علی شرفپور
در نگاهی به تحولات جهان طی حدود یک قرن اخیر درمییابیم که تنشهای موجود میان دو جبهه کفر و اسلام، ریشه در دو ایدئولوژی کاملا متعارض و متفاوت دارد.
اول، ایدئولوژی مبتنی بر انسانمحوری (اومانیسم) و دوم ایدئولوژی اسلامی که مبتنی بر آموزههای وحیانی است.
ایدئولوژی اومانیستی ریشه در اندیشههای متفکران مغرب زمین در سده هجدهم دارد و بر مبنای آن، شئون زندگی بشری از دو عرصه کاملا جدا گردید. یک گسیختگی در عرصه زندگی معنوی انسانها صورت گرفت؛ به این معنا که ارتباط میان انسانها و عالم غیب و ماوراء که تا قبل از آن برقرار بود تحت تاثیر اندیشههای فلاسفه غرب به کلی انکار گردیده و منجر به قطع کامل روابط معنوی انسانها با عالم ماوراء شد.
دومین گسیختگی و انقطاع را باید میان انسانهای آن دوره از زمان (سده هجدهم) با پیشینه تاریخیشان جستجو کرد. یعنی تحت تاثیر آن تفکراتی که باعث جدا شدن انسان از عالم غیب و ماوراء گردید، جدایی دیگری میان انسانها با آباء و اجداد خود صورت گرفت چرا که پیشینیان آنها نیز معتقد به آموزههای دینی و ارتباط میان عالم غیب و شهود (ملک و ملکوت) بودند... پس دو انقطاع مذکور به این قرار است:
1) انقطاع عمودی (با عالم ماوراء)
2) انقطاع افقی (با پیشینه تاریخی)
به دنبال این دو گسیختگی، ایدههای بشری برای تدبیر شئون زندگی محوریت یافت، به این معنا که انسان هر آنچه میفهمد و صلاح میداند را اعمال نماید؛
نتیجه نهایی این نگرش و بینش آن است که امروزه ملاحظه مینماییم؛ تلاش بیحد و حصر حکومتهای غربی برای جلب منفعت و بهود زندگی مادی و رفاه اجتماعی، حال این منفعت در هر نقطهای از جهان که متمرکز باشد، حکومتهایی که عموما از قدرت بیشتر و ضریب نفود سیاسی بالاتری برخوردارند در آن منطقه چنبره خواهند زد.
در همین حال منطقه خاورمیانه که دربر دارنده عمدهترین ذخایر اقتصادی در جهان میباشد، کانون توجهات حکومتهای غربی قرار گرفت که عمدتا در آن زمان از قدرت نظامی بالا و به تبع از آن ضریب نفوذ سیاسی بالاتری برخوردار بودند.
از سوی دیگر عمدتا نظامهای سیاسی موجود در منطقه خاورمیانه اسلامی بوده و بر مبنای اندیشههای توحیدی و نبوی شکل گرفتهاند، از این رو تقابل و تعارض جدی میان دو ایدئولوژی غربی و اسلامی در این منطقه شکل گرفت، چرا که ایدئولوژی اسلامی تاکید بر حفظ حاکمیت اسلامی و عدم دخالت و تسلط کفار بر مسلمین داشته و در مقابل ایدئولوژی اومانیستی غرب سعی در دخالت در شئون ملتها و سلطه بر حکومتهای منطقه داشته تا از این مجرا بتاند به منافع اقتصادی و سیاسی خود نائل گردد.
در این میان، تعارض موجود، حاکمیت دولتهای اسلامی موجود در منطقه را با چالشی عمده از سوی دولتمردان غربی مواجه ساخته است چرا که همانطور که ذکر شد قدرت بالای نظامی و اقتصادی دولتهای غربی منجر به بالا رفتن ضریب نفوذ سیاسی آنها گردیده که این موقعیت نوعی وابستگی را برای دولتهای اسلامی منطقه منجر گردیده است.
از این رو دولتمردان اسلامی خود در درون با مشکلی جدی مواجه گردیدهاند و آن اینکه پذیرش بیچند و چون آنچه غربیها میخواهند با خواست ملتهایشان در تعارض است و این امر موجب میشود تا این نظامهای اسلامی نه از انسجام درونی برخوردار باشند و نه بتوانند با نظام بینالملل کاملا هماهنگ عمل نمایند. لذا شاهد هستیم که عمدتاً حکومتهای اسلامی موجود در منطقه به نوعی از طریق دیکتاتوری پنهان و نامحسوس اداره میشوند.
از طرفی اگر این حکومتها بخواهند کاملا اسلامی بوده و اسلام ناب را به منصه ظهور رسانند ناگزیر به رویارویی و تقابل کامل با ایدئولوژی غرب بوده و چه بسا این رویارویی و تقابل به صورت سختافزاری و نظامی بروز و ظهور یابد.