش روشن است. آنچه باید مبنا قرار گیرد، اصل تقارن و مرحله‌بندی همزمان تعهدات است؛ هر گام از سوی ایران، دقیقا معادل و هم‌زمان با گامی عملی و قابل راستی‌آزمایی از سوی طرف مقابل. تجربه توافقی مانند برجام نشان داد که نبود ضمانت اجرایی موثر و امکان خروج یک‌جانبه، می‌تواند هزینه‌های نامتقارن ایجاد کند.
در مذاکره با بازیگری چون ایالات متحده آمریکا باید سه اصل رعایت شود:
نخست، «امتیاز برگشت‌پذیر». هر آنچه داده می‌شود، باید یا قابل بازگشت باشد یا هزینه بازگشت برای طرف مقابل را افزایش دهد. امتیاز غیرقابل بازگشت، بدون تضمین سخت، خطای راهبردی است. ابزارهای فنی، حقوقی و حتی زمان‌بندی اجرای تعهدات می‌تواند این برگشت‌پذیری را تامین کند.
دوم، «منفعت پیشینی». بخشی از منافع باید پیش از اجرای کامل تعهدات ایران محقق شود. آزادسازی منابع، رفع عملی تحریم‌های کلیدی یا گشایش‌های اقتصادی ملموس، باید در ابتدای مسیر تثبیت شود، نه در انتهای آن. مذاکره موفق آن است که حتی اگر در میانه راه متوقف شد، کشور از نقطه شروع عقب‌تر نایستد.
سوم، «تنوع اهرم‌ها». مذاکره زمانی موثر است که ابزارهای فشار و قدرت ملی خارج از میز مذاکره حفظ شود. کاهش همه اهرم‌ها به امید توافق، قدرت چانه‌زنی را تضعیف می‌کند. دیپلماسی زمانی کارآمد است که پشتوانه اقتصادی، منطقه‌ای و فناورانه فعال داشته باشد.
همچنین باید میان «توافق» و «وابستگی» تفکیک کرد. توافق خوب، ظرفیت داخلی را تقویت می‌کند؛ توافق بد، اقتصاد و سیاست را به اراده طرف مقابل گره می‌زند. هنر مذاکره آن است که حتی در صورت فروپاشی توافق، ساختار داخلی آسیب نبیند و کشور در وضعیت بدتری قرار نگیرد.
در نهایت، مذاکره نه تابو است و نه معجزه. ابزار است. اگر طراحی آن بر مبنای تقارن تعهدات، تضمین‌های عملی، راستی‌آزمایی دقیق و حفظ اهرم‌های ملی باشد، می‌تواند امتیاز بگیرد و کمترین امتیاز را بدهد. اما اگر ساختار توافق به گونه‌ای تنظیم شود که خروج طرف مقابل بی‌هزینه و برای ما پرهزینه باشد، نام آن توافق نیست؛ انتقال ریسک است.
سیاست عاقلانه آن است که هر امتیازی که داده می‌شود، یا معادل نقد و قطعی بگیرد، یا به گونه‌ای باشد که در صورت برهم خوردن مذاکره، کشور نه‌تنها متضرر نشود، بلکه با دست پر از میز برخاسته باشد. این، حداقل شرط یک مذاکره هوشمندانه است.

یک خانوادۀ داغ‌دار

محمدمهدی همت

فراموشی بزرگ‌ترین لطف خداست، یک موهبت الهی که بدون آن معلوم نبود چقدر دوام می‌آوردیم. ما حتی طاقت به‌خاطر سپردن شماره‌تلفن‌هایی را که می‌شنویم یا حتی حفظ می‌کنیم هم نداریم. آدرس‌ها، چهره‌ها و حتی صداها، مثل داده‌های مهاجمی هستند که به ما حمله می‌کنند و اگر نتوانیم آن‌ها را پالایش و پاک‌سازی کنیم خیلی‌زود توی اطلاعات به‌دردنخور غرق می‌شویم. چهره فروشنده‌های خیابان، متن کتاب‌های درسی ابتدایی، قیمت اجناس در سال‌های مختلف و حتی تاریخ اتفاقاتی که تاریخشان اهمیتی ندارد، مثل عکس‌های توی تلفن همراه هستند که اگر به‌اندازه ذخیره نکنیم مجبور می‌شویم یک روز فله‌ای پاک کنیم. اصلاً وظیفه مغز فراموشی است و این برخلاف تصور ماست، درواقع مغز آدم‌ها بعد از مدتی خاطراتی را که کد، اهمیت و ارزش کمتری دارند از روی میز برمی‌دارند، توی کشو می‌گذارند و کمی بعد آن‌ها سر از بایگانی درمی‌آورند. ما مثل آب‌خوردن فراموش می‌کنیم، اما آن چیزی که دیرتر از یاد ما می‌رود خاطراتی است که با غم، شکست یا سقوطی کدگذاری شده باشد.

نعمت یادآوری
برادرم را وسط آن‌همه جنازه توی سردخانه پیدا کردم، خط سرخ باریکی از گوش چپش مسیر گوش راستش را از روی گردن نشان می‌داد و پیراهنش مثل‌اینکه تازه از توی خم رنگرزی بیرون‌آمده باشد خیس خون بود. طوری خیس بود که می‌خواستم بغلش کنم، فکر می‌کردم توی سرمای دی چرا با لباس خیس خوابیده است؟ غافل از اینکه آدم‌ها وقتی می‌میرند اولین چیزی که از دست می‌دهند گرماست، بعد مثل یک‌تکه یخ می‌شوند که از صفر کلوین هم سردتر است، به همین خاطر تکان‌دادن آن‌ها سخت‌تر است. فرق سرش طوری شکاف خورده بود که انگار یکی تمام عقده‌های تاریخ را توی سر یک نفر کوبیده باشد و خون لخته‌شده موهاش را به هم چسبانده و روی پیشانی‌اش پیچ دلبرانه‌ای داده بود، یک‌طوری که انگار بهترین آرایشگر تمام اعصار آن پیچ محشر را درست کرده باشد.

چشم‌هاش بسته بود، مثل کتابی که خواننده بدون اینکه به نویسنده زمان بدهد تا اصل داستان را بگوید آن را در صفحات میانی بسته و کنار گذاشته باشد. لب‌های کبودش دو بریدگی داشت، مثل نگین انگشتری که رگه‌های سیاه داشته باشد و صورتش... آخ از صورتش... زیپ کاور را بالا کشیدم و چهره‌اش را پوشاندم، بس بود، برای خداحافظی خیلی هم بیش از اندازه به جزئیات دقت کرده بودم. می‌خواستم از این به بعد هرچه از او به‌خاطر می‌آورم آن چشم‌های مشتاق، آن گردن برافراشته، آن موهای صاف و مرتب و آن لب‌های همیشه خندان باشد. می‌خواهم یادم نرود که چه دسته‌گلی را توی خاک گذاشتم، یادم نرود که چه آفتابی را پنهان کردم، می‌خواهم وقتی روضه علقمه شنیدم برادرم را فراموش نکرده باشم. به‌یادآوردن نعمت است، برای همین دیوار خانه‌ام پر از پدرم است، پر از اخم و لبخند ابراهیم!

آن چه فراموش می‌شود / نمی‌شود
امروز چهلم شهدای ماست. شهدای ما که ایرانیم. شهدای ما که خانواده‌ایم. شهدای ما که همه مردم ایران هستیم. بدون‌شک بخشی از جزئیات این روزهای خاکستری را فراموش می‌کنیم، فردا دوباره با همسایه‌های مخالف نظرمان دست می‌دهیم و به هم کمک می‌کنیم. فردا دوباره پشت ‌هم می‌ایستیم و از ایران دفاع می‌کنیم و این خاصیت فراموشی است. قاسم سلیمانی در یکی از سخنرانی‌ها جمله‌ای می‌گوید که مانیفست خانواده ماست. یکی از آن سخنرانی‌ها که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. نگران به نظر می‌رسد و به‌صورت مشهودی با هیجان و ریتم بالا صحبت می‌کند. انگار از دست کسی ناراحت است و یک ‌بند طلایی می‌گوید. یک پاراگراف که باید همه ما روزی یک‌بار آن را مرور کنیم؛ پاراگرافی که همه آن را گوش دادیم: «همان دختر کم‌حجاب، دختر منه، دختر ما و شماست؛ نه دختر خاص من و شما اما جامعه ماست. فقط رابطه حزب‌اللهی با حزب‌اللهی معنا نداره. رابطه حزب‌اللهی با کسی که دینش ضعیف‌تره موضوعیت داره. جامعه ما خانواده ماست، این‌ها مردم ما هستند.»
بله، به‌جز تروریست‌های مسلح، تمام آن خانواده‌های داغ‌دار خانواده ما هستند. ما که مردمیم. ما که داغ تمام آدم‌ها را واقعاً به دوش کشیدیم و بااعتبار گریه‌های عمومی در محافل خصوصی کاسبی نکردیم. ما که هرکس را که ایرانی فکر می‌کند از خودمان می‌دانیم. یک روزی جزئیات را از خاطر خواهیم برد و این نعمت است. اما نعمت یادآوری به ما اجازه نخواهد داد که فراموش کنیم اسلحه را چه کسی در خیابان پخش کرد. اجازه نخواهیم داد کسی در چهلم عزیزان ما پیراهن مشکی بپوشد که هنوز کفش‌هایش از رقصیدن روی خون خواهران و برادرانمان خیس است. اجازه نمی‌دهیم خون هم‌وطنان ما را در کیسه‌های کوچک و بزرگ حراج کنند. ما حواسمان هست که چه چیزی را فراموش می‌کنیم و چه چیزهایی را به‌خاطر می‌سپاریم.

مسجد چه زمانی مسجد می شود؟

غلامرضا بنی اسدی  

غبارروبی مساجد، فقط آن نیست که با «حکمیت جارو» مسئله‌ای را فیصله‌یافته بدانیم و خیال کنیم کار به انجام رسیده است. جارو، خاک را از زمین می‌برد؛ اما اگر غبار بر جان نشسته باشد، با کدام ابزار باید آن را برداشت؟ مسجد، پیش از آن که سقف و دیوار باشد، معناست؛ پیش از آن که فرش باشد، فرهنگ است. اگر این معنا غبار بگیرد، با هیچ آیین خدماتیِ موسمی، بهار در آن خانه نمی‌کند. طرحی نو باید درانداخت. شکوفایی جان و جهان تازگی می طلبد. 
غبارروبی حقیقی، طهارت جان است. «طهارات» اگر در دل‌ها اتفاق بیفتد، آن‌گاه برکت می‌آید. و برکت، پیامدِ پاکی است، نه محصولِ تشریفات. مسجد وقتی مسجد می‌شود که از درون جان بگیرد؛ که دل‌ها در آن تازه شوند؛ که ذکر، به زیست بدل شود. چنین که شد، دیگر مسجد فقط محل اقامه نماز نیست؛  رازخوانی زندگی تازه است. مدرسه‌ای است در تراز تربیت دینی، کارگاه انسان‌سازی، و میدان تمرین مسئولیت اجتماعی. 
برای رسیدن به این نقطه، باید فصلی تازه گشود. فصلی که در آن، علاوه بر گردگیریِ طاق و رواق، به گردزدایی از ذهن‌ها هم بیندیشیم. مسجد اگر قرار است کانون بالندگی باشد، باید زبان امروز را بفهمد و با افق فردا سخن بگوید. نسل جوان، جهان خود را دارد؛ پرسش‌های تازه، دغدغه‌های نو، روایت‌های متنوع. مسجدی که پیرِ مدیریت و ایستا در برنامه است، نمی‌تواند محور جهان جوان باشد. جوان شدن ساختار مدیریتی مساجد، یک انتخاب تزیینی نیست؛ ضرورتی راهبردی است. ایران و انقلاب اسلامی، به مساجدی زنده نیاز دارد؛ مساجدی که نه فقط حافظ سنت که مولّد معنا باشند. اگر ساختار مدیریت، برنامه‌ریزی و میدان دادن به نسل نو را در دستور کار قرار دهد، مسجد می‌تواند به دانشگاه ایمان تبدیل شود. آن‌گاه جوان، آن را نه یک مکان رسمی، که کانون رشد خواهد یافت و خواهد آمد؛ با امید، با سؤال، با انگیزه. پیر نیز در کنار جوان، ادامه راه صالحان را نه در خاطره، که در واقعیت خواهد دید و دلگرم خواهد شد. 
مسجد باید پاسخ‌گوی نیاز معرفتی زمانه باشد. در روزگاری که روایت‌های جعلی و فریبا در شبکه‌های پیچیده رسانه‌ای تولید و تکثیر می‌شود، مسجد نمی‌تواند صرفاً مصرف‌کننده محتوای قدیمی و رسم پیشین باشد. باید روایت واقعی و هدایتگر تولید کند؛ روایتی ریشه‌دار در قرآن و سنت، و در عین حال آشنا با زبان امروز. اگر چنین نکند، میدان را واگذار کرده است. 
اصلاح مسیر، از همین‌جا آغاز می‌شود: از بازاندیشی در کارکرد مسجد. از عبور از مناسک‌گرایی صرف به سوی معناگرایی عمیق. از مدیریت بسته به مدیریت مشارکتی. از برنامه‌های تکراری به افق‌های خلاقانه. غبارتکانی حقیقی، یعنی بازگرداندن مسجد به جایگاه طبیعی‌اش در هندسه فرهنگی جامعه. وقتی جان‌ها پاک شد، دیوارها هم نور می‌گیرند. وقتی دل‌ها جوان شد، بنا هم جوان می‌شود. آن‌گاه مسجد، همان خواهد شد که باید باشد؛ چراغی در کوچه‌های ایمان، مدرسه‌ای برای تربیت نسل‌ها، و سنگری فرهنگی در برابر تحریف و فریب. چنین مساجدی است که می‌تواند نیاز امروز ایران را پاسخ گوید و فردای انقلاب اسلامی را روشن‌تر رقم بزند. چنین مساجدی است که می تواند هم عصر قبل از ظهور را چراغ گذاری کند و هم در صبح ظهور پایگاه موثر در دولت کریمه باشد.
 ان شاءا... به این سو حرکت کنیم و حرکت ها بر مدار مسجد امیدآفرین شود....

رؤیای بهره‌برداری سریع اقتصادی آمریکا از ایران

نقدی علمی بر یک خطای راهبردی

مهدی سیف‌تبریزی

در تازه‌ترین اظهارنظر، حمید قنبری، معاون دیپلماسی اقتصادی وزارت امور خارجه و یکی از اعضای تیم مذاکره‌کننده اعلام کرده است برای پایداری هر توافق احتمالی میان ایران و ایالات متحده، ضروری است آمریکا بتواند از «حوزه‌های با بازده اقتصادی بالا و سریع» در ایران بهره‌مند شود. این گزاره، در نگاه نخست شاید حامل نوعی منطق سیاسی به نظر برسد؛ منطقی که می‌کوشد پایداری توافق را به منافع ملموس اقتصادی برای طرف مقابل گره بزند. با این حال، وقتی این سخن در ترازوی حقوقی، اقتصادی و تجربه عملی سیاست تحریم‌های آمریکا قرار می‌گیرد، نه‌تنها وزن استدلالی خود را از دست می‌دهد، بلکه به یک خطای تحلیلی پرهزینه تبدیل می‌شود؛ خطایی که هم می‌تواند جایگاه تیم مذاکره‌کننده ایران را تضعیف کند و هم در داخل، انتظارات غیرواقعی و مخرب ایجاد کند. مساله اصلی آن است که این سخن، با واقعیت ساختار تحریم‌های آمریکا و محدودیت‌های عمیق حقوقی و سیاسی آن کشور همخوانی ندارد. ادعای امکان «بهره‌برداری سریع» آمریکا از بخش‌هایی چون نفت، گاز و معادن ایران، در شرایطی مطرح می‌شود که این حوزه‌ها در قلب سخت‌ترین و قدیمی‌ترین تحریم‌های اولیه ایالات متحده قرار دارند؛ تحریم‌هایی که نه با اراده دولت آمریکا، بلکه تنها با فرآیندی پیچیده و پرهزینه در کنگره قابل رفع هستند. نادیده گرفتن این واقعیت، بیش از آنکه نشانه ابتکار دیپلماتیک باشد، علامتی از ساده‌سازی مفرط یک مساله پیچیده است.
* تحریم‌های آمریکا و موانع حقوقی سرمایه‌گذاری در ایران
تحریم‌های آمریکا علیه ایران بر یک معماری حقوقی چندلایه و به ‌غایت سختگیرانه بنا شده‌ است. این تحریم‌ها صرفاً تصمیمات اجرایی دولت‌ها نیست، بلکه بخش عمده‌ای از آنها در قالب قوانین الزام‌آور کنگره نهادینه شده است. به طور کلی، این ساختار از ۲ دسته تحریم تشکیل شده است: تحریم‌های اولیه و تحریم‌های ثانویه. تحریم‌های اولیه مستقیماً اشخاص، شرکت‌ها و نهادهای آمریکایی را از هرگونه تعامل اقتصادی با ایران منع می‌کند و تحریم‌های ثانویه، همین ممنوعیت را از طریق تهدید و فشار، به شرکت‌ها و بانک‌های غیرآمریکایی تعمیم می‌دهد.
تحریم‌های اولیه ایران عمدتاً بر پایه قوانینی مانند «قانون اختیارات اقتصادی اضطراری بین‌المللی» (IEEPA) و «قانون تحریم‌های ایران» (ISA) بنا شده است. این قوانین به رئیس‌جمهور آمریکا اختیار داده در شرایط «وضعیت اضطراری»، دارایی‌ها را مسدود و تعاملات اقتصادی را ممنوع کند اما در عین حال، چارچوبی سخت و محدودکننده ایجاد کرده‌ که خروج از آن بدون دخالت مستقیم کنگره تقریباً ناممکن است. اجرای این تحریم‌ها نیز بر عهده «دفتر کنترل دارایی‌های خارجی» (OFAC) است؛ نهادی که به دقت و با سخت‌گیری، دامنه ممنوعیت‌ها را کنترل می‌کند. در این چارچوب، صنایع نفت و گاز ایران نه‌تنها در فهرست تحریم‌ها قرار دارد، بلکه به عنوان  «بخش‌های راهبردی» تعریف شده‌ است. هرگونه سرمایه‌گذاری، تأمین مالی، انتقال فناوری، ارائه خدمات فنی یا حتی مشارکت غیرمستقیم شرکت‌های آمریکایی در این حوزه‌ها، به طور صریح ممنوع است. معادن و صنایع فلزی ایران نیز، بویژه در سال‌های اخیر، به همین سرنوشت دچار شده‌ و همزمان تحت تحریم‌های اولیه و ثانویه قرار گرفته است. این بدان معناست که حتی اگر یک شرکت آمریکایی بخواهد، از منظر حقوقی اساساً اجازه ورود به این حوزه‌ها را ندارد.
نکته کلیدی آن است که دولت آمریکا بر خلاف تصوری که گاه در فضای عمومی ایران شکل می‌گیرد، قادر نیست با یک تصمیم سیاسی یا توافق دیپلماتیک ساده، این تحریم‌ها را لغو کند. رئیس‌جمهور آمریکا تنها می‌تواند در چارچوبی بسیار محدود، تعلیق‌های موقت یا مجوزهای خاص صادر کند؛ مجوزهایی که معمولاً کوتاه‌مدت، مشروط و بشدت محدود است و به هیچ‌وجه امکان سرمایه‌گذاری پایدار و بلندمدت را فراهم نمی‌کند. تجربه برجام به‌روشنی نشان داد حتی در دوره‌ای که دولت آمریکا به طور رسمی از توافق حمایت می‌کرد، شرکت‌های بزرگ آمریکایی عملاً وارد ایران نشدند، چرا که ممنوعیت‌های تحریم‌های اولیه همچنان پابرجا بود.
* چرا «بهره‌برداری سریع» یک توهم است؟
برای آنکه آمریکا بتواند به ‌صورت واقعی و قانونی در بخش‌هایی مانند نفت، گاز یا معادن ایران سرمایه‌گذاری کند، تحریم‌های اولیه باید لغو شود، نه صرفاً تعلیق. این مسیر، یکی از پیچیده‌ترین و سیاسی‌ترین فرآیندهای قانون‌گذاری در ایالات متحده است. 
نخست، لغو تحریم‌های اولیه مستلزم ارائه لایحه در کنگره و تصویب آن در هر دو مجلس نمایندگان و سنا است. سپس این لایحه باید به امضای رئیس‌جمهور برسد. هرچند این هم پایان کار نیست، چرا که هر قانون تحریمی می‌تواند با قوانین بعدی اصلاح یا حتی دوباره احیا شود و هیچ تضمین پایداری بلندمدت برای سرمایه‌گذاران آمریکایی ایجاد نمی‌کند.
در شرایط کنونی، تصور دستیابی به چنین فرآیندی بیش از حد خوش‌بینانه است. فضای سیاسی آمریکا بشدت دوقطبی است و در موضوع ایران، نه‌تنها اجماعی میان جمهوری‌خواهان و دموکرات‌ها وجود ندارد، بلکه رقابت سیاسی داخلی، پرونده ایران را به ابزاری برای تسویه‌حساب‌های حزبی تبدیل کرده است. حتی اگر دولت ترامپ تمایل سیاسی به توافق داشته باشد، این تمایل الزاماً به معنای همراهی کنگره نیست. برعکس، سابقه نشان داده کنگره آمریکا اغلب در برابر هرگونه کاهش فشار بر ایران، موضعی سختگیرانه‌تر از دولت‌ها اتخاذ کرده است.
افزون بر این، نباید نقش عوامل خارجی را نادیده گرفت. لابی‌های قدرتمند و متحدان منطقه‌ای آمریکا بویژه رژیم صهیونیستی، همواره بر سیاست تحریمی واشنگتن اثرگذار بوده‌اند و هرگونه تلاش برای لغو تحریم‌های کلیدی علیه ایران را با هزینه سیاسی سنگین مواجه می‌کنند. در چنین فضایی، سخن گفتن از «بهره‌برداری سریع» آمریکا از اقتصاد ایران، نه یک تحلیل واقع‌بینانه، بلکه نوعی چشم‌پوشی آگاهانه از موانع ساختاری است.
از منظر اقتصادی نیز حتی بر فرض محال رفع تحریم‌ها، سرمایه‌گذاری در نفت، گاز و معادن ذاتاً فرآیندی زمانبر و پرهزینه است. این پروژه‌ها نیازمند مطالعات فنی، تأمین مالی کلان، انتقال فناوری، آموزش نیروی انسانی و ایجاد زیرساخت‌های پیچیده است. هیچ‌یک از این مراحل در بازه‌ای کوتاه و «سریع» محقق نمی‌شود. بنابراین گزاره بهره‌برداری سریع، نه‌تنها از منظر حقوقی، بلکه از نظر منطق اقتصادی نیز فاقد اعتبار است.
* پیامدهای راهبردی یک خطای تحلیلی
فراتر از نادرستی حقوقی و اقتصادی، چنین اظهاراتی پیامدهای راهبردی خطرناکی برای ایران دارد. در سطح مذاکرات، القای این تصور که ایران آماده است برای جلب منافع اقتصادی آمریکا، مسیرهایی غیرواقعی را باز کند، می‌تواند طرف مقابل را به این نتیجه برساند که ایران بیش از آنکه به دنبال یک توافق متوازن باشد، تشنه توافق است. این برداشت، دست مذاکره‌کننده ایرانی را می‌بندد و طرف آمریکایی را به مطالبه امتیازات بیشتر و ملموس‌تر سوق می‌دهد، در حالی که در مقابل، وعده‌هایی غیرملموس، غیرقابل راستی‌آزمایی و زمانبر ارائه می‌کند.
در داخل کشور نیز این نوع سخنان می‌تواند به تردید و دوگانگی در افکار عمومی دامن بزند. وقتی وعده‌هایی مطرح می‌شود که با واقعیت‌های حقوقی و اقتصادی همخوانی ندارد، جامعه در مرحله بعد با ناامیدی و بی‌اعتمادی مواجه خواهد شد. این وضعیت، نه‌تنها اعتبار تیم مذاکره‌کننده، بلکه کارآمدی کلی سیاست خارجی را زیر سؤال می‌برد و این تصور را القا می‌کند که تصمیم‌گیری‌ها بر پایه تحلیل دقیق و علمی انجام نمی‌شود.
در مجموع، اظهاراتی از جنس سخنان معاون دیپلماسی اقتصادی وزارت امور خارجه، اگرچه ممکن است با نیت مثبت بیان شود اما در عمل به «رویافروشی سیاسی» شباهت دارد؛ رویافروشی‌ای که نه دست ایران را در مذاکرات باز می‌کند و نه آورده‌ واقعی برای کشور دارد. برعکس، چنین رویکردی می‌تواند طرف مقابل را جسورتر و جامعه داخلی را مرددتر کند. واقع‌گرایی، دقت حقوقی و پرهیز از ساده‌سازی، پیش‌شرط هر مذاکره موفق است. بدون آن، حتی بهترین نیت‌ها نیز می‌تواند به بدترین نتایج منتهی شود.