تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۸۹ - ۰۷:۱۰  ، 
شناسه خبر : ۵۲۵۳۳
اسلامی ندوشن:
مقدمه: دکتر اسلامی ندوشن در سال 1304 خورشیدی در روستای ندوشن یزد زاده شد. وی بعد از اتمام تحصیلات خود در رشته حقوق از دانشگاه سوربن و مدت کوتاهی اقامت در انگلستان به ایران آمد. چند سالی در کار قضا بود اما به سرعت به سمت علاقه پایان‎ناپذیر خود یعنی تدریس و تحقیق و نگارش در حوزه تاریخ و ادب فارسی کشیده شد و تا به امروز به سربلندی در این کرانه باقی است. وی در مدت پنجاه سال بیش از چهل و پنج کتاب و صدها مقاله در باب فرهنگ و تاریخ ایران و ادبیات فارسی به رشته تحریر درآورده است، تأسیس فرهنگ‎سرای فردوسی و انتشار فصل‎نامه هستی از اقدامات او در زمینه اعتلای فرهنگ و ادب فارسی می‎باشد. نام اسلامی با مقاله‎های ارزشمندش هم چون زندگی و مرگ پهلوانان، ایران را از یاد نبریم، به دنبال سایه همای و مجموعه‎های ریز و درشت دیگر بارها تجدید چاپ شد و بر سر زبان اهل کتاب افتاد. آن چه در زیر می‎خوانید، مصاحبه‎ای است با آقای دکتر ندوشن که اخیرا انجمن دانشویان ایرانی واترلو بدنبال سفر ایشان به آن دیار، صورت پذیرفته است.

*آقای دکتر ندوشن، جناب‌عالی در کتاب سخن‎ها را بشنویم به پدیده‎ای با عنوان «خلأ فرهنگی» اشاره می‎کنید. از طرفی آقای دکتر شایگان در برخی از آثار خود از اصطلاح «اسکیزوفرنیای فرهنگی» برای اشاره به وضعیت فرهنگی کنونی ما استفاده می‎کنند. بدین معنی که تصویر فرهنگی ما از تصاویر متعدد اما ناسازگاری تشکیل شده. تصاویری که از منابع مختلفی آمده‎اند. درست مثل تلویزیونی که از فرستنده‎های مخلتفی به طور هم‎زمان موج دریافت می‎کند و امواج را چنان روی‌هم می‎اندازد که هیچ کدام به وضوح قابل رؤیت نیستند. به هر حال گویی که شواهد نوعی ناهنجاری فرهنگی از دید صاحب‎نظران فرهنگی مشهود است، جناب‎عالی معضل اصلی را در چه می‎بینید؟ آیا مشکل فرهنگی ما درگیر بودن با فرهنگ‎های متعدد ناسازگاری است که عملا قابل جمع نیستند یا معضل، نوعی خلأ فرهنگی است که از فراموشی فرهنگ گذشته حاصل شده است؟
**دکتر ندوشن: خلأ فرهنگی به این معناست که جایی از فرهنگ خالی مانده است، هم چون کبوتری که لانه‎اش را ترک می‎گوید و لانه خالی می‎ماند. بریدگی از فرهنگ و آیین گذشته‎ای که قرن‎ها با ایران و ایرانی بوده است، باعث شده که این فرهنگ در حد اعلا ضعیف شد و در عین حال یک فرهنگ جدیدی جایگزین نشده است. البته ایرانی به فرهنگ دنیای صنعتی غرب روی آورده است ولی اصل و ماهیت فرهنگ غرب را نگرفته و تنها از ابزار آن استفاده می‎کند. بنابراین، جامعه ایرانی از یک فرهنگ گذشته بریده شده و فرهنگ جدیدی هم به دست نیاورده است و این وضعیت خلأ فرهنگی ایجاد کرده است. این فضای خالی مانده، ما را به حالت معطل فرهنگی دچار کرده. نه کاملا فرهنگ گذشته با ماست و از اصالت آن برخورداریم و نه فرهنگ دنیای صنعتی غرب را واجد شده‎ایم. در این زمان آن چه که مانده را خلأ فرهنگی می‎نامیم. اما موضوع ترکیب عناصر ناسازگار در فرهنگ ما، تازگی ندارد و از قرن‎ها پیش گریبان‎گیر ایرانی بوده است.
ایران کشوری است که در موقعیت جغرافیایی مرکزی واقع بوده است، در میان دنیای تمدن گذشته قرار داشته است و بنابراین از تمدن‎های همسایه و تمدن‎هایی که از شرق به غرب یا از غرب به شرق در سفر بوده‎اند حذر یا اقتباس می‎کرده است. بدین ترتیب فرهنگ ما اصولا یک فرهنگ ترکیبی شده است. تا پیش از ورود اسلام به ایران، این فرهنگ ترکیبی کم‎تر محسوس بود. فرهنگی ترکیبی در فرهنگ ایرانی ذوب شده و عناصر خارجی راهی برای ورود به فرهنگ و تمدن ایرانی نداشتند و نمی‎توانستند از نزدیک تأثیرگذار باشند. به این ترتیب تمدن ایرانی پیش از اسلام تقریبا یک دست و یک پارچه مانده بود. در حالی که بعد از اسلام، از طرفی دروازه‎ها باز شدند و اقوام مختلف وارد کشور شدند و از طرف دیگر، ایران کاملا از گذشته خود نبرده بود. فرهنگ گذشته باستانی ایرانیان هنوز باقی بود ولی ایرانیان دین خود را عوض کرده بودند و بعضی آداب جدید بر آن‎ها عارض شده بود و این مساله یک نوع کشاکش فرهنگی را در ایران بعد از اسلام ایجاد کرد.
کوشش‎هایی برای سازگار کرد این عناصر شده است، تا ایرانی بتواند با این فرهنگ ترکیبی زندگی کند. در هر حال این برخورد و کشاکش در وجدان و درون ناخودآگاه ایرانی قرار گرفته و کاملا در ادبیات فارسی انعکاس یافته، به طور مثال، در نزد شاعران عرفانی، به طور محسوسی با عناصر ناسازگار مواجه می‎شویم. نمونه بارز و تبلور این مساله در حافظ، آخرین شاعر بزرگ ما، دیده می‎شود. کشمکش میان عناصر ناسازگار برای سازگار شدن موجب سلسله آثاری شده است که نمایان‎گر هم‎زیستی این عناصر در کنار کشاکش هستند.
*به نظر می‎رسد که فرهنگ ایران باستان و فرهنگ اسلامی، دو فرهنگ عمده‎ای که پیش از رویارویی با دنیای جدید داشته‎ایم هم‎چنین فرهنگ‎های کوچک‎ترین که هم‎راه بوده‎اند، به یک امتزاج نسبتا سازگار و موفقی رسیده‎اند. کشمکش‎ها وجود داشته، اما می‎توان ایرانی بود و در عین حال مابقی این اجزای فرهنگی را نیز با خود داشت گویی که بحران هویتی که بر جامعه ما سایه انداخته و این که احساس می‎کنیم پار‎ه‎هایی از فرهنگ ما پاره‎های دیگری از فرهنگمان ناسازگار است از عوارض دنیای جدید است. به این معنی که ما در رویارویی با دنیای جدید نتوانسته‎ایم یک امتزاج موفق و بدون تضادی از این پاره‎های فرهنگی ایجاد کنیم.
به نظر جناب‎عالی این نشانه توانایی نسل پیش از ما را در امتزاج و عدم توانایی ما است، و این که آن‎ها قرن‎ها را طی کردند تا این امتزاج حاصل شده و نسل کنونی ما تازه‌‎واردی در دنیای جدید است؟ یا این که فرهنگ دنیای جدید اصالتا واجد نوعی تضاد با فرهنگ ماست و قابل جمع و امتزاج نیست؟ به این معنی که این تضاد یک تضاد ذاتی است و ما هیچ‎گاه قادر نخواهیم بود این دو را ممزوج کنیم و در آخر باید از این میان یکی را انتخاب کنیم؟
**اصطلاح هویت ایرانی، هویت فرهنگی در گذشته معنی نداشته و اصطلاح جدید است. به طور مثال، تا صد سال پیش و حتی هفتاد سال پیش حرفی از هویت ایرانی به میان نمی‎آمده است. پایدار شدن این مفهوم ناشی از برخورد دو موج دنیای اصلی و قدیمی ایران با دنیای جدید است. رویارویی این دو موج قدیم و جدید، حالتی ایجاد کرده که آن را بحران هویت ایرانی نامیده‎اند. مساله حفظ هویت ایرانی به این معنی است که یک ایرانی باید دارای یک سری خصوصیاتی باشد و نباید این خصوصیات را از دست بدهد. فقدان این خصوصیات را بی‎هویتی نامیده‎اند به این معنی که نمی‎توان مشخص کرد که ایرانی فاقد این خصوصیات چه کاره است و در چه قالبی می‎تواند حضور پیدا کند. گذشتگان ما مسأله بحران هویت را با این مفهوم جدید نداشتند. یعنی شخصیت ایرانی شکل گرفته و جا افتاده بوده، در حالی که با تضادهای درونی خود سر می‎کرده، تمام لوازم یک دنیای معنوی را فراهم آورده و با آن‎ها زندگی می‎کرده است. اما در دوران جدید، برخورد دنیا و فرهنگ ایرانی بادنیای تجدد غربی این بحران را پدیدار ساخت. این دو دنیا، ماهیتا متفاوت بودند. خصوصیات دنیای ایرانی و مجموعه اخلاقیات ایرانی در ادبیات فارسی منعکس شده است. دنیای غربی، دنیای علم است و با قبول اصالت عقل و منطق و هم چنین اصالت ماده، دنیایی است متفاوت از دنیای تفکر ما که دنیای اشراقی و احساسی است. گرایش ما ایرانیان کماکان به سمت دنیای اشراقی و احساسی استف حتی بر سر مسایل مادّی. در مسایل اجتماعی نیز تفکر احساسی در جریان زندگی ما غلبه بیش‎تری دارد. بنابراین اصولا دیدگاه غربی به زندگی، با دیدگاه شرقی متفاوت است و این تفاوت عوارضی به همراه می‎آورد که موجب این بحران شده است. ما در زندگی خود از ابزار غربی شده است، از این رو می‎خواهیم خود را به سمت غرب بکشانیم و قواعدی و اصولی که غربیان دارند در زندگی خود پیاده کنیم. این مسأله طبیعی است چرا که سازمان جامعه ما نیز غربی شده است، به طور مثال، رأی گرفتن، قوای سه گانه حکومتی و فرستادن سفرا به کشورهای دیگر، همه نوعی تقلید از سازمان جامعه غربی است. این مسایل ظواهر زندگی ما را تشکیل می‎دهند، ولیکن این که قصد داریم عینا از وسایل ذهنی، مسایل نظری و طرز تفکر آن‎ها الگو بگیریم، ما را دچار مشکل کرده است. شیمی، فیزیک و ریاضی را فرا می‎گیریم ولی از آن تفکری که وظیفه نتیجه‎گیری از این علوم را دارد برخوردار نیستیم. ذهن ما نیازمند است تا در زندگی و قوانین اجتماعی خود را به فرمول‎ها و قواعد علمی نزدیک کند. ذهن ما هنوز غیرعلمی است ولی ابزارمان علمی است. ما می‎توانیم معلومات علمی و آهنگ زندگی غرب را نیز بیاموزیم. آهنگ زندگی غرب تندتر از آهنگ زندگی ایرانی است. ما هنوز با آهنگ حرکت غربی‎ها هم قدم نشدیم و این ناهماهنگی باعث بروز بحران شده است. از زمانی که تجدد وارد ایران شد، این بحران آغاز شد و سال به سال نیز افزایش می‎یابد. این به آن دلیل است که خواست درونی ما خواهان نزدیکی بیش‎تر خود را نزدیک‎تر کند ولیکن از لحاظ فکری یارای همراه شدن با این حرکت را نداشته است. این مسأله به بحران هویت دامن زده است. اگر بخواهیم این بحران‎ها را برطرف کنیم، باید از بنیاد و اساس تغییراتی ایجاد شود تا ما را از بحران بیرون آورد.
*آینده زبان فارسی را چگونه ارزیابی می‎کنید؟ آیا زبان فاسی می‎میرد و از صفحه روزگار حذف می‎شود یا این که می‎ماند در حالی که در کانون اصلی محاورت و مسایل علمی واقع نشده است.
**در مورد زبان فارسی، من فکر نمی‎کنم زبان فارسی یا هر زبان دیگری به این آسانی از گردونه خارج شود. زبان مهم‎ترین و طبیعی‎ترین ابزار برای ابراز شخصیت است و زبان مادری هر ملیتی، تنها زبانی است که آن ملت می‎تواند به صورت دل‎خواه و طبیعی به آن سخن بگوید و هر زبان دیگر، هر چه باشد زبان عارضی است و زبانی است که بعد آموخته شده، در حالی که زبان مادری در دامان مادر آغاز شده است. البته با استیلای ماهواره‎ها و رسانه‎های جمعی، زبان‎های مسلط می‎توانند در سطح دنیا حضور پیدا کنند. ولی این به آن معنی نیست که زبان مادری به آسانی کنار زده خواهد شد. اگر قرار باشد زبان فارسی دجار چنین سرنوشتی در دنیای غیر قابل پیش‎بینی آینده شود، این سرنوشت همه زبان‎های دیگر، به استثنای سه چهار زبان بزرگ، خواهد بود و تصور این مسأله که مردم دنیا به آسانی از زبان مادری که جزء ذات آن‎ها است دست بکشند مشکل است، ممکن است این زبان‎های مسلط در سطح دنیا، محیط‎های علمی هم چنین دانشگاه‎ها را تحت تأثیر قرار دهند و این مسأله را در بسیاری از نقاط جهان می‎بینیم. ولی این به آن معنی نیست که زبان مادری به طور کلی کنار زده شود. تغییر زبان حتی از تغییر دین و مذهب هم مشکل‎تر است، چرا که زبان ابزار بیان فکر، درون و احساس است و به این آسانی جداشدنی از ملت یا قومی نیست.