تاریخ انتشار : ۳۰ مهر ۱۳۸۸ - ۰۸:۴۸  ، 
شناسه خبر : ۴۵۵۳۲
نقدی بر اظهارات اخیر دکتر سروش در باب «روشنفکری دینی»

سجاد نوروزی
دکتر عبدالکریم سروش، چندی پیش از منزل آقای عبدالله نوری نکاتی را در باب روشنفکری دینی و حاملان آن، سکولاریسم و لیبرالیسم و قرابت آن با روشنفکری دینی مطرح ساختند، که از جنبه‎های گوناگونی قابل نقد و بررسی است.
در بادی امر تاکید می‎کنم، برخلاف سنت رایج تئوریکی که در وطن ما، نهادینه شده است. می‎کوشم از منظری «فراسیاسی» به اظهارات ایشان بپردازیم. هر چند که دکتر سروش از اولین تئوری‎پردازی برای نیل به «مقاصد سیاسی صرف» بوده‎اند و عمده چالش ایشان با منتقدانشان چالشی سیاسی است که به زیور نامور مباحث تئوریک و کلامی آراسته شده است بی‎گمان این امر بدیهی و روشن است که متاسفانه ایشان در ایران پس از انقلاب، در زمره محترمینی هستند که فضای بحث و مداقه و نظر را با محاورات روزمره سیاسی درآمیختند. تا جایی به قول رایج ماکس وبر که می‎گفت: «سیاست به مثابه پیشه» در هیات «تئوری‎پردازی به مثابه سیاست‌ورزی» نمود یافت.
در همین نقل قولی که از ایشان در خبرگزاری ایلنا منتشر شده و در سایت رسمی ایشان هم موجود است، مملو از اشارات مستقیم سیاسی و در هم آمیحتن مباحث نظری با قول‎های رایج سیاسی است، بنابراین شاید گریزی نباشد که نقد تئوریک با نقد سیاسی در هم آمیزد. لیکن تلاش می‎کنم ساحت مفهوم و گستره معناشناختی این دو مقوله، از یکدیگر منفک شود.
1- استاد سروش در باب اظهارات برخی از احزاب شبه اصلاح‎طلب که بر رجعت به «سنت‎ها» دلالت دارد، آن را «سم قاتلی برای روشنفکری دینی» و «گناه غیرقابل بخشش» به شمار آورده‎اند، در این باب می‎توان به تفصیل سخن راند که اصلا «روشنفکری دینی» مد نظر ایشان چه خصایصی دارد که رجعت به «سنت‎» سم قاتل آن است و «رهبری فکری» آن در ید پرتوان سیاسیونی است که عملکردشان با ذات مفهومی روشنفکری و دینداری که امتزاجش روشنفکری دینی است، در تنافر است.
روشنفکری دینی را می‎توان ماحصل نضح فضایی مابین سنت و مدرن دانست. اگر از بحث در باب اینکه ما نه با مدرنیته و سنت، بلکه با مدرنیته‎ها و سنت‎ها مواجه‎ایم بگذریم. اما باید گفت، روشنفکر دینی با فاصله گرفتن از سنت اجتماعی که می‎کوشد در لفافه دین خود را عرضه کند و در تضاد بنیادین با دین است، آن را با مدد گفتمان مدرن که حاصل تطبیق آموزه‎های مدرنی که منبعث از «عقل فطری» است، نقد می‎کند. این نقادی را البته می‎توان فارغ از هیمنه کلیشه‎ای دوگانه سنت و مدرن از منظری دیگر نیز تاویل کرد. تدین یک روشنفکری دینی، او حکم می‎کند که دین اصل است نه سنت یا مدرنیته.
در اینجا سه‎گانه‎ای شکل می‎گیرد به نام دین، سنت و مدرنیته، با یک دید الاهیاتی اصولا فربه‎ترین عنصر سنت، دین به شمار نمی‎آید که قرار بشد در تضاد سنت با مدرنیته سرگردان شود. دین اصل است، و نسبت آن با سنت و مدرنیته سنجیده می‎شود، ادغام سنت و دین را می‎توان معلول یک نگرش جامعه‎شناختی دانست، بله! از منظر جامعه‎شناسی دین، «دین» را می‎توان به مثاله امر ناقدسی در کنار سایر مقولات اجتماعی ارزیابی کرد و نقش آن را در تحولات مختلف سنجید. لیکن ادغام کلیت مفهومی دین در گستره معناشناختی سنت، در یک نگرش الاهیاتی و استعلایی محلی از اعراب نمی‎یابد.
چه بسا سنت و مدلولات آن با معرفت دینی از در ستیز برآید یا بکوشد به مدد گردیدن دین شرعیت کسب کند. کل سنت را نمی‎توان امر دینی تام دانست. اساساً دین باید ورای اوامر سنتی فهم شود. چه در این امر از سر انذار به حضیض عقبی و عدم فلاح در دنیا است، اما در سنت، امر و نهی از باب بداهت حضور سنت است، که نکند سنت خدشه‎ای بردارد و به اقتدارش ان‎قلتی وارد شود. اگر فرایند ادغام تام سنت و دینی نضج گیرد، سنت می‎کوشد در مصاف با تخالف ورزیدن با خویش، از منظر دینی امر کند و مجازات عقبی را در صورت لزوم در دنیا اجرا کند. امری که در تعارض با آموزه‎های الهی است.
پس روشنفکری دینی بر اصل گرفتن و نقد توام سنت و مدرنیته دلالت دارد. اساسا پروسه‎ای را سامان می‎بخشد که به ماهیت والا و قدسی دین خدشه وارد نیاید.
تفسیری که دکتر سروش از روشنفکری دینی ارائه کرده‎اند، مشتمل بر سیاست‎ورزی کاسبکارانه‎ای است که قدرت سیاسی در آن اصل است نه عامل به بودن به پارادایم عقیدتی دینی، در ثانی این سنخ توقع از روشنفکری دینی نیز با افکار عمومی سازشی ندارد و دم از مفارقت با توده مردم می‎زند، تا جایی که رهبران فکری! آن باید از توجه به عقیده مردم حذر کنند.
جای تاسف است که ایشان در وهله اول، روشنفکری دینی را چنین بی‎رونق ساخته‎اند که رهبران فکری آن سیاسیون تهی از اصول و بی‎پرنسیب و... هستند و در وهله دوم قرائتی نخبه‎گرایانه و برج عاج‎نشین از روشنفکری دینی ارائه داده‎اند که از توده‎ها گریزان است و باید در کنج عزلت به سر برد تا همای اقبال در انتخاباتی به آن روی آورد.
این «اجتهاد در اصول» که ایشان به آن اشاره گزیده داشته‎اند به چه بهایی است؟ تکلیف «ذات دین» در آن چه می‎شود؟
آیا اجتهاد در اصول جاده صاف‎کن آن است که «هرهری مذهبان» بر منابع قدرت سیاسی تملک یابند، یا اساساً قرار است بسط تجربه نبوی تا آنجا امتداد یابد که روشنفکری دینی، العیاذ بالله، پیامبرانی باشند تا «دین تازه‎ای» خلق کنند؟
در فرازی دیگر، ایشان گفته‎اند استخراج مدرنیته از متون دینی ممکن نیست. سئوال این است کدام مدرنیته؟ ژرژ بالاندیه با ظرافت خاصی این امر را مطرح کرده است که باید از «مدرنیته‎ها» سخن گفت، نه «مدرنیته». ایشان مشخص نکرده‎اند کدام‎یک از صور مدرنیته از دل دین استخراج نمی‎شود. پیشتر اشارتی شد که اگر دین اصل باشد برخی از آموزه‎های مدرن که متعلق به سنخ‎های گاه متباین مدرنیته‎اند با عقل فطری که حتی در فقه هم به عنوان «کل ما حکم به عقل، حکم به شرع» یاد شده است در تلازم است.
اما با خرد ابزاری منبعث از ساحت مادی بشر خیر. به همان وجهی که انسان در قرآن کریم به عنتوان «نخفت فیه من روحی» یاد گردیده از او به عنوان «صلصال کالفخار» نیز نام برده شده است. پس عقل منبعث از «نفخت فیه من روحی» بر مضامینی چون «حقوق بشر» و «حقوق مدنی» دلالت دارد اما خرد ابزاری و بوتیلیتاریست، در تباین با دین است.
2- ایشان از «سنت» به عنوان یک دشنام تئوریک استفاده می‎کند. جدایی روشنفکری دینی از روحانیت سنتی یا متصف دانستن امور مخالف با سیاست‎ورزی یک قشر خاص، به سنت، امری است که فضای بحث و فحش را مشوش می‎کند. روحانیت در اصل عامل به دین است، نه کارگزار سنت. چه آنکه اگر قصد کرد «سنت» بر دین توفق یابد، خود به خود از درجه «روحانیت» ساقط است، پس به نظر می‎رسد گزاره «روحانیت سنتی» بیشتر اشارتی سیاسی است تا ایرادی معرفت‎شناختی.
گریز ایشان به بحث خصایص مسلمانان صدر اسلام، را از جمله تناقضاتی باید به شمار اورد که به راستی حیرت‎آور است، ایشان در جایی به روشنفکران دینی حاضر جلسه که در اصل برخی از آنان «سیاسیون هرهری مذهب‎اند» قوت قلب می‎دهند که نترسید که به شما بگوید سکولار و در فرازی دیگر از دین سمحه سهله پیامبر اعظم(ص) که اضافات نداشت و چالاکی مسلمان صدر اسلام به عنوان «اصل پراتیک» یاد می‎کنند، سئوال آن است که آیا مرتجعان معاند مولا علی، پیروان راستین محمد(ص) هستند.
فی‎الواقع از لحاظ معرفت شناختی آن چالاکی عدول از دین و رجعت به سنت‎های ارتجاعی برخی از مسلمانان صدر اسلام را برخی از حاضران در آن جلسه دارا هستند. اما نکته اصلی آن است که اصولا روشنفکری دینی را چه نسبتی است با سکولاریسم. تمام جهد روشنفکری دینی در ذات مفهومی خود، بر آن استوار است «دین» مبنای عملی سیاسی و اجتماعی باشد تا صحنه جامعه و سیاست «اخلاقی» شود. اخلاق سکولار چون فاقد آن غایت باورمند به سعادت انسانی است. به مرور کارکرد خود را از دست می‎دهد.
اتصال سکولاریسم به روشنفکری دینی چنان خطای واضح معرفت‎شناختی است که من در حیرتم چه‎طور استاد سروش به این وادی پرخطر و بی‎راه در غلتیده است. چگونه می‎توان ماهیت اسلمی را با منش سکولاریستی سازش داد به غیر آنکه دین جدیدی خلق شود، که بر خلاف آئین محمد «حداقلی» باشد و عدول کند از اخلاقی کردن جامعه و سیاست. این «دنیوی کردن» دین ماحصلی ندارد جز خلع سلاح روشنفکری دینی. برخی از آن آقایانی که در آن جلسه حاضر بودند، عملکردشان نشان داده است که از ذات مفهومی دین که دال بر آزاداندیشی، عدالت گستری، التزام به حق‎الناس است دست شسته‎اند.
پس لازم نیست از در دین وارد شد تا سکولار بودن را اثبات کرد. سکولاریسم توتالیتر آقایان دیرزمانی است که از پرده برون افتاده و جیفه بی‎ارزش دنیا آنان را از «احد» به «جمل» کشانده است.
در باب لیبرال خواندن برخی از آنان قصه پر غصه‎تر است. اولا کدام لیبرالیسم؟ لیبرالیسم فایده‎گرا، لیبرالیسم نهادگرا، پسالیبرالیزم، نئو لیبرالیزم، لیبرالیزم ضد قدرت یا لیبرالیسم کلاسیک، کدام لیبرالیزم؟ لیبرالیسم مگر آئین واحدی است که بتوان از آن به عنوان وجه مشخصه سیاسی نام برد.
ابراز خوشحالی ایشان از اعتراف کارگزاران به پایبندی به لیبرالیزم، خود جای حرف و حدیث فراوان دارد که بحث در باب آن مجالی فراخ می‎طلبد. اما اندکی تفکر در باب معاندت لیبرالیزم اقتصادی با رانت و چپاول اقتصاد دولتی، خود گویای همه چیز است!