جعفر بلوری
این یادداشت شاید کمی تلخ یا حتی سیاه به نظر برسد اما به دلیل اهمیت موضوع، چارهای در نوع نگارش آن نبود. نگاهی صرفا گذرا به تحولات ماههای اخیر به ویژه ایام آتشبس کافی است تا ملتفت شویم، دشمن به همان اندازهای که در میدان جنگِ سخت «بد» عمل کرده در مدیریت فضای دیپلماسی و رسانه «خوب» و بعضا حتی بهتر از ما عمل کرده است. اگرچه ایران در ایام جنگ، درست مثل میدان، فضای رسانهای را در مشت خود داشت و بنابر اعتراف اندیشکدههای غربی، «جنگ روایتها» را از آمریکا و رژیم صهیونیستی بُرده بود؛ اما با شروع آتشبس و مذاکره، ضعفهای جدی در حوزه «رسانه» و «اطلاعرسانی» مشاهده میشود که به دلیل اهمیت آن، به عنوان موضوع این یادداشت انتخاب شده است.
دشمن بخش قابل توجهی از اموراتش در ایام آتشبس را با کار «رسانهای» و «موضعگیریهای بموقع» و سکوت نکردن در قبال تحولات، پیش برده است. دشمن در همین چند هفته گذشته، بارها با روایتهای یکطرفه-و غالبا دروغ- توانسته، یکی از مهمترین بخشهای این جنگ یعنی «تبعات اقتصادی بیسابقه حاصل از بسته شدن تنگه هرمز» را تا حدودی مدیریت کند که اگر نتوانسته بود، امروز با بسته ماندن تنگه هرمز، قیمت نفت حول و حوش 100 دلار در هر بشکه نمیچرخید. آیا دشمن با همین خبررسانیهای یکطرفه و بهرهبرداری از سکوت یا موضعگیریهای مبهم، دیر وقت و بعضا ناقص مقامات کشورمان نتوانسته این فضا را مدیریت کند؟! وقتی دشمن پس از به زبان راندن چند جمله «یاوهگویی» و «تهدید» علیه کشورمان میگوید: «در مذاکرات با ایران به پیشرفتهای خوبی رسیدهایم» و محور این پیشرفت را مثلا «گشایش تنگه هرمز» عنوان میکند و در مقابل پاسخ طرف ایرانی یا سکوت است یا موضع نه چندان روشن و محکم، و بلافاصله شاهد ریزش 18 دلاری قیمت نفت میشویم، آیا این طور به نظر نمیرسد که آنها درست عمل میکنند و چه بسا حتی خبرهایی در میان است؟! بسیاری از کارشناسان پیشبینی کرده بودند در صورت بسته شدن تنگه هرمز، قیمت هر بشکه نفت از 200 دلار هم عبور خواهد کرد اما وقتی امروز نفت حدود 100 دلار در هر بشکه قیمتگذاری میشود یعنی، دشمن با «روایتسازی» توانسته این فضا را مدیریت کند.
طی دو سه روز گذشته چند رسانه و کانال تلگرامی و مقام آمریکایی اعلام کردهاند که مذاکرات جدی با ایران در جریان است. برخی مثل العربیه حتی به جزئیات این مذاکرات نیز اشاره کردهاند که چکیده آن به این شکل است: تنگه هرمز بازگشایی میشود، سپس مذاکرات در یک بازه زمانی 30 روزه انجام میگیرد و تحریمهای ایران نیز کمکم برداشته میشود. برگردید و دوباره این جملات را با دقت مرور کنید! در صورت صحت این ادعا، میتوان گفت، شاهد همان تجربه خسارتبار برجام و بحرانهای پس از آن خواهیم بود. چرا که اولا: تنگه هرمز اصلا قرار نبود جزو مذاکرات باشد و کنترل کامل بر تنگه هرمز جزو مهمترین بخش از اولین پیام رهبر انقلاب سید مجتبی خامنهای است که فرمودند: « برادران عزیز رزمنده! خواست تودههای مردم، ادامه دفاع مؤثّر و پشیمانکننده است. همچنین قطعاً همچنان از اهرم مسدود کردن تنگه هرمز باید استفاده شود». ثانیا، طبق جملاتی که از العربیه و رسانههای دیگر نقل قول کردیم، به نظر میرسد درست مثل برجام، قرار است امتیازات نقد در برابر وعدههای نسیه بدهیم! اگر چنین نیست مقامات مسئول آن را قویا و به صورت شفاف تکذیب کرده و اعلام کنند، تنگه هرمز جزو مذاکرات نیست و قرار هم نیست امتیازات نقد بدهیم و وعده نسیه بگیریم. هرگز نباید فراموش کرد که ترامپ آدمی نیست که به کسی امتیاز بدهد. ثالثا، دشمن دوبار پشت سر هم وسط مذاکره و درست در همان شرایطی که اعلام میکرد، «مذاکرات جدی در جریان است و به نتایج خوبی نزدیک شدهایم» به کشور عزیزمان تجاوز کرد و در حمله دوم، رهبر عزیزتر از جانمان را به شهادت رساند. طوری که عمان به عنوان میانجی که شاهد این به اصطلاح «پیشرفت در مذاکرات» بود، از این تجاوز انگشت به دهان ماند! بنابراین تجربه به ما میگوید وقتی دشمن این طور از پیشرفت مذاکرات سخن میگوید، هم باید بیشتر مراقب بود و هم باید برای مردم خیلی شفاف توضیح داد که قرار است بر سه چه چیزی مذاکره کنیم! مذاکره بر سر تنگه هرمز خط قرمز است چرا که به قول ستوننویس «یدیعوت آحارونوت» تسلط بر تنگه هرمز ایران را در برابر حملات آمریکا و اسرائیل بیمه کرده است!
شاید بتوان گفت در حال حاضر بزرگترین نقطه قوت ما پس از الطاف خدای بزرگ، تسلط بر تنگه هرمز است و بزرگترین نقطه ضعف دشمن نیز دقیقا همین است. کدام آدم عاقلی بزرگترین نقطه قوت خود را به میز مذاکره میبرد؟ اگر دنبال مهار دشمن هستیم، اگر دنبال لغو تحریمها هستیم، اگر دنبال بهبود شرایط اقتصادی هستیم، اگر دنبال بازدارندگی و توقف دائمی جنگ هستیم، همه این خواستهها به صورت یکجا در همین تنگه هرمز قرار دارد. نباید این اهرم را برای یک مشت وعده نسیه از دست داد.
دیروز رسانهها به نقل از رئیس آژانس بینالمللی انرژی اعلام کردند نفت دنیا از تابستان وارد «مرحله قرمز» میشود و بلومبرگ نیز نوشت، چنانچه تنگه هرمز همچنان بسته بماند، اقتصاد دنیا وارد یک «بحران ویرانگر» خواهد شد. این همان دلیلی است که دشمن را وادار به مذاکره آن هم بر سر تنگه هرمز کرده است. همانطور که دشمن هرگز اهرم «تحریم» را رها نخواهد کرد، ما هم نباید هرگز اهرم تنگه هرمز را رها کنیم. همین دیروز و در بحبوحه انتشار اخبار تردد هواپیماهای دولتی پاکستان به تهران و پکن و کنفرانسهای خبری روبیو و توئیتهای ترامپ الجزیره اعلام کرد «شورای اروپا تحریمهای خود علیه ایران را گسترش میدهد تا افراد و نهادهایی را که متهم به تهدید ناوبری در خاورمیانه هستند، شامل شود.» این یعنی، دشمن اهرم تهدید را رها نکرده پس ما هم نه فقط تا تابستان که همیشه باید از این اهرم بهره ببریم: کشورهای دوست را با گرفتن عوارض و کشورهای دشمن را با ممنوعیت تردد!
اظهارات «فاتح بیرول»، رئیس آژانس بینالمللی درباره تابستان امسال یعنی، زحماتی که نیروهای مسلح کشورمان کشیدهاند، سختیهایی که مردم عزیزمان به اشکال مختلف به ویژه به شکل فشارهای اقتصادی متحمل شدهاند، خونهای عزیزانی که در این مدت به زمین ریخته است و... قرار است همین روزها نتیجه بدهد و نتیجه آن به شکل «تحت فشار ماندن دشمن وحشی»، «توقف جابهجایی سلاحهای دشمن با کشتی»، «کسب 80 میلیارد دلار درآمد سالانه از محل عوارض»، «حفظ یک اهرم کنترل قدرتمند» و....است. مبادا خبرهایی از جنس آنچه العربیه منتشر کرده صحت داشته باشد و درست یک ماه مانده به چیدن میوه این همه زحمت و فشار و سختی، دوباره کشور را به امید وعدههای نسیه آدمی در قد و قواره ترامپ، وارد همان شرایطی کنیم که باعث بروز جنگ و این همه خسارات و تلفات جبران ناپذیر شد. مبادا دوباره از همان سوراخی که چند بار گزیده شدیم، دوباره گزیده بشویم!
کنترل تنگه هرمز یعنی نگه داشتن پای ایران روی گلوی دشمن تا، دوباره دست از پا خطا نکند. ما مخالف مذاکره نیستیم؛ میگوئیم تنگه هرمز، همان نقطهای است که باعث توقف دشمن و تن دادن ترامپ به آتشبس شد. میگوییم اگر پیش از این از این مؤلفه بسیار قدرتمند استفاده نکردیم، اشتباه کردیم. حالا که پی به این اشتباه برده و نتایج خارقالعاده استفاده از این اهرم را به عینه میبینیم، آن را از دست ندهیم. ذرهای تردید نداریم، به محض بازگشایی این تنگه، دشمن تجاوز و ترور و کشتار مردم را وحشیانهتر از قبل از سر خواهد گرفت. این خط این هم نشان....!
عباس حاجینجاری
رئیسجمهور امریکا که پیشینه جنایات و مفاسد او در جزیره اپستین و سابقه سیاه فساد اخلاقی و مالی و جنایاتش علیه دیگر ملتها در سالهای اخیر، عملاً زمینهساز افول بیشتر قدرت و هژمونی امریکا در جهان شده است، این روزها در حال تحمیل یکی از بزرگترین شکستهای نظامی در تاریخ این رژیم به اصطلاح ابرقدرت است که حتی متحدان همحزبی او نیز در درون امریکا دچار سرشکستگی شده و حاضر به تداوم حمایت از او نیستند که مصوبات اخیر مجالس این کشور گواهی بر آن است.
جنگ کنونی امریکا علیه ایران که ترامپ در روز نهم اسفند ۱۴۰۴ در عملیاتی تحت عنوان «خشم حماسی» بر مردم ایران تحمیل کرد، بر اساس محاسبات موساد و نتانیاهو باید در عرض سه روز با شکست و تجزیه ایران و فروپاشی نظام اسلامی، امریکا را به قدرت برتر نظامی و هژمونیک جهان تبدیل میکرد و زمینهساز بازگرداندن جایگاه امریکا به قدرت اول جهان میشد و البته امکان غارت منابع ملی ایرانیان را نیز همچون دوران پهلوی برای امریکاییها فراهم میکرد، اما اکنون که بیش از ۸۰ روز از آغاز این جنگ گذشته، مقاومت و ایستادگی نیروهای مسلح و مردم ایران آن چنان شکستی را به امریکا تحمیل کرده است که به اذعان برجستهترین کارشناسان نظامی و سیاسی جهان، ترامپ هیچ گزینهای را برای فرار از شکست بیشتر در این جنگ، پیش روی خود نمیبیند.
نشریه امریکایی فارن پالسی در گزارشی روز سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ماه تحت عنوان «ایران میتواند بزرگترین شکست ترامپ باشد» مینویسد: در ماجرای جنگ علیه ایران، خیلی چیزها بهطرز وحشتناکی اشتباه پیشرفته و این روند هنوز متوقف نشده است. این جنگ بهجای تولید «پیروزی قاطع»، امریکا را وارد یک فرسایش راهبردی کرده که در آن هزینهها از دستاوردها بزرگتر شدهاند و نهتنها اهداف اصلی امریکا را محقق نکرده، بلکه به شکست راهبردی چندلایه برای ترامپ و نظم امریکایی تبدیل شده است. شکستی که همزمان توان نظامی، مشروعیت سیاسی، اقتصاد جهانی و شبکه ائتلافهای امریکا را فرسوده میکند. امریکا فقط بخشی از توان متعارف ایران را تخریب کرده، اما قابلیت بازدارندگی راهبردی ایران پابرجاست: نظام سقوط نکرده، توان موشکی هنوز فعال است، تنگه هرمز همچنان در معرض تهدید است و ذخیره اورانیوم غنیشده حفظ شده و «هدف نهایی جنگ» یعنی حذف ظرفیت هستهای و مهار بلندمدت ایران محقق نشده است. این نشریه معتبر امریکایی سپس در توصیف شرایط امریکا در این جنگ بر چند نکته تأکید میکند از جمله اینکه جنگ عملاً به سود رقبای امریکا تمام شده، روسیه از جهش قیمت نفت سود برده، چین شاهد فرسایش توان امریکا بدون هزینه مستقیم است، متحدان واشینگتن اعتمادشان را از دست دادهاند؛ و در انتها نتیجه میگیرد که میتوان گفت امریکا وارد جنگی شده که هزینههایش ساختاری و بلندمدت است، اما دستاورد راهبردی قاطعی تولید نکرده، بنابراین ایران به «بزرگترین اشتباه ژئوپلیتیک ترامپ» تبدیل میشود.
اکنون ترامپ در ادامه این جنگ که دائماً برای ایران ضربالاجل تعیین میکند با سه گزینه روبهروست؛ یا باید همانگونه که بارها اعلام کرده جنگ را با یک عملیات گسترده علیه ایران ادامه دهد یا با استمرار شرایط کنونی، تداوم محاصره ایران و مدیریت ایران بر تنگه هرمز شاهد سقوط روزافزون اقتصاد جهانی و بهویژه اقتصاد امریکا باشد و یا به توافق صلحی تن در دهد که نه تنها تحقق هیچ یک از اهداف اعلامیاش را در پی ندارد بلکه ناچار میشود در برابر ایرانی قدرتمند سر تعظیم فرود آورد که با اتکا به عنایات الهی و توانمندی نیروهای مسلح و پشتوانه مردمیاش پیروزمندانه از این جنگ بیرون خواهد آمد. با مرور بر آنچه در این ۸۳روز که از آغاز جنگ گذشت و نیمی از آن با درگیری نظامی و نیمی دیگر به رغم سکوت در عرصه نظامی، جنگ به حوزه جنگ ارادهها کشیده شده است، چند شاخصه مهم را میتوان برای آن برشمرد:
۱- امریکا و رژیم صهیونیستی به رغم تحمیل جنگ بر مردم ایران و انتظار سه روزه برای شکست و فروپاشی نظام اسلامی و تجزیه ایران، نه تنها به هیچ یک از اهدافشان دست نیافتهاند بلکه هیچ چشمانداز روشنی را حتی به رغم انجام عملیات گسترده نظامی علیه ایران پیش روی خود برای دستیابی به اهداف حداقلی نظیر از بین بردن توان هستهای یا موشکی و نفوذ منطقه ایران نمیبینند و قطعاً انجام عملیات جدید و پاسخ قاطعانه و فرامنطقهای ایران به آن، موقعیت ایران را مستحکمتر کرده و امریکا و رژیم صهیونیستی به طور قطع ناچار خواهند شد امتیازات بیشتری به مردم ایران برای خروج از این مهلکه بدهند.
۲- رژیم امریکا به دلیل اینکه به عنوان عامل اصلی آغاز این جنگ و تداوم آن در جهان شناخته میشود، با محکومیت در افکار عمومی جهانیان و حتی مردم امریکا مواجه شده و روز به روز جایگاه و پایگاه خود را در جهان از دست داده و روند افول آن شتاب بیشتری میگیرد، این امر را به راحتی میتوان از نحوه مواجهه قدرتهای مطرح جهان نظیر چین و روسیه و کشورهای اروپایی با امریکا دید و حتی کشورهای منطقه که روزی بر اثر تحریک و حمایت امریکا روبهروی مردم ایران صف کشیده بودند و قراردادهای یک تریلیون دلاری با سران کاخ سفید برای حفظ امنیتشان منعقد میکردند، اکنون به این باور رسیدهاند که این ابرقدرت سابق حتی قادر به حفظ امنیت نیروهای خود نیست و به همین دلیل ترجیح دادهاند به ایران به عنوان یک قدرت برتر منطقه نزدیک شده و به توافق برسند.
۳- جنگ امریکا علیه ایران، جهان را وارد دور جدید از بحران اقتصادی کرده که سالها زندگی مردم امریکا و دیگر کشورهای جهان را تحتالشعاع خود قرار خواهد داد. ترامپ اگرچه مدعی شده که مشکلات اقتصادی مردم امریکا به او ارتباطی ندارد، اما متحدان او در حزب جمهوریخواه از هم اکنون ترجیح دادهاند تا مرزبندی خود را با این قمارباز بازنده، بیشتر کرده بلکه بتوانند موقعیت خود را در انتخابات آینده کنگره حفظ کنند.
۴-، اما در نقطه مقابل ایستادگی و مقاومت مردم ایران در برابر دو قدرت اتمی جهان یعنی امریکا و رژیم صهیونیستی که طی سالهای اخیر به دلیل جنایات علیه مردم فلسطین و لبنان و... به منفورترین نظامهای سیاسی در جهان تبدیل شدهاند، بیش از هر چیز جایگاه و اعتبار نظام جمهوری اسلامی و مردم ایران را در جهان که با اتکا به توانمندیهای درونزا و باورهای اعتقادی و دینی خود دشمنان را ناکام گذاشتهاند، ارتقا بخشیده و مقدمهای خواهد بود برای نفوذ و گسترش هرچه بیشتر انقلاب اسلامی در جهان و زمینهساز ایجاد نظم و آرایش جدید قدرت در آینده جهان خسته از سلطه قدرتهای سلطهگر.
علی میرزامحمدی
در حالی که تنها چند هفته تا آغاز جام جهانی ۲۰۲۶ در ایالات متحده باقی مانده، فضای سیاست جهانی با افزایش تنشی روبهروست که میتواند پیامدهایی فراتر از یک بحران منطقهای داشته باشد. مجموعه تحولات اخیر نشان میدهد تقابل میان ایران و ایالات متحده وارد مرحلهای پیچیده و چندلایه شده است؛ وضعیتی که نه میتوان آن را جنگی تمامعیار دانست و نه صرفاً یک بحران دیپلماتیک معمول. آنچه در حال شکلگیری است، نوعی وضعیت «لبه بحران» است؛ جایی میان بازدارندگی نظامی، فشار اقتصادی، جنگ روانی و تلاشهای دیپلماتیک.
در بعد نظامی، نشانههایی از افزایش اصطکاک دیده میشود. گزارشهایی از درگیریهای غیرمستقیم در منطقه، حملات پهپادی و تنشهای امنیتی در آبهای خلیج فارس نشان میدهد که میدان تنش از سطح صرفاً سیاسی فراتر رفته و به عرصه امنیتی کشیده شده است. در کنار این تحولات، گسترش شیوههای نامتقارن در منطقه نیز این پیام را به واشینگتن مخابره میکند که هرگونه درگیری احتمالی میتواند به سرعت به چند جبهه مختلف گسترش یابد و مدیریت آن پیچیدهتر از برآوردهای اولیه باشد.
در سطح سیاسی نیز نوعی «جنگ ارادهها» جریان دارد. سخن گفتن از آمادگی برای اقدام نظامی در کنار تأکید بر توقف آن در لحظات آخر، بیشتر به تاکتیک فشار برای افزایش قدرت چانهزنی شباهت دارد. در مقابل، مقامهای ایرانی نیز بارها اعلام کردهاند که تهدید نظامی نمیتواند ابزار مذاکره باشد و ایران برای پاسخ به هرگونه حمله آمادگی دارد. در چنین فضایی، دیپلماسی همچنان ادامه دارد، اما زیر سایه تهدید، بیاعتمادی و نمایش قدرت.
در سطح منطقهای نیز تصویر یکدستی دیده نمیشود. برخی کشورهای شورای همکاری خلیج فارس بیش از هر چیز نگران پیامدهای اقتصادی و امنیتی یک درگیری گستردهاند و تلاش میکنند تنشها مهار شود، در حالی که برخی دیگر رویکرد سختگیرانهتری در قبال ایران را ترجیح میدهند. همین اختلافنظرها نشان میدهد که حتی در میان متحدان آمریکا نیز درباره نحوه مدیریت بحران اجماع کامل وجود ندارد.
در سطح جهانی نیز نگرانیها عمدتاً به اقتصاد و انرژی مربوط میشود. اهمیت راهبردی تنگه هرمز و نقش خاورمیانه در تأمین انرژی جهان باعث شده بسیاری از تحلیلگران از احتمال بروز یک بحران انرژی در صورت گسترش درگیری سخن بگویند. همزمان در داخل آمریکا نیز اجماع کاملی برای ورود به یک جنگ تازه دیده نمیشود. تجربه جنگهای طولانی در عراق و افغانستان هنوز در حافظه سیاسی واشینگتن زنده است و همین مسئله باعث شده بخشی از نهادهای سیاسی آمریکا نسبت به آغاز یک درگیری جدید محتاط باشند.
در میان این تحولات، زمانبندی بحران نیز توجه بسیاری از ناظران را جلب کرده است. ایالات متحده در آستانه میزبانی جام جهانی ۲۰۲۶ قرار دارد؛ رویدادی که یکی از بزرگترین گردهماییهای ورزشی جهان محسوب میشود و میلیونها تماشاگر از سراسر دنیا را به این کشور خواهد کشاند. در چنین شرایطی، ورود به یک درگیری گسترده میتواند خطر واکنشهای تلافیجویانه و تهدیدهای امنیتی و حتی احتمال واکنش های اعتراضی را در میان تماشاگران جهانی افزایش دهد؛ مسئلهای که طبیعتاً برای کشوری که میزبان چنین رویداد بزرگی است، ملاحظات تازهای ایجاد میکند.
تجربه سالهای اخیر نشان داده است که ورزش، بهویژه فوتبال، دیگر صرفاً یک رقابت ورزشی نیست، بلکه به صحنهای برای بازتاب دغدغههای سیاسی و اجتماعی نیز تبدیل شده است. از اعتراض بازیکنان و تماشاگران به جنگها گرفته تا نمایش پیامهای سیاسی در سکوهای ورزشگاهها، جام جهانی همواره بستری بوده که در آن افکار عمومی جهانی خود را نشان میدهد. در چنین فضایی، اگر بحرانهای بینالمللی همزمان با برگزاری مسابقات تشدید شود، احتمال شکلگیری اعتراضها و واکنشهای نمادین از سوی تماشاگران و هواداران فوتبال دور از انتظار نخواهد بود.
برای کشوری که میزبان چنین رویداد عظیمی است، این مسئله تنها یک چالش امنیتی نیست، بلکه یک چالش تصویری و رسانهای نیز محسوب میشود. جام جهانی ویترینی جهانی برای نمایش ثبات، امنیت و قدرت نرم کشور میزبان است. بروز اعتراضهای گسترده یا تبدیل شدن ورزشگاهها به صحنه مخالفت با جنگ میتواند این تصویر را تحت تأثیر قرار دهد و هزینههای سیاسی و تبلیغاتی قابل توجهی ایجاد کند.
در کنار این ملاحظات، برخی ناظران به تحرکات دیپلماتیک قدرتهای بزرگ نیز توجه دارند. تلاش برای جلوگیری از شوک در بازارهای جهانی و حفظ ثبات اقتصادی از یک سو، و رقابت راهبردی میان قدرتهای بزرگ از سوی دیگر، باعث شده بحران خاورمیانه در چارچوبی گستردهتر از یک منازعه منطقهای دیده شود. در چنین فضایی، برخی تحلیلگران معتقدند ادامه تنشها میتواند حتی بخشی از رقابتهای ژئوپلیتیک میان قدرتهای بزرگ را نیز تحت تأثیر قرار دهد.
مجموع این نشانهها حاکی از آن است که وضعیت کنونی بیش از آنکه در مسیر یک جنگ فوری حرکت کند، به سمت نوعی بازدارندگی متقابل همراه با فشارهای سیاسی و اقتصادی پیش میرود. با این حال خطر اصلی در چنین شرایطی نه تصمیم آگاهانه برای آغاز جنگ، بلکه خطای محاسباتی است؛ حادثهای پیشبینینشده یا سوءبرداشتی در میدان که بتواند ناگهان توازن شکننده موجود را بر هم بزند.
شاید به همین دلیل بتوان وضعیت امروز را چنین توصیف کرد: جهانی که در آستانه یکی از بزرگترین جشنهای ورزشی خود ایستاده، همزمان با بحرانی روبهروست که میتواند مسیر سیاست و امنیت بینالملل را تغییر دهد. در چنین فضایی، فاصله میان میدان فوتبال و میدان بحران، کمتر از همیشه به نظر میرسد.
اولین دلیل برمیگردد به ذهنیت ما از قدرت؛ این ذهنیت بیش از همه بر ابزار تکیه دارد و نه بر شیوه استفاده از ابزار. معمولا در جلسه اول کلاسهای عکاسیام به شاگردانم میگویم «گرفتن یک عکس خوب، به نگاه درست عکاس وابسته است، نه به دوربین عکاسی؛ همانطور که رانندگی خوب، بیش از همه به راننده خوب وابسته است تا خودروی پیشرفته. یک راننده خوب، با پراید هم خوب رانندگی میکند، ولی یک راننده ناشی، با پیشرفتهترین خودروی بنز نیز هم خود را به کشتن میدهد و هم دیگران را». به همین دلیل بود که در ابتدای این جنگ و در همین روزنامه «شرق»، یادداشتی منتشر کردم با عنوان «استراتژی همان قدرت است» و برخلاف بسیاری دیگر که قدرت را متکی بر ابزار میدانند و از آنجا که آمریکا-اسرائیل ابزارهای نظامی بسیار پیشرفتهتری دارند، آنها را پیروز میدانستند، از مسابقه افتتاحیه جام جهانی ۱۹۹۰ مثال آوردم که کامرون با اتکا بر استراتژی، تیم ملی آرژانتین را با داشتن بازیکنی همچون مارادونا شکست داد. دومین مورد بازمیگردد به استناداتی که خواسته یا ناخواسته، ذهن به آن رجوع میکند. تصور کنید که من بهعنوان یک تحلیلگر، بدون داشتن هیچ اطلاعی در حوزه پزشکی و بهداشت (که حقیقتا هم ندارم) بخواهم در یکی از پیچیدهترین موضوعات پزشکی نظر بدهم. طبیعتا و به احتمالا نزدیک به یقین، نظری که ارائه میدهم غلط است و شنونده یا خواننده نظر من، بهسرعت، به خطایم پی میبرد. اما آیا این خطا به معنی آن است که در موضوعات دیگر نیز نظرات من با خطا همراه است؟ قطعا خیر، ولی همانطور که در بالا اشاره کردم، ذهن به شکلی خواسته یا ناخواسته، به سابقه رجوع میکند و چنانچه من در موضوعی مهم، اشتباه تحلیل کرده باشم، شنونده سخنانم، تحلیلهای دیگر مرا نیز با قضاوتی پیشینی به داوری مینشیند. یکی از مهمترین دلایلی که همیشه نظامیان را پرهیز میدهند که در حوزه سیاست دخالت نکنند، از همین منظر است. حوزه سیاست، سرشار از غلو و ریاست و خواهینخواهی، هرکس که وارد این حوزه میشود، با داوری پر از تردید روبهرو خواهد شد و شک و شبهه نسبت به سخنان او، امری طبیعی خواهد بود و این برای یک فرد نظامی که لازم است تا وجودش اطمینانبخش باشد، آفتی خطرناک است. سومین مورد برمیگردد به خواسته شنونده.
واقعیت آن است که شنوندگان یک ادعا، غیر از آن شک و تردیدی که در بالا اشاره شد و در ذهنشان ساخته شده، امیال و آرزوهایی نیز دارند و به سخنی میشود به جهان، خارج از پنجره آرزوها نگاه کرد. در ابتدای یادداشت، به ضربالمثل «یزد دور است، گز هم دور است؟» اشاره کردم. حقیقت داستان این است که ادعای کشور ما در حوزه توانایی دفاعیاش، چندین بار محک خورده بود و قدرت بازدارندگیمان، در دهههای گذشته، بارها و بارها راستیآزمایی شده بود، ولی به دلیل همان تماشا از پنجره آرزوها، آنچه دیده میشد، باور نمیشد. شاید مهمترین بخش دکترین دفاعی کشورمان در همه سالهای پس از انقلاب، ساختار چندلایه جبهه مقاومت باشد. در مورد این ساختار، فارغ از اینکه با آن موافق باشیم یا نه، در ۲۰ سال گذشته بارها یادداشتهای متعددی در مطبوعات منتشر کردهام. یکی از این یادداشتها که بهصورت مجموعه و در چندین شماره منتشر شد، عنوان مشترک «روح امپراتوری» داشت. در این مجموعه یادداشت، از این گفته بودم که دکترین دفاعی کشورمان برگرفته از ساختار «ساتراپی» است و دقیقا در همان مناطقی که ساتراپنشینان امپراتوری ایران شکل گرفته بود، امروز هم ساتراپیهای مدرن تأسیس شده است. آن مجموعه یادداشت بر آن بود تا دکترین دفاعی ایران را توضیح دهد، ولی با حمله منتقدان جمهوری اسلامی روبهرو شد که «تو به قصد تأیید حاکمیت» این یادداشت را نوشتی. درحالیکه یک تحلیلگر نه قصد تأیید و نه نفی موضوع را ندارد، بلکه فقط میخواهد بگوید چه چیزی را میبینیم و آنچه میبینیم، چیست.
شاید برای همین بود که این منتقدان، اولا به جد از ابتدا مخالف دکترین ساتراپیهای مدرن جمهوری اسلامی بودند، ثانیا در سالهای اخیر و بهویژه پس از سقوط دولت اسد، بارها از متلاشیشدن این ساتراپیها نوشتند و گفتند و حتی یکی از آنها در مصاحبهای تصویری درمورد بیاثربودن این دکترین در حفظ منافع کشورمان، رو به دوربین و درباره جنگ ۱۲روزه گفت: «سالها برای این جبهه مقاومت هزینه کردیم، اما در جنگ ۱۲روزه، تمام این جبهه، حتی یک گلوله نیز برای دفاع از ما شلیک نکرد». یا مورد دیگر، توان پهپادی و موشکی ایران است که همیشه و حتی تا قبل از جنگ اخیر، نهتنها باور نمیشد، بلکه تحقیر هم میشد، اما آیا واقعا ادعای توان پهپادی ما چون پریدن در یزد بود؟
اما چرا؟ دشمنان ما ندیدند، شاید چون برپایی یک جنگ هژمونیک با ایران به مرحلهای ضروری رسیده بود، چنانکه روبیو (وزیر خارجه آمریکا) همین هفته پیش گفت اگر به ایران حمله نمیکردیم، توان تسلیحات متعارف ایران (موشک و پهپاد) به جایی میرسید که دیگر نمیشد با ایران جنگید. اما چرا منتقدانی که معترض هستند ایران توانایی بازدارندگی خود را نشان نداده بود تا جلوی جنگ را بگیرد، چنین میگویند؟ گمان من این است که شاید مهمترین دلیلش آن باشد که از پنجره آرزوهایمان به واقعیت توان دفاعی کشورمان نگاه میکردیم.
ماجرا اما این است که غرب، بنا به گفته روبیو، میدانست توان دفاعی ایران تا چه حد است، اما به این نتیجه رسیده بود که باید ریسک کند، درحالیکه برخی از جمعیت موافقان و بهویژه اکثریت منتقدان، به هر دلیلی، یا آنچه را در حال وقوع بود نمیدیدند، یا مایل نبودند شواهدی که تحلیلشان را نقض میکرد ببینند.
و اما مهمترین دلیل برای باورنداشتن به قدرت ایران به موضوع رسانه بازمیگردد. حذف رسانههای تأثیرگذار منتقد در کشور و تکساحتیشدن رسانه داخلی که موجب خروج مرجعیت رسانه شده، بزرگترین ضربه را به باورپذیری توان دفاعی ایران، در داخل وارد کرده است. مشکل این است که وقتی رسانههای منتقد داخلی حذف میشوند، استنادهای صداوسیما، حتی اگر جمعی از منتقدان نورچشمی را هم جلوی دوربین بنشاند، بیاثر است. همانطور که الان، وقتی از بازیابی قدرت موشکی خود صحبت میکنیم، گزارش رسانههای مخالف و گزارش CIA باورپذیرتر است.
آمریکاییها در روز هشتاد و چهارم جنگ، تازه متوجه شدهاند در چه باتلاقی افتادهاند
سیدمهدی طالبی
«تنگههرمز» از لحاظ اهمیت، اطمینان، اثرگذاری، مدت، قابلیت اهرمی، انعطاف در بهرهگیری در زمان جنگ و صلح و دیگر شاخصهای مثبت، مهمترین دستاورد ایران در جنگ رمضان است. این ویژگیها باعث شده هرمز به مهمترین هدف دشمن تبدیل شود. اگر در ابتدای جنگ رمضان ساقطسازی نظام سیاسی، ایجاد فروپاشی و تجزیه کشور یا دستکم ونزوئلاسازی هدف دشمن بود، حالا همه هدفهای میانی باید بهگونهای تنظیم شوند که هرمز گشوده شود. در داخل برخی تنگههرمز را بهمثابه ظرفیت و توانایی هستهای وارد محاسبات کردهاند. ایران پیش از این قصد داشت با ایجاد اهرم هستهای، در صورت فشارهای شدید آمریکا، با ارائه امتیاز در این حوزه، مانع حرکت واشنگتن به سمت منابع اصلی قدرت ایران در حوزههای موشکی، منطقهای و داخلی شود. برخی تنگه هرمز را مانند همین طراحی قدیمی، یک برگه قابلمعامله توصیف کردهاند، اما ماجرا متفاوت از این توصیفات است؛ نخست آنکه تنگه هرمز با اعمال مدیریت و اثرگذاری بر اقتصاد جهانی، هیچگاه با تواناییهای هستهای قابلقیاس نیست و مؤثرتر از آن به حساب میآید. دوم آنکه فناوری هستهای، امروز به تأثیری رسیده که تهران نمیخواهد حتی همان را هم در قالب امتیازات واگذارد و ایده عقبنشینی در این حوزه نیز طرفداری ندارد. نتیجهگیری نخبگان و افکار عمومی در ایران، حفظ تسلط بر هرمز به شکل بلندمدت است و زمزمههایی که در گوشه و کنار شنیده میشود، این نخبگان و مردم، بنای آینده زندگی کودکان ایرانی را بر مبنای این تسلط فرض میکنند؛ امری که حکایت از تثبیت این مسئله در اذهان جامعه ایرانی دارد. جامعه ایران، حاضر به گذشتن از فناوری هستهای با وجود تبلیغات شدید دشمن و ناملموس بودن منافع آن نشد و از این رو دشمن نمیتواند امیدوار باشد مردم از هرمز که ظرفیتش در جنگ رمضان آشکار شد، بگذرند.
تنگه هرمز و کشیدن ترمز دشمن
فوریترین اثر تنگه هرمز، کشیدن ترمز ماشین جنگی دشمن است. در این بخش این عوامل مورد بررسی قرار گرفتهاند.
1. بالا رفتن قیمت نفت
قیمت تمامشده نفت در جهان با تغییرات قابلملاحظه روبهرو شده است. قیمت تمام شده شامل هزینه خرید هر بشکه، هزینه بارگیری و تخلیه نفتکشها و بیمه محموله است.
تا پیش از جنگ، نسبتی میان این سه مؤلفه برقرار بود که پس از آن، این نسبت تغییر کرد. نفتکشها باید برای انسداد تنگه یا طول کشیدن استعلامها در مجوزهای عبور و همچنین ریسکهای موجود، هزینه بیشتری دریافت کنند، از سوی دیگر، میزان بیمه نیز به دلیل ریسکها بالاتر رفت. نکته دیگر، احتمال توقیف برخی نفتکشها در تنگه از سوی طرفهای مختلف به دلایل سیاسی و فنی است. به عنوان نمونه از زمان آغاز جنگ، نرخ بیمه کشتیها از 0.25 درصد ارزش محموله کشتی به 3 درصد رسیده که رشدی 12 برابری را نشان میدهد. رشد قیمت بیمه دارای عمق نیز است. این نرخ با تصاعد قیمت نفت، تصاعدی بالا میرود. قیمت نفت با جنگ 50 درصد افزایش یافت. اگر ارزش یک محموله 50 میلیون دلار بود و حق بیمهاش با نرخ 0.25 درصد، 125 هزار دلار میشد، ارزش این محموله با افزایش 50 درصدی قیمت نفت به 75 میلیون دلار رسیده و حق بیمه آن 2 میلیون و 250 هزار دلار تعیین میشود. گرچه در محاسبه ظاهری، رشد حق بیمه 12 برابر بود، اما در نهایت، مقایسه بین 125 هزار دلار و 2 میلیون و 250 هزار دلار، رشدی 18 برابری را نشان میدهد.
2- مواد اولیه و قدرت خرید
تنگه هرمز تنها در تأمین انرژی نقش ندارد، بلکه در تأمین مواد اولیه پتروشیمی جهان، مواد لازم در کشاوزی نیز مؤثر است. یک شرکت چیپس ژاپنی، به دلیل کمبودها مجبور شد بستههای رنگی خود را به سیاه و سفید تغییر دهد که وخامت ماجرا را هویدا میکند. در کمبود و بالا رفتن قیمت مواد اولیه، مسائلی بیش از رشد قیمت نفت مؤثرند. کارخانههای پتروشیمی در منطقه هدف قرار گرفته و مدتها طول خواهد کشید تولیدشان به میزان سابق بازگردد. همچنین عبور و مرور آنها متوقف شده است. مسئله دیگر، تداوم جنگ انرژی در جهان است بهگونهای که پالایشگاهها و مراکز پتروشیمی کشورهای زیادی درحال آسیب خوردنند. از موارد نظامی حملات اوکراین به پالایشگاههای روسیه تا خرابکاری در تأسیسات آمریکا جزء این عواملند، همچنین تلاش برای افزایش تولید که ریسک سلامت تجهیزات را بالا میبرد در این میان مؤثرند و این تلاش میتواند به اختلال و آتش سوزی منجر شود. مهمتر از همه، تنگه هرمز مسدود است و اگر قیمتها ناچیز هم باشند، عبوری در کار نیست.
مشکلات در بستهبندی، مواد ساختمانی و مواد غذایی، چیزی بیشتر از هزینه بنزین برای آمریکاییهاست. تنها در حوزه کودهای شیمیایی، افزایش قیمت 44 درصد بوده که در ماههای آینده با مشخص شدن آثار کمبود بیشتر خواهد شد.
3- بنزین
آمریکا در قیاس با اروپا یا کشورهای دیگر، علاقه به داشتن خودرو بالا، تراکم جمعیت کمتر و فواصل و رفتوآمد بیشتر است، از سوی دیگر سبک شهرسازی بیشتر بر مبنای استفاده از خودروست تا سیستم حملونقل عمومی. این مسئله باعث شده بنزین مسئلهای حساستر در آمریکا تلقی شود. هزینههای مسکن شامل اجاره یا وامهای خرید و همچنین غذا سهم کمرشکنی در تأمین هزینهها دارند و 80 تا 90 درصد هزینه خانوار آمریکایی را شامل میشوند. از این رو 10 تا 20 درصد باقی مانده که هزینههایی مانند بنزین را دربر میگیرد، کشش فشار را نداشته و با افزایش قیمت بنزین، آثار سیاسی آن به سرعت در انتخابات پدیدار میشود.
4- اوراق قرضه
دولتها با استقراضهای مستقیم یا غیرمستقیم هزینههای خود را تأمین کنند؛ یک راه ایجاد تورم با افزایش چاپ پول است و راه دیگر، انتشار اوراق قرضه و ایجاد بدهی برای دولت. آمریکا با انتشار اوراق قرضه خارجی که دولتها در آن سرمایهگذاری میکنند، بخش مهمی از کسری بودجه خود را تأمین میکند که در این اوراق، ژاپن نقش مهمی دارد. دولتهایی که از اوراق قرضه بهره میگیرند، برای بازپرداختها نیازمند نرخ پایین تورمند. اگر دولتی بخواهد همزمان با استقراض، تورم بالا را تجربه کند، این به معنای افزایش نرخ اقساط پرداختها به سرمایهگذاران است. دولت ترامپ با چنین شرایطی مواجه شده، اما مشکل دیگری نیز دارد. ژاپن و دیگر دولتها برای سرمایهگذاری و خرید اوراق قرضه به دلیل بحران ناشی از هرمز با مشکل مواجهند.
5- تورم بالای تثبیتشده
تورم جهانی تثبیت شده و راه بازگشت از آن، حلوفصل مسئله در ایران است؛ با تسلیم تهران یا کنار آمدن با آن. تسلیم ایران امری دور از ذهن است و آنچه قابلتحقق و راحتتر خواهد بود، توافق با ایران است. اما مشکل آنجاست که آمریکا آنچنان اهدافی برای خود تعیین کرده بود که هرگونه توافق با ایران را احتمالاً شکستی برای خود ببیند.
نکات
1. آمریکا حتی اگر گزینه نظامی را مجدداً نقد نکند، درپی خواهان حفظ فضای جنگ و صلح است. ایران برای خنثیسازی آن، درپی تحمیل جنگ فرسایشی و بلندمدت است. این جنگ لزوماً به معنای رویارویی مستقیم نیست، اما به معنای تداوم وارد آوردن ضربات به دشمن است.
2. بحران اقتصادی ناشی از انسداد تنگه هرمز از دو تا سه ماه آینده تشدید خواهد شد و آنچه تاکنون رخ داده، قسمتی از ماجراست.
3. با کاهش سطح ذخایر استراتژیک دشمن، قیمتهای نفت پرشهای شدید و برگشتناپذیری خواهد داشت.
4. قدرتمندان مالی جهانی که در درون جبهه غرب قرار دارند، مخالف باقی ماندن تنگه هرمز در کنترل ایران هستند و برای جنگ فشار میآورند، اما دستگاههای سیاسی و نظامی میدانند تحقق این امر امکانپذیر نیست.
مهدی شاد
مجتبی خاتونی
امروز «دو» و فردا «سوم خرداد» است. سوم خرداد، روز آزادسازی خرمشهر و احتمالاً یکی از دوستداشتنیترین مناسبتهای تقویم برای من و «دوم خرداد»، مناسبتی دیگر با حال و هوایی متفاوت ! اما این چیزی را عوض نمیکند! اصولاً نمیشود که تاریخ را خواند و از آن نوشت، جز به اشک و لبخند؛ بغض و حماسه؛ حسرت و خندهای از عمق جان! حالا که به قول آن ترانه میهندوستانه «حسین حقیقی»؛ «گربه نقشه ما شیر شده» و زخمی اما پرغرور، دسته کفتار و کرکسها را عقب رانده؛ امروز که دوباره، «خون» رفو کرده این قالیچه خوشنقش هزاران ساله را؛ امروز که جمهوری اسلامی ایران، همانی است که امام فقید و امام شهید برای استقرار و استمرارش عمر و جان نثار کردند؛ حالا شاید بهتر است کمی از این سطح، از سیاست آن هم در عریانترین شکل آن فاصله بگیریم.
بله! دوم خرداد ۱۳۷۶، تجلی اراده ملت بود همان گونه که ۱۵ خرداد ۱۳۸۸! چرا راه دور برویم؛ به همان میزان که ۱۵ تیر ۱۴۰۳! تجلی اراده ملتی که خون داد اما سرزمین نه! ملتی که بهترین فرزندان خود را برای بازگرداندن آن «یاقوت سرخ» در جنوبیترین نقطه غرب کشور؛ «خرمشهر» به قربانگاه فرستاد که این آزادی ، تمنای قلبی خمینی کبیر بود و خواست ولی خدا نباید بر زمین میماند!
حالا اما نه! دیگر قرار نیست به آن روزها برگردیم! به اختلاف، به شکاف، به دودستگی و به تفرقه برنمیگردیم؛ هر آنچه از این تاریخ پرافتخار و پرتلاطم در ایران پس از انقلاب تجربه کردهایم؛ حالا توشه راه است برای این «همنوردی» غرورآمیز تا فتح «قله»! و ای وای! امام شهیدم! آنجا که فرمودی به قله نزدیکیم و نااهلان به سخره گرفتند را به یاد داریم و «تو» میدیدی امروز را که یکتنه و قهرمانانه، دشمن را به استیصال و برای آنچه پیش از حماقتش امری عادی بوده به التماس میکشانیم!
امروز حتی ذرهای تردید نداریم که وصایت امام شهید و رضایت امام جدید، حول حفظ اتحادی است که به برکت بذل آن «خونهای خدایی» بدست آمده و در حالی که دیگر چندان اثری از آثار آن دستهبندیهای قدیمی و منسوخ؛ اصلاحطلب و اصولگرا، راست و چپ و... باقی نمانده، هر گونه ایده و اندیشه و صاحب آن را با هر عنوانی که زیر چتر گسترده جمهوری اسلامی ایران جای گیرد، با آغوش باز پذیراییم! چتری که متضمن امنیت و بقای ایران و اسلام است؛ چتری که اگر کسی بخواهد جوانی را به خاطر تفاوت در پوشش و ظاهر از آن بیرون کند با واکنش محکم همان هسته سخت و عاقل انقلابی روبهرو خواهد شد.
در این میان، به عنوان یک ملت، یک اجتماع بسیار بزرگ و زنده، یک ارگانیسم پویای جغرافیایی؛ شاید لازم باشد گاهی اقناع، جایی جدل؛ بزنگاهی فریاد اما همه و همیشه از سر خیرخواهی و در کمال خوشبینی نسبت به یکدیگر خواهد بود و احتمالاً این بار، حماسه خرداد همین باشد و هر یک از «ما» ملت ایران، نقاش گوشهای از این نگاره غرورآفرین!
حمید ملکزاده
در موقعیتهای متفاوت برای اینکه بتوانیم دست به اقدامات مناسبی بزنیم، باید درک روشنی از وضعیتی که در آن قرار گرفتهایم ارائه کنیم. این موضوع درباره یک وضعیت جنگی بیش از هر موقعیت دیگری حائز اهمیت است. به طور کلی جنگ را نمیتوان صرفاً به عنوان یکجور درگیری نظامی یا یک بحران سیاسی در نظر گرفت. جنگ، پیش از هر چیز، متضمن نوعی خروج از وضعیت عادی است؛ لحظهای که نظم روزمره دچار گسست شده و جامعه وارد شرایطی متفاوت میشود. در چنین وضعیتی، بسیاری از قواعدی که در زمان عادی معتبر و کارآمد به نظر میرسد، دیگر همان کارکرد پیشین را ندارد. به همین دلیل، نخستین شرط مواجهه درست با جنگ، فهم دقیق ماهیت آن است. جامعهای که نداند با چه وضعیتی روبهرو شده، نمیتواند واکنشی متناسب به آن نشان دهد.
برای اینکه بتوانیم درک درستی از جنگ یا یک وضعیت جنگی داشته باشیم، باید این مساله را از جایی بیرون از مطالعات نظری و درست به همان صورتی که تجربه میشود، در مقابل خود حاضر کنیم. بنابراین فرآیند منتهی به دست پیدا کردن به درک صحیح از جنگ، فرآیندی صرفاً نظری نیست و اهداف نظری را دنبال نمیکند. این فرآیند و نتیجهای که از آن حاصل میشود، به طور مستقیم بر شیوه عمل ما اثر میگذارد. اینکه دولت چگونه تصمیم بگیرد، فرمانده نظامی چطور عمل کند، رسانهها چه روایتی بسازند و جامعه چگونه موقعیت را درک کند، به طور کلی به تصویری وابسته است که از جنگ وجود دارد. اگر جنگ صرفاً به عنوان ادامه سیاست عادی تلقی شود، واکنشها کند و ناکافی خواهد بود و اگر برعکس، تمام عرصه سیاست در منطق جنگ حل شود، جامعه بهتدریج توان بازگشت به وضعیت عادی را از دست میدهد. در این میان مساله اصلی، تشخیص تفاوت این ۲ حوزه و حفظ مرز میان آنهاست؛ موضوعی که اخیراً دکتر جهانگیر معینیعلمداری در یک گفتوگوی رسانهای به طور برجستهای به آن پرداخت.
جنگ و منطق جنگ
جنگ همیشه با نوعی انقطاع همراه است؛ انقطاع از وضعیت طبیعی، از زندگی روزمره و از ریتم عادی جامعه. در زمان صلح، سیاست و اداره جامعه بر پایه نوعی پیشبینیپذیری عمل میکند. نهادها قواعد مشخص دارند، مردم میتوانند آینده نزدیک را تصور کنند و تصمیمها معمولاً در روندی تدریجی گرفته میشود اما جنگ این وضعیت را تغییر میدهد و ناگهان مساله امنیت، بقا، سرعتِ عمل و قدرتِ واکنشِ فوری در مرکز قرار میگیرد.
به همین دلیل، جنگ را نمیتوان صرفاً با مفاهیم رایج سیاست توضیح داد. جنگ منطق خاص خود را دارد؛ منطقی که با وضعیت حاد، تهدید فوری و تصمیمگیری سریع تعریف میشود. در جنگ، تأخیر میتواند به شکست منجر شود و تردید ممکن است هزینههای جبرانناپذیر ایجاد کند. به همین دلیل، شیوه عمل در جنگ با شیوه عمل در سیاست عادی تفاوت بنیادین دارد.
این تفاوت فقط تفاوت در ابزارها نیست. مساله صرفاً این نیست که یک طرف از دیپلماسی استفاده میکند و طرف دیگر از سلاح. جنگ نوع دیگری از زمان و نوع دیگری از فهم واقعیت ایجاد میکند. در وضعیت جنگی، جامعه ناچار است بسیاری از مسائل را از زاویه امنیت و تهدید ببیند. اولویتها تغییر میکند و حتی معنای برخی تصمیمها دگرگون میشود.
در چنین وضعیتی، فرمانده نظامی نمیتواند مانند یک سیاستمدار عمل کند. مأموریت او حفظ میدان، جلوگیری از غافلگیری و مدیریت تهدید است. او باید در زمانی کوتاه تصمیم بگیرد و مسؤولیت پیامدهای آن را بپذیرد. منطق میدان، منطق سرعت و قاطعیت است. در مقابل، سیاستمدار معمولاً در فضایی عمل میکند که مذاکره، اقناع، ائتلاف و محاسبه بلندمدت در آن اهمیت دارد.
به همین دلیل، جنگ را باید در تجربه مستقیم فهمید و نمیتوان فقط از پشتِ نظریهها و مفاهیم انتزاعی درباره آن سخن گفت. بسیاری از نظریههای سیاسی در شرایط عادی شکل گرفتهاند و طبیعی است در وضعیت جنگ، بخشی از توان توضیحدهندگی خود را از دست بدهند. جنگ، پیش از هر چیز، یک وضعیت عینی و انضمامی است؛ وضعیتی که قواعد خود را بر بازیگران تحمیل میکند.
به طور معمول، در محاسبات مربوط به وضعیت جنگ، اشتباه بزرگ زمانی رخ میدهد که جامعه تصور کند میتواند بدون تغییر شیوه فهم و عمل، با جنگ مواجه شود. به همین خاطر است که میبینیم هر بار کشوری از درک منطق جنگ بازمانده، یا دچار انفعال شده یا به واکنشهای پراکنده و هیجانی رو آورده؛ ۲ وضعیتی که هر دو خطرناک است، چرا که جنگ نیازمند فهمی متناسب با اقتضائات خود است.
سیاست و منطق سیاست
این تنها در مورد جنگ نیست که از چیزی به نام منطق متمایز و منحصربهفرد درباره یک وضعیت خاص صحبت میکنیم. در حقیقت سیاست نیز از منطق خاص خود برخوردار است. سیاست حوزه اداره جامعه در وضعیت عادی است؛ حوزهای که در آن اختلافها الزاماً به حذف کامل طرف مقابل منجر نمیشود. سیاست بر پایه گفتوگو، رقابت، توافق و مدیریت تدریجی بحرانها شکل میگیرد. حتی شدیدترین رقابتهای سیاسی نیز معمولاً در چارچوبی رخ میدهد که اصل تداوم جامعه را حفظ میکند. منطق سیاست، منطق زمانِ طولانیتر است. تصمیمها در سیاست معمولاً نیازمند سنجش پیامدها، ارزیابی هزینهها و در نظر گرفتن متغیرهای متعدد است. سیاستمدار ناچار است در تصمیمگیریهای خود همزمان مسائلی درباره اقتصاد، افکار عمومی، روابط خارجی، ثبات اجتماعی و آینده قدرت سیاسی را در نظر بگیرد. به همین دلیل، سیاست را نمیتوان به طور کامل با منطق جنگ اداره کرد. اگر جامعهای دائماً در وضعیت جنگ باقی بماند، سیاست در آن تضعیف میشود. در چنین شرایطی، همه مسائل، امنیتی شده و امکان گفتوگو، اصلاح تدریجی و بازسازی اجتماعی کاهش مییابد. جامعهای که فقط با منطق جنگ اداره شود، به مرور توان بازتولید زندگی عادی را از دست میدهد. احتمالاً به همین دلیل است که در جنگ ۱۲ روزه تأکید رهبر شهید انقلاب اسلامی بر ضرورت بازگشت امور به روال عادی در فرصت مقتضی و احیای امر روزمره و حیات معمول در سطح کشور بود.
در این زمینه باید امتناع از افتادن به یک دام نظری را به طور ویژه مد نظر داشته باشیم. این دام بیشتر در این واقعیت ریشه دارد که در سالهای اخیر، مفهوم «وضعیت استثنایی» در ادبیات سیاسی ایران بسیار تکرار شده است. به همین خاطر گرایشی در میان برخی تحلیلگران وجود دارد که ضمن برجسته کردن جنگ به عنوان یک وضعیت استثنا، در دام تداوم استثنا و قواعد آن بر زندگی روزمره گرفتار میشوند. از این منظر جنگ را نباید صرفاً ذیل این مفهوم فهمید. باید این نکته را در نظر حاضر کنیم که جنگ صرفاً تعلیق موقت قواعد عادی نیست. جنگ، دنیایی متفاوت با اقتضائات خاص خود است؛ جهانی که در آن مساله بقا و امنیت اهمیت تعیینکننده مییابد. همین ویژگی است که جنگ را از سیاست عادی متمایز میکند.
جنگ رمضان؛ تفکیک ۲ منطق انسجام یک راهبرد
همه اینها ما را به مسیری از تحلیل هدایت میکند که بر اساس آن نادیده گرفتن منطق جنگ به اندازه تسلط کامل منطق جنگ بر سیاست خطرناک است و میتواند آسیبزا باشد. دولتها نیاز دارند حتی در شرایط جنگ، بخشی از سازوکارهای سیاسی و دیپلماتیک خود را حفظ کنند. در عین حال جامعه نیز نیاز دارد این مساله را در حیات خود مد نظر قرار دهد که اگرچه جنگ، واقعیتی سخت و تعیینکننده است اما قرار نیست برای همیشه جای زندگی عادی را بگیرد.
یکی از مهمترین نشانههای بلوغ راهبردی یک حکومت، توانایی آن در تفکیک این ۲ حوزه است. دولتهای موفق معمولاً دولتهایی هستند که میدانند چه زمانی باید با منطق میدان عمل کنند و چه زمانی باید به منطق سیاست بازگردند. این ۲ حوزه به هم مرتبطند اما یکی نیستند. جنگ میتواند در کنار سیاست ادامه داشته باشد اما هرگز جای سیاست را به طور کامل نمیگیرد. همانطور که سیاست نیز نمیتواند قواعد میدان جنگ را نادیده بگیرد.
جنگ رمضان؛ تفکیک ۲ منطق و تثبیت قدرت ایران
در جنگ رمضان برای ما در ایران فهم دقیق این تفاوت از اهمیت ویژهای برخوردار بود. از این منظر میتوانیم مشاهده کنیم چطور جمهوری اسلامی ایران تلاش کرد میان الزامات میدان و الزامات سیاست تفکیک قائل شود. این تفکیک فقط یک انتخاب تاکتیکی نبود، بلکه بخشی از فهم راهبردی ماهیت جنگ به حساب میآمد. درست تحت تأثیر همین درک روشن از تفاوت منطق میان جنگ و سیاست بود که میدان نظامی مأموریت خود را دنبال میکرد و در عین حال، دیپلماسی ضمن حفظ استقلال نسبی خود، یک راهبرد مشخص، یعنی پیروزی ایران و تثبیت دستاوردهای نظامی - سیاسی - اقتصادی ما در جنگ را پی میگرفت. درست به همین خاطر است که میتوانیم بگوییم تا اینجا نه میدان قربانی ملاحظات فرساینده سیاسی شده و نه سیاست خارجی در هیجان کامل نظامی حل شده است.
تجربه جنگهای زیاد در طول تاریخ بشر و در عین حال سیاستگذاران رقتانگیز دولت ترامپ در جریان جنگ رمضان، مؤید این واقعیت است که در بسیاری از جنگها، یکی از این ۲ حوزه، دیگری را میبلعد. گاهی سیاستمداران آنقدر درگیر محاسبات دیپلماتیک میشوند که میدان، قدرت واکنش مؤثر را از دست میدهد. در این وضعیت، ابتکار عمل به طرف مقابل واگذار میشود و جنگ، از نظر روانی و عملی، به فرسایش میرسد. در مقابل، گاهی نیز منطق نظامی چنان بر همه چیز مسلط میشود که سیاست خارجی و دیپلماسی عملاً فلج میشود. نتیجه چنین وضعیتی، انزوای سیاسی، افزایش هزینهها و دشوار شدن خروج از بحران است.
اینطور به نظر میرسد که در جنگ رمضان، ایران تلاش کرده از هر ۲ خطر فاصله بگیرد. میدان نظامی با منطق خاص خود عمل میکند؛ یعنی سرعت، بازدارندگی، حفظ ابتکار عمل و نمایش توان پاسخگویی در مرکز توجه تصمیمات نظامی ایران قرار گرفته و در عین حال دستگاه دیپلماسی نیز تلاش میکند روایت سیاسی جنگ را مدیریت کرده و اجازه ندهد ایران صرفاً در قالب یک بازیگر نظامی فهم شود.
این مساله چند نتیجه مهم برای ایران به همراه داشته است.
نخست- در جنگ رمضان و تا امروز انسجام داخلی در سطح بالاتری حفظ شده است. این بیشتر به این خاطر است که وقتی جامعه احساس میکند جنگ فقط به منطق نظامی تقلیل پیدا نکرده و همچنان نوعی عقلانیت سیاسی بر تصمیمها حاکم است، ظرفیت تحمل و همراهیاش افزایش مییابد. جامعه در چنین وضعیتی احساس نمیکند وارد یک وضعیت بیپایان و کنترلناپذیر شده است. منطق خیابان منطق سیاست است و باید به شکلی جدا و منفک از منطق میدان فهمیده شود. شعار «میدان با تو، خیابان با ما» بهخوبی بر این تفکیک استوار است. در خیابان، با منطق سیاست و ابزار سیاست اهدافی دنبال میشود که به تقویت زندگی منتهی شده و مشروعیت اقدامات نظامی در میدان نبرد را فراهم میآورد.
دوم- این تفکیک به افزایش قدرت بازدارندگی ایران کمک شایانی کرده است. برای معلوم شدن این موضوع باید این مساله را در ذهن داشته باشید که بازدارندگی فقط محصول توان نظامی نیست. بخشی از بازدارندگی به این مربوط میشود که طرف مقابل بداند یک کشور در شرایط بحران دچار آشفتگی در تصمیمگیری نمیشود و میان میدان و سیاست توازن قابل توجهی برقرار میکند. از این منظر کشوری که بتواند همزمان میدان را حفظ کند و دیپلماسی را فعال نگه دارد، در موقعیت باثباتتری قرار میگیرد.
سوم- این رویکرد، موقعیت دیپلماتیک ایران را تقویت کرد. در بسیاری از جنگها بازیگری که تماماً در منطق نظامی حل میشود، بهتدریج در عرصه بینالمللی منزوی میشود اما زمانی که سیاست خارجی بتواند مستقل از هیجان میدان عمل کند، امکان مدیریت روابط منطقهای و بینالمللی حفظ میشود. این دقیقاً همان چیزی بود که در جنگ رمضان اهمیت یافت.
چهارم- این تفکیک، امکان کنترل دامنه بحران را افزایش داد. یکی از بزرگترین خطرات جنگ، گسترش بیقاعده بحران است. وقتی سیاست به طور کامل تابع میدان شود، امکان تصمیمگیری عقلانی کاهش مییابد و جنگ ممکن است وارد چرخهای غیرقابل کنترل شود، در حالی که حفظ استقلال نسبی حوزه سیاست، به دولت امکان میدهد سطح تنش و دامنه درگیری را مدیریت کند.
پنجم- در نهایت، جنگ رمضان نشان داد موفقیت در شرایط جنگ فقط به قدرت سخت وابسته نیست. فهم درست از تفاوت میان منطق جنگ و منطق سیاست نیز بخشی از قدرت ملی است. کشوری که این ۲ حوزه را از یکدیگر تفکیک کند، هم در میدان مؤثرتر عمل میکند و هم در عرصه سیاسی و دیپلماتیک دستِ بالاتر را خواهد داشت. هنر دولتها دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود؛ در این واقعیت که بدانند جنگ نمیتواند و نباید جای سیاست را بگیرد. همانطور که سیاست نیز نمیتواند قواعد خاص جنگ را نادیده بگیرد. حفظ این مرز ظریف، شرط اصلی عبور موفق از بحرانهای بزرگ است.